|
آستان مقدس آن در شیبی ناهموار در دامنه کوه بیسیتون (بیسیدون) روستای بیسیتون از شمال به کوه «اوله» (aowla) (آبّله)، از جنوب و مغرب به سلسله جبال روستای بیسیتون، از مشرق به «چال کرهتل» (cale karatol) و دره فصلی تنگ بیسیتون محدود و محصور میباشد. عمارت عظیم و قدیم این زیارتگاه با وسعتی معادل 170 و محوطهای بیش از 105متر، از دو قسمت هشتی با پلانی مستطیل شکل، شامل: صحن، ایوان، حرم با گنبد عرقچینیِ خوش ترکیبِ مخروطی با گچ قدیم و بر نوک آن پنجة پنچ تن آلعبا نصب شده است. اولاد و احفاد امامزاده سید محمود (ع) (سید محمید) امامزاده سید محمود (ع) (سید محمید) دارای اولاد و احفاد زیادی در بلاد وسیع کرانههای جنوبی خلیجفارس و دامنة شمالی و شرق جبال زاگرس (کوهگیلویه و بویراحمد، بهبهان، بنادر بوشهر، قسمتی از اصفهان، فارس، خوزستان، چهارمحال و بختیاری) و سایر نقاط ایران و خارج از کشور میباشند که به سادات «رضا توفیق» شهرت دارند، فرزندان بلافصل این سید والامقام عبارتند از: 1- ابوالمکارم سید میر خذر (خِضِر)[1] 2- ابوالمکارم سید میر علاءالدین 3- ابوالمکارم سید میر اسماعیل 4- ابوالمکارم سید میر احمد 5- ابوالمکارم سید میر عباس[2] 6- ابوالمکارم سید میر شهابالدین علی[3] [1] . برخی خدر را صلاحالدین گویند، که ما در هیچ منابعی چنین نامی را نیافتیم. [2] . در بلافصل بودن ایشان اختلاف نظر وجود دارد، برخی ایشان را برادر فتحالله (سادات با فتح الهی) و هر دو را فرزندان بلافصل میر علاءالدین میدانند. [3] . گویند، فرزند کوچک امامزاده محمود است، اما در هیچ منابعی چنین نامی را نیافتیم. در شجرهنامه جدیدی به قلم مرحوم شیخ کریم اسلامی از آن یاد شده که منابع فعلی آن مبهم و مورد تردید است. امامزاده محمود (ع) یکی از مشهورترین بقاع متبرکه کشورمان میباشد که از زمانهای گذشته مورد توجه مردم با ایمان و مکانی برای تمسک و توسل اهل معرفت بوده است. نقل کردهاند: چند سال قبل، زائرین آن بزرگوار راهی سخت و کوهستانی را با پای پیاده و یا استفاده از چارپایان طی مینمودند، اما امروزه وجود جادة آسفالته، وسایل حمل و نقل عمومی و امکانات رفاهی موجب گردیده تا زوار بیشتری توفیق زیارت آن حضرت را پیدا کنند. به طوری که در طول شبانهروز حدود صدها نفر به این مکان مقدس زیارتگاهی وارد میشوند و شب را در این محل بیتوته میکنند. در مجموع آنچه قرائن و گفتار و شواهد تاریخی و بیشتر منابع و کتب انساب میتوان نتیجه متقن و معتبر گرفت، نسبنامه امامزاده علی سادات و امامزاده محمود مشهور به سید محمید با هفت الی هشت واسطه به ترتیب ذیل به حضرت امام محمد تقیالجواد (ع) منتهی میگردد:
در رابطه با شجرة طیبه امامزاده محمود (ع) به استناد مدارک متقن و معتبر از احفاد موسی مبرقع ابن حضرت امام محمد تقی (ع) میباشد. آنچه اسناد و گفتار تاریخی و کتب انساب نسب به نسب امامزاده مزبور بیان میکنند به شرح زیر است: الف: در کتاب منتخب التواریخ خراسانی چنین آمده است:
ب: قسمت تراجم و انساب واحد مطالعات و تحقیقات اسلامی سازمان اوقاف شجره طیبه امامزاده محمود معروف به «سید محمید» را چنین تقدیم میکند:
در این تبارنامه به استناد برخی اسناد موجود، به نظر میرسد «محمد» ابن ابوعبدالله احمد، همان «محمود» باشد بدین صورت: محمد (محمود) ابن ابوعبدالله احمد ابن ابوالحسن موسی بن ابوعبدالله احمد بن ابوعلی محمد بن ابوعلی احمد بن موسی مبرقع بن امام محمد تقیالجواد (ع)
پ: در همین رابطه شجرهنامهای مربوط به سادات خضری (خدر) که یکی از فرزندان امامزاده محمود (محمید) میباشد، با شجرهنامه فوق که توسط سید ناجی رضوی مقیم کویت که قبلاً با برادرانش در نجفاشرف اسکان دائم داشتهاند و در آرشیو مؤسسه شجره طیبه طوبی موجود است، تشابه دارد[2]. در این شجرهنامه چنین آمده است:
ت: مشابه همین شجرهنامه، با مختصر تغییراتی توسط آقا میر احمد تقوی حدود سال 1371 (هجری قمری) در نجفاشرف نزد بعضی از سادات خدری دریافت گردید. که چنین آمده است:
ث: این شجرهنامه هم در دفتر یادداشتهای خطی آقا میر علی صفدر رضا توفیقی رحمةالله علیه نوشته شده است:
برخی از اسامی مشابه این شجرهنامه بر روی سنگ قبر امامزاده احمد پدر امامزاده محمود (سید محمید) در اردکان فارس نقل شده و چنین آمده است:
ج: مشابه این نسبنامه، شجرهنامهای توسط آقا سید محمود رایگانی رحمهالله علیه در سال 1355 (هـ .ش) به شرح ذیل در اختیار سید رضا توفیقی ابن میر علی محمد مقیم بهبهان، قرار گرفت:
ح: شجرهنامه دیگری بدون تاریخ تحریر[7] امامزاده علی (آلعلی) سادات و امامزاده محمود (سید محمید) را فرزندان امامزاده احمد مدفون در اردکان فارس دانسته و آنها را با هشت واسطه و فاصله به حضرت امام الهمام امام محمد الجواد التقی (ع) به شرح زیر منتهی و منتسب میداند:
خ: درباره نسب امامزاده، گذشته از آنچه در بالا ذکر شده، ورودی بنای قدیم امامزاده محمود، دری دو لنگه از چوب است. که به نقل از راوی[8] سالها پیش در زمان بازپیرایی و مرمت عمارت قدیم، توسط متولی وقت،[9] از محل خود برداشته شده است. بر کتیبة بالای دو لنگه کوچک این در با خط برجسته علاوه بر ذکر آیهای از سورة مبارکه جمعه، چنین نوشته شده:
د: نسبنامة دیگری مشابه متن کتیبه فوق مربوط به ابوالمکارم امامزاده علی
این نسب شریف بنا به ترتیبی که در بند (د) آمده است تا حدودی، سنخیت داشته با این تفاوت که در ردیف سوم (موسی) و چهارم (احمد) حذف شده است، اما بر روی سنگ جدید امامزاده محمود آنچه در بند (د) آمده بدین مضمون ذکر شده است:
[1] . منتخب التواریخ، ص 730 چاپ پنجم، اسلامیه. [2] . سید محمد رضوی از سادات خدری (خِضِری) مقیم اهواز که یکی از برادرانش به نام سید ناجی رضوی در کشور کویت سکونت دارد و دیگری در شهر قم که چند ساعتی نگارنده در معیت آقا میر احمد تقوی المقدم در خدمت ایشان بودیم. [3] . سنه 1374 (هـ .ق) با استنساخ از شجرهنامه سال 1350 (هـ .ق) توسط کاتب علی بن الحسین صالحالادیب الموسوی، از کتاب شجره آل رسول (نجفاشرف) [4] . توسط حاج آقا میر احمد تقویالمقدم دریافت گردید. 27/3/1380 هجری قمری. [5] . دفتر خطی آقا میر علی صفدر ابن میر محمد جعفر والده عامل و عالم آقا میر احمد تقویالمقدم. این دفتر بسیار قدیمی با جلد چرمی رنگ قهوهای تیره که دارای اطلاعات متنوعی بویژه مرگ و میر علما و فضلا بلاد کوه گیلویه و بهبهان و تابعه است. [6] . سنگ مزبور توسط نگارنده در سفری که در معیت حاج آقا میر احمد تقوی المقدم در شهر اردکان داشتیم از نزدیک ملاحظه و رؤیت شد. [7] . این شجرهنامه توسط آقا سید ابوالفاضل رضوی اردکانی عالمِ فاضل، مقیم شهر شیراز که خود از احفاد امامزاده علی سادات (ع) میباشد، در سال 1382 (هـ .ش) دریافت گردید. ظاهراً این شجرهنامه براساس دستخط شیخ کریم اسلامی به نقل از بحرالانساب نایاب امیر تیمور گورگانی استنساخ شده است. که به علت مجهول بودن منابع مورد تردید است. [8] . میر خنیو ابن میر علی پناه ابن میر علیرحم از سادات رضا توفیق تیره علایی. [9] . کربلایی میر محمد از سادات رضا توفیق تبار علایی. [10] . این نسبنامه از بیت عارف عالم سید نظامالدین ابن سید مصطفی ابن سید محمد سعید ساداتی به سال 1406 قمری دریافت گردید که به قول نوهاش، آن را حاجی آقا ساداتی (سید احمد تقوی ساداتی رحمهالله علیه) تفهیم و تأیید کرده است. [11] . این سنگ قبر از جنس مرمر سفید رگدار با خط برجسته ثلث در سال 1418 (هـ .ق) توسط آقا میر احمد تقویالمقدم در شهر اصفهان سفارش و تهیه شده است. بوسیله بُلْدُزِر از بالای تپه خاکبرداری و به پشت سد ریخته شد که بدینوسیله سطحی نسبتاً وسیع به وجود آمد، در حالی که سمت جنوب آن خیلی پایینتر از سطح شمال بود، لذا با این وصف طرح نقشه ساختمان امامزاده عملی شد، آنگاه شخصی به نام مهندس فصحتی شیرازی از محوطه و محل کار دیدن نمود و دستور دادند که چون طرف جنوب قبر امامزاده چند متری پایین تر از سطح قبر است، باید پنج متر از سمت شمال از قبر فاصله گرفته شود، سپس خاکبرداری نمایند، با مساوی طرف سمت جنوب شود. با این عملِ خاکبرداری، قهراً قبر امامزاده بر بالای تپة کوچکی قرار میگیرد، در این صورت نقشه ساختمانی را در چهار طرف قبر امامزاده بنا نمایند که سقف آن مساوی قبر امامزاده شود به نحوی که پشت بام این ساختمان با قبر امامزاده هم سطح شود، آن وقت نقشه ساختمان امامزاده از گنبد و رواق و ایوان بر این سطح مصنوعی پیاده گردد. که این چنین هم قبر امامزاده در طبقه بالا، آن هم بر روی زمین طبیعی قرار گرفته، که در فاصله دور هر بینندهای را به عَجَب وا میدارد که تاکنون در دنیا اتفاق نه افتاده است. که قبر در طبقه فوقانی آن هم روی زمین باشد. به هر تقدیر نقشه جدید امامزاده پس از تسطیح کامل در وسعتی به ابعاد 20 20 متر در طرح دو طبقه توسط مهندس فصحتی طراحی و پیاده و با زحمات فراوان احداث گردید. درب ورودی هر دو طبقه بالا و پایین در جانب جنوب غربی ساختمان باز میشود، دو راه پله برای رسیدن به طبقه دوم به صورت موازی در حد فاصل دو متری یکدیگر ایجاد شده که در دو جانب آنها دو ایوان خوش ترکیب چهار ستونی با ارتفاع بلند که در زیر آنها در مسیر طول و عرض حجرههای متعددی در ابعاد متفاوت به عنوان زائرسرا جهت اسکان موقت زائرین که یکی از این حجرهها مدفن حیدر نامی معروف به «حیدر سیاه» که در اواخر دورة افشاریه خادم امامزاده و در مجاور آن قبور کربلایی میر محمد و پسران، متولیان بعدی امامزاده (در اواسط دورة قاجاری تا اوایل انقلاب اسلامی در پشت ایوانها، یعنی طبقه فوقانی با وسعتی به ابعاد 22 22 متر که علاوه بر حرم و رواق، دو اطاق در دو سمت جنوبی و شمالی قرار گرفته که یکی از آنها مخصوص ایاب و ذهاب جناب مستطاب آقا میر احمد تقوی حفظهالله متولی و کلیددار حرم و ضریح مطهر و ناظر در امور ساختمانی این زیارتگاه میباشد. ساختمان طبقه بالا در جانب طول و عرض آن هر کدام 10 پنجرة آلومینیومی از فاصله 30/1 سانتیمتری کف تا سقف ساختمان تعبیه شده و در بین هر پنجره از آجرهای سه سانتی با بندکشی شیشهای استفاده گردیده است. همچنین قسمتی از دیوارههای داخلی به همان فاصله فوق تا سقف از سنگ مرمر رنگی آذینبندی شده است. سقف شبستانها با گچبریهای جدید نازککاری شده که در فاصله نزدیک به هم چندین لامپ مهتابی و پنکه سقفی و در چهار گوشه سقف، چهار لوستر خوشهای لامپ ریزه آویزان شده است. در وسط این شبستان طویل و عظیم گنبدخانهای به ابعاد 10 10 متر که در مرکز آن مرقد مطهر امامزاده محمود معروف به سید محمید (ع) قرار گرفته که بر بالای آن ضریحی از جنس برنز با روکش آب طلا به شکل مشبک چهارخانهای قفل توپی محافظت میکند. در چهار طرف این گنبدخانه چهار درب بزرگ چوبی دو لنگه بالا هلالی در ابعاد 3 3متر و با قطر 20 سانتیمتر قرار گرفته که عظمت حرم را دو چندان زیبا جلوه داده است. بر بالای ضریح مطهر گنبد خوش ترکیبی به سبک معماری دوره صفویه به ارتفاع 12متر استوار گردیده که اسکلتبندی آن با تیرآهن نیمپهن انجام گرفته است. در داخل گنبدخانه به طور کامل با آینهکاری لوزی شکل تزیین شده که درخشش زیبایی را به ضریح و حرم بخشیده است. در انتهای فوقانی گنبد در داخل، لوستری بزرگ از لامپهای متنوع کوچک به زنجیری آویزان است که بر تارک ضریح میدرخشد. در ابتدای گردونه گنبد تعداد 8 نورگیر 1 1متر جاسازی شده که روشنایی زیادی را به فضای گنبد داده است. بر سطح دیوارههای داخلی شبستان در ضلع شمال دو کتیبه با کاشی فیروزهای، و در دو سمت درب ورودی و بر بالای آنها تعداد 9 پنجره در ابعاد 120 250 سانتیمتری تعبیه شده است. همچنین در سمت جنوب همین شبستان، تعداد دو عدد کتیبه سنگی یکی در سمت چپ مربوط به «شجرهنامه امامزاده» دیگری در سمت راست «تقدیر و تشکر» از نیروهای مردمی و اداراتی که در جهات مختلف همکاری در این بنای نوساز را داشتهاند، نصب شده است. در حد فاصل این دو کتیبه درِ ورودی به بیرون و رواقها و صحن و حرم میباشد که از عظمت خاصی برخوردار است. کف کامل طبقه بالا با سنگ مرمر فرش شده که بر روی آن تعداد 24 تکه فرش 12متری نفیس یک رنگ پوشش داده شده است. بر روی سطوح بیرون چهارگوش حرم، در ارتفاع 2 متری چهار کتیبه با کاشی هفترنگ در ابعاد 2 75/1متر نصب شده که اسامی هفتاد و دو تن از شهدای کربلای معلی نوشته شده است. تمام سطوح دیوار داخلی حرم و رواقها تا ارتفاع 80/1 سانتیمتری با سنگ مرمر کار شده است، و در دو طرف هر درِ ورودی حرم از بیرون دو گلدستة کوتاه با ارتفاع 20/1سانتیمتر با سنگ مرمر سبز با طرح گلدانی کار شده است، که زیبایی خاصی را به ورودیها داده است. در همین فضا تعداد 4 عدد حایل بین زن و مرد در رواق و 2 حایل در حرم با چوب گردوی رنگ قهوهای کاشان تهیه شده که در حال تهیه و نصب است. روبروی همین حایل راهپله ورودی متصل به دو ستون ایوان با عرض 6 و ارتفاع 8متر با 23 پایه از کف طبقه اول تا ابتدای ورودی رواق با شیبی هموار ایجاد شده که عبور و مرور زوار را راحتتر کرده است. در وسط دو راهپله فضای خالی جهت روشنایی و در دو طرف آنها در قسمت زیرین ساختمان، تعداد چهار اطاق 4 3 و 4 6 متر و یک حال 4 7 متر مضاف بر 21 اطاق 4 3 متر دیگر جهت اسکان زایرین وجود دارد که فعلاً خادم از آنها استفاده میکند. در فاصله دو متری دو ستون جلو ایوان ورودی و راهپلهها، دو گلدسته به قطر 6 و ارتفاع 25 متر با اسکلت فلزی و بتون سخت بر پا شده که گنبد با قامت آن در وسط این دو گلدسته میدرخشد. نمای بیرون گنبد و گلدستهها که از کاشی معرق چند رنگ پوشش داده شده همراه با انبوه درختان جنگلی بلوط در سراب و نشیب کوهستان عظیم آن، فضای زیبایی را به طبیعت آن سامان بخشیده است. در ضلع شمالغربی این زیارتگاه، متصل به کوه تعداد 22 اطاق در دو طبقه جهت اسکان زائرین احداث شده که بوسیله پل ارتباطی با طبقه دوم ساختمان اصلی ارتباط دارد. در سمت شمال این ساختمان، دکل مخابرات و انبار تأسیسات و منبع عظیم آبی و یک واحد ساختمان پنج اطاقه مربوط به انتظامات امامزاده قرار دارد که برخی هنوز در حال احداث است. در ادامه همین ساختمان، متصل به کوه یک باب ساختمان چند اطاقه در ابعاد 17-11 متر با مصالح آجر و سیمان در حال احداث است که به نقلی در آینده مورد استفاده روحانی و مبلغ امامزاده قرار میگیرد. در ضلع شمالغربی مجاور ساختمان دو طبقه زائرسرا «چشمه معروف امامزاده نقل کردهاند: این آب به دلیل اینکه از داخل گچ در میآید، باید تلخ باشد، اما بنا به کرامت امامزاده، شیرین و گوارا است. نمای خارجی بنا به کمک قابهای مربعی با چند رشته طاقنمای جناغی در داخل آنها بر روی زوایای هشتگانه، اثر چشمگیری داشته و گوشوار هر زاویه در چهار سوی آن با چهار طاقنما در پایین و بالا، از تناسب و زیبایی خاصی برخوردار است. در نمای داخلی در چهار گوشة گنبدخانه که مرقد مطهر در آن واقع شده، مقرنس کاری جالبی ایجاد شده که در مرمتهای بعدی آسیب دیده است. عمارت چهارگوش گنبدخانه همراه با دو اطاق قرینه در قسمت زیرزمینی آن که در واقع کهنترین واحد این مجموعه را تشکیل میدهد، با توجه به سبک و نحوه
[1] . متولی اسبق امامزاده، از سادات رضا توفیق تیره علایی که یکی از پر جمعیتترین تیره سادات رضا توفیق امامزاده محمود (ع) میباشند [2] . به این دلیل که زوار قبلاً محل استراحت و خوراک آنها توسط خادم یا متولی تأمین میشد و پس از ترک مکان هزینهای به متولی داده میشد. اما بعد از نصب این صندوق، زوار خود هزینه خوراکی خویش را تأمین میکرد، سپس نذورات خود را در صندوق جدید میانداخت.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:11  توسط طاهر
|
الهی دانائی ده که در راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم خواجه عبدالله انصاری الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش ، تو توانگری و من درویش خواجه عبدالله انصاری الهی، یکتای بی همتایی ، قیوم توانایی ، بر همه چیز
بینایی ، در همه حال توانایی ، از عیب مصفایی ، از شرک مبرایی ، اصل هر دوایی ،
داروی دلهایی ، شاهنشاه فرمانفرمایی ، معزّز به تاج کبریایی ، به تو رسد ملک خدایی
. الهی چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت شهید شریعتی الهی هر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند مرا با نخواستن و نداشتن روئین تن کن شهید شریعتی الهی عبدالله را از سه آفت نگاه دار . از وسواس شیطانی ، خواهشهای نفسانی و غرور نادانی خواجه عبدالله انصاری الهی کاشکی عبدالله خاک بودی تا نامش از دفتر وجود پارک بودی . خواجه عبدالله انصاری الهی، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده . علامه حسن زاده آملی الهی ، از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جان شرمنده ام ، حتی ازروی شيطان نيز شرمنده ام ، که همه در کار خود استوارند و اين سست عهد ، ناپايدار. علامه حسن زاده آملی الهی ، هرچه بيشتر دانستم نادانترشدم ، برنادانم بيفزا! علامه حسن زاده آملی الهی ، از کودکان چيزها آموختم، لاجرم کودکی پيش گرفتم. علامه حسن زاده آملی الهی ، در خلقت شيطان که آن همه فوايد و مصالح است، در خلقت ملک چه ها باشد؟ الهی به سوی تو آمدم ، به حق خودت مرا به من برمگردان! الهی، وای برمن اگر دلی از من برنجد! الهی ، در بسته نيست ، ما دست و پا بسته ايم. الهی، دل به جمال مطلق داديم هرچه باداباد. الهی ، بدان برما حق بسياردارند تا چه رسد به خوبان. علامه حسن زاده آملی آن خوان که بَهر پاکان فرمودی ، نصیب من بینوا کو..؟ اگر نعمتت جز به طاعت نباشد پس آنرا بیع خوانند ،لطف و عطا کو..؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بها دهی،بَخش من کو...؟ اگر از سگان توام استخوانی و اگراز کسان تو مرحبا کو..؟ یارب بنما مرا رهی سوی نجات محتاج تو ام چه در حیات و چه ممات از جرم و گناه من سراسر بگذر شرمنده مکن مرا به روز عرصات الهی! هر کس بر چیزیست و من ندانم بر چه ام...بیمم آنست که کِی دانسته شود که من کیم؟ الهی!دانی که بی تو هیچکسم..دستم گیر که در تو رِسم..به ظاهر قبول دارم به باطن تسلیـم نه از خصـم بـاک دارم و نه از دشمن بیـم...اگر دل گـوید چرا؟ گـویم سر افکنده ام و گویم که من بنده ام مِهر تو به مُهر خاتم ندهم وصلت به دَمِ مسیح مریم ندهم عشقت به هزار باغ خرم ندهم یکدم غم تو بهر دو عالم ندهم الهی! از آنچه نخواستی چه آید و آنرا که نخواندی کی آید؟...نا کشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست؟...تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنکه بوی گل در کنار است.... الهی!هر که ترا شناسد کار او باریک است و هر که ترا نشناسد راه او تاریک تو را شناختن از تو رستن است..و به تو پیوستن از خود گذشتن است الهی! کار آنکس کند که تواند،عطا آنکس بخشد که دارد پس بنده چه تواند و چه دارد؟ الهی! ادای شکر تو را هیچ زبان نیست و دریای فضل تو را هیچ کران نیست... و سرّ حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست یا رب ز ره راست نشانی خواهم وز باده آب و خاک جانی خواهم از نعمت خود چو بهره مندم کردی در شکرگزاریت زبانی خواهم الهی! رمضان گذشت و ما نگذشتیم....فطر آمد و ما نیامدیم... آنچه فرمودی تقصیر کردیم و به آنچه باز داشتی رو کردیم با این کردار زشت ، تمنای بهشت...؟ الهی! نه در بندم نه آزادم... از خود رنجور و از تو دلشادم... از زندگانی خود در عذابم...گویی که بر آتش کبابم...نه خورد پیدا نه خوابم... در میان دریا تشنه آبم...از آنکه از خود در حجابم...
