|
منا جات خواجه عبدالله انصار الهی گوهر اصطفا در دامن آدم تو ريختی و گرد عصيان بر فرق ابليس تو بيختی و اين دو جنس مخالف را با هم تو آميختی ، از روی ادب اگر بد کرديم بر ما مگير که گرد فتنه تو انگيختی. الهی ضعيفم خواندی و چنين است ، هر چه از من در وجود آيد اين است الهی تو دوختی در پوشيدم و آنچه در جام ريختی نوشيدم ، هيچ نيامد از آنچه ميکوشيدم . الهی من غلام آن معصيتم که مرا به عذر آرد و از آن طاعت بيزارم که مرا به عجب آرد، الهی گدای تو بکار خود شادان است ، هر که گدای تو شد در دو عالم سلطان است . الهی غير از المهای تو جای شادی نيست و جز از بندگيت روی آزادی نيست ، الهی کار اگر به گفتار است بر سر همه گويندگان تاجم واگر بکردار است چون سليمان به موری محتاجم. الهی کدام درد بود از اين بيش که معشوق توانگر وعاشق درويش الهی من کيستم که تو را خواهم چون از قيمت خود آگاهم ، از هر چه میپندارم کمترم و از هر دمی که ميشمارم بد ترم . الهی بر سر از خجالت گرد داريم و در دل از حسرت درد داريم ورخ از شرم گناه زرد داريم . من بنده عاصيم رضای تو کجاست تاريک دلم نور و ضيای تو کجاست ما را تو بهشت اگر بطاعت بخـشی آن بيع بود لطف و عطای تو کجاست قبله عارفان الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سوخته ام کن، الهی از کشته تو خون نيايد و از سوخته تو دود ، کشته تو به کشتن شاد است و سوخته تو به سوختن خشنود. پيوسته دلم دم از صفای تو زند جان در تن من نفس برای تو زند گر بر سر خاک من گياهی رويد از هر برگی بوی وفای تو زند الهی به حرمت ذاتی که تو آنی، به حرمت صفاتی که چنانی و به حرمت نامی که تو دانی به فرياد رس که ميتوانی. الهی مکش اين چراغ افروخته را و مسوز اين دل سوخته را و مدر اين پرده دوخته را و مران اين بنده نو آموخته را. الهی اگر تن مجرم است دل مطيع است و اگر بنده بدکار است کرم تو شفيع است. بادا کرم تو بر همه پاينده احسان تو سوی بندگان آينده بر بنده خود گناه را سخت مگير ای داور بخشنده بخشاينده الهی قبله عارفان خورشيد روی تو است و محراب جانها طاق ابروی تو است و مسجد اقصی دلها حريم کوی تو است ، نظری به سوی ما فرما که نظر ما بسوی تو است. الهی روی بنما تا در روی کسی ننگريم و دری بگشای تا بر در کس نگذريم ، الهی بنام آن خدائی که نام او راحت روح است و پيغام او مفتاح فتوح و سلام او در وقت صباح مومنان را صبوح و ذکر او مرهم دل مجروح و مهر او بلا نشينان را کشتی نوح ، عذر های ما بپذير و بر عيب ما مگير . الهی اقرار کردم به مفلسی و هيچ کسی، ای يگانه که از هر چيز مقدسی ، چه شود اگر مفلسی را در نفس آخر بفرياد رسی. الهی از هيچ همه چيز توانی و از همه چيز به هيچ نمائی که گويم چنين يا چنانی ، تو آفريننده اين و آنی. ما را سر و سودای کس ديگر نيست از عشق تو پروای کسی ديگر نيست جز تو دگری جای نگيرد در دل دل جای تو شد جای کسی ديگر نيست الهی ای آنکه گردون رام تقدير تو است و رقبه عالميان مسخر تدبير تو است و سر سرکشان بسته تو وجباران شکسته تو و دوزخ زندان تو و فردوس بستان تو و در آسمانها سلطان تو و زمين به حکم و فرمان تو ، در دلها پنهان تو ، در آخرت عيان تو که عبدالله عذر بکاست اما عذر نخواست. ای واقف اسرار ضمير هم کس در حالت عجز دستگير همه کس از هر گنهم تو به ده و عذر پذير ای توبه ده و عذر پذير همه کس الهی به فضل خود قائمی و بشکر خود شکور ، به علم عارف نزديکی و از وهمها هم دور، الهی عبدالله را از سه آفت نگاهدار ، از وسواس شيطانی و خواهشهای نفسانی و غرور نادانی. الهی اگر عبدالله را خواهی گداخت دوزخی بايد پالايش او را ا گر خواهی نواخت بهشت ديگر بايد آرايش او را. الهی کاشکی عبدالله خاک بودی تا نامش از دفتر وجود پاک بودی، الهی اگر کاسنی تلخ است از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است از دوستان است . الهی چون آتش فراغ داشتی ، دوزخ پرآتش از چه افراشتی . الهی چون سگرا در اين درگاه بار است و سنگرا ديدار است عبدالله را با نا اميدی چه کار است. در بارگهت سگان ره را بار است سگرا بار است و سنگرا ديدار است چون سگ صفت سنگدل از رحمت تو نوميد نيم که سنگ و سگرا بار است شراب عشق الهی محبت تو گلی است محنت و بلا خار آن، آن کدام دل است که نيست گرفتار آن ، الهی از هر دو جهان محبت تو کزيدم و جامه بلا بريدم و پرده عافيت دريدم. يا رب ز شراب عشق سر مستم کن وز عشق خودت نيست کن و مستم کن از هر چه بجز عشق تهيدستم کن يکباره به بند عشق پابستــــــــــــتم کن الهی چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر ، و چون در خودنگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر ، الهی مرا دل از بهر تو در کار است و گرنه مرا با دل چه کار است آخر چراغ مرده را چه مقدار است . الهی اگر مستم و اگر ديوانه ام ، از مقيمان اين آستانه ام آشنائی با خود ده که از کائنات بيگانه ام. الهی تا بتو آشنا شدم ، از خلق جدا شدم ، در دو جهان شيدا شدم ، نهان بودم و پيدا شدم . نه از تو حيات جاودان ميخـواهـم نه عيش و تنعم جـــهـــان ميخواهـــم نه کام دل و راحت جان ميخواهم هر چيز رضای توست آن ميخواهــــم الهی در سر خمار تو داريم ، در دل اسرار تو داريم و به زبان اشعار تو داريم ، اگر گوئيم ثنای تو گوئيم و اگر جوئيم رضای تو جوئيم. الهی بر عجز خود آگاهم و بر بيچارگی خود گواهم ، خواست خواست تو است من چه خواهم. گر درد دهد بما گر راحت دوست از دوست هر آن چيز که آيد نيکوست ما را نبود نظر بخوبی و بدی مقصود رضای او و خشنودی اوســــت الهی به روزگار آمدم بنده وار با لب پر توبه و زبان پر استغفار ، خواهی به کرم عزيز دار خواهی خوار که خجلم و شرمسار و تو خداوندی و صاحب اختيار. محبت الهی موجود نفسهای جوانمردانی ، حاضر دلهای داکرانی ، از نزديک نشانت ميدهند و بر تر از آنی و از دورت می پندارند نزديکتر از جانی. الهی دلی ده که شوق طاعت افزون کند و توفيق طاعتی ده که به بهشت رهنمون کند . الهی دلی ده که در کار تو جان بازيم و جانی ده که کار آن جهان سازيم. الهی نفسی ده که حلقه بندگی تو گوش کند و جانی ده که زهر حکمت تو نوش کند . الهی دانائی ده که در راه نيفتيم و بينائی ده که در چاه نيفتيم ، الهی ديده ای ده که جز تماشای ربوبيت نبيند و دلی ده که غير از مهر عبوديت تو . الهی پائی ده که با آن کوی مهر تو پوئيم و زبانی ده که با آن شکر آلای تو گوئيم ، الهی در آتش حسرت آويختم چون پروانه در چراغ ، نه جان رنج ديده نه دل الم داغ. الهی در سر آب دارم ، در دل آتش ، در باطن ناز دارم ، در باطن خواهش در دريائی نشستم که آن را کران نيست ، به جان من درديست که آن را درمان نيست ، ديده من بر چيزی آيد که وصف آن به زبان نيست . الهی ای کريمی که بخشنده عطائی وای حکيمی که پوسنده خطائی وای احدی که در دات و صفات بی همتائی وای خالقی که راهنمائی وای قادری که خدائی را سزائی ، به ذات لايزال خود و به صفات با کمال خود و به عزت و جلال خود و به عظمت جمال خود که جان ما را صفای خود ده ، دل ما را هوای خود ده ، چشم ما را ضياء خود ده و ما را آن ده که آن به. يا رب تو مرا انابتی روزی کن شايسته خويش طاعتی روزی کن زان پيش که فارغ شوم از کار جهان اندر دو جهان فراغتی روز کن الهی ای بيننده نمازها ، ای پذيرنده نياز ها ، ای داننده راز ها وای شنونده آوازها ، ای مطلع بر حقايق وای مهربان بر خلايق ، عذر های ما بپذير که تو غنی و ما فقير ، عيبهای ما مگير که تو قوی و ما حقير ، اگر بکيری بر ما حجت نداريم و اگر بسوزی طاقت نداريم ، از بنده خطا آيد و زلت و از تو عطا آيد و رحمت . الهی بحق آنکه تو را هيچ حاجت نيست رحمت کن بر آنکه او را هيچ حجت نيست، الهی در دل ما جز تخم محبت مکار و بر اين جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر اين کشتها جز باران رحمت مبار . الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خويش ، تو توانگری و من درويش . يا رب ز کرم بحال من رحمت کن بر اين دل ناتوان من رحمت کن در سينه دردمند من راحت نه بر ديده اشکبار من رحمت کن الهی بر هر که داغ محبت خود نهادی ، خرمن وجودش را به باد نيستی در دادی ، الهی همه آتشها در محبت تو سرد است و همه نعمتها بی لطف تو درد است، الهی مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان بسوی تو ميتازند کار ايشان تو بساز که ديگران نسازند ، ايشان را تو نواز که ديگران ننوازند. شوريده شد ای نگار دهر من و تو پر شد زحديث ما به شهر من و تو چون قسمت وصل کرده آمد به ازل هجر آمد و گفت و گوی بهر من و تو وصال يار الهی همگان در فراق ميسوزند و دوستدار در ديدار ، چون دوست ديده ورت ، دوستدار را با شکيبائی چه کار؟ الهی با بهشت چه سازم و با حور چه بازم ، مرا ديده ای ده که از هر نظری بهشتی سازم. الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوينده تو را با بهشت چکار است؟ الهی اگر بهشت چشم و چراغ است ، بی ديدار تو درد و داغ است ، الهی بهشت بی ديدار تو زندان است و زندانی به زندان بردن نه کار کريمان است الهی اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نيستم و اگر به بهشت فرمائی بی جمال تو خريدار نيستم . روز محشر عاشقان را با قيامت کار نيست کار عاشق جز تماشای وصال يار نيست از سر کويش اگر سوی بهشتم ميبرند پای ننهم که در آنجا وعده ديدار نيست الهی تو ما را جاهل خواندی ، از جاهل جز خطا چه آيد؟ تو ما را ضعيف خواندی ، از ضعيف جز خبط چه آيد؟ الهی تو ما را بر گرفتی و کسی نگفت که بردار ، اکنون که بر گرفتی وامگذار و در سايه لطف و عنايت خود ميدار. الهی عارف تو را به نور تو ميداند و از شعاع وجود عبارت نميتواند، موحد تو را به نور قرب ميشناسد و در آتش ميسوزد، مسکين او که تو را به صنايع شناخت ، درويش او که تو را به دلايل جست . از صنايع آن بايد جست که در آن گنجد و از دلايل آن بايد خواست که از آن زيبد. الهی دانی چه شادم ، به آنکه نه خويشتن بتو افتادم ، تو خواستی من نخواستم ، دولت بر بالين ديدم چون از خواب بر خاستم . الهی چون من کيست که اين کار را سزيدم ، اينم بس که محبت تو را ارزيدم. الهی از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصيب من بينوا کو؟ اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آن را بيع خوانند ، لطف و عطاکو؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بها دهی بخش ما کو؟ اگر از سگان تو ام استخوانی و اگر از کسان تو ام مرحبا کو؟ الهی يک دل پر درد دارم و يک جان پر زجر ، خداوندا اين بيچاره را چه تدبير؟ بار خدايا درماندم نه از تو لکن درماندم در تو، اگر غايب باشم گوئی کجائی ؟و چون به درگاه آيم در را نگشائی ، الهی هر کس را آتش در دل است و اين ببيچاره آتش بر جان از آن است که هر کس را سر و سامانی است و اين درويش را نه سر و نه سامان. الهی چه ياد كنم كه خود همه يادم ، من خرمن نشان خود فرا باد دادم ، ياد كردن كسب است و فراموش نكردن زندگانی و رای دو گيتی و كسب است چنانكه داني. الهی چندی به كسب تو ياد ورزيدم ، باز يك چندی بياد خود تو را نازيدم،اكنون كه ياد بشناختم خاموش گرديدم،چون من كيست كه اين مرتبت را بسزيدم ، فرياد از ياد به اندازه و ديدار به هنگام و از آشنائی به نشان و دوستی به پيغام . الهی كار آن كسی كند كه تواند ، عطا آن كس بخشد كه دارد ، پس بنده چه تواند و چه دارد؟ الهی تو دوختی من در پوشيدم و آنچه در جام ريختی نوشيدم هيچ نيايد از آنچه كوشيدم. الهی چون تو توانائی كرا توان است ، در ثناء تو كرا زبان است و بی مهر تو اكرا سر و جان است . الهی به شناخت تو زندگانيم ، به نصرت تو شادانيم ، به كرامت تو نازانيم و به عزت تو عزيزانيم . الهی ما بتو زنده ايم هر گز كی ميريم ، ما كه بتو شاد مانيم كی اندوهگين شويم ، ما كه بتو نازانيم چون بی تو بسر آريم ، ما كه بتو عزيزيم هر گز چون ذليل شويم. الهی چه غم دارد كه تو را دارد و كرا شايد كه تو را نستايد ، آزاد آن نفس كه بياد تو يازان و آباد آن دل كه به مهر تو نازان و شاد آن كس كه با تو در پيمان است. ما را سر و سودای كس ديگر نيست در عشق تو پروای كس ديگر نيست جز تو دگری جای نگيرد در دل دل جای تو شد جای كس ديگر نيست. الهی هر كه تو را جويد اينقدر رستخيزی بايد يا به تيغ ناكامی او را خون ريزی بايد ، هر كه قصد تو كند روزش چنين است يا بهره درويش خود چنين است. ياد خدا الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد ، يار آن دارد که چون تو ياری دارد، او که در هر دو جهان ترا دارد هرگز کی تو را بگذارد ، الهی در سر گريستنی دارم دراز ، ندانم از حسرت گريم يا از ناز ، گريستن از حسرت بهر يتيم و گريستن شمع بهر ناز ، از ناز گريستن چون بود اين قصه ايست دراز. الهی يک چند بياد تو نازيدم ، اينم بس که صحبت تو ارزيدم ، الهی نه جز از ياد تو دل است نه جز از يافت تو جان ، پس بيدل و بيجان کی توان؟ الهی ياد تو در ميان دل و زبان است و مهر تو ميان سر و جان الهی شاد بدانيم که اول تو بودی و ما نبوديم ، کار تو در گرفتی و ما نگرفتيم ، قسمت خود نهادی و رسول خود فرستادی. الهی هر چه بی طلب بما دادی به سزا واری ما تباه مکن هر چه بجای ما کردی از نيکی ، به عيب ما از ما بريده مکن و هر چه سزای ما ساختی به ناسزا جدا نکن. الهی آنچه ما خود کشتيم به بر ميار و آنچه تو ما را کشتی آفت ما از آن باز دار، الهی از نزديک نشانت ميدهند و بر تر از آنی و دورت پندارند و نزديکتر از جانی ، موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذاکرانی ، ملکا تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی. الهی در اين درگاه همه ما نياز مند روزی باشيم که قطره ای از شراب محبت بر دل ما ريزی تا که ما را بر آب و آتش بر هم آميزی. الهی ديگران مست شرابند و من مست ساقی ، مستی ايشان فانی است و از من باقی. مست توام از جرعه و جام آزادم مرغ تو ام از دانه و دام آزادم مقصود من از کعبه و بتخانه توئی تو ورنه من از اين هر دو مقام آزادم الهی روزگاری ترا ميجستم خود را می يافتم ، اکنون خود را ميجويم و ترا می يابم، الهی تا از مهر تو اثر آمد ، ديگر مهر ما بسر آمد ، الهی ای مهربان فرياد رس ، عزيز آن کس که او با تو يک نفس ، نفسی که آن را حجاب نايد از پس . الهی گهی بخود نگرم گويم از من زار تر کيست،گهی بتو نگرم گويم از من بزرگوار تر کيست. الهی ای سزای کرم ، ای نوازنده عالم ، نه با وصل تو اندوه است و نه با ياد تو غم، الهی ادای شکر ترا هيچ زبان نيست و دريای فضل ترا هيچ کران نيست و سر حقيقت تو بر هيچکس عيان نيست ، هدايت کن بر ما رهی که بهتر از آن نيست. يا رب ز ره راست نشانی خواهم از باده آب و خاک جانی خواهم از نعمت خود چه بهره مندم کردی در شکر گزاريت زبانی خواهم الهی ما از غافلانيم نه از کافرانيم ، نگاهدار تا پريشان نشويم و در راه آر تا سرگردان نشويم، الهی پسنديدگان ترا بتو جستند و بپيوستند، ناپسنديدگان ترا به خود جستند و بگسستند،نه او که پيوست بشکر رسيد ، نه او که گسست به عذر رسيد. الهی اينهمه نوازش از تو بهره ماست که در هر نفس چندين سوز و نور ، غايت تو پيداست،چون تو مولائی کراست؟ و چون تو دوست کجاست؟ الهی خود کردم وخريدم آتش بر خود افروزانيدم از دوستی آواز دادم ، دل و جان را فرا ناز دادم ، اکنون در غرغابم دستم گير که گرم افتادم. هر روزمن از روز پسين ياد کنم بر درد گـــنه هزار فرياد کنم از ترس گناه خود شوم غمگين باز از رحمت او خاطر خود شاد کنم الهی اگر طاعت بسی ندارم ، در هر دو جهان جز تو کسی ندارم الهی تا با تو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر دو جهان شيدا شدم، نهان بودم و پيدا شدم . الهی از بنده با حکم ازل چه بر آيد و بر آنچه ندارد چه بايد کوشش بنده چيست ؟ کار خواست تو دارد ، به جهد خويش نجات خويش کی تواند؟ الهی ای سزای کرم وای نوازنده عالم ، نه با جز تو شاديست نه با ياد تو غم ، خصمی و شفيعی و گواهی و حکم . الهی تو دوستان را به دشمنان مينمائی ، درويشان را غم و اندوه دهی ، بيمار کنی و خود بيمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی سعادتش بر سر ديوان کنی و بفردوس او را ميهمان کنی، مجلسش روضه رضوان کنی ، نا خوردن گندم با وی پيمان کنی ، و خوردن آن در علم غيب پنهان کنی ، آنگاه او را زندان کنی و سالها گريان کنی، جباری تو کار جباران کنی ، خداوندی تو کار خداوندان کنی ، تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی. الهی از پيش خطر و از پس را هم نيست،دستم گير که جز تو پناهم نيست ، الهی دستم گير که دست آويز ندارم و عذرم بپذير که پای گريز ندارم. الهی خود را از همه بتو وابستم ، اگر بداری ترا پرستم و اگر نداری خود پرستم ، نوميد مساز بگير دستم. الهی ای دور نظر وای نيکو حضر وای نيکو کار نيک منظر ای دليل هر برگشته وای راهنمای هر سرگشته ، ای چاره ساز هر بيچاره وای آرنده هر آواره ، ای جامع هر پراکنده وای رافع هر افتاده ، دست ما گير ای بخشنده بخشاينده. مناجات نامه يارب دل پاك و جان آگاهم ده آه شب و گريه سحر گاهم ده در راه خود اول زخودم بيخود كن بی خود چو شدم زخود بخود راهم ده الهی يكتای بی همتائی قيوم توانائی بر همه چيز بينائی در همه حال دانائی از عيب مصفائی از شرك مبرائی اصل هر دوائی داروی دلهائی شاهنشاه فرمانفرمائی معزز به تاج كبريائی . بتو رسد ملك خدائي. الهی نام تو ما را جواز . مهر تو ما را جهاز . شناخت تو ما را امان. لطف تو ما را عيان. الهی ضعيفان را پناهی قاصدان را بر سر راهی . مومنان را گواهی چه عزيز است آنكس كه تو خواهي. الهی ای خالق بی مدد وای واحد بی عدد ای اول بی بدايت وای آخر بی نهايت . ای ظاهر بی صورت وای باطن بی سيرت ای حی بی ذلت ای معطی بی فكرت وای بخشنده بی منت ای داننده راز ها ای شنونده آوازها ای بيننده نماز ها ای بذيرنده نياز ها ای شناسنده نامها ای رساننده گامها ای مبرا از عوايق ای مطلع بر حقايق ای مهربان بر خلايق عذر های ما بپذير كه تو غنی و ما فقير و بر عيبهای ما مگير كه تو قوی و ما حقير . از بنده خطا آيد و زلت و از تو عطا آيد و رحمت. الهی ای كامكاری كه دل دوستان در كنف توحيد تو است وای كارگذاری كه جان بندگان در صدف تقدير تو است . ای قهاری كه كسی را بتو حيلت نيست ای جباری كه گردنكشان را با تو روی مقاومت نيست ای حكيمی كه روندگان ترا از بلای تو گريز نيست ای كريمی كه بندگان را غير از تو دست آويز نيست نگاه دار تا پريشان نشويم و در راه آر تا سر گردان نشويم. الهی در جلال رحمانی در كمال سبحانی نه محتاج زمانی و نه آرزومند مكانی نه كسی به تو ماند و نه بكسی مانی پيداست كه در ميان جانی . بلكه جان زنده به چيزی است كه تو آني. الهی كجا باز يابم آن روز كه تو ما را بودی و من نبودم تا باز به آن روز رسم ميان آتش و دودم . اگر به دو گيتی آن روز يابم پرسودم . ور بود خود را يابم به نبود خود خشنودم. الهی از آنچه نخواستی چه آيد . و آن را كه نخواندی كی آيد. نا كشته را از آب چيست و ناخوانده را جواب چيست تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنكه بوی گل در كنار است . الهی هر كه ترا شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غير از تو بود بينداخت. آنكس كه ترا شناخت جان را چه كند فرزند و عيال و خانمان را چه كند ديوانه كنی هر دو جهانش بخشی ديوانه تو هر دو جهان را چه كند الهی هر كه ترا شناسد كار او باريك و هر كه ترا نشناسد راه او تاريك ترا شناختن از تو رستن است و به تو پيوستن از خود گذشتن است . الهی بر من آراستی خريدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گزيدم. حسرت گر روز وصال باز بينم روزی با او گله های روز هجران نکنم الهی جلال عزت تو جای اشارت نگذاشت و محو و اثبات تو راه اضافت بر داشت تا گم گشت آنچه بنده در دست داشت . خداوندا از آن تو می فزود و از آن بنده ميکاست ، تا آخر همان ماند که اول بود راست. محنت همه در نهاد آب و گل ماست پيش از دل و گل چه بود آن حاصل ماست الهی آن روز کجا باز يابم که تو مرا بودی و من نبودم تا به آن روز نرسم ميان آتش و دودم ، اگر به دو گيتی آن روز را باز يابم بر سودم اگر بود خود را در يابم به نبود خود خشنودم . خدايا من کجا بودم که تو مرا خواندی ، من نه منم که تو مرا ماندی ، الهی مران کسی را که تو خود خواندی، آشکار مکن گناهی را که تو خود پوشيدی. کريما خود بر گرفتی و کس نگفت که بردار ، اکنون که بر گرفتی مگذار و در سايه لطف خود ميدار و جز به فضل و رحمت خود مسپار . الهی آب عنايت تو گر به سنگ رسيد ، سنگ بار گرفت ، سنگ درخت رويانيد ، درخت ميوه بار گرفت ، چه درختی ؟ درختی که بارش همه شادی ، مزه اش همه انس و بويش همه آزادی ، درختی که ريشه آن در زمين وفا ، شاخ آن برای رضا ، ميوه آن معرفت و صفا ، حاصل آن ديدار و لقاء. الهی بنام تو زبانها گويا شده ، بنام تو جانها شيدا شده ، بيگانه آشنا شده ، زشتها زيبا شده ، کارها هويدا شده راهها پيدا شده . الهی بنام تو چشم مشتاقان گريان ، دلهای عارفان سو زان ، سرهای واله هان خروشان ، تنهای عاشقان بيجان ، الهی ينام تو جانها اسير پيغام تو ، عارف افتاده به دام تو مشتاقان مست مهر از جام تو ، خوشا به حال کسی که از اين جام شربتی چشيد يا در اين راه منزلی بريد ، دل وی به نور حق افروخته و به روح انس زنده و به فر وصال فرخنده ، گهی در حيرت شهود مکاشف جلال ، گهی در بحر وجود غرقه لطف و جمال . در عشق تو من کيم که در منزل من از وصل رخت گلی و مد بر گل من اين بس نبود ز عشق تو حاصل من کار آراسته وصل تو باشد دل من الهی از وجود تو هر مفلسی را نصيبی و از کرم تو هر دردمندی را طبيبی است ، از سعت رحمت تو هر کسی را بهره ای و از بسياری بخشش تو هر نيازمندی را قطره ايست ، بر سر هر مومن از تو تاجی است و در دل هر محب از تو سراجی است ، هر شيفته ای را با تو سر و کاری است و هر منتظری را آخر روز ديداری است . الهی اين چه بد تر روزی است ، ترسم که مرا از تو جز حسرت نه روزی است . خداوندا از بخت خود چون پرهيزم و از بودنی کجا گريزم ؟ و ناچاره را چه آميزم ؟و در هامون کجا گريزم ؟ کريما دل من کان حسرت است و تن من مايه درد و غم ، نيارم گفت که اينهمه چرا بهره من نه دست رسد مرا چاره من . مرا تا باشد اين درد نهانی تو را جويم که درمانم تو دانی الهی ای گشاينده زبان مناجات گويان و انس افزای خلوتهای ذاکران و حاضر نفسهای رازداران . خداوندا در حاجت کسی نظر کن که او تو را يک حاجت بيش نيست. الهی معنی دعوی صادقانی ، فروزنده نفسهای دوستانی آرام دل غريبانی ، چون در ميان جان حاضری از بيدلی ميگويم که کجائی ، زندگانی را جانی و آئين زياد ، به خود از خود ترجمانی ، به حق تو بر تو که ما را در سايه غرور منشانی و به وصال خود رسانی الهی به هر صفت که هستم بر خواست تو موقوفم ، به هر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم ، تا جان دارم رخت از اين کوی بر ندارم ، هر کس که تو آن اوئی بهشت او را بنده است و آن کس که تو در زندگانی او هستی زنده جاويد است . خداوندا گفتار تو راحت دل است و ديدار تو زندگی جان ، زبان بياد تو نازد و دل به مهر و جان به عيان . الهی اگر تو فضل کنی ، ديگران چه داد و چه بيداد ، و اگر تو عدل کنی فضل ديگران چون باد. خداوندا آنچه من از تو ديدم دو گيتی بيارايد ، شگفت آن که جان من از تو نمی آيد . الهی چند نهان باشی و چند پيدا ؟ که دلم حيران گشت و جان شيدا ، تا کی در استتار و تجلی ، کی بود آن تجلی جاودانی ؟خداوندا چند خوانی و رانی ، بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز تو مانی ، تا کی افکنی و بر گيری ، اين چه وعده است بدين درازی و بدين ديری ؟ الهی اين بوده و هست و بودنی ، من بقدر شان تو نادانم و سزای تو را نتوانم در بيچارگی خود سر گردانم ، روز به روز بر زيانم ، چون منی چون بود از نگريستن ، در تاريکی به فغانيم که خود بر هيچ چيز هست ماندنم ندانم ، چشم بر روی دارم که تو مانی و من نمانم ، چون من کيست اگر آن روز ببينم ، اگر ببينم بجان فدای آنم. الهی روزگاری تو را ميجستم خود را می يافتم ، اکنون خود را ميجويم تو را می يابم ، ای محب را ياد و انس را يادگار ، چون حاضری اين جستن به چه کار؟ الهی يافته ميجويم ، با ديده ور ميگويم که دارم چه جويم ، که می بينم چه گويم ؟ شيفته اين جست و جويم ، گرفتار اين گفت و گويم ، اين پيش از هر روز و جدا از هر کس مرا در اين سوز هزار مطرب نه بس . الهی به عنايت ازلی تخم هدايت کاشتی ، به رسالت پيمبران آب دادی ، به ياری توفيق پروردی ، به نظر خود بار آوردی ، الهی سزد که اکنون سموم قهر از آن باز داری و کشته عنايت ازلی را به رعايت ابدی مدد کنی. الهی گاه گريم که در اختيار ديوم از بس تاريکی بينم ، باز ناگاه نوری تابد که جمله بشريت در جنب آن ناپديد بود. خدايا گاه از تو ميگفتم و گاه از تو مينيوشيدم ، ميان جرم خود و لطف تو می انديشيدم ، کشيدم آنچه کشيدم ، همه نوش گشت چون آوای تو شنيدم . الهی تو در ازل ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار ، اکنون که بر گرفتی نه بگذار و در سايه لطف خود ميدار. الهی آنچه ناخواسته يافتنی است ، خواهنده آن کيست و آنچه از پاداش بر تر است ، پرسش در جنب آن چيست؟ پس هر چه از باران منت است بهار آن دمی است و دانش و کوشش محنت آدمی است . الهی مرا دردی است که بهی مباد ، اين درد مرا صواب است ، با خرسندی دردمندی به درد خود کسی را چه حساب است . الهی گاهی بخود نگرم گويم از من زار تر کيست ، گاهی به تو نگرم گويم از من بزرگوارتر کيست؟ بنده چون بهی خود نگرد به زبان تحقير از کوفتگی و شکستگی خود گويد: پر آب دو ديده و پر آتش جگرم پر باد دو دستم و پر از خاک سرم و چون به لطف الهی و فضل ربانی نگرد به زبان شادی و نعمت آزادی گويد: چه کند عرش که او غاشيه من بکشد چون به دل غاشيه حکم و قضای تو کشم بوی جان آيدم از لب چو حديث تو کنم شاخ عز رويدم از دل چو بلای تو کشم الهی آمدم با دو دست تهی ، سوختم به اميد روز بهی ، چه باشد اگر بر اين دل خسته ام مرهم بنهی. نسيم قرب الهی نزديک نفسهای دوستانی ،حاضر دلهای ذاکرانی از نزديک نشانت ميدهند و بر تر از آنی ، از دورت ميجويند و نزديکتر از جانی ، ندانم که در جانی يا جان را جانی ، نه اين و نه آنی جان را زندگانی ميبايد تو آنی . الهی کشيديم آنچه کشيديم همه نوش ت چون آوای قبول شنيديم ، دانی که هر در مهر شکيبا نبوديم و به هر کوی که رسيديم حلقه در دوستی تو گرفتيم و به هر راه که رفتيم بر بوی تو آن راه را بريديم ، دل رفت مبارک باد ، گر جان برود در اين راه پسنديديم ، الهی آتش يافت با نور شناخت آميختی و از باغ وصال نسيم قرب بر انگيختی ، به آتش دوستی آب گل سوختی تا ديده عارف را ديدار خود آموختی . الهی عنايت تو کوه است و فضل تو دريا ، کوه کی فرسود و دريا کی کاست ؟ عنايت تو کی جست و فضل تو کی واخواست ، پس شادی يکی است که دوست يکتا است . الهی از کرم تو همين چشم داريم ، و از لطف تو همين گوش داريم بيامرز ما را که بس آلوده ايم به کردار خويش ، بس درمانده ايم به وقت خويش ، بس مغروريم به پندار خويش ، بس محبوسيم در سرای خويش ، دست ما را گير به فضل خويش ، باز خوان ما را به کرم خويش ، باز ده ما را به احسان خويش . دل کيست که گوهری فشاند بی تو ، يا تن که بود که ملک راند بی تو ،واله که خود راه ندارد بی تو جان زهره ندارد که بماند بی تو الهی تا آموختن را آموختم ، آموخته را جمله بسوختم، اندوخته را بر انداختم و انداخته را بيندوختم ، نيست را بفروختم تا هست بيفروختم. الهی تا يگانگی بشناختم ،در آرزوی شادی بگداختم ، کی باشد که گويم پيمانه بينداختم و از علايق واپرداختم و بود خويش جمله در باختم. کی باشد کاين قفس بپپروازم در باغ الهی آشيان سازم الهی گاه ميگوئی فرود آی ، گاه ميگوئی بگريز ، گاه فرمائی بيا، گاه گوئی پرهيز ، خدايا اين نشان قربت است يا محض رستاخيز ؟ هر بشارت نديدم تهديد آميز . ای مهربان برد بار ، ای لطيف نيک بار ، آمد به درگاه، خواهی به ناز دار و خواهی خوار دار. گر شوند اين خلق عالم بر سر خصمان من من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من الهی اين دل من کان حسرت است و تن من مايه درد و غم خدايا نيارم گفت که اينهمه چرا بهره من. الهی تا مهر تو پيدا گشت همه مهر با جفا ت و تا نيکی تو پيدا گشت همه جفاها وفا گشت. خداوندا ما نه ارزانی بوديم تا ما را برگزيدی و نه نا ارزانی بوديم که به غلط بر گزيدی ، بلکه به خود ارزانی کردی تا بر گزيدی و هر عيب که ميديدی بپوشيدی. الهی نامت تور ديده آشنايان ،يادت آئين منزل مشتاقان يافتت چراغ دل مريدان ، مهرت انس جان دوستان . الهی چه خوش روزی که خورسيد جلال تو بما نظر ميکند چه خوش وقتی که مشتاقان از مشاهده جمال تو ما را خبری دهد جان خود را طعمه باز سازيم که در فضای طلب تو پروازی کند و دل خود نثار دوستی کنيم که بر سر کوی تو آوازی دهد. الهی نصيب اين بيچاره از اين کار همه درد است ، مبارک باد که مرا اين درد فرداست ، حقا که هر کس بدين درد ننازد جوانمرد است. هر درد که زين دلم قدم بر گيرد دردی دگرش بجای در بر گيرد زان با ما در صحبت از سر گيرد کآتش چو رسد بسوخته اندر گيرد الهی شاد بدانم که اول من نبودم تو بودی ، آتش يافتنی با نور شناختن تو آميختنی ، از باغ وصال نسيم قرب تو انگيختی ، باران وحدانيت بر گرد بشريت تو ريختی ، به آتش دوستی آب و گل سوختی تا ديده عارف بديدار خود آموختی. تخم هدايت الهی چون يتيم بی پدر گريانم ، درمانده در دست خصمانم ، خسته گناهم و از خويشتن بر تاوانم ، خراب عمر و مفلس روزگار من آنم . خداوندا فرياد رس که از ناکسی خود به فريادم . الهی دريغا که روزگار بر باد داديم و شکر نعمت ولی نعمت نارديم ، دريغا که قدر عمر خويشتن نشناختيم و از کار دنيا به اطاعت موئی نپرداختيم ، دريغا که عمر عزيز بسر آمد و روزگار بگذشت . ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار ای خداوندان قال الاعتذار الاعتذار پيش از اين کاين جان عذرآور فروماند ز نطق پيش از آن کاين چشم عبرت بين فروماند ز کار توبه پيش آريد و نادم از گنهکاری خويش چشم گريان جان لرزان رو سوی پروردگار الهی ای نادر يافته يافته و ناديده عيان ، ای در نهانی پيدا و در پيدائی نهان ، يافت تو روز است که خود بر آيد ناان يابنده تو نه به شادی پردازد نه به اندو هان ، بر سر ما را کاری که از آن عبارت نتوان . الهی زندگی همه با ياد تو ، شادی همه با يافت تو و جان آن است که در او شناخت تو است . خدايا موجود نفسهای جوانمردانی ، حاضر دلهای ذکر کنندگانی از نزديکت نشان ميدهند و بر تر از آنی ، از دورت می پندارند و نزديکتر از جانی ، ندانم که در جانی يا خود جانی ، نه اينی و نه آنی جان را زندگی ميبايد تو آنی. روزی که مرا وصل تو در چنگ آيد از حال بهشتيان مرا ننک آيد الهی عظيم شانی و هميشه مهربانی ، قديم احسان و روشن برهانی ، هم نهانی هم عيانی ، از ديده ها نهانی و جانها را عيانی ، نه به چيزی مانی تا که گويم چنانی ، آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی. الهی او که حق به دليل جويد ، به بيم و طمع پرستد ، او که حق را به احسان دوست دارد ، روز محنت بر گردد ، او که حق را به خويشتن جويد ، نايافته يافته پندارد . الهی عارف تو را به نور تو ميداند و از شعاع وجود عبارت نميتواند ، در آتش مهر ميسوزد و از ناز باز نمی پردازد. الهی عارف تو را به نور تو ميداند و از شعاع وجود عبارت نميتواند ، در آتش مهر ميسوزد و از ناز باز نمی پردازد. اين جهان و آن جهان و هر چه هست عاشقان را روی معشوق است و بس گر نباشد قبله عالم مرا قبله من کوی معشوق است و بس الهی تو آنی که از بنده ناسزا بينی و به عقوبت نشتابی از بنده کفر ميشنوی و نعمت از او باز نگيری و توبت و انابت بر او عرضه کنی و به پيغام خطاب خود او را باز خوانی و اگر باز آمد او را وعده مغفرت دهی ، پس چون با دشمن بد کردار چنينی ، با دوستان نيکوکار چونی ؟ الهی در يافتن خود ياری و يادگاری ، معنی دعوی صادقانی فروزنده نفسهای دوستانی ، آرام دل غريبانی ، چون در ميان جانی ، از بيدلی ميگويم که کجائی ، جان را زندگی ميبايد تو آنی ، به خود و از خود ترجمانی ، به حق تو بر خودت که ما را در سايه غرور ننشانی و به عز وصال خود رسانی . چشمم همی بخواهد ديدارت گوشم همی بخواهد گفتارت همت بلند کردند اين هر دو هر چند نيستند سزاوارت الهی به عنايت ازلی تخم هدايت کاشتی ، به رسالت پيمبران آب دادی و به ياری توفيق رويانيدی و به نظر و احسان خود به بر آوردی ، از لطف تو ميخواهم که زهرهای خشم از آن باز داری و نسيم داد بر او بجهانی و کاشته عنايت ازلی را به رعايت ابدی مدد کنی. خلعت وصال الهی ای داننده هر چيز و سازنده هر کار و دارنده هر کس ، نه کس را با تو انبازی و نه کس را از تو بی نيازی ، کار به حکمت می اندازی و به لطف ميسازی ، نه بيداد است و نه بازی . بار خدايا بنده را نه چون و چرا در کار تو دانشی و نه کس را بر تو فرمايشی ، سزا ها همه تو ساختی و نوا ها همه تو ساختی ، نه از کس بتو و نه از تو به کس ، همه از تو بتو ، همه توئی و بس ، خلايق فانی و حق يکتا به خود باقی است. نام تو شنيد بنده دل داد بتو چون ديد رخ تو دل داد بتو الهی به عنايت هدايت دادی و به معونتها بذر خدمت رويانيدی و به پيغام آب پذيرش دادی ، به نظر خويش ميوه محبت وارسانيدی اکنون سزد که سموم مکر از آن باز داری و بنائی که خود ساخته ای به گناه ما خراب نکنی . خدايا تو ضعيفان را پناهی ، قاصدان را بر سر راهی و وجدان را گواهی ، چه باشد که افزائی و نکاهی. روضه روح من رضای تو باد قبله گاهم در سرای تو باد سرمه ديده جهان بينم تا بود گرد خاک پای تو باد گر همه رای تو فنای من است کار من بر مراد رای تو باد شد دلم ذره وار در هوست دلم اين ذره در هوای تو باد الهی تو آنی که از احاطت اوهام بيرونی و از ادراک عقول مصئونی ، نه مدرک عيونی ، کار ساز هر مفتونی و شاد ساز هر محزونی در حکم بی چرا و در ذات بی چند و در صفات بی چونی . تو لاله سرخ و لولو مکنونی من مجنونم تو ليلی مجنونی تو مشتريان با بضاعت داری با مشتريان بی بضاعت چونی الهی نصيب اين بيچاره از اين کار همه درد است ، مبارک باد که مرا اينهمه درد در خور است ، بيچاره آن کس که از اين درد فرد است حقا که هر کس بدين دردننازد نا جوانمرد است . من گريه به خنده در همی پيوندم پنهان گريم به آشکارا خندم ايدوست گمان مبر که من خرسدم آگاه نه ای که چون نيازمندم الهی در دل دوستان تو نور عنايت پيداست د جانها در آرزوی وصال تو حيران و شيداست ، چوئن تو مولی کراست ؟ و چون تو دوست کجاست؟ الهی هر چه دادی نشان است و آئين فرداست و آنچه يافتيم پيغام است و خلعت بر جاست . خدايا نشانت بيقراری دل و غارت جان است و خلعت وصال در مشاهده جلال. روزی که سر از پرده برون خواهی کرد دانم که زمانه را زيون خواهی کرد گر زيب و جمال از اين فزون خواهی کرد يا رب چه جگر هاست که خون خواهی کرد ای خداوندی که فلک و ملک را نگاهدار نده توئی ، ای بزرگی که از ماه تا ماهی دارنده توئی ، ای کريمی که دعا را نيوشنده توئی و جفا را پوشنده توئی ، ای لطيفی که عطا را دهنده توئی وخطا را بر دارنده توئی ، ای يکتائی که در صفت حجلال و جمال پاينده توئی ، عاصيان را شوينده توئی و طالبان را جوينده توئی . بنمای رهی که ره نماينده توئی بگشای دری که در گشاينده توئی زنگار غمان گرفت دور دل من بزدای که زنگ زداينده توئی الهی در ذات بی نظيری ، در صفات بی مانندی و گناهکاران را آمرزگاری و ايشان را رازداری ، زيبا صنع و شيرين گفتاری دانای رازها ، عالم اسرار و معيوبان را خريداری ، درمانده را دستگير و بيچاره را دستياری . ای مونس ديده با ضميرم ياری اندر دل من نشسته بيداری گر باد گری قرار گيرد دل من از جان خودش مباد بر خورداری الهی ناليدن من در درد از بيم زوال آن است ، او که از زخم دوست بنالد در مهر دوست نامرد است ، ای جوان اگر زهره اين کار داری قصد راه کن و شربت بلا نوش کن و دوست بر آن گواه دار ، اگر نه عافيت به ناز دار و سخن کوتاه کن. الهی آن گروه را بر سر کوی بلا آوردی و بلا ها و مصيبتها را به ايشان نمودی ، اين يک گروه هزار قسم شدند همه روی از بلا بگردانيدند مگر يک گروه اندک که روی گردان نشدند و عاشق وار سر بکوی بلا در نهادند و از بلا نينديشيدند و گفتند ما را همان دولت بس که متحمل اندوئه تو گشتيم و غم بلای تو خورديم و يک يک به زبان حال ميگفتند: من که باشم که به تن رخت وفای تو کنم ديده حمال کنم بار جفای تو کشم گر تو بر من بتن و جان و دلی حکم کنی هر سه را رقص کنان پيش هوای تو کشم الهی ای يادگار جانها و ياد رشته دلها ، به فضل خود ما را ياد کن و بياد لطفی ما را شاد کن. الهی تو به ياد خودی و من به ياد تو ، تو بر خواست خودی و من بر نهاد تو . سر سروران بسته دام تو دل دلبران دفتر نام تو به يک دم دوصد جان آزاد را کند بنده يک دانه از دام تو الهی ذکر تو بهره مشتاق است و روشنائی ديده و دولت جان و آئين جهان يک ذره فزودن به دوستی از دو جهان است، يک لحظه با دوست خوشتر از جان است ، يک نفس با دوست ملک جاودان است ، عزيز آن بنده که سزاوار آن است ، اين چه کار است که بی نام و نشان است ، شغل بنده است و از بنده نهان است ، رفيقی از آن بی طاقت و به آن يازان است و او که طالب آن است در ميان آتش نازان است . ار دستت از آتش بود ما را ز گل مفرش بود هر چه از تو آيد خوش بود خواهی شفا خواهی الم الهی به قدر تو نادانم و سزای تو را ناتوانم ، در بيچارگی خود سرگردانم ، روز بروز بر زيانم ، چون منی چون بود چنانم و از نگريستن در تاريکی به فغنم که بر هيچ جچيز هست ما ندانند ، چشم بر روزی دارم که تو بمانی و من نمانم ، چون من کيست که آنروز ببينم ، و رب بينم فدائی آنم. نور تجلی الهی ای آرنده غم پشيمانی در دلهای آشنايان وای افکنده سوز در دل تائبان ، ای پذيرنده گناهکاران و معترفان کسی باز نيامد تا باز نياوردی و کسی راه نيافت تا دست نگرفتی دست گير که چون تو دستگير نيست ، درياب که جز تو پناه نيست و پرستش ما را جز تو جواب نيست و درد ما را جز زتو دوا نيست و از اين غم جز از تو ما را راحت نيست . الهی تو دوستان خود را به لطف پيدا تی تا قومی را به شراب انس مست کردی ، قومی را به دريای دهشت غرق کردی ، ندا از نزديک شنوانيدی و نشان از دور دادی ، رهی را باز خواندی و آنگاه خود نهان گشتی ، از وراء پرده خود را عرضه کردی و به نشان بزرگی خود را جلوه نمودی تا آن جوانمردان را در وادی دهشت گم کردی و ايشان را در بيتابی و بی توانی سرگردان کردی ، داور آن داد خواهان توئی و داد ده آن فرياد کنان توئی و ديت آن کشتگان توئی ، دستگير آن غرق شدگان توئی و دليل آن گمشدگان توئی ، تا آن گمشده کی به راه آيد و آن غرق شده کجا به کران افتد و آن جانهای خسته کجا بياسايند و اين قصه نهانی را کی جواب آيد و شب انتظار آنان را کی بامداد آيد؟ يار از غم من خبر ندارد گوئی يا خواب به من گذر ندارد گوئی تاريک تر است هر زمانی شب من يا رب شب من سحر ندارد گوئی الهی کار تو بی ما به نيکوئی در گرفتی ، چراغ خود را بی ما به مهربانی افروختی ، خلعت نور از غيب بی ما به بنده نوازی فرستادی چون رهی را به لطف خود به اين آرزو آوردی ، چه شود که به لطف خود ما را به سر بری. الهی تو آنی که نور تجلی بر دلهای دوستان تابان کردی و چشمه های مهر در سر ايشان روان کردی ، تو پيدا و به پيدائی خود در هر دو گيتی نا پيدا کردی ، ای نور ديده آشنايان و سوز دل دوستان و سرور جان نزديکان ، همه تو بودی و توئی تو نه دوری تا تو را جويند نه غافل تا تو را پرسند ، تو را جز به تو يابند . الهی هر چه نشان ميشمردم پرده بود و هر چه مايه ميدانستم بيهوده بود . خداوندا يکبار اين پرده من از من بردار ، و عيب هستی من از من وادار و مرا در دست کوشش مگذار . بار خدايا کردار ما در ميار و زبان ما از ما وا مدار ، ای کردگار نيکوکار ، آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار و آنچه تو بر تاوی به ما مسپار. از بس که دو ديده در خيالت دارم در هر چه نگه کنم توئی پندارم الهی داهم نما به خود و باز رهان مرا از بند خود ، ای رساننده به خود برسانم که کسی نرسيده به خود . بار الها باد تو عيش است و مهر تو سور ، شناخت تو ملک است و ياد تو سرور ، جوينده تو کشته باجان است و يافت تو رستخيز بی صور ، الهی نه جز از شناخت تو شادی است ، نه از يافت تو زندگانی ، زندگانی بی تو بردگی است و زنده به تو ، هم زنده و هم زندگانی است. غم کی خورد آنکه شادمانيش توئی يا کی مرد او که زندگانيش توئی در نسيه آن جهان کجا دل بندد آنکس که به نقد اين جهانيش توئی الهی ای يافته و يافتنی ، از مست چه نشان دهند جز بی خويشتنی همه خلق را محنت از دوری است و اين بيچاره را از نزديکی ، همه را تشنگی از نايافت آب است و ما را از سيرآبی. ای عاشق دلسوخته اندوه مدار روزی بمراد عاشقان گردد کار منا جات از خدا خواستم عادتهاي زشتم را تركم بدهد. خدا فرمود:خودت بايد انها را رها كني.از او خواستم به من صبر عطا كند . فرمود :صبر حاصل سختي و رنج است.عطا كردني نيست اموختني است. گفتم مرا خوشبخت كن . فرمود نعمت از من خوشبخت شدن از تو. از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند فرمود: رنج از دلبستگي هاي دنيايي جدا و به من نزديكترت مي كند.از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه ! تو خودت بايد رشد كني من فقط شاخ و برگ اضافه ات را هرس مي كنم تا بارور شوياز خدا خواستم كاري كند از زندگي لذت كامل ببرم فرمود: براي اين كار من به تو "زندگي" داده ام. از خدا خواستم كمكم كند همان قدر كه او مرا دوست دارد من هم ديگران را دوست بدارم. خدا فرمود :اها بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد خدا جانم سلام چقدر دوست دارم سلام را سلامی که نام توست سلامی که از توست و بر توست و سلامی که خود توست چقدر دوستت دارم یا سلام سلامی که پایانی ندارد سلامی که خود، آغاز است و پایان1 "سلام هی حتی مطلع الفجر"2 سلامی تا جاودانگی سلامی تا صبح رستاخیز و یوم قیام3 سلامی تا صبح رستن و تا صبح خیزش خیزش راستان، رستایان و رستگاران سلامی تا طلوع فجر و تا مطلع فرج سلامی تا جاودانگی سلامی که بقول استاد جانم تا ندارد... سلامی که در شب قدر فرستاده میشود سلامی در رمضان که قلب ماههاست و در شب قدر که قلب ماه رمضان است سلامی که از قلب و بر قلب فرستاده میشود... سلامی بر میهمان خدا بر دعوت شدهی خدا و بر میهمانی که دعای خدا را اجابت کرده...4 سلامی از سوی میزبان و صاحبخانه که تویی خدا جان سلامی که نازل میشود سلامی که تویی و به خانه دل مینشینی ای سلامی که از دل بر میآیی و ای سلامی که بر دل مینشینی ای سلامی که همراه با فرشتگان و روحات بر دل نازل میشوی بر دلی که خانه توست و بر قلبی که حرم الله5 است ... ... یا سلام چقدر دوست دارم چون تو، سلامی را ... و چقدر دوست دارم سلام را، چون تویی سلام ... و قلبی را که خانهی توست و دلی که منزل توست دلی که محل ضیافت توست دلی که حرم محرمان توست دلی که میخانه عشق است و پیمانه عشق است و حرم ستر و عفاف ملکوت توست6 قلبی که غیر تو را در آن راه نیست قلبی که محل نزول کلمه الله است و قلبی که کلیم الله است و میهمانی که خلیل توست میهمانی که خواستار توست و خواستگار توست7 میآید برای مُحرِم شدن و مَحرم ماندن و مُحرَم بودن و اینگونه نشانکردهی توست و مال توست ای صاحبدل ... "یا صاحبی و مولایی" دوست دارم چنین قلبی را و چنین دلی را که از کبر و ریا رسته و به کبریای تو پیوسته ... دوست دارم دل را و اهل دل را دوست دارم بیت تو را و اهل بیت تو را خدایا ای قدردان و قدرشناس حقیقی ای تقدیر کننده یا شاکر و یا شکور قدردانی و قدرشناسی را به ما بیاموز تا اینگونه شب قدر را دریابیم و تقدیر ما را در این شب قدر، تقدیر از خودت قرار بده تقدیر ما را قدرشناسی و قدردانی و شکر بنویس خودت چنانمان بساز که قدردان باشیم و قدر تو را بدانیم و چگونه بی مرحمت و عنایت تو میتوان قدر تو را شناخت؟8 یا قدیر و یا مقدر ! بخواه که تقدیرمان تقدیر از تو باشد و تقدیر کردن، تقدیر ما شکر، سرنوشت ما و سرشت ما شکر خدایا بخواه میهمانی باشیم بر سر خوان لایزالیات میهمانی که گرچه به میهمانیات میآید شکارت میشود و به طعام نامهایت و به طعم شراب نگاهت و به طعمهی دعایت اسیر میشود و تسلیم میگردد و رام تو میشود و هورام9و اهلی میگردد لاجرم اهل تو، و اهل بیت تو میشود و برای بزم عاشقانهی تو ذبح میشود و به ذبیحاللهی و ثاراللهی میرسد... یا شاهد یا مشهود و یا شهید ... 1- سلام، اول و آخر از نامهای مبارک خداوند است. سوره حشر آیه 23: هوالله الذی لااله الاهو الملک القدوس السلام المومن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون. سوره حدید آیه 3: هوالاول و الاخر و الظاهر والباطن و هو بکل شیء علیم 2- سوره مبارک قدر آیه 5 3- از صبح ازل گذشته شش روز تمام/مارا شب روز هفتمین است مقام/گر چشم شوی و گوش در لیله قدر/دارد ملکت سلام تا یوم قیام (اشاره به اینکه پس از گذشت شش روز از آفرینش ما در شب قدر هستیم که این شب به صبح رستاخیز منجر خواهد شد) 4-دعا چیست؟ یا خواندن ماست خدای را، یا خواندن خداست ما را! یا دعوت ماست از خدای و یا دعوت خداست از ما! و یا خواستن ما از خداست، یا خواستن خداست از ما! در این هر سه حالت وجه دوم که از سوی خداست، زیباتر است به مقام شکر، قرین! 5-حدیثی شریف از امام جعفر صادقع: القلب حرم الله فلاتسکن فی حرمالله غیرالله. دل خانه خداست پس غیر خدا را در خانه خدا جای مده. 6-لسان الغیب حافظ شیرازی: دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند/گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند/ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت/با من راهنشین باده مستانه زدند! 7-حدیث قدسی:من طلبنی، وجدنی و من وجدنی، عرفنی و من عرفنی، احبنی ومن احبنی، عشقنی و من عشقنی، عشقته و من عشقته، قتلته و من قتلته، فعلی دیته و من علی دیته، فانا دیته! در حدیثی قدسی خداوند تبارک و تعالی میفرماید: آنکس که مرا طلب کند، مییابد، آنکس که مرا یافت، میشناسد، آنکس که مرا شناخت، دوستم میدارد، آنکس که دوستم داشت، به من عشق میورزد، آنکس که مرا عشق ورزید، من نیز به او عشق میورزم، آنکس که به او عشق ورزیدم، میکشم او را، آنکس را که من بکشم، خونبهایش بر من واجب است، آنکس که خونبهایش بر من واجب است، پس من خونبهایش هستم! 8- سوره مبارکه حج آیه 74 : و ما قدر الله حق قدره ان الله لقوی عزیز. قدر خدا را چنان که حق قدر اوست نشناختند و براستی که خدا نیرومند شکست ناپذیر است. 9-هورام: رام او. خدا جانم سلام ! یا سلام ! سلام خودت بر خودت ! خودت میدانی که خیلی دوستت دارم خدایا ! خودت میدانی که سخت نیازمند تو ام خدا ! الهی میدانم که تو نیازی به بندهات نداری ولی من چکنم که سخت نیازمند تو ام و از تو دور ! تو خدای صمد بی نیازی بنده نیازمندت را دریاب ! خدایا خودت دعایی به بنده ات بیاموز تا آنگونه که تو دوستتر میداری تو را بخواند بخدا که از تو راضی ام خدا بنده عجولت را ببخش و به او صبر بیشتری بده یا الله نمی خواهم لحظه ای از تو دور باشم تو گفته ای که صبر کنم ولی چگونه بر دوری تو میتوان صبر کرد ؟! از خودم خجالت میکشم از آسمان زیبایت و زمین مهربانت خجالت میکشم از جیرجیرکها که تا صبح پیوسته تو را میخوانند از پرندگان شباویز خوشخوانت شرم میکنم از هر جرعه آبی که مینوشم و هر لقمه نانی که میخورم حیا میکنم خدا جانم چگونه خود را بنده تو میخوانم ولی گناهکارترینم در بارگاهت ؟! چگونه از دوست داشتنت با تو میگویم و نفس آلوده ام هنوز با من است ؟! خدایا هرگز به بخشش بیکران تو شک نکرده ام ولی از دوری تو میترسم ! دوست دارم از عشق تو پر شوم و لبالب شوم و لبریز گردم و از عشق نابت سرشارم کنی آنگاه دیگر من