منتظرم... تا کی رسد جوابم... الهی! سگ را بار است و سنگ را دیدار... گر من ز سگ و سنگ کم آیم عار است...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:4  توسط طاهر
|
آستان مقدس آن در شیبی ناهموار در دامنه کوه بیسیتون (بیسیدون) روستای بیسیتون از شمال به کوه «اوله» (aowla) (آبّله)، از جنوب و مغرب به سلسله جبال روستای بیسیتون، از مشرق به «چال کرهتل» (cale karatol) و دره فصلی تنگ بیسیتون محدود و محصور میباشد. عمارت عظیم و قدیم این زیارتگاه با وسعتی معادل 170 و محوطهای بیش از 105متر، از دو قسمت هشتی با پلانی مستطیل شکل، شامل: صحن، ایوان، حرم با گنبد عرقچینیِ خوش ترکیبِ مخروطی با گچ قدیم و بر نوک آن پنجة پنچ تن آلعبا نصب شده است. اولاد و احفاد امامزاده سید محمود (ع) (سید محمید) امامزاده سید محمود (ع) (سید محمید) دارای اولاد و احفاد زیادی در بلاد وسیع کرانههای جنوبی خلیجفارس و دامنة شمالی و شرق جبال زاگرس (کوهگیلویه و بویراحمد، بهبهان، بنادر بوشهر، قسمتی از اصفهان، فارس، خوزستان، چهارمحال و بختیاری) و سایر نقاط ایران و خارج از کشور میباشند که به سادات «رضا توفیق» شهرت دارند، فرزندان بلافصل این سید والامقام عبارتند از: 1- ابوالمکارم سید میر خذر (خِضِر)[1] 2- ابوالمکارم سید میر علاءالدین 3- ابوالمکارم سید میر اسماعیل 4- ابوالمکارم سید میر احمد 5- ابوالمکارم سید میر عباس[2] 6- ابوالمکارم سید میر شهابالدین علی[3] [1] . برخی خدر را صلاحالدین گویند، که ما در هیچ منابعی چنین نامی را نیافتیم. [2] . در بلافصل بودن ایشان اختلاف نظر وجود دارد، برخی ایشان را برادر فتحالله (سادات با فتح الهی) و هر دو را فرزندان بلافصل میر علاءالدین میدانند. [3] . گویند، فرزند کوچک امامزاده محمود است، اما در هیچ منابعی چنین نامی را نیافتیم. در شجرهنامه جدیدی به قلم مرحوم شیخ کریم اسلامی از آن یاد شده که منابع فعلی آن مبهم و مورد تردید است. امامزاده محمود (ع) یکی از مشهورترین بقاع متبرکه کشورمان میباشد که از زمانهای گذشته مورد توجه مردم با ایمان و مکانی برای تمسک و توسل اهل معرفت بوده است. نقل کردهاند: چند سال قبل، زائرین آن بزرگوار راهی سخت و کوهستانی را با پای پیاده و یا استفاده از چارپایان طی مینمودند، اما امروزه وجود جادة آسفالته، وسایل حمل و نقل عمومی و امکانات رفاهی موجب گردیده تا زوار بیشتری توفیق زیارت آن حضرت را پیدا کنند. به طوری که در طول شبانهروز حدود صدها نفر به این مکان مقدس زیارتگاهی وارد میشوند و شب را در این محل بیتوته میکنند. در مجموع آنچه قرائن و گفتار و شواهد تاریخی و بیشتر منابع و کتب انساب میتوان نتیجه متقن و معتبر گرفت، نسبنامه امامزاده علی سادات و امامزاده محمود مشهور به سید محمید با هفت الی هشت واسطه به ترتیب ذیل به حضرت امام محمد تقیالجواد (ع) منتهی میگردد:
در رابطه با شجرة طیبه امامزاده محمود (ع) به استناد مدارک متقن و معتبر از احفاد موسی مبرقع ابن حضرت امام محمد تقی (ع) میباشد. آنچه اسناد و گفتار تاریخی و کتب انساب نسب به نسب امامزاده مزبور بیان میکنند به شرح زیر است: الف: در کتاب منتخب التواریخ خراسانی چنین آمده است:
ب: قسمت تراجم و انساب واحد مطالعات و تحقیقات اسلامی سازمان اوقاف شجره طیبه امامزاده محمود معروف به «سید محمید» را چنین تقدیم میکند:
در این تبارنامه به استناد برخی اسناد موجود، به نظر میرسد «محمد» ابن ابوعبدالله احمد، همان «محمود» باشد بدین صورت: محمد (محمود) ابن ابوعبدالله احمد ابن ابوالحسن موسی بن ابوعبدالله احمد بن ابوعلی محمد بن ابوعلی احمد بن موسی مبرقع بن امام محمد تقیالجواد (ع)
پ: در همین رابطه شجرهنامهای مربوط به سادات خضری (خدر) که یکی از فرزندان امامزاده محمود (محمید) میباشد، با شجرهنامه فوق که توسط سید ناجی رضوی مقیم کویت که قبلاً با برادرانش در نجفاشرف اسکان دائم داشتهاند و در آرشیو مؤسسه شجره طیبه طوبی موجود است، تشابه دارد[2]. در این شجرهنامه چنین آمده است:
ت: مشابه همین شجرهنامه، با مختصر تغییراتی توسط آقا میر احمد تقوی حدود سال 1371 (هجری قمری) در نجفاشرف نزد بعضی از سادات خدری دریافت گردید. که چنین آمده است:
ث: این شجرهنامه هم در دفتر یادداشتهای خطی آقا میر علی صفدر رضا توفیقی رحمةالله علیه نوشته شده است:
برخی از اسامی مشابه این شجرهنامه بر روی سنگ قبر امامزاده احمد پدر امامزاده محمود (سید محمید) در اردکان فارس نقل شده و چنین آمده است:
ج: مشابه این نسبنامه، شجرهنامهای توسط آقا سید محمود رایگانی رحمهالله علیه در سال 1355 (هـ .ش) به شرح ذیل در اختیار سید رضا توفیقی ابن میر علی محمد مقیم بهبهان، قرار گرفت:
ح: شجرهنامه دیگری بدون تاریخ تحریر[7] امامزاده علی (آلعلی) سادات و امامزاده محمود (سید محمید) را فرزندان امامزاده احمد مدفون در اردکان فارس دانسته و آنها را با هشت واسطه و فاصله به حضرت امام الهمام امام محمد الجواد التقی (ع) به شرح زیر منتهی و منتسب میداند:
خ: درباره نسب امامزاده، گذشته از آنچه در بالا ذکر شده، ورودی بنای قدیم امامزاده محمود، دری دو لنگه از چوب است. که به نقل از راوی[8] سالها پیش در زمان بازپیرایی و مرمت عمارت قدیم، توسط متولی وقت،[9] از محل خود برداشته شده است. بر کتیبة بالای دو لنگه کوچک این در با خط برجسته علاوه بر ذکر آیهای از سورة مبارکه جمعه، چنین نوشته شده:
د: نسبنامة دیگری مشابه متن کتیبه فوق مربوط به ابوالمکارم امامزاده علی
این نسب شریف بنا به ترتیبی که در بند (د) آمده است تا حدودی، سنخیت داشته با این تفاوت که در ردیف سوم (موسی) و چهارم (احمد) حذف شده است، اما بر روی سنگ جدید امامزاده محمود آنچه در بند (د) آمده بدین مضمون ذکر شده است:
[1] . منتخب التواریخ، ص 730 چاپ پنجم، اسلامیه. [2] . سید محمد رضوی از سادات خدری (خِضِری) مقیم اهواز که یکی از برادرانش به نام سید ناجی رضوی در کشور کویت سکونت دارد و دیگری در شهر قم که چند ساعتی نگارنده در معیت آقا میر احمد تقوی المقدم در خدمت ایشان بودیم. [3] . سنه 1374 (هـ .ق) با استنساخ از شجرهنامه سال 1350 (هـ .ق) توسط کاتب علی بن الحسین صالحالادیب الموسوی، از کتاب شجره آل رسول (نجفاشرف) [4] . توسط حاج آقا میر احمد تقویالمقدم دریافت گردید. 27/3/1380 هجری قمری. [5] . دفتر خطی آقا میر علی صفدر ابن میر محمد جعفر والده عامل و عالم آقا میر احمد تقویالمقدم. این دفتر بسیار قدیمی با جلد چرمی رنگ قهوهای تیره که دارای اطلاعات متنوعی بویژه مرگ و میر علما و فضلا بلاد کوه گیلویه و بهبهان و تابعه است. [6] . سنگ مزبور توسط نگارنده در سفری که در معیت حاج آقا میر احمد تقوی المقدم در شهر اردکان داشتیم از نزدیک ملاحظه و رؤیت شد. [7] . این شجرهنامه توسط آقا سید ابوالفاضل رضوی اردکانی عالمِ فاضل، مقیم شهر شیراز که خود از احفاد امامزاده علی سادات (ع) میباشد، در سال 1382 (هـ .ش) دریافت گردید. ظاهراً این شجرهنامه براساس دستخط شیخ کریم اسلامی به نقل از بحرالانساب نایاب امیر تیمور گورگانی استنساخ شده است. که به علت مجهول بودن منابع مورد تردید است. [8] . میر خنیو ابن میر علی پناه ابن میر علیرحم از سادات رضا توفیق تیره علایی. [9] . کربلایی میر محمد از سادات رضا توفیق تبار علایی. [10] . این نسبنامه از بیت عارف عالم سید نظامالدین ابن سید مصطفی ابن سید محمد سعید ساداتی به سال 1406 قمری دریافت گردید که به قول نوهاش، آن را حاجی آقا ساداتی (سید احمد تقوی ساداتی رحمهالله علیه) تفهیم و تأیید کرده است. [11] . این سنگ قبر از جنس مرمر سفید رگدار با خط برجسته ثلث در سال 1418 (هـ .ق) توسط آقا میر احمد تقویالمقدم در شهر اصفهان سفارش و تهیه شده است. بوسیله بُلْدُزِر از بالای تپه خاکبرداری و به پشت سد ریخته شد که بدینوسیله سطحی نسبتاً وسیع به وجود آمد، در حالی که سمت جنوب آن خیلی پایینتر از سطح شمال بود، لذا با این وصف طرح نقشه ساختمان امامزاده عملی شد، آنگاه شخصی به نام مهندس فصحتی شیرازی از محوطه و محل کار دیدن نمود و دستور دادند که چون طرف جنوب قبر امامزاده چند متری پایین تر از سطح قبر است، باید پنج متر از سمت شمال از قبر فاصله گرفته شود، سپس خاکبرداری نمایند، با مساوی طرف سمت جنوب شود. با این عملِ خاکبرداری، قهراً قبر امامزاده بر بالای تپة کوچکی قرار میگیرد، در این صورت نقشه ساختمانی را در چهار طرف قبر امامزاده بنا نمایند که سقف آن مساوی قبر امامزاده شود به نحوی که پشت بام این ساختمان با قبر امامزاده هم سطح شود، آن وقت نقشه ساختمان امامزاده از گنبد و رواق و ایوان بر این سطح مصنوعی پیاده گردد. که این چنین هم قبر امامزاده در طبقه بالا، آن هم بر روی زمین طبیعی قرار گرفته، که در فاصله دور هر بینندهای را به عَجَب وا میدارد که تاکنون در دنیا اتفاق نه افتاده است. که قبر در طبقه فوقانی آن هم روی زمین باشد. به هر تقدیر نقشه جدید امامزاده پس از تسطیح کامل در وسعتی به ابعاد 20 20 متر در طرح دو طبقه توسط مهندس فصحتی طراحی و پیاده و با زحمات فراوان احداث گردید. درب ورودی هر دو طبقه بالا و پایین در جانب جنوب غربی ساختمان باز میشود، دو راه پله برای رسیدن به طبقه دوم به صورت موازی در حد فاصل دو متری یکدیگر ایجاد شده که در دو جانب آنها دو ایوان خوش ترکیب چهار ستونی با ارتفاع بلند که در زیر آنها در مسیر طول و عرض حجرههای متعددی در ابعاد متفاوت به عنوان زائرسرا جهت اسکان موقت زائرین که یکی از این حجرهها مدفن حیدر نامی معروف به «حیدر سیاه» که در اواخر دورة افشاریه خادم امامزاده و در مجاور آن قبور کربلایی میر محمد و پسران، متولیان بعدی امامزاده (در اواسط دورة قاجاری تا اوایل انقلاب اسلامی در پشت ایوانها، یعنی طبقه فوقانی با وسعتی به ابعاد 22 22 متر که علاوه بر حرم و رواق، دو اطاق در دو سمت جنوبی و شمالی قرار گرفته که یکی از آنها مخصوص ایاب و ذهاب جناب مستطاب آقا میر احمد تقوی حفظهالله متولی و کلیددار حرم و ضریح مطهر و ناظر در امور ساختمانی این زیارتگاه میباشد. ساختمان طبقه بالا در جانب طول و عرض آن هر کدام 10 پنجرة آلومینیومی از فاصله 30/1 سانتیمتری کف تا سقف ساختمان تعبیه شده و در بین هر پنجره از آجرهای سه سانتی با بندکشی شیشهای استفاده گردیده است. همچنین قسمتی از دیوارههای داخلی به همان فاصله فوق تا سقف از سنگ مرمر رنگی آذینبندی شده است. سقف شبستانها با گچبریهای جدید نازککاری شده که در فاصله نزدیک به هم چندین لامپ مهتابی و پنکه سقفی و در چهار گوشه سقف، چهار لوستر خوشهای لامپ ریزه آویزان شده است. در وسط این شبستان طویل و عظیم گنبدخانهای به ابعاد 10 10 متر که در مرکز آن مرقد مطهر امامزاده محمود معروف به سید محمید (ع) قرار گرفته که بر بالای آن ضریحی از جنس برنز با روکش آب طلا به شکل مشبک چهارخانهای قفل توپی محافظت میکند. در چهار طرف این گنبدخانه چهار درب بزرگ چوبی دو لنگه بالا هلالی در ابعاد 3 3متر و با قطر 20 سانتیمتر قرار گرفته که عظمت حرم را دو چندان زیبا جلوه داده است. بر بالای ضریح مطهر گنبد خوش ترکیبی به سبک معماری دوره صفویه به ارتفاع 12متر استوار گردیده که اسکلتبندی آن با تیرآهن نیمپهن انجام گرفته است. در داخل گنبدخانه به طور کامل با آینهکاری لوزی شکل تزیین شده که درخشش زیبایی را به ضریح و حرم بخشیده است. در انتهای فوقانی گنبد در داخل، لوستری بزرگ از لامپهای متنوع کوچک به زنجیری آویزان است که بر تارک ضریح میدرخشد. در ابتدای گردونه گنبد تعداد 8 نورگیر 1 1متر جاسازی شده که روشنایی زیادی را به فضای گنبد داده است. بر سطح دیوارههای داخلی شبستان در ضلع شمال دو کتیبه با کاشی فیروزهای، و در دو سمت درب ورودی و بر بالای آنها تعداد 9 پنجره در ابعاد 120 250 سانتیمتری تعبیه شده است. همچنین در سمت جنوب همین شبستان، تعداد دو عدد کتیبه سنگی یکی در سمت چپ مربوط به «شجرهنامه امامزاده» دیگری در سمت راست «تقدیر و تشکر» از نیروهای مردمی و اداراتی که در جهات مختلف همکاری در این بنای نوساز را داشتهاند، نصب شده است. در حد فاصل این دو کتیبه درِ ورودی به بیرون و رواقها و صحن و حرم میباشد که از عظمت خاصی برخوردار است. کف کامل طبقه بالا با سنگ مرمر فرش شده که بر روی آن تعداد 24 تکه فرش 12متری نفیس یک رنگ پوشش داده شده است. بر روی سطوح بیرون چهارگوش حرم، در ارتفاع 2 متری چهار کتیبه با کاشی هفترنگ در ابعاد 2 75/1متر نصب شده که اسامی هفتاد و دو تن از شهدای کربلای معلی نوشته شده است. تمام سطوح دیوار داخلی حرم و رواقها تا ارتفاع 80/1 سانتیمتری با سنگ مرمر کار شده است، و در دو طرف هر درِ ورودی حرم از بیرون دو گلدستة کوتاه با ارتفاع 20/1سانتیمتر با سنگ مرمر سبز با طرح گلدانی کار شده است، که زیبایی خاصی را به ورودیها داده است. در همین فضا تعداد 4 عدد حایل بین زن و مرد در رواق و 2 حایل در حرم با چوب گردوی رنگ قهوهای کاشان تهیه شده که در حال تهیه و نصب است. روبروی همین حایل راهپله ورودی متصل به دو ستون ایوان با عرض 6 و ارتفاع 8متر با 23 پایه از کف طبقه اول تا ابتدای ورودی رواق با شیبی هموار ایجاد شده که عبور و مرور زوار را راحتتر کرده است. در وسط دو راهپله فضای خالی جهت روشنایی و در دو طرف آنها در قسمت زیرین ساختمان، تعداد چهار اطاق 4 3 و 4 6 متر و یک حال 4 7 متر مضاف بر 21 اطاق 4 3 متر دیگر جهت اسکان زایرین وجود دارد که فعلاً خادم از آنها استفاده میکند. در فاصله دو متری دو ستون جلو ایوان ورودی و راهپلهها، دو گلدسته به قطر 6 و ارتفاع 25 متر با اسکلت فلزی و بتون سخت بر پا شده که گنبد با قامت آن در وسط این دو گلدسته میدرخشد. نمای بیرون گنبد و گلدستهها که از کاشی معرق چند رنگ پوشش داده شده همراه با انبوه درختان جنگلی بلوط در سراب و نشیب کوهستان عظیم آن، فضای زیبایی را به طبیعت آن سامان بخشیده است. در ضلع شمالغربی این زیارتگاه، متصل به کوه تعداد 22 اطاق در دو طبقه جهت اسکان زائرین احداث شده که بوسیله پل ارتباطی با طبقه دوم ساختمان اصلی ارتباط دارد. در سمت شمال این ساختمان، دکل مخابرات و انبار تأسیسات و منبع عظیم آبی و یک واحد ساختمان پنج اطاقه مربوط به انتظامات امامزاده قرار دارد که برخی هنوز در حال احداث است. در ادامه همین ساختمان، متصل به کوه یک باب ساختمان چند اطاقه در ابعاد 17-11 متر با مصالح آجر و سیمان در حال احداث است که به نقلی در آینده مورد استفاده روحانی و مبلغ امامزاده قرار میگیرد. در ضلع شمالغربی مجاور ساختمان دو طبقه زائرسرا «چشمه معروف امامزاده نقل کردهاند: این آب به دلیل اینکه از داخل گچ در میآید، باید تلخ باشد، اما بنا به کرامت امامزاده، شیرین و گوارا است. نمای خارجی بنا به کمک قابهای مربعی با چند رشته طاقنمای جناغی در داخل آنها بر روی زوایای هشتگانه، اثر چشمگیری داشته و گوشوار هر زاویه در چهار سوی آن با چهار طاقنما در پایین و بالا، از تناسب و زیبایی خاصی برخوردار است. در نمای داخلی در چهار گوشة گنبدخانه که مرقد مطهر در آن واقع شده، مقرنس کاری جالبی ایجاد شده که در مرمتهای بعدی آسیب دیده است. عمارت چهارگوش گنبدخانه همراه با دو اطاق قرینه در قسمت زیرزمینی آن که در واقع کهنترین واحد این مجموعه را تشکیل میدهد، با توجه به سبک و نحوه
[1] . متولی اسبق امامزاده، از سادات رضا توفیق تیره علایی که یکی از پر جمعیتترین تیره سادات رضا توفیق امامزاده محمود (ع) میباشند [2] . به این دلیل که زوار قبلاً محل استراحت و خوراک آنها توسط خادم یا متولی تأمین میشد و پس از ترک مکان هزینهای به متولی داده میشد. اما بعد از نصب این صندوق، زوار خود هزینه خوراکی خویش را تأمین میکرد، سپس نذورات خود را در صندوق جدید میانداخت.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:6  توسط طاهر
|