نباشم و تنها و تنها عشق تو باشد که بجوشد و جاری شود و بخروشد و طغیان کند خدایا خودت میدانی که به لطف فراگیرت مرا به تمام آرزوهایم رسانده ای خدایا عاشق خود تو ام ای عشق ! خود خودت را میخواهم ! از تو ممنونم بخاطر هر دم و بازدم بخاطر جهنم و بهشتت بخاطر زندگی و مرگ بخاطر آسمان و زمین و زمان بخاطر پدر و مادر و آشنایان و دوستانم و بخاطر استادم و تک تک سرورانم بخاطر تمام خوردنی ها و نوشیدنی ها و پوشیدنی ها بخاطر خواب و بیداری بخاطر شکر و حمد و ستایش و دعایت بخاطر پیامبران و امامان و اولیائت خدایا بخاطر تمام صفات کریمه و جمال و جلالت از تو راضی ام و ممنونم و هرگز نمیتوانم شکر حتی یک نعمتت را بجای آورم ! خدایا چون بر هر شکری شکری واجب تر آید: "از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرت بدر آید ؟" خدایا بخاطر تمام نعمت های بیکرانت از تو سپاسگزارم ولی خدایا مرا ببخش که از تو بیشتر میخواهم خدایا حرص میزنم و طمع می ورزم و شکرت که اینچنین حریص و طمعکارم آفریده ای ! خدایا اکنون که از تمام نعمت هایت مرا سیراب کرده ای و مرا در لطف بیکرانت غرق کرده ای از تو خودت را میخواهم خود خودت را خدایا از خودت خودت را میخواهم جسارت مرا ببخش که اینچنین گزافه میگویم کودک نادان و زبان درازت را ببخش ولی خودت امر کرده ای که به دعا بخوانمت و بخواهمت چون خودت خواستی ای که از تو بخواهم از تو تو را میخواهم !خدایا تو خودت بخواه که مرا از من بازپس گیری خدایا خودت برای بنده ات دعا کن خدایا بجای بنده ات خودت را و ذات اقدست را بخوان و بخواه خدایا تو خودت خوب میدانی که بنده ات ناتوان است و سخت بیچاره خدایا تو که اینقدر مرا دوست داری چه میشود که مرا ببری چه میشود که نام و نشان مرا پاک کنی مرا از صواب و عقاب و مرگ و زندگی و خوب و بد رها سازی تا خدایا تنها تو باشی و تو باشی ؟! ای یکی بود و یکی نبود کودکی هایم ای خدا که غیر از تو هیچکس نبود و نیست و نخواهد بود مرا از اندیشه بودن یا نبودن رها ساز خدایا خودت برایم دعا کن و خودت به فریاد خودت برس ! یا شفیع برایم نزد خودت شفاعت کن که شفاعتم کنی ! الهی تو را به خودت قسم میدهم که برایم واسطه خودت با خودت باشی ! الهی ! ای خواستنی ! براستی که تو هستی آنچه هستی ! دلم خیلی تنگ است حالم خراب است خراب خراب در خرابم کن برایم دعا کن خدا تو اگر دعا کنی و بخواهی تو اگر خودت از خودت٬ برای بندهی خودت٬ خودت را بخواهی و اگر یک بار بگویی شو پس میشود آنچه خواسته ای ! خدایا بجای بنده ات خودت را بخوان بجای او خودت خودت را بخواه که خواسته تو همیشه مستجاب است چرا که تو مهربانترین مهربانانی ! خدایا همه میگویند رمضان ماه میهمانی توست خدایا عمریست مهمان توییم٬ براستی میهمانی دیگر کافی نیست ؟ دلم میگیرد ! نمیشود دیگر مهمان تو نباشم خدا ؟ وقت آن نرسیده است که برای همیشه همخانه تو باشم یا الله ؟ الهی میهمانی تو شریف است و کریمانه و میهمانانت حبیب خدا ! تو را به حبیبانت قسم ما را در خانه خود برای همیشه نگاه دار تا همخانه تو و همدم تو باشیم خدایا ما را به غلامی و کنیزی جاودانت میپذیری ؟ خدا جانم سلام ! ای خدا ! ای مهربانترین مهربانانم ! ای خدا ! ای تنها مهربان و یکتا بخشندهام ! به خدا که دوستت دارم خدا ! ای خدای رحمن و رحیم ! ای که عاشق تمام نامهای تو ام! یا لطیفِ جبار و یا عزیزِ قهار! خدا جانم ! به کدام نام بخوانمت که بیشتر دوستم داشته باشی؟ خدایا دوست داری به چه نامی بخوانمت؟ ای که بهترین نامها از توست! و ای که نکوترین نامها توراست! ای نکونام ترینم! به کدام نام نکویت بخوانم که خیره نگاهم کنی؟ چگونه باشم که دلخواه تو باشم ای دلخواهترین؟ الله جانم دوست داری چگونه صدایت کنم و چگونه بخوانمت؟ خدا ! چگونه گوش کنمت و بشنومت و بنیوشمت؟ خدا ! چگونه ببینمت و نگاهت کنم و مشاهده ات کنم و دیدارت کنم؟ خدا ! چگونه حست کنم و لمست کنم و در آغوشت گیرم؟ خدا ! چگونه بخورم بنوشم و بیاشاممت خدا؟ چگونه ببویم و استشمامت کنم؟ خدا ! چگونهات باشم خدا؟ به خدا که دوست دارم از بندهات راضی باشی خدا ! یا سریع الرضا ! ای رضا ترین و راضی ترین ! خدایا بکدامین نامت بخوانم که دوستترم بداری؟ خدایا تو را به عظیمترین نامهایت و به اسم اعظم ات میخوانم ! خدایا تو را به آن نامهایی که مقربینت و اولیائت میخوانند میخوانم ! خدا جان تو را به اسمائی که پیامبران و رسولان و امامانت میخوانند میخوانم ! خدا جانم تو را به نامی که خودت خود را بدان میخوانی میخوانم ! و خدا جانم بدان نام قسمت میدهم و استدعا میکنم که بود و نبود مرا در خودت محو کنی ! خدا جانم خود فرمودهای که : «ادعونی استجب لکم» ! خود خواندیام و خواستی که اینچنین بخوانمت و اینچنین بخواهمت ! خدایا ! خودت خواستهای ! پس تو را به خواسته خودت قسم یا الله ! مرا در بود خودت نابود کن ! مرا در خودت بمیران ! شـیـریـن ز کـَرَم بکـُش تو فرهـــاد مرا از ریشــــــه بکن به تیشــه بنیاد مرا یک حرف ز شرک در وجودم جاریست این بـودِ مـــــرا بگیـــر و الحـــاد مرا الله خدا هو حی خدای عزیزم! الهی! چون آنچه در آسمانها و زمین است مال توست، لاجرم من هم مال تو هستم! خدایا من مال تو هستم و برای تو هستم! و بندهی ویژهی تو هستم! خدایا بندهی خاص و مخصوص تو ام! خدا مال من است و من مال خدا هستم! خدایا قند دلم آب شد! الله خدای مهربانم! چون تو از من به من نزدیکتری، لاجرم بخشش و کرم تو از اعمالم به من نزدیکتر است! من به بخشش و مهربانی تو سخت ایمان دارم و نزدیکم! خدایا چقدر مسرورم کردهای! چقدر نابم و شرابم و عطشناکم! خدایا فرمودهای که بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را! خدایا از تو خواستهام که عاشقترین عاشق تو باشم و نابترین عشق تو باشم! لاجرم عاشقترین عاشق تو هستم! و نابترین عشق تو ام! خدایا من عشق تو هستم! و خدایا تو عشق منی! دارم عشق میکنم! میدانم که سوخت و سوز دارد و دیر و زود ندارد! خواستهام و تو اجابت کردهای حتی پیش از خواستنم و خود خواستی که چنین بخواهم تا اجابتم کنی! تو گفتی باش و ناگاه دیدم که هستم! خدایا تمامی سرورانم را -که خود بخواهند- عاشقترین عاشق خود کن! ایمان دارم که تو اجابتمان کردهای! الهی من بنده شرمنده ام الهی امضا نشد پرونده ام الهی ارحمنا یا رب الکریم الهی بنده به سویت آمده گدای خسته به کویت آمده به شوق عفو نیکویت آمده الهی گفتی بیا می خرمت ای بنده کنار کوثر برمت شدم من امشب باقی به حرمت ای بنده پیش خودم می برمت او که جز من کسی را نداره... خدا به بنده گفت : بنده من یازده رکعت نماز شب بخوان بنده به خدا می گه :خدایا آخه من ...خسته ام نمی تونم خدا :عیبی ندارد. دو رکعت نماز «شفع» و یک رکعت نماز «وتر» بخوان بنده : خدایا حال ندارم. برایم مشکله نیمه شب بیدارشم . خدا :بنده من قبل از خواب این سه رکعت رو بخوان بنده : خدایا سه رکعت زیاده خدا: بنده من فقط یک رکعت نماز «وتر» بخوان بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام راه دیگه ای نداره ؟ خدا: بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان فقط بگو یا الله بنده: خدایا من توی رختخوابم.اگر بلند شم خواب از سرم می پره خدا: بنده من همان جا که دراز کشیده ای بگو یا الله بنده: خدایا هوا سرده من نمی تونم دستام رو از زیر پتو بیرون بیارم سردم میشه خدا: پس توی دلت بگو یا الله .ما نماز شب برات حساب می کنیم . *بنده اعتنا نمی کنه ومی خوابه . خدا به ملائکه می گه: ملائکه من ببینید من چقدر ساده گرفتم اما او خوابید...چیزی به اذان صبح نمانده . بنده من رو بیدار کنید .دلم برايش تنگ شده امشب با من حرف نزده ملائکه به خدا می گن: خداوندا او رو بیدار کردیم .اما او باز خوابید . خدا به ملائکه می گه: ملائکه من در گوشش بگید خداوند منتظر توست .شاید بیدار شود ملائکه: پروردگارا بازهم بیدار نمی شه. اذان صبح را می گویند این بار خدا خودش به بنده می گه: بنده ی من هنگام اذان هم بیدار نشدی. نزدیک طلوع خورشیداست بیدار شو وبا من حرف بزن .