منا جات خواجه عبدالله انصار الهی گوهر اصطفا در دامن آدم تو ريختی و گرد عصيان بر فرق ابليس تو بيختی و اين دو جنس مخالف را با هم تو آميختی ، از روی ادب اگر بد کرديم بر ما مگير که گرد فتنه تو انگيختی. الهی ضعيفم خواندی و چنين است ، هر چه از من در وجود آيد اين است الهی تو دوختی در پوشيدم و آنچه در جام ريختی نوشيدم ، هيچ نيامد از آنچه ميکوشيدم . الهی من غلام آن معصيتم که مرا به عذر آرد و از آن طاعت بيزارم که مرا به عجب آرد، الهی گدای تو بکار خود شادان است ، هر که گدای تو شد در دو عالم سلطان است . الهی غير از المهای تو جای شادی نيست و جز از بندگيت روی آزادی نيست ، الهی کار اگر به گفتار است بر سر همه گويندگان تاجم واگر بکردار است چون سليمان به موری محتاجم. الهی کدام درد بود از اين بيش که معشوق توانگر وعاشق درويش الهی من کيستم که تو را خواهم چون از قيمت خود آگاهم ، از هر چه میپندارم کمترم و از هر دمی که ميشمارم بد ترم . الهی بر سر از خجالت گرد داريم و در دل از حسرت درد داريم ورخ از شرم گناه زرد داريم . من بنده عاصيم رضای تو کجاست تاريک دلم نور و ضيای تو کجاست ما را تو بهشت اگر بطاعت بخـشی آن بيع بود لطف و عطای تو کجاست قبله عارفان الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سوخته ام کن، الهی از کشته تو خون نيايد و از سوخته تو دود ، کشته تو به کشتن شاد است و سوخته تو به سوختن خشنود. پيوسته دلم دم از صفای تو زند جان در تن من نفس برای تو زند گر بر سر خاک من گياهی رويد از هر برگی بوی وفای تو زند الهی به حرمت ذاتی که تو آنی، به حرمت صفاتی که چنانی و به حرمت نامی که تو دانی به فرياد رس که ميتوانی. الهی مکش اين چراغ افروخته را و مسوز اين دل سوخته را و مدر اين پرده دوخته را و مران اين بنده نو آموخته را. الهی اگر تن مجرم است دل مطيع است و اگر بنده بدکار است کرم تو شفيع است. بادا کرم تو بر همه پاينده احسان تو سوی بندگان آينده بر بنده خود گناه را سخت مگير ای داور بخشنده بخشاينده الهی قبله عارفان خورشيد روی تو است و محراب جانها طاق ابروی تو است و مسجد اقصی دلها حريم کوی تو است ، نظری به سوی ما فرما که نظر ما بسوی تو است. الهی روی بنما تا در روی کسی ننگريم و دری بگشای تا بر در کس نگذريم ، الهی بنام آن خدائی که نام او راحت روح است و پيغام او مفتاح فتوح و سلام او در وقت صباح مومنان را صبوح و ذکر او مرهم دل مجروح و مهر او بلا نشينان را کشتی نوح ، عذر های ما بپذير و بر عيب ما مگير . الهی اقرار کردم به مفلسی و هيچ کسی، ای يگانه که از هر چيز مقدسی ، چه شود اگر مفلسی را در نفس آخر بفرياد رسی. الهی از هيچ همه چيز توانی و از همه چيز به هيچ نمائی که گويم چنين يا چنانی ، تو آفريننده اين و آنی. ما را سر و سودای کس ديگر نيست از عشق تو پروای کسی ديگر نيست جز تو دگری جای نگيرد در دل دل جای تو شد جای کسی ديگر نيست الهی ای آنکه گردون رام تقدير تو است و رقبه عالميان مسخر تدبير تو است و سر سرکشان بسته تو وجباران شکسته تو و دوزخ زندان تو و فردوس بستان تو و در آسمانها سلطان تو و زمين به حکم و فرمان تو ، در دلها پنهان تو ، در آخرت عيان تو که عبدالله عذر بکاست اما عذر نخواست. ای واقف اسرار ضمير هم کس در حالت عجز دستگير همه کس از هر گنهم تو به ده و عذر پذير ای توبه ده و عذر پذير همه کس الهی به فضل خود قائمی و بشکر خود شکور ، به علم عارف نزديکی و از وهمها هم دور، الهی عبدالله را از سه آفت نگاهدار ، از وسواس شيطانی و خواهشهای نفسانی و غرور نادانی. الهی اگر عبدالله را خواهی گداخت دوزخی بايد پالايش او را ا گر خواهی نواخت بهشت ديگر بايد آرايش او را. الهی کاشکی عبدالله خاک بودی تا نامش از دفتر وجود پاک بودی، الهی اگر کاسنی تلخ است از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است از دوستان است . الهی چون آتش فراغ داشتی ، دوزخ پرآتش از چه افراشتی . الهی چون سگرا در اين درگاه بار است و سنگرا ديدار است عبدالله را با نا اميدی چه کار است. در بارگهت سگان ره را بار است سگرا بار است و سنگرا ديدار است چون سگ صفت سنگدل از رحمت تو نوميد نيم که سنگ و سگرا بار است شراب عشق الهی محبت تو گلی است محنت و بلا خار آن، آن کدام دل است که نيست گرفتار آن ، الهی از هر دو جهان محبت تو کزيدم و جامه بلا بريدم و پرده عافيت دريدم. يا رب ز شراب عشق سر مستم کن وز عشق خودت نيست کن و مستم کن از هر چه بجز عشق تهيدستم کن يکباره به بند عشق پابستــــــــــــتم کن الهی چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر ، و چون در خودنگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر ، الهی مرا دل از بهر تو در کار است و گرنه مرا با دل چه کار است آخر چراغ مرده را چه مقدار است . الهی اگر مستم و اگر ديوانه ام ، از مقيمان اين آستانه ام آشنائی با خود ده که از کائنات بيگانه ام. الهی تا بتو آشنا شدم ، از خلق جدا شدم ، در دو جهان شيدا شدم ، نهان بودم و پيدا شدم . نه از تو حيات جاودان ميخـواهـم نه عيش و تنعم جـــهـــان ميخواهـــم نه کام دل و راحت جان ميخواهم هر چيز رضای توست آن ميخواهــــم الهی در سر خمار تو داريم ، در دل اسرار تو داريم و به زبان اشعار تو داريم ، اگر گوئيم ثنای تو گوئيم و اگر جوئيم رضای تو جوئيم. الهی بر عجز خود آگاهم و بر بيچارگی خود گواهم ، خواست خواست تو است من چه خواهم. گر درد دهد بما گر راحت دوست از دوست هر آن چيز که آيد نيکوست ما را نبود نظر بخوبی و بدی مقصود رضای او و خشنودی اوســــت الهی به روزگار آمدم بنده وار با لب پر توبه و زبان پر استغفار ، خواهی به کرم عزيز دار خواهی خوار که خجلم و شرمسار و تو خداوندی و صاحب اختيار. محبت الهی موجود نفسهای جوانمردانی ، حاضر دلهای داکرانی ، از نزديک نشانت ميدهند و بر تر از آنی و از دورت می پندارند نزديکتر از جانی. الهی دلی ده که شوق طاعت افزون کند و توفيق طاعتی ده که به بهشت رهنمون کند . الهی دلی ده که در کار تو جان بازيم و جانی ده که کار آن جهان سازيم. الهی نفسی ده که حلقه بندگی تو گوش کند و جانی ده که زهر حکمت تو نوش کند . الهی دانائی ده که در راه نيفتيم و بينائی ده که در چاه نيفتيم ، الهی ديده ای ده که جز تماشای ربوبيت نبيند و دلی ده که غير از مهر عبوديت تو . الهی پائی ده که با آن کوی مهر تو پوئيم و زبانی ده که با آن شکر آلای تو گوئيم ، الهی در آتش حسرت آويختم چون پروانه در چراغ ، نه جان رنج ديده نه دل الم داغ. الهی در سر آب دارم ، در دل آتش ، در باطن ناز دارم ، در باطن خواهش در دريائی نشستم که آن را کران نيست ، به جان من درديست که آن را درمان نيست ، ديده من بر چيزی آيد که وصف آن به زبان نيست . الهی ای کريمی که بخشنده عطائی وای حکيمی که پوسنده خطائی وای احدی که در دات و صفات بی همتائی وای خالقی که راهنمائی وای قادری که خدائی را سزائی ، به ذات لايزال خود و به صفات با کمال خود و به عزت و جلال خود و به عظمت جمال خود که جان ما را صفای خود ده ، دل ما را هوای خود ده ، چشم ما را ضياء خود ده و ما را آن ده که آن به. يا رب تو مرا انابتی روزی کن شايسته خويش طاعتی روزی کن زان پيش که فارغ شوم از کار جهان اندر دو جهان فراغتی روز کن الهی ای بيننده نمازها ، ای پذيرنده نياز ها ، ای داننده راز ها وای شنونده آوازها ، ای مطلع بر حقايق وای مهربان بر خلايق ، عذر های ما بپذير که تو غنی و ما فقير ، عيبهای ما مگير که تو قوی و ما حقير ، اگر بکيری بر ما حجت نداريم و اگر بسوزی طاقت نداريم ، از بنده خطا آيد و زلت و از تو عطا آيد و رحمت . الهی بحق آنکه تو را هيچ حاجت نيست رحمت کن بر آنکه او را هيچ حجت نيست، الهی در دل ما جز تخم محبت مکار و بر اين جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر اين کشتها جز باران رحمت مبار . الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خويش ، تو توانگری و من درويش . يا رب ز کرم بحال من رحمت کن بر اين دل ناتوان من رحمت کن در سينه دردمند من راحت نه بر ديده اشکبار من رحمت کن الهی بر هر که داغ محبت خود نهادی ، خرمن وجودش را به باد نيستی در دادی ، الهی همه آتشها در محبت تو سرد است و همه نعمتها بی لطف تو درد است، الهی مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان بسوی تو ميتازند کار ايشان تو بساز که ديگران نسازند ، ايشان را تو نواز که ديگران ننوازند. شوريده شد ای نگار دهر من و تو پر شد زحديث ما به شهر من و تو چون قسمت وصل کرده آمد به ازل هجر آمد و گفت و گوی بهر من و تو وصال يار الهی همگان در فراق ميسوزند و دوستدار در ديدار ، چون دوست ديده ورت ، دوستدار را با شکيبائی چه کار؟ الهی با بهشت چه سازم و با حور چه بازم ، مرا ديده ای ده که از هر نظری بهشتی سازم. الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوينده تو را با بهشت چکار است؟ الهی اگر بهشت چشم و چراغ است ، بی ديدار تو درد و داغ است ، الهی بهشت بی ديدار تو زندان است و زندانی به زندان بردن نه کار کريمان است الهی اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نيستم و اگر به بهشت فرمائی بی جمال تو خريدار نيستم . روز محشر عاشقان را با قيامت کار نيست کار عاشق جز تماشای وصال يار نيست از سر کويش اگر سوی بهشتم ميبرند پای ننهم که در آنجا وعده ديدار نيست الهی تو ما را جاهل خواندی ، از جاهل جز خطا چه آيد؟ تو ما را ضعيف خواندی ، از ضعيف جز خبط چه آيد؟ الهی تو ما را بر گرفتی و کسی نگفت که بردار ، اکنون که بر گرفتی وامگذار و در سايه لطف و عنايت خود ميدار. الهی عارف تو را به نور تو ميداند و از شعاع وجود عبارت نميتواند، موحد تو را به نور قرب ميشناسد و در آتش ميسوزد، مسکين او که تو را به صنايع شناخت ، درويش او که تو را به دلايل جست . از صنايع آن بايد جست که در آن گنجد و از دلايل آن بايد خواست که از آن زيبد. الهی دانی چه شادم ، به آنکه نه خويشتن بتو افتادم ، تو خواستی من نخواستم ، دولت بر بالين ديدم چون از خواب بر خاستم . الهی چون من کيست که اين کار را سزيدم ، اينم بس که محبت تو را ارزيدم. الهی از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصيب من بينوا کو؟ اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آن را بيع خوانند ، لطف و عطاکو؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بها دهی بخش ما کو؟ اگر از سگان تو ام استخوانی و اگر از کسان تو ام مرحبا کو؟ الهی يک دل پر درد دارم و يک جان پر زجر ، خداوندا اين بيچاره را چه تدبير؟ بار خدايا درماندم نه از تو لکن درماندم در تو، اگر غايب باشم گوئی کجائی ؟و چون به درگاه آيم در را نگشائی ، الهی هر کس را آتش در دل است و اين ببيچاره آتش بر جان از آن است که هر کس را سر و سامانی است و اين درويش را نه سر و نه سامان. الهی چه ياد كنم كه خود همه يادم ، من خرمن نشان خود فرا باد دادم ، ياد كردن كسب است و فراموش نكردن زندگانی و رای دو گيتی و كسب است چنانكه داني. الهی چندی به كسب تو ياد ورزيدم ، باز يك چندی بياد خود تو را نازيدم،اكنون كه ياد بشناختم خاموش گرديدم،چون من كيست كه اين مرتبت را بسزيدم ، فرياد از ياد به اندازه و ديدار به هنگام و از آشنائی به نشان و دوستی به پيغام . الهی كار آن كسی كند كه تواند ، عطا آن كس بخشد كه دارد ، پس بنده چه تواند و چه دارد؟ الهی تو دوختی من در پوشيدم و آنچه در جام ريختی نوشيدم هيچ نيايد از آنچه كوشيدم. الهی چون تو توانائی كرا توان است ، در ثناء تو كرا زبان است و بی مهر تو اكرا سر و جان است . الهی به شناخت تو زندگانيم ، به نصرت تو شادانيم ، به كرامت تو نازانيم و به عزت تو عزيزانيم . الهی ما بتو زنده ايم هر گز كی ميريم ، ما كه بتو شاد مانيم كی اندوهگين شويم ، ما كه بتو نازانيم چون بی تو بسر آريم ، ما كه بتو عزيزيم هر گز چون ذليل شويم. الهی چه غم دارد كه تو را دارد و كرا شايد كه تو را نستايد ، آزاد آن نفس كه بياد تو يازان و آباد آن دل كه به مهر تو نازان و شاد آن كس كه با تو در پيمان است. ما را سر و سودای كس ديگر نيست در عشق تو پروای كس ديگر نيست جز تو دگری جای نگيرد در دل دل جای تو شد جای كس ديگر نيست. الهی هر كه تو را جويد اينقدر رستخيزی بايد يا به تيغ ناكامی او را خون ريزی بايد ، هر كه قصد تو كند روزش چنين است يا بهره درويش خود چنين است. ياد خدا الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد ، يار آن دارد که چون تو ياری دارد، او که در هر دو جهان ترا دارد هرگز کی تو را بگذارد ، الهی در سر گريستنی دارم دراز ، ندانم از حسرت گريم يا از ناز ، گريستن از حسرت بهر يتيم و گريستن شمع بهر ناز ، از ناز گريستن چون بود اين قصه ايست دراز. الهی يک چند بياد تو نازيدم ، اينم بس که صحبت تو ارزيدم ، الهی نه جز از ياد تو دل است نه جز از يافت تو جان ، پس بيدل و بيجان کی توان؟ الهی ياد تو در ميان دل و زبان است و مهر تو ميان سر و جان الهی شاد بدانيم که اول تو بودی و ما نبوديم ، کار تو در گرفتی و ما نگرفتيم ، قسمت خود نهادی و رسول خود فرستادی. الهی هر چه بی طلب بما دادی به سزا واری ما تباه مکن هر چه بجای ما کردی از نيکی ، به عيب ما از ما بريده مکن و هر چه سزای ما ساختی به ناسزا جدا نکن. الهی آنچه ما خود کشتيم به بر ميار و آنچه تو ما را کشتی آفت ما از آن باز دار، الهی از نزديک نشانت ميدهند و بر تر از آنی و دورت پندارند و نزديکتر از جانی ، موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذاکرانی ، ملکا تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی. الهی در اين درگاه همه ما نياز مند روزی باشيم که قطره ای از شراب محبت بر دل ما ريزی تا که ما را بر آب و آتش بر هم آميزی. الهی ديگران مست شرابند و من مست ساقی ، مستی ايشان فانی است و از من باقی. مست توام از جرعه و جام آزادم مرغ تو ام از دانه و دام آزادم مقصود من از کعبه و بتخانه توئی تو ورنه من از اين هر دو مقام آزادم الهی روزگاری ترا ميجستم خود را می يافتم ، اکنون خود را ميجويم و ترا می يابم، الهی تا از مهر تو اثر آمد ، ديگر مهر ما بسر آمد ، الهی ای مهربان فرياد رس ، عزيز آن کس که او با تو يک نفس ، نفسی که آن را حجاب نايد از پس . الهی گهی بخود نگرم گويم از من زار تر کيست،گهی بتو نگرم گويم از من بزرگوار تر کيست. الهی ای سزای کرم ، ای نوازنده عالم ، نه با وصل تو اندوه است و نه با ياد تو غم، الهی ادای شکر ترا هيچ زبان نيست و دريای فضل ترا هيچ کران نيست و سر حقيقت تو بر هيچکس عيان نيست ، هدايت کن بر ما رهی که بهتر از آن نيست. يا رب ز ره راست نشانی خواهم از باده آب و خاک جانی خواهم از نعمت خود چه بهره مندم کردی در شکر گزاريت زبانی خواهم الهی ما از غافلانيم نه از کافرانيم ، نگاهدار تا پريشان نشويم و در راه آر تا سرگردان نشويم، الهی پسنديدگان ترا بتو جستند و بپيوستند، ناپسنديدگان ترا به خود جستند و بگسستند،نه او که پيوست بشکر رسيد ، نه او که گسست به عذر رسيد. الهی اينهمه نوازش از تو بهره ماست که در هر نفس چندين سوز و نور ، غايت تو پيداست،چون تو مولائی کراست؟ و چون تو دوست کجاست؟ الهی خود کردم وخريدم آتش بر خود افروزانيدم از دوستی آواز دادم ، دل و جان را فرا ناز دادم ، اکنون در غرغابم دستم گير که گرم افتادم. هر روزمن از روز پسين ياد کنم بر درد گـــنه هزار فرياد کنم از ترس گناه خود شوم غمگين باز از رحمت او خاطر خود شاد کنم الهی اگر طاعت بسی ندارم ، در هر دو جهان جز تو کسی ندارم الهی تا با تو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر دو جهان شيدا شدم، نهان بودم و پيدا شدم . الهی از بنده با حکم ازل چه بر آيد و بر آنچه ندارد چه بايد کوشش بنده چيست ؟ کار خواست تو دارد ، به جهد خويش نجات خويش کی تواند؟ الهی ای سزای کرم وای نوازنده عالم ، نه با جز تو شاديست نه با ياد تو غم ، خصمی و شفيعی و گواهی و حکم . الهی تو دوستان را به دشمنان مينمائی ، درويشان را غم و اندوه دهی ، بيمار کنی و خود بيمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی سعادتش بر سر ديوان کنی و بفردوس او را ميهمان کنی، مجلسش روضه رضوان کنی ، نا خوردن گندم با وی پيمان کنی ، و خوردن آن در علم غيب پنهان کنی ، آنگاه او را زندان کنی و سالها گريان کنی، جباری تو کار جباران کنی ، خداوندی تو کار خداوندان کنی ، تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی. الهی از پيش خطر و از پس را هم نيست،دستم گير که جز تو پناهم نيست ، الهی دستم گير که دست آويز ندارم و عذرم بپذير که پای گريز ندارم. الهی خود را از همه بتو وابستم ، اگر بداری ترا پرستم و اگر نداری خود پرستم ، نوميد مساز بگير دستم. الهی ای دور نظر وای نيکو حضر وای نيکو کار نيک منظر ای دليل هر برگشته وای راهنمای هر سرگشته ، ای چاره ساز هر بيچاره وای آرنده هر آواره ، ای جامع هر پراکنده وای رافع هر افتاده ، دست ما گير ای بخشنده بخشاينده. مناجات نامه يارب دل پاك و جان آگاهم ده آه شب و گريه سحر گاهم ده در راه خود اول زخودم بيخود كن بی خود چو شدم زخود بخود راهم ده الهی يكتای بی همتائی قيوم توانائی بر همه چيز بينائی در همه حال دانائی از عيب مصفائی از شرك مبرائی اصل هر دوائی داروی دلهائی شاهنشاه فرمانفرمائی معزز به تاج كبريائی . بتو رسد ملك خدائي. الهی نام تو ما را جواز . مهر تو ما را جهاز . شناخت تو ما را امان. لطف تو ما را عيان. الهی ضعيفان را پناهی قاصدان را بر سر راهی . مومنان را گواهی چه عزيز است آنكس كه تو خواهي. الهی ای خالق بی مدد وای واحد بی عدد ای اول بی بدايت وای آخر بی نهايت . ای ظاهر بی صورت وای باطن بی سيرت ای حی بی ذلت ای معطی بی فكرت وای بخشنده بی منت ای داننده راز ها ای شنونده آوازها ای بيننده نماز ها ای بذيرنده نياز ها ای شناسنده نامها ای رساننده گامها ای مبرا از عوايق ای مطلع بر حقايق ای مهربان بر خلايق عذر های ما بپذير كه تو غنی و ما فقير و بر عيبهای ما مگير كه تو قوی و ما حقير . از بنده خطا آيد و زلت و از تو عطا آيد و رحمت. الهی ای كامكاری كه دل دوستان در كنف توحيد تو است وای كارگذاری كه جان بندگان در صدف تقدير تو است . ای قهاری كه كسی را بتو حيلت نيست ای جباری كه گردنكشان را با تو روی مقاومت نيست ای حكيمی كه روندگان ترا از بلای تو گريز نيست ای كريمی كه بندگان را غير از تو دست آويز نيست نگاه دار تا پريشان نشويم و در راه آر تا سر گردان نشويم. الهی در جلال رحمانی در كمال سبحانی نه محتاج زمانی و نه آرزومند مكانی نه كسی به تو ماند و نه بكسی مانی پيداست كه در ميان جانی . بلكه جان زنده به چيزی است كه تو آني. الهی كجا باز يابم آن روز كه تو ما را بودی و من نبودم تا باز به آن روز رسم ميان آتش و دودم . اگر به دو گيتی آن روز يابم پرسودم . ور بود خود را يابم به نبود خود خشنودم. الهی از آنچه نخواستی چه آيد . و آن را كه نخواندی كی آيد. نا كشته را از آب چيست و ناخوانده را جواب چيست تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنكه بوی گل در كنار است . الهی هر كه ترا شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غير از تو بود بينداخت. آنكس كه ترا شناخت جان را چه كند فرزند و عيال و خانمان را چه كند ديوانه كنی هر دو جهانش بخشی ديوانه تو هر دو جهان را چه كند الهی هر كه ترا شناسد كار او باريك و هر كه ترا نشناسد راه او تاريك ترا شناختن از تو رستن است و به تو پيوستن از خود گذشتن است . الهی بر من آراستی خريدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گزيدم. حسرت گر روز وصال باز بينم روزی با او گله های روز هجران نکنم الهی جلال عزت تو جای اشارت نگذاشت و محو و اثبات تو راه اضافت بر داشت تا گم گشت آنچه بنده در دست داشت . خداوندا از آن تو می فزود و از آن بنده ميکاست ، تا آخر همان ماند که اول بود راست. محنت همه در نهاد آب و گل ماست پيش از دل و گل چه بود آن حاصل ماست الهی آن روز کجا باز يابم که تو مرا بودی و من نبودم تا به آن روز نرسم ميان آتش و دودم ، اگر به دو گيتی آن روز را باز يابم بر سودم اگر بود خود را در يابم به نبود خود خشنودم . خدايا من کجا بودم که تو مرا خواندی ، من نه منم که تو مرا ماندی ، الهی مران کسی را که تو خود خواندی، آشکار مکن گناهی را که تو خود پوشيدی. کريما خود بر گرفتی و کس نگفت که بردار ، اکنون که بر گرفتی مگذار و در سايه لطف خود ميدار و جز به فضل و رحمت خود مسپار . الهی آب عنايت تو گر به سنگ رسيد ، سنگ بار گرفت ، سنگ درخت رويانيد ، درخت ميوه بار گرفت ، چه درختی ؟ درختی که بارش همه شادی ، مزه اش همه انس و بويش همه آزادی ، درختی که ريشه آن در زمين وفا ، شاخ آن برای رضا ، ميوه آن معرفت و صفا ، حاصل آن ديدار و لقاء. الهی بنام تو زبانها گويا شده ، بنام تو جانها شيدا شده ، بيگانه آشنا شده ، زشتها زيبا شده ، کارها هويدا شده راهها پيدا شده . الهی بنام تو چشم مشتاقان گريان ، دلهای عارفان سو زان ، سرهای واله هان خروشان ، تنهای عاشقان بيجان ، الهی ينام تو جانها اسير پيغام تو ، عارف افتاده به دام تو مشتاقان مست مهر از جام تو ، خوشا به حال کسی که از اين جام شربتی چشيد يا در اين راه منزلی بريد ، دل وی به نور حق افروخته و به روح انس زنده و به فر وصال فرخنده ، گهی در حيرت شهود مکاشف جلال ، گهی در بحر وجود غرقه لطف و جمال . در عشق تو من کيم که در منزل من از وصل رخت گلی و مد بر گل من اين بس نبود ز عشق تو حاصل من کار آراسته وصل تو باشد دل من الهی از وجود تو هر مفلسی را نصيبی و از کرم تو هر دردمندی را طبيبی است ، از سعت رحمت تو هر کسی را بهره ای و از بسياری بخشش تو هر نيازمندی را قطره ايست ، بر سر هر مومن از تو تاجی است و در دل هر محب از تو سراجی است ، هر شيفته ای را با تو سر و کاری است و هر منتظری را آخر روز ديداری است . الهی اين چه بد تر روزی است ، ترسم که مرا از تو جز حسرت نه روزی است . خداوندا از بخت خود چون پرهيزم و از بودنی کجا گريزم ؟ و ناچاره را چه آميزم ؟و در هامون کجا گريزم ؟ کريما دل من کان حسرت است و تن من مايه درد و غم ، نيارم گفت که اينهمه چرا بهره من نه دست رسد مرا چاره من . مرا تا باشد اين درد نهانی تو را جويم که درمانم تو دانی الهی ای گشاينده زبان مناجات گويان و انس افزای خلوتهای ذاکران و حاضر نفسهای رازداران . خداوندا در حاجت کسی نظر کن که او تو را يک حاجت بيش نيست. الهی معنی دعوی صادقانی ، فروزنده نفسهای دوستانی آرام دل غريبانی ، چون در ميان جان حاضری از بيدلی ميگويم که کجائی ، زندگانی را جانی و آئين زياد ، به خود از خود ترجمانی ، به حق تو بر تو که ما را در سايه غرور منشانی و به وصال خود رسانی الهی به هر صفت که هستم بر خواست تو موقوفم ، به هر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم ، تا جان دارم رخت از اين کوی بر ندارم ، هر کس که تو آن اوئی بهشت او را بنده است و آن کس که تو در زندگانی او هستی زنده جاويد است . خداوندا گفتار تو راحت دل است و ديدار تو زندگی جان ، زبان بياد تو نازد و دل به مهر و جان به عيان . الهی اگر تو فضل کنی ، ديگران چه داد و چه بيداد ، و اگر تو عدل کنی فضل ديگران چون باد. خداوندا آنچه من از تو ديدم دو گيتی بيارايد ، شگفت آن که جان من از تو نمی آيد . الهی چند نهان باشی و چند پيدا ؟ که دلم حيران گشت و جان شيدا ، تا کی در استتار و تجلی ، کی بود آن تجلی جاودانی ؟خداوندا چند خوانی و رانی ، بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز تو مانی ، تا کی افکنی و بر گيری ، اين چه وعده است بدين درازی و بدين ديری ؟ الهی اين بوده و هست و بودنی ، من بقدر شان تو نادانم و سزای تو را نتوانم در بيچارگی خود سر گردانم ، روز به روز بر زيانم ، چون منی چون بود از نگريستن ، در تاريکی به فغانيم که خود بر هيچ چيز هست ماندنم ندانم ، چشم بر روی دارم که تو مانی و من نمانم ، چون من کيست اگر آن روز ببينم ، اگر ببينم بجان فدای آنم. الهی روزگاری تو را ميجستم خود را می يافتم ، اکنون خود را ميجويم تو را می يابم ، ای محب را ياد و انس را يادگار ، چون حاضری اين جستن به چه کار؟ الهی يافته ميجويم ، با ديده ور ميگويم که دارم چه جويم ، که می بينم چه گويم ؟ شيفته اين جست و جويم ، گرفتار اين گفت و گويم ، اين پيش از هر روز و جدا از هر کس مرا در اين سوز هزار مطرب نه بس . الهی به عنايت ازلی تخم هدايت کاشتی ، به رسالت پيمبران آب دادی ، به ياری توفيق پروردی ، به نظر خود بار آوردی ، الهی سزد که اکنون سموم قهر از آن باز داری و کشته عنايت ازلی را به رعايت ابدی مدد کنی. الهی گاه گريم که در اختيار ديوم از بس تاريکی بينم ، باز ناگاه نوری تابد که جمله بشريت در جنب آن ناپديد بود. خدايا گاه از تو ميگفتم و گاه از تو مينيوشيدم ، ميان جرم خود و لطف تو می انديشيدم ، کشيدم آنچه کشيدم ، همه نوش گشت چون آوای تو شنيدم . الهی تو در ازل ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار ، اکنون که بر گرفتی نه بگذار و در سايه لطف خود ميدار. الهی آنچه ناخواسته يافتنی است ، خواهنده آن کيست و آنچه از پاداش بر تر است ، پرسش در جنب آن چيست؟ پس هر چه از باران منت است بهار آن دمی است و دانش و کوشش محنت آدمی است . الهی مرا دردی است که بهی مباد ، اين درد مرا صواب است ، با خرسندی دردمندی به درد خود کسی را چه حساب است . الهی گاهی بخود نگرم گويم از من زار تر کيست ، گاهی به تو نگرم گويم از من بزرگوارتر کيست؟ بنده چون بهی خود نگرد به زبان تحقير از کوفتگی و شکستگی خود گويد: پر آب دو ديده و پر آتش جگرم پر باد دو دستم و پر از خاک سرم و چون به لطف الهی و فضل ربانی نگرد به زبان شادی و نعمت آزادی گويد: چه کند عرش که او غاشيه من بکشد چون به دل غاشيه حکم و قضای تو کشم بوی جان آيدم از لب چو حديث تو کنم شاخ عز رويدم از دل چو بلای تو کشم الهی آمدم با دو دست تهی ، سوختم به اميد روز بهی ، چه باشد اگر بر اين دل خسته ام مرهم بنهی. نسيم قرب الهی نزديک نفسهای دوستانی ،حاضر دلهای ذاکرانی از نزديک نشانت ميدهند و بر تر از آنی ، از دورت ميجويند و نزديکتر از جانی ، ندانم که در جانی يا جان را جانی ، نه اين و نه آنی جان را زندگانی ميبايد تو آنی . الهی کشيديم آنچه کشيديم همه نوش ت چون آوای قبول شنيديم ، دانی که هر در مهر شکيبا نبوديم و به هر کوی که رسيديم حلقه در دوستی تو گرفتيم و به هر راه که رفتيم بر بوی تو آن راه را بريديم ، دل رفت مبارک باد ، گر جان برود در اين راه پسنديديم ، الهی آتش يافت با نور شناخت آميختی و از باغ وصال نسيم قرب بر انگيختی ، به آتش دوستی آب گل سوختی تا ديده عارف را ديدار خود آموختی . الهی عنايت تو کوه است و فضل تو دريا ، کوه کی فرسود و دريا کی کاست ؟ عنايت تو کی جست و فضل تو کی واخواست ، پس شادی يکی است که دوست يکتا است . الهی از کرم تو همين چشم داريم ، و از لطف تو همين گوش داريم بيامرز ما را که بس آلوده ايم به کردار خويش ، بس درمانده ايم به وقت خويش ، بس مغروريم به پندار خويش ، بس محبوسيم در سرای خويش ، دست ما را گير به فضل خويش ، باز خوان ما را به کرم خويش ، باز ده ما را به احسان خويش . دل کيست که گوهری فشاند بی تو ، يا تن که بود که ملک راند بی تو ،واله که خود راه ندارد بی تو جان زهره ندارد که بماند بی تو الهی تا آموختن را آموختم ، آموخته را جمله بسوختم، اندوخته را بر انداختم و انداخته را بيندوختم ، نيست را بفروختم تا هست بيفروختم. الهی تا يگانگی بشناختم ،در آرزوی شادی بگداختم ، کی باشد که گويم پيمانه بينداختم و از علايق واپرداختم و بود خويش جمله در باختم. کی باشد کاين قفس بپپروازم در باغ الهی آشيان سازم الهی گاه ميگوئی فرود آی ، گاه ميگوئی بگريز ، گاه فرمائی بيا، گاه گوئی پرهيز ، خدايا اين نشان قربت است يا محض رستاخيز ؟ هر بشارت نديدم تهديد آميز . ای مهربان برد بار ، ای لطيف نيک بار ، آمد به درگاه، خواهی به ناز دار و خواهی خوار دار. گر شوند اين خلق عالم بر سر خصمان من من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من الهی اين دل من کان حسرت است و تن من مايه درد و غم خدايا نيارم گفت که اينهمه چرا بهره من. الهی تا مهر تو پيدا گشت همه مهر با جفا ت و تا نيکی تو پيدا گشت همه جفاها وفا گشت. خداوندا ما نه ارزانی بوديم تا ما را برگزيدی و نه نا ارزانی بوديم که به غلط بر گزيدی ، بلکه به خود ارزانی کردی تا بر گزيدی و هر عيب که ميديدی بپوشيدی. الهی نامت تور ديده آشنايان ،يادت آئين منزل مشتاقان يافتت چراغ دل مريدان ، مهرت انس جان دوستان . الهی چه خوش روزی که خورسيد جلال تو بما نظر ميکند چه خوش وقتی که مشتاقان از مشاهده جمال تو ما را خبری دهد جان خود را طعمه باز سازيم که در فضای طلب تو پروازی کند و دل خود نثار دوستی کنيم که بر سر کوی تو آوازی دهد. الهی نصيب اين بيچاره از اين کار همه درد است ، مبارک باد که مرا اين درد فرداست ، حقا که هر کس بدين درد ننازد جوانمرد است. هر درد که زين دلم قدم بر گيرد دردی دگرش بجای در بر گيرد زان با ما در صحبت از سر گيرد کآتش چو رسد بسوخته اندر گيرد الهی شاد بدانم که اول من نبودم تو بودی ، آتش يافتنی با نور شناختن تو آميختنی ، از باغ وصال نسيم قرب تو انگيختی ، باران وحدانيت بر گرد بشريت تو ريختی ، به آتش دوستی آب و گل سوختی تا ديده عارف بديدار خود آموختی. تخم هدايت الهی چون يتيم بی پدر گريانم ، درمانده در دست خصمانم ، خسته گناهم و از خويشتن بر تاوانم ، خراب عمر و مفلس روزگار من آنم . خداوندا فرياد رس که از ناکسی خود به فريادم . الهی دريغا که روزگار بر باد داديم و شکر نعمت ولی نعمت نارديم ، دريغا که قدر عمر خويشتن نشناختيم و از کار دنيا به اطاعت موئی نپرداختيم ، دريغا که عمر عزيز بسر آمد و روزگار بگذشت . ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار ای خداوندان قال الاعتذار الاعتذار پيش از اين کاين جان عذرآور فروماند ز نطق پيش از آن کاين چشم عبرت بين فروماند ز کار توبه پيش آريد و نادم از گنهکاری خويش چشم گريان جان لرزان رو سوی پروردگار الهی ای نادر يافته يافته و ناديده عيان ، ای در نهانی پيدا و در پيدائی نهان ، يافت تو روز است که خود بر آيد ناان يابنده تو نه به شادی پردازد نه به اندو هان ، بر سر ما را کاری که از آن عبارت نتوان . الهی زندگی همه با ياد تو ، شادی همه با يافت تو و جان آن است که در او شناخت تو است . خدايا موجود نفسهای جوانمردانی ، حاضر دلهای ذکر کنندگانی از نزديکت نشان ميدهند و بر تر از آنی ، از دورت می پندارند و نزديکتر از جانی ، ندانم که در جانی يا خود جانی ، نه اينی و نه آنی جان را زندگی ميبايد تو آنی. روزی که مرا وصل تو در چنگ آيد از حال بهشتيان مرا ننک آيد الهی عظيم شانی و هميشه مهربانی ، قديم احسان و روشن برهانی ، هم نهانی هم عيانی ، از ديده ها نهانی و جانها را عيانی ، نه به چيزی مانی تا که گويم چنانی ، آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی. الهی او که حق به دليل جويد ، به بيم و طمع پرستد ، او که حق را به احسان دوست دارد ، روز محنت بر گردد ، او که حق را به خويشتن جويد ، نايافته يافته پندارد . الهی عارف تو را به نور تو ميداند و از شعاع وجود عبارت نميتواند ، در آتش مهر ميسوزد و از ناز باز نمی پردازد. الهی عارف تو را به نور تو ميداند و از شعاع وجود عبارت نميتواند ، در آتش مهر ميسوزد و از ناز باز نمی پردازد. اين جهان و آن جهان و هر چه هست عاشقان را روی معشوق است و بس گر نباشد قبله عالم مرا قبله من کوی معشوق است و بس الهی تو آنی که از بنده ناسزا بينی و به عقوبت نشتابی از بنده کفر ميشنوی و نعمت از او باز نگيری و توبت و انابت بر او عرضه کنی و به پيغام خطاب خود او را باز خوانی و اگر باز آمد او را وعده مغفرت دهی ، پس چون با دشمن بد کردار چنينی ، با دوستان نيکوکار چونی ؟ الهی در يافتن خود ياری و يادگاری ، معنی دعوی صادقانی فروزنده نفسهای دوستانی ، آرام دل غريبانی ، چون در ميان جانی ، از بيدلی ميگويم که کجائی ، جان را زندگی ميبايد تو آنی ، به خود و از خود ترجمانی ، به حق تو بر خودت که ما را در سايه غرور ننشانی و به عز وصال خود رسانی . چشمم همی بخواهد ديدارت گوشم همی بخواهد گفتارت همت بلند کردند اين هر دو هر چند نيستند سزاوارت الهی به عنايت ازلی تخم هدايت کاشتی ، به رسالت پيمبران آب دادی و به ياری توفيق رويانيدی و به نظر و احسان خود به بر آوردی ، از لطف تو ميخواهم که زهرهای خشم از آن باز داری و نسيم داد بر او بجهانی و کاشته عنايت ازلی را به رعايت ابدی مدد کنی. خلعت وصال الهی ای داننده هر چيز و سازنده هر کار و دارنده هر کس ، نه کس را با تو انبازی و نه کس را از تو بی نيازی ، کار به حکمت می اندازی و به لطف ميسازی ، نه بيداد است و نه بازی . بار خدايا بنده را نه چون و چرا در کار تو دانشی و نه کس را بر تو فرمايشی ، سزا ها همه تو ساختی و نوا ها همه تو ساختی ، نه از کس بتو و نه از تو به کس ، همه از تو بتو ، همه توئی و بس ، خلايق فانی و حق يکتا به خود باقی است. نام تو شنيد بنده دل داد بتو چون ديد رخ تو دل داد بتو الهی به عنايت هدايت دادی و به معونتها بذر خدمت رويانيدی و به پيغام آب پذيرش دادی ، به نظر خويش ميوه محبت وارسانيدی اکنون سزد که سموم مکر از آن باز داری و بنائی که خود ساخته ای به گناه ما خراب نکنی . خدايا تو ضعيفان را پناهی ، قاصدان را بر سر راهی و وجدان را گواهی ، چه باشد که افزائی و نکاهی. روضه روح من رضای تو باد قبله گاهم در سرای تو باد سرمه ديده جهان بينم تا بود گرد خاک پای تو باد گر همه رای تو فنای من است کار من بر مراد رای تو باد شد دلم ذره وار در هوست دلم اين ذره در هوای تو باد الهی تو آنی که از احاطت اوهام بيرونی و از ادراک عقول مصئونی ، نه مدرک عيونی ، کار ساز هر مفتونی و شاد ساز هر محزونی در حکم بی چرا و در ذات بی چند و در صفات بی چونی . تو لاله سرخ و لولو مکنونی من مجنونم تو ليلی مجنونی تو مشتريان با بضاعت داری با مشتريان بی بضاعت چونی الهی نصيب اين بيچاره از اين کار همه درد است ، مبارک باد که مرا اينهمه درد در خور است ، بيچاره آن کس که از اين درد فرد است حقا که هر کس بدين دردننازد نا جوانمرد است . من گريه به خنده در همی پيوندم پنهان گريم به آشکارا خندم ايدوست گمان مبر که من خرسدم آگاه نه ای که چون نيازمندم الهی در دل دوستان تو نور عنايت پيداست د جانها در آرزوی وصال تو حيران و شيداست ، چوئن تو مولی کراست ؟ و چون تو دوست کجاست؟ الهی هر چه دادی نشان است و آئين فرداست و آنچه يافتيم پيغام است و خلعت بر جاست . خدايا نشانت بيقراری دل و غارت جان است و خلعت وصال در مشاهده جلال. روزی که سر از پرده برون خواهی کرد دانم که زمانه را زيون خواهی کرد گر زيب و جمال از اين فزون خواهی کرد يا رب چه جگر هاست که خون خواهی کرد ای خداوندی که فلک و ملک را نگاهدار نده توئی ، ای بزرگی که از ماه تا ماهی دارنده توئی ، ای کريمی که دعا را نيوشنده توئی و جفا را پوشنده توئی ، ای لطيفی که عطا را دهنده توئی وخطا را بر دارنده توئی ، ای يکتائی که در صفت حجلال و جمال پاينده توئی ، عاصيان را شوينده توئی و طالبان را جوينده توئی . بنمای رهی که ره نماينده توئی بگشای دری که در گشاينده توئی زنگار غمان گرفت دور دل من بزدای که زنگ زداينده توئی الهی در ذات بی نظيری ، در صفات بی مانندی و گناهکاران را آمرزگاری و ايشان را رازداری ، زيبا صنع و شيرين گفتاری دانای رازها ، عالم اسرار و معيوبان را خريداری ، درمانده را دستگير و بيچاره را دستياری . ای مونس ديده با ضميرم ياری اندر دل من نشسته بيداری گر باد گری قرار گيرد دل من از جان خودش مباد بر خورداری الهی ناليدن من در درد از بيم زوال آن است ، او که از زخم دوست بنالد در مهر دوست نامرد است ، ای جوان اگر زهره اين کار داری قصد راه کن و شربت بلا نوش کن و دوست بر آن گواه دار ، اگر نه عافيت به ناز دار و سخن کوتاه کن. الهی آن گروه را بر سر کوی بلا آوردی و بلا ها و مصيبتها را به ايشان نمودی ، اين يک گروه هزار قسم شدند همه روی از بلا بگردانيدند مگر يک گروه اندک که روی گردان نشدند و عاشق وار سر بکوی بلا در نهادند و از بلا نينديشيدند و گفتند ما را همان دولت بس که متحمل اندوئه تو گشتيم و غم بلای تو خورديم و يک يک به زبان حال ميگفتند: من که باشم که به تن رخت وفای تو کنم ديده حمال کنم بار جفای تو کشم گر تو بر من بتن و جان و دلی حکم کنی هر سه را رقص کنان پيش هوای تو کشم الهی ای يادگار جانها و ياد رشته دلها ، به فضل خود ما را ياد کن و بياد لطفی ما را شاد کن. الهی تو به ياد خودی و من به ياد تو ، تو بر خواست خودی و من بر نهاد تو . سر سروران بسته دام تو دل دلبران دفتر نام تو به يک دم دوصد جان آزاد را کند بنده يک دانه از دام تو الهی ذکر تو بهره مشتاق است و روشنائی ديده و دولت جان و آئين جهان يک ذره فزودن به دوستی از دو جهان است، يک لحظه با دوست خوشتر از جان است ، يک نفس با دوست ملک جاودان است ، عزيز آن بنده که سزاوار آن است ، اين چه کار است که بی نام و نشان است ، شغل بنده است و از بنده نهان است ، رفيقی از آن بی طاقت و به آن يازان است و او که طالب آن است در ميان آتش نازان است . ار دستت از آتش بود ما را ز گل مفرش بود هر چه از تو آيد خوش بود خواهی شفا خواهی الم الهی به قدر تو نادانم و سزای تو را ناتوانم ، در بيچارگی خود سرگردانم ، روز بروز بر زيانم ، چون منی چون بود چنانم و از نگريستن در تاريکی به فغنم که بر هيچ جچيز هست ما ندانند ، چشم بر روزی دارم که تو بمانی و من نمانم ، چون من کيست که آنروز ببينم ، و رب بينم فدائی آنم. نور تجلی الهی ای آرنده غم پشيمانی در دلهای آشنايان وای افکنده سوز در دل تائبان ، ای پذيرنده گناهکاران و معترفان کسی باز نيامد تا باز نياوردی و کسی راه نيافت تا دست نگرفتی دست گير که چون تو دستگير نيست ، درياب که جز تو پناه نيست و پرستش ما را جز تو جواب نيست و درد ما را جز زتو دوا نيست و از اين غم جز از تو ما را راحت نيست . الهی تو دوستان خود را به لطف پيدا تی تا قومی را به شراب انس مست کردی ، قومی را به دريای دهشت غرق کردی ، ندا از نزديک شنوانيدی و نشان از دور دادی ، رهی را باز خواندی و آنگاه خود نهان گشتی ، از وراء پرده خود را عرضه کردی و به نشان بزرگی خود را جلوه نمودی تا آن جوانمردان را در وادی دهشت گم کردی و ايشان را در بيتابی و بی توانی سرگردان کردی ، داور آن داد خواهان توئی و داد ده آن فرياد کنان توئی و ديت آن کشتگان توئی ، دستگير آن غرق شدگان توئی و دليل آن گمشدگان توئی ، تا آن گمشده کی به راه آيد و آن غرق شده کجا به کران افتد و آن جانهای خسته کجا بياسايند و اين قصه نهانی را کی جواب آيد و شب انتظار آنان را کی بامداد آيد؟ يار از غم من خبر ندارد گوئی يا خواب به من گذر ندارد گوئی تاريک تر است هر زمانی شب من يا رب شب من سحر ندارد گوئی الهی کار تو بی ما به نيکوئی در گرفتی ، چراغ خود را بی ما به مهربانی افروختی ، خلعت نور از غيب بی ما به بنده نوازی فرستادی چون رهی را به لطف خود به اين آرزو آوردی ، چه شود که به لطف خود ما را به سر بری. الهی تو آنی که نور تجلی بر دلهای دوستان تابان کردی و چشمه های مهر در سر ايشان روان کردی ، تو پيدا و به پيدائی خود در هر دو گيتی نا پيدا کردی ، ای نور ديده آشنايان و سوز دل دوستان و سرور جان نزديکان ، همه تو بودی و توئی تو نه دوری تا تو را جويند نه غافل تا تو را پرسند ، تو را جز به تو يابند . الهی هر چه نشان ميشمردم پرده بود و هر چه مايه ميدانستم بيهوده بود . خداوندا يکبار اين پرده من از من بردار ، و عيب هستی من از من وادار و مرا در دست کوشش مگذار . بار خدايا کردار ما در ميار و زبان ما از ما وا مدار ، ای کردگار نيکوکار ، آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار و آنچه تو بر تاوی به ما مسپار. از بس که دو ديده در خيالت دارم در هر چه نگه کنم توئی پندارم الهی داهم نما به خود و باز رهان مرا از بند خود ، ای رساننده به خود برسانم که کسی نرسيده به خود . بار الها باد تو عيش است و مهر تو سور ، شناخت تو ملک است و ياد تو سرور ، جوينده تو کشته باجان است و يافت تو رستخيز بی صور ، الهی نه جز از شناخت تو شادی است ، نه از يافت تو زندگانی ، زندگانی بی تو بردگی است و زنده به تو ، هم زنده و هم زندگانی است. غم کی خورد آنکه شادمانيش توئی يا کی مرد او که زندگانيش توئی در نسيه آن جهان کجا دل بندد آنکس که به نقد اين جهانيش توئی الهی ای يافته و يافتنی ، از مست چه نشان دهند جز بی خويشتنی همه خلق را محنت از دوری است و اين بيچاره را از نزديکی ، همه را تشنگی از نايافت آب است و ما را از سيرآبی. ای عاشق دلسوخته اندوه مدار روزی بمراد عاشقان گردد کار منا جات از خدا خواستم عادتهاي زشتم را تركم بدهد. خدا فرمود:خودت بايد انها را رها كني.از او خواستم به من صبر عطا كند . فرمود :صبر حاصل سختي و رنج است.عطا كردني نيست اموختني است. گفتم مرا خوشبخت كن . فرمود نعمت از من خوشبخت شدن از تو. از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند فرمود: رنج از دلبستگي هاي دنيايي جدا و به من نزديكترت مي كند.از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه ! تو خودت بايد رشد كني من فقط شاخ و برگ اضافه ات را هرس مي كنم تا بارور شوياز خدا خواستم كاري كند از زندگي لذت كامل ببرم فرمود: براي اين كار من به تو "زندگي" داده ام. از خدا خواستم كمكم كند همان قدر كه او مرا دوست دارد من هم ديگران را دوست بدارم. خدا فرمود :اها بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد خدا جانم سلام چقدر دوست دارم سلام را سلامی که نام توست سلامی که از توست و بر توست و سلامی که خود توست چقدر دوستت دارم یا سلام سلامی که پایانی ندارد سلامی که خود، آغاز است و پایان1 "سلام هی حتی مطلع الفجر"2 سلامی تا جاودانگی سلامی تا صبح رستاخیز و یوم قیام3 سلامی تا صبح رستن و تا صبح خیزش خیزش راستان، رستایان و رستگاران سلامی تا طلوع فجر و تا مطلع فرج سلامی تا جاودانگی سلامی که بقول استاد جانم تا ندارد... سلامی که در شب قدر فرستاده میشود سلامی در رمضان که قلب ماههاست و در شب قدر که قلب ماه رمضان است سلامی که از قلب و بر قلب فرستاده میشود... سلامی بر میهمان خدا بر دعوت شدهی خدا و بر میهمانی که دعای خدا را اجابت کرده...4 سلامی از سوی میزبان و صاحبخانه که تویی خدا جان سلامی که نازل میشود سلامی که تویی و به خانه دل مینشینی ای سلامی که از دل بر میآیی و ای سلامی که بر دل مینشینی ای سلامی که همراه با فرشتگان و روحات بر دل نازل میشوی بر دلی که خانه توست و بر قلبی که حرم الله5 است ... ... یا سلام چقدر دوست دارم چون تو، سلامی را ... و چقدر دوست دارم سلام را، چون تویی سلام ... و قلبی را که خانهی توست و دلی که منزل توست دلی که محل ضیافت توست دلی که حرم محرمان توست دلی که میخانه عشق است و پیمانه عشق است و حرم ستر و عفاف ملکوت توست6 قلبی که غیر تو را در آن راه نیست قلبی که محل نزول کلمه الله است و قلبی که کلیم الله است و میهمانی که خلیل توست میهمانی که خواستار توست و خواستگار توست7 میآید برای مُحرِم شدن و مَحرم ماندن و مُحرَم بودن و اینگونه نشانکردهی توست و مال توست ای صاحبدل ... "یا صاحبی و مولایی" دوست دارم چنین قلبی را و چنین دلی را که از کبر و ریا رسته و به کبریای تو پیوسته ... دوست دارم دل را و اهل دل را دوست دارم بیت تو را و اهل بیت تو را خدایا ای قدردان و قدرشناس حقیقی ای تقدیر کننده یا شاکر و یا شکور قدردانی و قدرشناسی را به ما بیاموز تا اینگونه شب قدر را دریابیم و تقدیر ما را در این شب قدر، تقدیر از خودت قرار بده تقدیر ما را قدرشناسی و قدردانی و شکر بنویس خودت چنانمان بساز که قدردان باشیم و قدر تو را بدانیم و چگونه بی مرحمت و عنایت تو میتوان قدر تو را شناخت؟8 یا قدیر و یا مقدر ! بخواه که تقدیرمان تقدیر از تو باشد و تقدیر کردن، تقدیر ما شکر، سرنوشت ما و سرشت ما شکر خدایا بخواه میهمانی باشیم بر سر خوان لایزالیات میهمانی که گرچه به میهمانیات میآید شکارت میشود و به طعام نامهایت و به طعم شراب نگاهت و به طعمهی دعایت اسیر میشود و تسلیم میگردد و رام تو میشود و هورام9و اهلی میگردد لاجرم اهل تو، و اهل بیت تو میشود و برای بزم عاشقانهی تو ذبح میشود و به ذبیحاللهی و ثاراللهی میرسد... یا شاهد یا مشهود و یا شهید ... 1- سلام، اول و آخر از نامهای مبارک خداوند است. سوره حشر آیه 23: هوالله الذی لااله الاهو الملک القدوس السلام المومن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون. سوره حدید آیه 3: هوالاول و الاخر و الظاهر والباطن و هو بکل شیء علیم 2- سوره مبارک قدر آیه 5 3- از صبح ازل گذشته شش روز تمام/مارا شب روز هفتمین است مقام/گر چشم شوی و گوش در لیله قدر/دارد ملکت سلام تا یوم قیام (اشاره به اینکه پس از گذشت شش روز از آفرینش ما در شب قدر هستیم که این شب به صبح رستاخیز منجر خواهد شد) 4-دعا چیست؟ یا خواندن ماست خدای را، یا خواندن خداست ما را! یا دعوت ماست از خدای و یا دعوت خداست از ما! و یا خواستن ما از خداست، یا خواستن خداست از ما! در این هر سه حالت وجه دوم که از سوی خداست، زیباتر است به مقام شکر، قرین! 5-حدیثی شریف از امام جعفر صادقع: القلب حرم الله فلاتسکن فی حرمالله غیرالله. دل خانه خداست پس غیر خدا را در خانه خدا جای مده. 6-لسان الغیب حافظ شیرازی: دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند/گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند/ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت/با من راهنشین باده مستانه زدند! 7-حدیث قدسی:من طلبنی، وجدنی و من وجدنی، عرفنی و من عرفنی، احبنی ومن احبنی، عشقنی و من عشقنی، عشقته و من عشقته، قتلته و من قتلته، فعلی دیته و من علی دیته، فانا دیته! در حدیثی قدسی خداوند تبارک و تعالی میفرماید: آنکس که مرا طلب کند، مییابد، آنکس که مرا یافت، میشناسد، آنکس که مرا شناخت، دوستم میدارد، آنکس که دوستم داشت، به من عشق میورزد، آنکس که مرا عشق ورزید، من نیز به او عشق میورزم، آنکس که به او عشق ورزیدم، میکشم او را، آنکس را که من بکشم، خونبهایش بر من واجب است، آنکس که خونبهایش بر من واجب است، پس من خونبهایش هستم! 8- سوره مبارکه حج آیه 74 : و ما قدر الله حق قدره ان الله لقوی عزیز. قدر خدا را چنان که حق قدر اوست نشناختند و براستی که خدا نیرومند شکست ناپذیر است. 9-هورام: رام او. خدا جانم سلام ! یا سلام ! سلام خودت بر خودت ! خودت میدانی که خیلی دوستت دارم خدایا ! خودت میدانی که سخت نیازمند تو ام خدا ! الهی میدانم که تو نیازی به بندهات نداری ولی من چکنم که سخت نیازمند تو ام و از تو دور ! تو خدای صمد بی نیازی بنده نیازمندت را دریاب ! خدایا خودت دعایی به بنده ات بیاموز تا آنگونه که تو دوستتر میداری تو را بخواند بخدا که از تو راضی ام خدا بنده عجولت را ببخش و به او صبر بیشتری بده یا الله نمی خواهم لحظه ای از تو دور باشم تو گفته ای که صبر کنم ولی چگونه بر دوری تو میتوان صبر کرد ؟! از خودم خجالت میکشم از آسمان زیبایت و زمین مهربانت خجالت میکشم از جیرجیرکها که تا صبح پیوسته تو را میخوانند از پرندگان شباویز خوشخوانت شرم میکنم از هر جرعه آبی که مینوشم و هر لقمه نانی که میخورم حیا میکنم خدا جانم چگونه خود را بنده تو میخوانم ولی گناهکارترینم در بارگاهت ؟! چگونه از دوست داشتنت با تو میگویم و نفس آلوده ام هنوز با من است ؟! خدایا هرگز به بخشش بیکران تو شک نکرده ام ولی از دوری تو میترسم ! دوست دارم از عشق تو پر شوم و لبالب شوم و لبریز گردم و از عشق نابت سرشارم کنی آنگاه دیگر من نباشم و تنها و تنها عشق تو باشد که بجوشد و جاری شود و بخروشد و طغیان کند خدایا خودت میدانی که به لطف فراگیرت مرا به تمام آرزوهایم رسانده ای خدایا عاشق خود تو ام ای عشق ! خود خودت را میخواهم ! از تو ممنونم بخاطر هر دم و بازدم بخاطر جهنم و بهشتت بخاطر زندگی و مرگ بخاطر آسمان و زمین و زمان بخاطر پدر و مادر و آشنایان و دوستانم و بخاطر استادم و تک تک سرورانم بخاطر تمام خوردنی ها و نوشیدنی ها و پوشیدنی ها بخاطر خواب و بیداری بخاطر شکر و حمد و ستایش و دعایت بخاطر پیامبران و امامان و اولیائت خدایا بخاطر تمام صفات کریمه و جمال و جلالت از تو راضی ام و ممنونم و هرگز نمیتوانم شکر حتی یک نعمتت را بجای آورم ! خدایا چون بر هر شکری شکری واجب تر آید: "از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرت بدر آید ؟" خدایا بخاطر تمام نعمت های بیکرانت از تو سپاسگزارم ولی خدایا مرا ببخش که از تو بیشتر میخواهم خدایا حرص میزنم و طمع می ورزم و شکرت که اینچنین حریص و طمعکارم آفریده ای ! خدایا اکنون که از تمام نعمت هایت مرا سیراب کرده ای و مرا در لطف بیکرانت غرق کرده ای از تو خودت را میخواهم خود خودت را خدایا از خودت خودت را میخواهم جسارت مرا ببخش که اینچنین گزافه میگویم کودک نادان و زبان درازت را ببخش ولی خودت امر کرده ای که به دعا بخوانمت و بخواهمت چون خودت خواستی ای که از تو بخواهم از تو تو را میخواهم !خدایا تو خودت بخواه که مرا از من بازپس گیری خدایا خودت برای بنده ات دعا کن خدایا بجای بنده ات خودت را و ذات اقدست را بخوان و بخواه خدایا تو خودت خوب میدانی که بنده ات ناتوان است و سخت بیچاره خدایا تو که اینقدر مرا دوست داری چه میشود که مرا ببری چه میشود که نام و نشان مرا پاک کنی مرا از صواب و عقاب و مرگ و زندگی و خوب و بد رها سازی تا خدایا تنها تو باشی و تو باشی ؟! ای یکی بود و یکی نبود کودکی هایم ای خدا که غیر از تو هیچکس نبود و نیست و نخواهد بود مرا از اندیشه بودن یا نبودن رها ساز خدایا خودت برایم دعا کن و خودت به فریاد خودت برس ! یا شفیع برایم نزد خودت شفاعت کن که شفاعتم کنی ! الهی تو را به خودت قسم میدهم که برایم واسطه خودت با خودت باشی ! الهی ! ای خواستنی ! براستی که تو هستی آنچه هستی ! دلم خیلی تنگ است حالم خراب است خراب خراب در خرابم کن برایم دعا کن خدا تو اگر دعا کنی و بخواهی تو اگر خودت از خودت٬ برای بندهی خودت٬ خودت را بخواهی و اگر یک بار بگویی شو پس میشود آنچه خواسته ای ! خدایا بجای بنده ات خودت را بخوان بجای او خودت خودت را بخواه که خواسته تو همیشه مستجاب است چرا که تو مهربانترین مهربانانی ! خدایا همه میگویند رمضان ماه میهمانی توست خدایا عمریست مهمان توییم٬ براستی میهمانی دیگر کافی نیست ؟ دلم میگیرد ! نمیشود دیگر مهمان تو نباشم خدا ؟ وقت آن نرسیده است که برای همیشه همخانه تو باشم یا الله ؟ الهی میهمانی تو شریف است و کریمانه و میهمانانت حبیب خدا ! تو را به حبیبانت قسم ما را در خانه خود برای همیشه نگاه دار تا همخانه تو و همدم تو باشیم خدایا ما را به غلامی و کنیزی جاودانت میپذیری ؟ خدا جانم سلام ! ای خدا ! ای مهربانترین مهربانانم ! ای خدا ! ای تنها مهربان و یکتا بخشندهام ! به خدا که دوستت دارم خدا ! ای خدای رحمن و رحیم ! ای که عاشق تمام نامهای تو ام! یا لطیفِ جبار و یا عزیزِ قهار! خدا جانم ! به کدام نام بخوانمت که بیشتر دوستم داشته باشی؟ خدایا دوست داری به چه نامی بخوانمت؟ ای که بهترین نامها از توست! و ای که نکوترین نامها توراست! ای نکونام ترینم! به کدام نام نکویت بخوانم که خیره نگاهم کنی؟ چگونه باشم که دلخواه تو باشم ای دلخواهترین؟ الله جانم دوست داری چگونه صدایت کنم و چگونه بخوانمت؟ خدا ! چگونه گوش کنمت و بشنومت و بنیوشمت؟ خدا ! چگونه ببینمت و نگاهت کنم و مشاهده ات کنم و دیدارت کنم؟ خدا ! چگونه حست کنم و لمست کنم و در آغوشت گیرم؟ خدا ! چگونه بخورم بنوشم و بیاشاممت خدا؟ چگونه ببویم و استشمامت کنم؟ خدا ! چگونهات باشم خدا؟ به خدا که دوست دارم از بندهات راضی باشی خدا ! یا سریع الرضا ! ای رضا ترین و راضی ترین ! خدایا بکدامین نامت بخوانم که دوستترم بداری؟ خدایا تو را به عظیمترین نامهایت و به اسم اعظم ات میخوانم ! خدایا تو را به آن نامهایی که مقربینت و اولیائت میخوانند میخوانم ! خدا جان تو را به اسمائی که پیامبران و رسولان و امامانت میخوانند میخوانم ! خدا جانم تو را به نامی که خودت خود را بدان میخوانی میخوانم ! و خدا جانم بدان نام قسمت میدهم و استدعا میکنم که بود و نبود مرا در خودت محو کنی ! خدا جانم خود فرمودهای که : «ادعونی استجب لکم» ! خود خواندیام و خواستی که اینچنین بخوانمت و اینچنین بخواهمت ! خدایا ! خودت خواستهای ! پس تو را به خواسته خودت قسم یا الله ! مرا در بود خودت نابود کن ! مرا در خودت بمیران ! شـیـریـن ز کـَرَم بکـُش تو فرهـــاد مرا از ریشــــــه بکن به تیشــه بنیاد مرا یک حرف ز شرک در وجودم جاریست این بـودِ مـــــرا بگیـــر و الحـــاد مرا الله خدا هو حی خدای عزیزم! الهی! چون آنچه در آسمانها و زمین است مال توست، لاجرم من هم مال تو هستم! خدایا من مال تو هستم و برای تو هستم! و بندهی ویژهی تو هستم! خدایا بندهی خاص و مخصوص تو ام! خدا مال من است و من مال خدا هستم! خدایا قند دلم آب شد! الله خدای مهربانم! چون تو از من به من نزدیکتری، لاجرم بخشش و کرم تو از اعمالم به من نزدیکتر است! من به بخشش و مهربانی تو سخت ایمان دارم و نزدیکم! خدایا چقدر مسرورم کردهای! چقدر نابم و شرابم و عطشناکم! خدایا فرمودهای که بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را! خدایا از تو خواستهام که عاشقترین عاشق تو باشم و نابترین عشق تو باشم! لاجرم عاشقترین عاشق تو هستم! و نابترین عشق تو ام! خدایا من عشق تو هستم! و خدایا تو عشق منی! دارم عشق میکنم! میدانم که سوخت و سوز دارد و دیر و زود ندارد! خواستهام و تو اجابت کردهای حتی پیش از خواستنم و خود خواستی که چنین بخواهم تا اجابتم کنی! تو گفتی باش و ناگاه دیدم که هستم! خدایا تمامی سرورانم را -که خود بخواهند- عاشقترین عاشق خود کن! ایمان دارم که تو اجابتمان کردهای! الهی من بنده شرمنده ام الهی امضا نشد پرونده ام الهی ارحمنا یا رب الکریم الهی بنده به سویت آمده گدای خسته به کویت آمده به شوق عفو نیکویت آمده الهی گفتی بیا می خرمت ای بنده کنار کوثر برمت شدم من امشب باقی به حرمت ای بنده پیش خودم می برمت او که جز من کسی را نداره... خدا به بنده گفت : بنده من یازده رکعت نماز شب بخوان بنده به خدا می گه :خدایا آخه من ...خسته ام نمی تونم خدا :عیبی ندارد. دو رکعت نماز «شفع» و یک رکعت نماز «وتر» بخوان بنده : خدایا حال ندارم. برایم مشکله نیمه شب بیدارشم . خدا :بنده من قبل از خواب این سه رکعت رو بخوان بنده : خدایا سه رکعت زیاده خدا: بنده من فقط یک رکعت نماز «وتر» بخوان بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام راه دیگه ای نداره ؟ خدا: بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان فقط بگو یا الله بنده: خدایا من توی رختخوابم.اگر بلند شم خواب از سرم می پره خدا: بنده من همان جا که دراز کشیده ای بگو یا الله بنده: خدایا هوا سرده من نمی تونم دستام رو از زیر پتو بیرون بیارم سردم میشه خدا: پس توی دلت بگو یا الله .ما نماز شب برات حساب می کنیم . *بنده اعتنا نمی کنه ومی خوابه . خدا به ملائکه می گه: ملائکه من ببینید من چقدر ساده گرفتم اما او خوابید...چیزی به اذان صبح نمانده . بنده من رو بیدار کنید .دلم برايش تنگ شده امشب با من حرف نزده ملائکه به خدا می گن: خداوندا او رو بیدار کردیم .اما او باز خوابید . خدا به ملائکه می گه: ملائکه من در گوشش بگید خداوند منتظر توست .شاید بیدار شود ملائکه: پروردگارا بازهم بیدار نمی شه. اذان صبح را می گویند این بار خدا خودش به بنده می گه: بنده ی من هنگام اذان هم بیدار نشدی. نزدیک طلوع خورشیداست بیدار شو وبا من حرف بزن .نگذار نماز صبحت قضا شود . خورشید از مشرق طلوع کرد ملائکه به خدا می گن :خداوندا نميخواهي با او قهر کنی ؟ خداوند به ملائکه می گه: او که جز من کسی را ندارد .شاید توبه کند .... ببین خدا چقدر به ما مشتاقه با اینکه ما به او محتاجیم ..... الهی دانائی ده که در راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم خواجه عبدالله انصاری الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش ، تو توانگری و من درویش خواجه عبدالله انصاری الهی، یکتای بی همتایی ، قیوم توانایی ، بر همه چیز بینایی ، در همه حال توانایی ، از عیب مصفایی ، از شرک مبرایی ، اصل هر دوایی ، داروی دلهایی ، شاهنشاه فرمانفرمایی ، معزّز به تاج کبریایی ، به تو رسد ملک خدایی . الهی ،در جلال رحمانی ، در کمال سبحانی ، نه محتاج زمانی ، نه آرزو مند مکانی ، نه کسی به توماند نه به کسی مانی ، پیداست که در میان جانی ، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی . الهی، هر که ترا شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداخت . آنکس که ترا شناخت جان را چه کند ؟ فرزندو عیال وخانمان را چه کند ؟ دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ؟ الهی ،اگر طاعت بسی ندارم در دو جهان جز تو کسی ندارم . الهی ،دستم گیرکه دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم . الهی ، ای سزای کرم ، ای نوازنده ی عالم ، نه با وصل تو اندوه است و نه با یاد تو غم . الهی ، ادای شکر تو را هیچ زبان نیست ودریای فضل تو را هیچ کران نیست و سر حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست. هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست . یا رب ز ره راست نشانی خواهم از باده ی آب و خاک جانی خواهم از نعمت خود چو بهره مندم کردی در شکر گزاریت زبانی خواهم الهی ، بهشت بی دیدار تو زندان است و زندان بردن نه کار کریمان است . الهی ، اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم ، مطلوب ما برآر که جز وصال تو طلبکار نیستم . روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست از سر کویش اگر سوی بهشتم می برند پای ننهم که در آنجا وعده ی دیدار نیست الهی ، بر هر که داغ محبت خود نهادی ، خرمن وجودش را به باد نیستی در دادی. الهی ، همه آتشها در محبت تو سرد است و همه ی نعمتها بی لطف تو درد است . الهی ، مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان به سوی تو می تازند . کار ایشان تو بساز که دیگران نسازند .ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند . الهی ، محبت تو گلی است محنت و بلا خار آن ، آن کدام دل است که نیست گرفتار آن . الهی ، از هر دو جهان محبت تو گزیدم و جامه ی بلا بریدم و پرده ی عافیت دریدم . یا رب ز شراب عشق سر مستم کن وز عشق خودت نیست کن و هستم کن از هر چه به جز عشق تهی دستم کن یکباره به بند عشق پا بستم کن الهی ، چون در تو نگرم از جمله ی تاجدارانم و تاج بر سر ، و چون در خود نگرم از جمله ی خاکسارانم . الهی ، اگر مستم و اگر دیوانه ام ، از مقیمان این آستانه ام ، آشنایی با خود ده که از کاینات بیگانه ام . الهی ، تا به تو آشنا شدم ، از خلق جدا شدم ، در دو جهان شیدا شدم ، نهان بودم و پیدا شدم . نی از تو حیات جاودان می خواهم نی عیش و تنعم جهان می خواهم نی کام دل و راحت جان می خواهم هر چیز رضای تست آن می خواهم الهی ، بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم ، خواست خواست تو است ، من چه خواهم . گر درد دهد به ما و گر راحت دوست از دوست هر آن چه که آید نیکوست ما را نبود نظر به خوبی و بدی مقصودرضای او و خشنودی اوست الهی ، به روزگار آمدم بنده وار ، با لب پر توبه و زبان پر استغفار ، خواهی به کرم عزیز دار و خواهی خوار که من خجلم و شرمسار و تو خداوندی و صاحب اختیار . الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سو خته ام کن . الهی ، اگر تن مجرم است دل مطیع است و اگر بنده بدکار است کرم تو شفیع است . بادا کرم تو بر همه پاینده احسان تو سوی بندگان آینده بر بنده ی خود گناه را سخت مگیر ای داور بخشنده ی بخشاینده الهی چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت شهید شریعتی الهی هر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند مرا با نخواستن و نداشتن روئین تن کن شهید شریعتی الهی عبدالله را از سه آفت نگاه دار . از وسواس شیطانی ، خواهشهای نفسانی و غرور نادانی خواجه عبدالله انصاری الهی کاشکی عبدالله خاک بودی تا نامش از دفتر وجود پارک بودی . خواجه عبدالله انصاری الهی، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده . علامه حسن زاده آملی الهی ، از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جان شرمنده ام ، حتی ازروی شيطان نيز شرمنده ام ، که همه در کار خود استوارند و اين سست عهد ، ناپايدار. علامه حسن زاده آملی الهی ، هرچه بيشتر دانستم نادانترشدم ، برنادانم بيفزا! علامه حسن زاده آملی الهی ، از کودکان چيزها آموختم، لاجرم کودکی پيش گرفتم. علامه حسن زاده آملی الهی ، در خلقت شيطان که آن همه فوايد و مصالح است، در خلقت ملک چه ها باشد؟ الهی به سوی تو آمدم ، به حق خودت مرا به من برمگردان! الهی، وای برمن اگر دلی از من برنجد! الهی ، در بسته نيست ، ما دست و پا بسته ايم. الهی، دل به جمال مطلق داديم هرچه باداباد. الهی ، بدان برما حق بسياردارند تا چه رسد به خوبان. علامه حسن زاده آملی آن خوان که بَهر پاکان فرمودی ، نصیب من بینوا کو؟ اگر نعمتت جز به طاعت نباشد پس آنرا بیع خوانند ،لطف وعطا کو..؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بها دهی،بَخش من کو.؟ اگر از سگان توام استخوانی و اگراز کسان تو مرحبا کو..؟ یارب بنما مرا رهی سوی نجات.....محتاج تو ام چه در حیات و چه ممات از جرم و گناه من سراسر بگذر........شرمنده مکن مرا به روز عرصات الهی! هر کس بر چیزیست و من ندانم بر چه ام...بیمم آنست که کِی دانسته شود که من کیم؟ الهی!دانی که بی تو هیچکسم..دستم گیر که در تو رِسم..به ظاهر قبول دارم به باطن تسلیـم نه از خصـم بـاک دارم و نه از دشمن بیـم...اگر دل گـوید چرا؟ گـویم سر افکنده ام و گویم که من بنده ام مِهر تو به مُهر خاتم ندهم...............وصلت به دَمِ مسیح مریم ندهم عشقت به هزار باغ خرم ندهم............یکدم غم تو بهر دو عالم ندهم الهی! از آنچه نخواستی چه آید و آنرا که نخواندی کی آید؟...نا کشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست؟...تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنکه بوی گل در کنار است.... الهی! هر که ترا شناسد کار او باریک است و هر که ترا نشناسد راه او تاریک تو را شناختن از تو رستن است..و به تو پیوستن از خود گذشتن است الهی! کار آنکس کند که تواند،عطا آنکس بخشد که دارد.... پس بنده چه تواند و چه دارد؟ الهی! ادای شکر تو را هیچ زبان نیست و دریای فضل تو را هیچ کران نیست... و سرّ حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست... هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست یا رب ز ره راست نشانی خواهم .......وز باده آب و خاک جانی خواهم از نعمت خود چو بهره مندم کردی....... در شکرگزاریت زبانی خواهم الهی! رمضان گذشت و ما نگذشتیم....فطر آمد و ما نیامدیم...آنچه فرمودی تقصیر کردیم و به آنچه باز داشتی رو کردیم با این کردار زشت ، تمنای بهشت...؟ الهی! نه در بندم نه آزادم... از خود رنجور و از تو دلشادم... از زندگانی خود در عذابم...گویی که بر آتش کبابم...نه خورد پیدا نه خوابم... در میان دریا تشنه آبم...از آنکه از خود در حجابم... منتظرم... تا کی رسد جوابم... الهی! سگ را بار است و سنگ را دیدار... گر من ز سگ و سنگ کم آیم عار است...
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:3  توسط طاهر
|
موضوع تحقیق : راههای جذب جوانان به نماز ومساجد. مقدمه: دوران ما به سمت سویی روان است که دین باوری و احیای انگیزههای دینی در سکوی نخست آن قرار گرفته است. پرداختن به ریشههای تفاوت در بینش، گرایش و رفتارهای دینی جوانان، برای آنان که هوشیارانه دست به فعالیتهای فرهنگی سازنده و تربیت علمی هدفمند میزنند، یک ضرورت است تا با عنایت به آن در برنامهریزیهای خود بتوانند در این عرصه توفیق یابند. تقاضای مذهب یکی از خواهشهای فطری بشر است که با فرا رسیدن بلوغ، مانند سایر تمایلات طبیعی در نهاد جوان بیدار میشود و او را به مجاهده و کوشش فرا میخواند. جوان به طور طبیعی رغبت وافری به مسائل مذهبی نشان میدهد و حساسیت زیاد، او را دچار بحران انتخاب صحیح میکند. روانشناسان معتقدند بین بلوغ و جهش ناگهانی احساسات مذهبی، ارتباط مستقیم وجود دارد. طبق نظر استانلی هال حداکثر این احساسات مذهبی در 16 سالگی پیدا میشوند که این استعاله را میتوان یک صورت خلاصه و فشرده شخصیت جوان دانست. نماز در میان عبادات، جایگاه خاصّی دارد. نمازی که فرادی خوانده میشود، هر اندازه سرشار از اخلاص و معنویت باشد، تنها ارتباط یک فرد را با خدا برقرار میسازد. اما نماز جماعت از یک وسیله ارتباط میان عبد و معبود فراتر میرود و جنبهی اجتماعی و سیاسی به خود میگیرد. افزون بر این نماز گروهی و دسته جمعی، حال و هوای دیگری دارد زیرا به لحاظ روح جمعی حاکم بر فضای نماز، امواج معنویت بیشتری را میتوان در آن مشاهده کرد. از دیگر حکمتهای نماز جماعت میتوان به تألیف قلوب مسلمانان، شکسته شدن دیوار تفاخر و تکبر، نمایش شکوه و عظمت اسلام، تبلیغ اصل امامت و تمرین پیروی از رهبری در شکل اقتدا به امام جماعت و بر هم زدن معادلات سیاسی دشمنان اسلام اشاره کرد. جوانان، سرمايههاى عظيم يك جامعه، آيندهسازان نظام و افتخار آفرين مردماند. جامعهشناسان معتقدند جامعهاى سالم است كه جوانانى سالم داشته باشد.