نگذار نماز صبحت قضا شود . خورشید از مشرق طلوع کرد ملائکه به خدا می گن :خداوندا نميخواهي با او قهر کنی ؟ خداوند به ملائکه می گه: او که جز من کسی را ندارد .شاید توبه کند .... ببین خدا چقدر به ما مشتاقه با اینکه ما به او محتاجیم ..... الهی دانائی ده که در راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم خواجه عبدالله انصاری الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش ، تو توانگری و من درویش خواجه عبدالله انصاری الهی، یکتای بی همتایی ، قیوم توانایی ، بر همه چیز بینایی ، در همه حال توانایی ، از عیب مصفایی ، از شرک مبرایی ، اصل هر دوایی ، داروی دلهایی ، شاهنشاه فرمانفرمایی ، معزّز به تاج کبریایی ، به تو رسد ملک خدایی . الهی ،در جلال رحمانی ، در کمال سبحانی ، نه محتاج زمانی ، نه آرزو مند مکانی ، نه کسی به توماند نه به کسی مانی ، پیداست که در میان جانی ، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی . الهی، هر که ترا شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداخت . آنکس که ترا شناخت جان را چه کند ؟ فرزندو عیال وخانمان را چه کند ؟ دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ؟ الهی ،اگر طاعت بسی ندارم در دو جهان جز تو کسی ندارم . الهی ،دستم گیرکه دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم . الهی ، ای سزای کرم ، ای نوازنده ی عالم ، نه با وصل تو اندوه است و نه با یاد تو غم . الهی ، ادای شکر تو را هیچ زبان نیست ودریای فضل تو را هیچ کران نیست و سر حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست. هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست . یا رب ز ره راست نشانی خواهم از باده ی آب و خاک جانی خواهم از نعمت خود چو بهره مندم کردی در شکر گزاریت زبانی خواهم الهی ، بهشت بی دیدار تو زندان است و زندان بردن نه کار کریمان است . الهی ، اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم ، مطلوب ما برآر که جز وصال تو طلبکار نیستم . روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست از سر کویش اگر سوی بهشتم می برند پای ننهم که در آنجا وعده ی دیدار نیست الهی ، بر هر که داغ محبت خود نهادی ، خرمن وجودش را به باد نیستی در دادی. الهی ، همه آتشها در محبت تو سرد است و همه ی نعمتها بی لطف تو درد است . الهی ، مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان به سوی تو می تازند . کار ایشان تو بساز که دیگران نسازند .ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند . الهی ، محبت تو گلی است محنت و بلا خار آن ، آن کدام دل است که نیست گرفتار آن . الهی ، از هر دو جهان محبت تو گزیدم و جامه ی بلا بریدم و پرده ی عافیت دریدم . یا رب ز شراب عشق سر مستم کن وز عشق خودت نیست کن و هستم کن از هر چه به جز عشق تهی دستم کن یکباره به بند عشق پا بستم کن الهی ، چون در تو نگرم از جمله ی تاجدارانم و تاج بر سر ، و چون در خود نگرم از جمله ی خاکسارانم . الهی ، اگر مستم و اگر دیوانه ام ، از مقیمان این آستانه ام ، آشنایی با خود ده که از کاینات بیگانه ام . الهی ، تا به تو آشنا شدم ، از خلق جدا شدم ، در دو جهان شیدا شدم ، نهان بودم و پیدا شدم . نی از تو حیات جاودان می خواهم نی عیش و تنعم جهان می خواهم نی کام دل و راحت جان می خواهم هر چیز رضای تست آن می خواهم الهی ، بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم ، خواست خواست تو است ، من چه خواهم . گر درد دهد به ما و گر راحت دوست از دوست هر آن چه که آید نیکوست ما را نبود نظر به خوبی و بدی مقصودرضای او و خشنودی اوست الهی ، به روزگار آمدم بنده وار ، با لب پر توبه و زبان پر استغفار ، خواهی به کرم عزیز دار و خواهی خوار که من خجلم و شرمسار و تو خداوندی و صاحب اختیار . الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سو خته ام کن . الهی ، اگر تن مجرم است دل مطیع است و اگر بنده بدکار است کرم تو شفیع است . بادا کرم تو بر همه پاینده احسان تو سوی بندگان آینده بر بنده ی خود گناه را سخت مگیر ای داور بخشنده ی بخشاینده الهی چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت شهید شریعتی الهی هر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند مرا با نخواستن و نداشتن روئین تن کن شهید شریعتی الهی عبدالله را از سه آفت نگاه دار . از وسواس شیطانی ، خواهشهای نفسانی و غرور نادانی خواجه عبدالله انصاری الهی کاشکی عبدالله خاک بودی تا نامش از دفتر وجود پارک بودی . خواجه عبدالله انصاری الهی، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده . علامه حسن زاده آملی الهی ، از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جان شرمنده ام ، حتی ازروی شيطان نيز شرمنده ام ، که همه در کار خود استوارند و اين سست عهد ، ناپايدار. علامه حسن زاده آملی الهی ، هرچه بيشتر دانستم نادانترشدم ، برنادانم بيفزا! علامه حسن زاده آملی الهی ، از کودکان چيزها آموختم، لاجرم کودکی پيش گرفتم. علامه حسن زاده آملی الهی ، در خلقت شيطان که آن همه فوايد و مصالح است، در خلقت ملک چه ها باشد؟ الهی به سوی تو آمدم ، به حق خودت مرا به من برمگردان! الهی، وای برمن اگر دلی از من برنجد! الهی ، در بسته نيست ، ما دست و پا بسته ايم. الهی، دل به جمال مطلق داديم هرچه باداباد. الهی ، بدان برما حق بسياردارند تا چه رسد به خوبان. علامه حسن زاده آملی آن خوان که بَهر پاکان فرمودی ، نصیب من بینوا کو؟ اگر نعمتت جز به طاعت نباشد پس آنرا بیع خوانند ،لطف وعطا کو..؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بها دهی،بَخش من کو.؟ اگر از سگان توام استخوانی و اگراز کسان تو مرحبا کو..؟ یارب بنما مرا رهی سوی نجات.....محتاج تو ام چه در حیات و چه ممات از جرم و گناه من سراسر بگذر........شرمنده مکن مرا به روز عرصات الهی! هر کس بر چیزیست و من ندانم بر چه ام...بیمم آنست که کِی دانسته شود که من کیم؟ الهی!دانی که بی تو هیچکسم..دستم گیر که در تو رِسم..به ظاهر قبول دارم به باطن تسلیـم نه از خصـم بـاک دارم و نه از دشمن بیـم...اگر دل گـوید چرا؟ گـویم سر افکنده ام و گویم که من بنده ام مِهر تو به مُهر خاتم ندهم...............وصلت به دَمِ مسیح مریم ندهم عشقت به هزار باغ خرم ندهم............یکدم غم تو بهر دو عالم ندهم الهی! از آنچه نخواستی چه آید و آنرا که نخواندی کی آید؟...نا کشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست؟...تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنکه بوی گل در کنار است.... الهی! هر که ترا شناسد کار او باریک است و هر که ترا نشناسد راه او تاریک تو را شناختن از تو رستن است..و به تو پیوستن از خود گذشتن است الهی! کار آنکس کند که تواند،عطا آنکس بخشد که دارد.... پس بنده چه تواند و چه دارد؟ الهی! ادای شکر تو را هیچ زبان نیست و دریای فضل تو را هیچ کران نیست... و سرّ حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست... هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست یا رب ز ره راست نشانی خواهم .......وز باده آب و خاک جانی خواهم از نعمت خود چو بهره مندم کردی....... در شکرگزاریت زبانی خواهم الهی! رمضان گذشت و ما نگذشتیم....فطر آمد و ما نیامدیم...آنچه فرمودی تقصیر کردیم و به آنچه باز داشتی رو کردیم با این کردار زشت ، تمنای بهشت...؟ الهی! نه در بندم نه آزادم... از خود رنجور و از تو دلشادم... از زندگانی خود در عذابم...گویی که بر آتش کبابم...نه خورد پیدا نه خوابم... در میان دریا تشنه آبم...از آنکه از خود در حجابم... منتظرم... تا کی رسد جوابم... الهی! سگ را بار است و سنگ را دیدار... گر من ز سگ و سنگ کم آیم عار است...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 12:44  توسط طاهر
|
|