دعوت جوانان به نماز در صورت انسجام و هماهنگی نهادهای فرهنگی و عقیدتی میسر است تربیت سالم و صحیح کودکان و نوجوانان هدف نهایی والدین، اولیای مدرسه و مربیان و دست اندرکاران مسایل تربیتی است. این هدف موقعی تامین میشود که عناصر و واحدهای فرهنگی و عقیدتی لازم برای رسیدن به آن هدف بتوانند کارکردهای خود را به نحو صحیح انجام دهند، در جامعه اسلامی انجام فرایض دینی از جمله نماز در فرآیند اجتماعی شدن مذهبی کودکان و نوجوانان نقش عمدهای را میتواند ایفا نماید جامعه اسلامی بر اسا س عقیده و ایدئولوژی استواراست که از روح مذهب سرچشمه گرفته است عادت دادن فرزندان به برپایی نماز و واقف ساختن آنها به اهمیت این فریضه نه تنها در تکوین شخصیت آنها بلکه در رابطه با اعضای خانواده . رابطه با دوستان در جامعه اهمیت بسزایی دارد. اهمیت و ضرورت فریضه نماز اهمیت نماز به قدری مهم است که قرآن بعد از ایمان آن را متذکر شده است " یقیمون الصلوه " از این جا به اهمیت نماز پی می بریم زیرا یکی از پایه های دین شمرده شده است ودر راس همه عبادتها نماز است، اسلام بدون نمازهرگز معنایی ندارد، نماز خود سازی است، قرآن عجیب سخن میگوید: " ای اهل ایمان! از نماز استمداد کنید، اگر شما میخواهید در اجتماع یک مسلمان واقعی باشید و میخواهید یک مجاهد نیرومند باشید . باید نماز خوان خالص و مخلص باشید اهمیت نماز در جریان اجتماعی شدن نیز بسیار مهم است عمده ترین فریضه مذهبی که در فرآیند اجتماعی شدن . افکار نگرش و رفتارهای مذهبی کودکان و نوجوانان را تحت تاثیرقرار میدهد نماز است اگر ما بتوانیم نمارا به عنوان یک هنجار مذهبی در رفتار و کردار فرزندان خود درونی سازیم قدم اساسی برای تربیت دینی آنها برداشته ایم نماز در ایجاد و حفظ شخصیت سالم مذهبی افراد جامعه نقش دارد و دارای اثرات مثبت اجتماعی است نکته مهم: توجه دادن جوان به نماز . ایجاد رابطه ی انس او با خدا احساسات مذهبی اورا اقناع میکند تمایلات طبیعی و هواهای نفسانی او را مهار کرده و رفتار او را تحت کنترل در میاورد. فواید نماز: قرآن فواید فراوانی برای نماز ذکرمیکند:ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر(سوره عنکبوت آیه 45) نماز جلوی زشتی را میگیرد زیرا طهارت است شرایط وعادات و آدابی دارد طهارت مکان و طهارت لباس میطلبد بعضی شرطند بعضی وجوب است بعضی مستحبی و بعضی ادب و دستور و سنت را دارد این مجموعه نماز را میسازد البته چون جهان طبیعت جهان تاءثیر و تاءثر متقابل است و کسی که اهل فحشاء و منکر است توفیق خواندن نماز را ندارد این ها یک تضاد متقابل دارند ممکن نیست که نماز جلوی فحشا را بگیرد ولی فحشا اثر منفی در مورد نماز نگذارد همان طور که نماز گذار از فحشا منزه است انسان فاحش یا بد عمل هم توفیق انجام دادن نماز را ندارد اگر نمازی جلوی معصیت را میگیرد. معصیت هم توفیق نماز گزاردن را سلب میکند یا نمیگذارد انسان نماز بخواند یا اگر هم نماز بخواند فقط برای ادای تکلیف است کسی که از نماز لذت نبرد اهل نماز نیست ( تفسیر سوره ابراهیم صفحه 126) آیت الله جوادی آملی
عوامل موثر در گرایش نوجوانان و جوانان به نماز: 1-خانواده: آموزش نماز و پرورش روحیه مذهبی مناسب برای اقامه آن . ابتدا از خانواده شروع میشود و خانواده نقش مهمی در انتقال فرهنگ نماز از خود بروز میدهد . آنچه در مورد فرزند در گرایش به نماز مهم است . وجود انگیزه است و آنچه در تربیت و آموزش نماز اهمیت دارد روح معنوی نماز به اعماق دل اوست .نه تحمیل شکل و قلب او. زمانی آموزش نماز به توفیق می انجامد و قرین موفقیت میشود که با احسا س خوشا یند همراه باشد ربدیهی است زمانی که نوجوان در معرض یادگیری و آموزش احکام و عبادات قرار دارد. لازم است از قبل برای این موضوع زمینه سازی شود تا همراه آموزش . احساس خوشایند در او ایجاد گردد و به این ترتیب .نتیجه ی مطلوب به بار آورد در این صورت تقویت چنین گرایش فطری نیز بسیار آسا ن وطبیعی خواهد بود زمانی نوجوان الگوهای رفتاری مطلوب خویش را در موقعیتها و شرایط مختلف زندگی در رفت و آمدها میهمانیها و برخوردهای بستگان و دوستان و از جمله حضور آنان در صفوف نماز جماعت مشاهده میکند احساس شادمانی شوق و شعف سراسر وجودش را فرا میگیرد و عمیقا"نسبت به رفتار آنها کنجکاو میشود و از آنان الگو میگیرد. 2-مدرسه: در مدرسه نیز هنگامی که نوجوانان وجوانان در موقعیتهای مختلف اوقات تحصیل و هنگام شنیدن اذان مشاهده میکنند که معلمان و مربیان بی هیچ تکلفی مشتاقانه به سوی نماز می شتابند در احساس همانندسازی به شوق و رغبت در میایند و به اقامه نماز گرایش فزونتری پیدا میکنند هر قدر شخصیت الگوهای تربیتی و پرورشی برای دانش آموزان محبوب و دوست داشتنی باشد تاثیر پذیری آنها افزایش می یابد روشن است که هرگز نباید به اجبار و تحمیل و فشار دانش آموزان را به انجام فریضه نماز وادارکنیم در عوض شایسته است بیش از هر چیز جاذبه های رفتار خود را در بیان ارزشها با فراهم کردن مقدمات نماز افزایش دهیم اگر چنین فضایی در مدارس حاکم باشد روحیه معنوی دانش آموزان افزایش مییابد و در نماز خانه مدرسه ارتباط شوق آمیز همسالان گسترش پیدا میکند. 3-رسانه ها: رسانهها فن آوری عظیمی هستند که دنیای ما را به تسخیر خود در آورده اند و پس از خانه و مدرسه از دیگر عوامل تاءثیر گذار برروح کودک و نوجوان هستند رسانه ها از نخستین دوران زندگی تا پایان حیات انسان به عنوان عامل آموزنده و تاءثیر گذار نده بسیار قوی نقش دارند بنابر این در تهیه . تولید و پخش برنامه از طریق رسانه ها برای کودکان و نوجوانان باید بسیار دقت کرد و برای این مسئله مهم یعنی آموزش و پرورش احساسا ت و گرایشهای دینی بویژه نماز بیشترین اهمیت را قائل شد رسانه جمعی یکی از عوامل موءثر و مهم زندگی است و باید با خواست و ارزشهای معنوی خانه و خانواده و جامعه همسو وهماهنگ باشد تا بتواند گرایش به نماز اول وقت را در نوجوانان و جوانان زنده نگه دارد. 4-نتیجه گیری : برای رسیدن به روح و پیام معنوی نماز و درک فضلیت وقت نماز تاکید بر ضرورت ایجاد نظمی متشکل از خانه مدرسه و رسانه به صورت مجموعهای هماهنگ و حرکت کننده در یک جهت واحد امری است منطقی و اجتناب پذیر مینمایدباید این مجموعه به هم پیوسته برای انتقال فرهنگ نماز هماهنگ و از همه بالاتر همدل باشند اگر شیوه های تربیتی مربوط به نماز و برنامههای زمینه ساز و جانبی اوقات فراغت در خانه مدرسه و رادیو و تلویزیون متناقض باشندکودکان و نوجوانان به شکل صحیح به نماز گرایش پیدا نخواهند کرد و روح حقیقی نماز در وجود آنان تحقق نخواهد یافت. عوامل دفع جوانان از نماز خصوصاً نماز جماعت به طور خلاصه تنبلی و سستی، عدم استقلال فکری در مسائل اعتقادی و پیروی از محیط، دوستان فاسد، نا آگاهی از فلسفه نماز و اهمیت و جایگاه آن، محیط خانوادگی ناسالم، تربیت غیر اسلامی، برخورد نامناسب در دوران کودکی از سوی متولیان امور فرهنگی، سلب توفیق ناشی از ارتکاب گناهان، یاس و ناامیدی از رحمت خداوند، دنیازدگی، تضاد در گفتار و کردار بعضی از مبلغان دینی و مسلماننماها، برنامههای موازی با نماز جماعت، اعتقاد به سخن «دلت پاک باشد، کافی است»، عدم اطّلاع از مسائل شرعی مانند چگونگی اقامه نماز و مقدمات آن، تغییر ارزشها و الگوها در جامعه، شبهات بی پاسخ در ذهن جوان، نقشههای استعمار جوانی، فقر، فساد و تبعیض در جامعه. اگر بخواهیم به عوامل و راهکارهای جذب جوانان به نماز جماعت اشاره کنیم، میتوانیم به این عوامل اشاره کنیم؛ آگاهی از فلسفه نماز، تذکر آثار مفید اقامه نماز، تذکر آثار شوم ترک نماز، اقامهی نماز در کودکی و نوجوانی، تشویقهای کلامی و غیر کلامی خصوصاً در موقعیتهای احساسی، برگزاری جشن تکلیف در خانه و مدرسه، شرکت در جلسه قرآنی، سعی والدین در کسب روزی حلال، مساجد کارآمد و فعال در زمینهی جذب جوانان به نماز، برگزاری نماز جماعت در مدارس، برخورد مناسب خانواده، برگزاری جلسات سخنرانی و پرسش و پاسخ، همایشها و مسابقات با محوریت نماز، ارتباط نزدیک و صمیمی نهادهای فرهنگی و مبلغان دینی با جوانان، استفاده از فرهیختگان و شخصیتهای برتر علمی، مذهبی و ورزشی جهت ترویج فرهنگ نماز، تولید و پخش کارهای هنری با موضوع نماز از رسانههای جمعی، برگزاری تئاتر و برنامههای قصهگویی در مکانهای عمومی مانند پارک با محوریت نماز، تألیف کتابهای جذاب داستانی، تذکر مربیان ورزشی در باشگاهها، محوریت نماز در برنامه ریزیها مانند برنامه مسابقات ورزشی، تشریح زندگانی دانشمندان مسلمان و تکریم شخصیت جوانان در ارتباط با این قشر. بعضی از آفات تبلیغ نماز جماعت و جذب جوانان به این مهم، عبارتند از: تبلیغ با نیت غیر الهی، استفاده نامناسب از تهدید و تشویق، تبلیغ خشک و عدم توجه به ظرافتهای روحی جوانان، تحمیل انجام مستحبات نماز به کسانی که تازه با نماز آشنا شدهاند، برگزاری کنفرانسها و اجلاسهای تشریفاتی در خصوص نماز و تعصب و تحکّم در تعلیم مسائل دینی شیوه های جذب دانش آموزان به مساجد با نگاهی به نقش مساجد از صدر اسلام تاکنون خواهیم دید که مسجد در تمامی فعالیتهای سیاسی ، اجتماعی،فرهنگی، اقتصادی، مذهبی و حتی جهاد نقش کلیدی و به عنوان محور همه این فعالیتها بوده است. مساجد با قدرت معنوی خود همواره توانسته است نیروهای متدین، معتقد، فعال و عالم را پرورش دهد تا در مواقع حساس از دین و اسلام و مملکت دفاع نموده و حاضر به همه نوع فداکاری از جمله نثار جان خویش باشند. دشمنان اسلام سالها به نقش این پایگاههای مذهبی و علمی پی برده و با انواع تبلیغات تلاش نموده که با ایجاد حربه ها و سرگرمیهای متنوع و جذاب و فریبنده جوانان را از مساجد و روحانیت جدا نمایند. لذا ضرورت برنامه ریزی برای پیوند کودکان، نوجوانان و جوانان به مساجد بیش از پیش احساس می شود. لذا بر همه عوامل مؤثر بر تربیت دینی دانش آموزان از جمله: مدیران، مربیان، معلمان، دبیران، اولیاء و ائمه جماعات لازم است با تکیه بر قرآن و سنت و رهنمودهای معصومین (علیهم السلام) و متون اصیل اسلامی از جمله نهج البلاغه و صحیفه سجادیه برای تربیت اسلامی فرزندان این مرز و بوم تلاش نمایند. اهم برنامه هایی که می تواند در جذب دانش آموزان به مساجد و پیوند مستحکم تر آنها با این مکان مقدس کمک نماید به شرح زیر اعلام می گردد: ۱- ارتباط امام جماعت محترم مساجد و حسینیه های همجوار با مدارس به شیوه های زیر: - حضور امام جماعت مسجد در مراسم نماز جماعت مدراس همجوار حداقل هفته ای یک بار برای برقراری ارتباط بادانش آموزان دعوت برای حضور امام جماعت در جلسات ستاد نماز مدرسه، انجمن اولیاء و مربیان، شورای معلمین و ارائه مباحث مربوط به مسجد، نماز و … و هماهنگی های لازم بین عوامل مسجد و مسولین مدرسه دعوت از امام جماعت مسجد برای شرکت در مراسم مناسبت های مذهبی، ملی و انقلابی مدرسه . - دعوت از امام جماعت مسجد محل برای اهداء هدایا به دانش آمووزان ممتاز درسی و اخلاقی در مدرسه . ۲- اجرای برنامه مراسم جشنها و اعیاد و جلسات انجمن اولیاء و مربیان و … در مساجد و حسینیه های محل . توجه: مدارس می توانند با هماهنگی های لازم برای جلسات عمومی، از مکان مساجد و حسینیه ها برای برگزاری جلسات علمی مذهبی، تربیتی استفاده نمایند. ۳-توجیه خادمین محترم و اهالی مساجد برای برخورد خوب و مناسب با کودکان، نوجوانان و جوانان . متأسفانه گاهی شاهدیم که بعضی از خادمین برخوردهای تندی با کودکان و نوجوانان دارند که باعث زدگی آنها از مسجد می شود و این بخاطر عدم اطلاع آنها از روحیات و خصوصیات سنی این سنین می باشد که لازم است توسط امام جماعت محترم توضیحات لازم داده شود. 4- دادن مسئولیت به کودکان، نوجوانان و جوانان: دانش آموزی که مسئولیتی در مسجد به او داده می شود خود را متعلق به مسجد و مسجد را متعلق به خود می داند و تمام تلاش خود را برای انجام وظیفه ای که به او سپرده شده بکار می بندد لذا ضروری است فعالیتهای مساجد به دست آنها سپرده شود و هیأت امناء و امام جماعت مدارس نظارت و رهبری را به عهده گیرند. اهم مسئولیتهایی که می توان به کودکان، نوجوانان و جوانان داد شامل: مسئولیت کتابخانه، اذان، اقامه، قرائت قرآن،دعا پس از نماز، کفشداری، پهن کردن سجاده ها، سیستم صوتی، برنامه ریزی و اجرای مناسبتها، تزئینات و تبلیغات و زیبا سازی مساجد، مسئولیت فنی مسجد (با توجه به تخصص دانش آموزان بخصوص رشته های فنی ) و … ۵- تجلیل از دانش آموزان ممتاز درسی و اخلاقی در مساجد: بحمدلله بعضی از مدیران محترم مدارس برای ایجاد پیوند دانش آموزان با مساجد برنامه های تشویقی خود را در مساجد محل انجام می دهند که کار بسیار شایسته ای است. دانش آموزان در مساجد حضور یافته و همراه با انجام سایر برنامه ها از دست مدیر و امام جماعت هدایا و لوح تقدیر خود را دریافت می نمایند. ۶- اذان شعار اسلام و اعلام وقت نماز است چه خوب است که مؤذنین مساجد از بین کودکان، نوجوانان و جوانانی که قبلاً تمرین مؤذنی نموده اند و اذان را زیبا و صحیح بیان می کنند انتخاب شوند. متأسفانه در تعدادی از مساجد افرادی اذان می گویند که از نظر صوت نازیبا و از نظر صحت قرائت نیز اذان را غلط بیان می کنند. با یک برنامه ریزی مختصر و در اختیار گذاشتن یک نوار و یا سی دی اذان تعدادی از دانش آموزان را می توان هماهنگ نمود تا مؤذنین خوبی برای مساجد پرورش یابند. به امید روزی که گلبانگ اذان در مساجد هم زیبا و جذاب و هم صحیح خوانده شود. ۷ -ارتباط صمیمی امام جماعت محترم مسجد با کودکان، نوجوانان و جوانان یکی از مهمترین عوامل جذب و استحکام حضور آنان در مساجد می باشد. اگر امام جماعت چند دقیقه ای مانده به اذان در مسجد حضور داشته باشد و گفتگویی دوستانه، خیرخواهانه ، پدرانه با کودکان، نوجوانان و جوانان داشته باشد در جذب آنها و یا تداوم حضور آنها بسیار مؤثر می باشد. گاهی یک لبخند روحانی به یک جوان، گاهی یک گفتگوی دوستانه، گاهی یک دست به شانه ی نوجوان زدن، یکی دو قدم با او هم قدم شدن و صحبتهای نوجوان را شنیدن مسیر زندگی او را تغییر می دهد. اگر امام جماعت مسجد حلقه هایی از گروههای مختلف علمی، مذهبی را تشکیل دهند و ارتباط چهره به چهره را با کودکان، نوجوانان و جوانان داشته باشد بسیار در جذب آنها مؤثر است. ۸- مساجدی که کمک هایی از موقوفات دارند یا به نحوی می توانند نسبت به تهیه پذیرایی اقدام نمایند به منظور تبلیغ و جذب دانش آموزان می توانند در مناسبتهای مختلف بسته های پذیرایی تهیه و به اسم مسجد و با هماهنگی مدیران مدارس بین دانش آموزان توزیع نمایید.۹- امام جماعت مسجد از فرزندان مإمومین برای شرکت در برنامه ها دعوت به عمل آورند معمولاً در مساجد افراد مسن حضور می یابند که هر یک از آنها اگر یک نفر از فرزندان یا نوه های خود را به مسجد بیاورند حضور کودکان و نوجوانان و جوانان در مساجد رونق می گیرد.—۱۰- گروههای همسال بخصوص دانش آموزان عضو تشکلها می توانند قرارهای ملاقات رسمی و غیر رسمی خود را با هماهنگی مسئولین مدرسه در محل مساجد بگذارند. ۱۱- برگزاری مسابقات مختلف، از جمله عوامل مؤثر بر جذب کودکان، نوجوانان و جوانان به مساجد می باشد. مسابقاتی از قبیل احکام، قرآن، نهج البلاغه، حفظ حدیث، خطاطی، نقاشی، تهیه روزنامه دیواری و … مسابقات ورزشی( دو،دوچرخه سواری و فوتبال و …) نقش بسیار سازنده ای دارند. ۱۲- یکی از مشکلات موجود نحوه اطلاع رسانی فعالیتهای مساجد به دانش آموزان می باشد. متولیان امر بخصوص امام جماعت مسجد و هیأت امنا می توانند برنامه های مسجد را با همکاری مدیران و مربیان مدارس به اطلاع دانش آموزان برسانند و تبلیغات لازم در این خصوص انجام گیرد. ۱۳ – برگزاری اردوهای علمی، تفریحی، زیارتی و … برای نوجوانان و جوانان توسط هیأت امناء مساجد و با حضور امام جماعت و با همکاری مدارس در جذب و تربیت دینی دانش آموزان بسیار مؤثر است. ۱۴- جلب مشارکت خیرین در برنامه های فرهنگی مساجد، خیرین عزیز با تأمین بخشی از هزینه های اجرایی فعالیتهای اردویی و فرهنگی مساجد می توانند نقش بسیار مهمی در سازندگی نوجوانان و جوانان داشته باشند. ۱۵- برنامه ریزی برای تجلیل از کودکان، نوجوانان و جوانانی که در مساجد حضور می یابند بر تداوم حضور آنها می افزاید( حداقل تجلیل اعلام نام آنها توسط امام جماعت و درخواست صلوات برای آنها می باشد) ۱۶- استفاده از شیوه های تبلیغی جدید: ما معمولاً در انجام تبلیغات به اولین چیزی که فکر می کنیم سخنرانی می باشد . هر چند که سخنرانی در جای خود با رعایت اصول آن بسیار مؤثر است اما با توجه به روحیه کودکان، نوجوانان و جوانان، آنان حوصله و علاقه ای برای شنیدن از خود نشان نمی دهند و باید از شیوه های تبلیغی دیگری استفاده نمود. گاهی نمایش یک فیلم اثر چندین سخنرانی را دارد. (کار سازمان تبلیغات اسلامی که تعدادی از مساجد را مجهز به سیستم اینترنت نموده اند کار بسیار شایسته ای می باشد. ) ۱۷- طولانی نشدن نماز جماعت از عوامل مؤثر برای جذب کودکان، نوجوانان و جوانان و حفظ و تداوم حضور آنها در مساجد می باشد. چه خوب است که امام جماعت مسجد به واجبات نماز جماعت اکتفا نمایند و مستحبات را برای بعد از نماز بگذارند. ۱۸-تقویت کتابخانه مساجد با کتابهای مفید و ارائه فهرست کتابهای موجود در کتابخانه مساجد به مدارس. اگر معلمین و مسئولین محترم مدارس از فهرست کتابهای موجود در کتابخانه مساجد مطلع باشند می توانند تحقیقاتی که به دانش آموزان می دهند در آن راستا باشد تا دانش آموزان بتوانند از امکانات موجود مساجد نیزاستفاده نمایند. ۱۹- تبلیغات گسترده در خصوص نماز و بیان فلسفه نماز: تعدادی زیاد از نوجوانان و جوانان علت اینکه چرا باید نماز بخوانند را نمی دانند. باید به روشهای مناسب و قابل درک فلسفه نماز توسط معلمین، دبیران، مسئولین مدرسه و امام جماعت مسجد بیان گردد. ۲۰- نقش والدین در ترغیب فرزندان به نماز بسیار مؤثر است وقتی قول و عمل والدین در مورد نماز یکی باشد و نوجوان ببیند که والدین او به نماز بیش از هر چیزی اهمیت می دهد. او نیز به این امر الهی ترغیب می شود. در این دنیای کنونی که بسیاری از آسیبهای روحی، روانی و حتی جسمی جوانان و نوجوانان را تهدید می کند مثل بیماری خطرناک ایدز، اعتیاد به مواد مخدر، اعتیاد به روان گردانها ، انحرافات اخلاقی و … تنها راه نجات فرزندان متصل کردن آنها به خدا با وسیله نماز می باشد. طبق تحقیقات انجام شده باورهای دینی ومذهبی نقش بسیار مهمی در آلوده نشدن نوجوانان و جوانان به انواع انحرافات دارد. خداوند این مطلب را در قرآن مجید بیان نموده که نماز انسان را از کار زشت و ناپسند باز می دارد. (ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر) ۲۱- یکی از روشهای جذب شدن کودکان، نوجوانان و جوانان به مسجد و نماز عادت پیدا کردن به آن می باشد. عادت به کارهای خوب بسیار پسندیده است. علت اینکه اسلام سفارش می کند که فرزندان را از کودکی به نماز و روزه عادت دهید به دلیل این است که انجام فرائض در بزرگسالی بر آنان دشوار نگردد. ۲۲ حضور مدیران، معلمان و دبیران رشته های مختلف در نماز جماعت مدرسه و نماز مسجد در کنار دانش آموزان عامل بسیار مهمی در جذب دانش آموزان به نماز و مسجد می باشد. دبیران عزیزی که از فرصتهای خود در مساجد و حسینیه ها برای رفع اشکال درسی دانش آموزان استفاده می کنند بدون شک به سنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله والسلم) عمل می نمایند و اجر و پاداشی توصیف ناشدنی را نصیب خود می نمایند. ۲۳ پرگویی و مکرر گویی و امر و نهی مستقیم با ویژگیهای دوره نوجوانی و جوانی سازگار نیست و آنها را خسته می نماید. در روانشناسی نیز ثابت شده که بسیاری از یادگیری ها از طریق چشم انجام می شود. لذا بهترین شیوه های تبلیغی ارائه الگوهای خوب می باشد ارتباط دادن نوجوانان و کودکان با خانواده های متدین و نوجوانانی که به انجام فرائض پایبند هستند نقش بسیار مهمی در جذب آنها به نماز و مسجد دارد. ۲۴- امکانات مناسب مساجد از قبیل زیبایی و تمیزی و نظافت مسجد، تهویه مناسب، سیستم گرمایشی و سرمایشی مناسب، جا کفشی، وجود سرویسهای بهداشتی و وضوخانه مناسب ، سیستم صوتی مناسب و مهرهای تمیز، سجاده های مرتب ، نور کافی، و تزئینات مناسب همه به نوعی در جذب دانش آموزان به مساجد مؤثر است. ۲۵ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله والسلم) سفارش نمودکه جوانان را مورد مشورت خود قرار دهید چه خوب است که در ترکیب هیأت امناء مساجد از جوانان نیز استفاده شود تا در کنار افراد مسن به اداره امور مساجد بپردازند. مسلماً جوانان نیز لیاقت ها و توانایی لازم را برای این کار دارند. --۲۶ تشکیل تیمهای هنری در ارتباط با نماز (سرود نماز، نمایشنامه نماز و …) و اجرا در مناسبتهای مدرسه و یا اجرا در جمع نمازگزاران در مناسبتها باعث پیوند مسجد و مدرسه خواهد شد. ۲۷- شناساندن نماز به کودکان، نوجوانان و جوانان به عنوان عامل ایجاد آرامش و رفع اضطراب ، از بین بردن رذایل اخلاقی، بهترین و برترین یاد خدا، دوست داشتن نمازگزاران توسط خدا و اینکه خدا در قرآن از نماز گزاران تجلیل نموده و … همه به نوعی باعث تحکیم ارتباط دانش آموزان با نماز و مسجد می گردد. ۲۸- دعوت به نماز باید با محبت، مهربانی و اخلاق خوش باشد و از هر گونه تندی و پرخاش در دعوت باید پرهیز کرد. ۲۹ -چشم پوشی از برخی از غفلتهای دوره کودکی، نوجوانی توسط اولیاء خانه، مدرسه و مسجد و توجه به این مطلب که نباید توقع داشت که کودک، نوجوانان و جوانان عموماً مثل یک فرد با تجربه به نماز در اول وقت و با تمام آداب و شرایط و مستحبات بپردازد. منطبق کردن انتظارات و توقعات با شرایط سنی آنها و ایجاد زمینه برای آموزش تعالیم دینی خصوصاً نماز مهم و اساسی است. 30- تعریف، تحسین و احترام به موقع کودکان، نوجوانان و جوانان نمازگزار خصوصاً در جمع نقش سازنده ای در جذب آنها به نماز و مسجد خواهد داشت. ۳۱- نصب احادیث مربوط به پاداش و اجرا و ثواب نماز با خط زیبا در محیطهای مدرسه و خانه و مساجد باعث شوق بیشتر به شرکت در مراسم نماز جماعت خواهد شد. ۳۲ -برگزاری مناسب جشن عبادت یکی از شیوه های مهم جذب دانش آموزان به نماز و تکریم نماز و نمازخوان است. که لازم است علاوه بر اینکه در مدارس به این مهم توجه می شود. در خانواده ها نیز مراسم جشن عبادت با حضور دوستان و اقوام و … برگزار گردد. ۳۳- تنظیم برنامه برای برگزاری جشن عبادت در مسجد، حسینیه و هماهنگی با امام جماعت برای صحبت با دانش آموزان در ایجاد انس به نماز و مسجد مؤثر و سازنده است. ۳۴ -دعوت نوجوانان از دوستانشان برای شرکت در نماز جماعت، با توجه به تأثیری که گروه همسال از هم دارند مؤثر است. نوجوان اگر به این مرحله از رشد برسد که با توجه به آثار نماز بتواند دوستانش را برای این فریضه دعوت نماید بسیار سازنده خواهد بود. ۳۵- معطر ساختن کودکان، نوجوانان و جوانان در هنگام ورود به مسجد یا نمازخانه ، معطر کردن مسجد و نمازخانه قبل از ورود آنان در تأثیر تربیتی نماز بسیار مؤثر است. آموزش کودکان، نوجوانان و جوانان برای پوشیدن بهترین لباسها « خذوا زینتکم عند کل مسجد » -۳۶ بر اساس حدیث هنگام ورود به مسجد و اقامه نماز و همچنین دعوت از عموم مردم نماز گزار برای رعایت این دستور الهی ضروری است. ۳۷ -آشنا نمودن نوجوانان و جوانان با رساله مراجع تقلید و ترغیب آنها برای انتخاب مرجع و تهیه کتاب رساله و مطالعه آن در تربیت دینی و هدایت معنوی آنان بسیار مؤثر و سازنده است. ۳۸- انجام تحقیق و پژوهش در مورد نماز توسط نوجوانان و جوانان باعث شناخت بیشتر دانش آموزان به این فریضه الهی شده و در پیوند آنها به این فریضه کمک خواهد کرد. می توان خلاصه آن تحقیق در نماز جماعت مدرسه یا مسجد به اطلاع نمازگزاران رسانید. ۳۹- اقلام فرهنگی مثل کتاب، سی دی، فیلم و … توسط مساجد و مدارس برای استفاده کودکان ، نوجوانان و جوانان تهیه و توزیع گردد. ۴۰- جلسات بحث و گفتگو پیرامون فلسفه نماز، فواید نماز، آثار نماز و اسرار نماز توسط مدارس و مساجد با دعوت از سخنرانان محبوب دانش آموزان از جمله عوامل مؤثر بر جذب دانش آموزان می باشد. ۴۱- استفاده از داستانها و رویدادهای تاریخی و … در ارتباط با نماز توسط مسئولین مدارس و امام جماعت مسجد . ۴۲- بیان راههای افزایش حضور قلب در نماز بخصوص در دوره نوجوانی و جوانی توسط مسئولین مدرسه و امام جماعت های مساجد . ۴۳- همراهی نمودن امام جماعت مسجد در برنامه کوهنوردی، بازی ها و اردوهای دانش آموزان در ایجاد ارتباط مسجد و مدرسه بسیار مؤثر و سازنده است. 44- تهیه سبد کتاب نماز متناسب با سن و پایه تحصیلی دانش آموزان و هدیه در مناسبت های مختلف در مسجد برای انس به مسجد و نماز مؤثر است. ۴۵ -تهیه هدیه و دادن جایزه به کودکان حاضر در مسجد در جذب آنان به نماز و مسجد بسیار مؤثر می باشد. ۴۶ -تهیه کتاب در مورد نماز و برگزاری مسابقه توسط هیأت امنا و یا امام جماعت مسجد و دادن هدیه به نفرات برتردر معرفت شناسی نماز مؤثر است. 47-برگزاری بهترین خاطره در مورد مسجد، نماز، نماز جماعت ، اذان و دادن هدیه به افراد برتر می تواند در فرهنگ سازی مؤثر باشد. ۴۸ -تعریف مسئولیت ها در برگزاری نماز جماعت در مسجد یا نمازخانه و سپردن مسئولیت به دانش آموزان تحت عنوان اصحاب مسجد یا خادمین نماز و برنامه ریزی برای تجلیل از آنان. ۴۹ -آموزش والدین در جلسات آموزش خانواده و انجمن اولیاء و مربیان در ارتباط با امر نماز از جمله : آموزههای دینی، منابع و مستندات قرآنی و روایی بر کسی پوشیده نیست، علیرغم اهمیت مسأله، در ارتباط با حضور در مساجد و جماعات در گروه های سنی مختلف از جمله جوانان و نوجوانان با دو گروه مواجه هستیم، گروهی که اهل مسجد و جماعات هستند و در هر شرایطی حضور در جماعات و مساجد را بر خود وظیفه میدانند و گروهی که متأسفانه در مساجد و جماعات به علل مختلف حضور نمییابند. صلاحیتها، شایستگیها، عملکرد، شخصیت و چگونگی برخورد او با جوانان به طور مستقیم بر مسجد و جذب افراد از جمله جوانان اثر میگذارد
منابع: ه نماز.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:44  توسط طاهر
|
منا جات خواجه عبدالله انصار الهی گوهر اصطفا در دامن آدم تو ريختی و گرد عصيان بر فرق ابليس تو بيختی و اين دو جنس مخالف را با هم تو آميختی ، از روی ادب اگر بد کرديم بر ما مگير که گرد فتنه تو انگيختی. الهی ضعيفم خواندی و چنين است ، هر چه از من در وجود آيد اين است الهی تو دوختی در پوشيدم و آنچه در جام ريختی نوشيدم ، هيچ نيامد از آنچه ميکوشيدم . الهی من غلام آن معصيتم که مرا به عذر آرد و از آن طاعت بيزارم که مرا به عجب آرد، الهی گدای تو بکار خود شادان است ، هر که گدای تو شد در دو عالم سلطان است . الهی غير از المهای تو جای شادی نيست و جز از بندگيت روی آزادی نيست ، الهی کار اگر به گفتار است بر سر همه گويندگان تاجم واگر بکردار است چون سليمان به موری محتاجم. الهی کدام درد بود از اين بيش که معشوق توانگر وعاشق درويش الهی من کيستم که تو را خواهم چون از قيمت خود آگاهم ، از هر چه میپندارم کمترم و از هر دمی که ميشمارم بد ترم . الهی بر سر از خجالت گرد داريم و در دل از حسرت درد داريم ورخ از شرم گناه زرد داريم . من بنده عاصيم رضای تو کجاست تاريک دلم نور و ضيای تو کجاست ما را تو بهشت اگر بطاعت بخـشی آن بيع بود لطف و عطای تو کجاست قبله عارفان الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سوخته ام کن، الهی از کشته تو خون نيايد و از سوخته تو دود ، کشته تو به کشتن شاد است و سوخته تو به سوختن خشنود. پيوسته دلم دم از صفای تو زند جان در تن من نفس برای تو زند گر بر سر خاک من گياهی رويد از هر برگی بوی وفای تو زند الهی به حرمت ذاتی که تو آنی، به حرمت صفاتی که چنانی و به حرمت نامی که تو دانی به فرياد رس که ميتوانی. الهی مکش اين چراغ افروخته را و مسوز اين دل سوخته را و مدر اين پرده دوخته را و مران اين بنده نو آموخته را. الهی اگر تن مجرم است دل مطيع است و اگر بنده بدکار است کرم تو شفيع است. بادا کرم تو بر همه پاينده احسان تو سوی بندگان آينده بر بنده خود گناه را سخت مگير ای داور بخشنده بخشاينده الهی قبله عارفان خورشيد روی تو است و محراب جانها طاق ابروی تو است و مسجد اقصی دلها حريم کوی تو است ، نظری به سوی ما فرما که نظر ما بسوی تو است. الهی روی بنما تا در روی کسی ننگريم و دری بگشای تا بر در کس نگذريم ، الهی بنام آن خدائی که نام او راحت روح است و پيغام او مفتاح فتوح و سلام او در وقت صباح مومنان را صبوح و ذکر او مرهم دل مجروح و مهر او بلا نشينان را کشتی نوح ، عذر های ما بپذير و بر عيب ما مگير . الهی اقرار کردم به مفلسی و هيچ کسی، ای يگانه که از هر چيز مقدسی ، چه شود اگر مفلسی را در نفس آخر بفرياد رسی. الهی از هيچ همه چيز توانی و از همه چيز به هيچ نمائی که گويم چنين يا چنانی ، تو آفريننده اين و آنی. ما را سر و سودای کس ديگر نيست از عشق تو پروای کسی ديگر نيست جز تو دگری جای نگيرد در دل دل جای تو شد جای کسی ديگر نيست الهی ای آنکه گردون رام تقدير تو است و رقبه عالميان مسخر تدبير تو است و سر سرکشان بسته تو وجباران شکسته تو و دوزخ زندان تو و فردوس بستان تو و در آسمانها سلطان تو و زمين به حکم و فرمان تو ، در دلها پنهان تو ، در آخرت عيان تو که عبدالله عذر بکاست اما عذر نخواست. ای واقف اسرار ضمير هم کس در حالت عجز دستگير همه کس از هر گنهم تو به ده و عذر پذير ای توبه ده و عذر پذير همه کس الهی به فضل خود قائمی و بشکر خود شکور ، به علم عارف نزديکی و از وهمها هم دور، الهی عبدالله را از سه آفت نگاهدار ، از وسواس شيطانی و خواهشهای نفسانی و غرور نادانی. الهی اگر عبدالله را خواهی گداخت دوزخی بايد پالايش او را ا گر خواهی نواخت بهشت ديگر بايد آرايش او را. الهی کاشکی عبدالله خاک بودی تا نامش از دفتر وجود پاک بودی، الهی اگر کاسنی تلخ است از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است از دوستان است . الهی چون آتش فراغ داشتی ، دوزخ پرآتش از چه افراشتی . الهی چون سگرا در اين درگاه بار است و سنگرا ديدار است عبدالله را با نا اميدی چه کار است. در بارگهت سگان ره را بار است سگرا بار است و سنگرا ديدار است چون سگ صفت سنگدل از رحمت تو نوميد نيم که سنگ و سگرا بار است شراب عشق الهی محبت تو گلی است محنت و بلا خار آن، آن کدام دل است که نيست گرفتار آن ، الهی از هر دو جهان محبت تو کزيدم و جامه بلا بريدم و پرده عافيت دريدم. يا رب ز شراب عشق سر مستم کن وز عشق خودت نيست کن و مستم کن از هر چه بجز عشق تهيدستم کن يکباره به بند عشق پابستــــــــــــتم کن الهی چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر ، و چون در خودنگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر ، الهی مرا دل از بهر تو در کار است و گرنه مرا با دل چه کار است آخر چراغ مرده را چه مقدار است . الهی اگر مستم و اگر ديوانه ام ، از مقيمان اين آستانه ام آشنائی با خود ده که از کائنات بيگانه ام. الهی تا بتو آشنا شدم ، از خلق جدا شدم ، در دو جهان شيدا شدم ، نهان بودم و پيدا شدم . نه از تو حيات جاودان ميخـواهـم نه عيش و تنعم جـــهـــان ميخواهـــم نه کام دل و راحت جان ميخواهم هر چيز رضای توست آن ميخواهــــم الهی در سر خمار تو داريم ، در دل اسرار تو داريم و به زبان اشعار تو داريم ، اگر گوئيم ثنای تو گوئيم و اگر جوئيم رضای تو جوئيم. الهی بر عجز خود آگاهم و بر بيچارگی خود گواهم ، خواست خواست تو است من چه خواهم. گر درد دهد بما گر راحت دوست از دوست هر آن چيز که آيد نيکوست ما را نبود نظر بخوبی و بدی مقصود رضای او و خشنودی اوســــت الهی به روزگار آمدم بنده وار با لب پر توبه و زبان پر استغفار ، خواهی به کرم عزيز دار خواهی خوار که خجلم و شرمسار و تو خداوندی و صاحب اختيار. محبت الهی موجود نفسهای جوانمردانی ، حاضر دلهای داکرانی ، از نزديک نشانت ميدهند و بر تر از آنی و از دورت می پندارند نزديکتر از جانی. الهی دلی ده که شوق طاعت افزون کند و توفيق طاعتی ده که به بهشت رهنمون کند . الهی دلی ده که در کار تو جان بازيم و جانی ده که کار آن جهان سازيم. الهی نفسی ده که حلقه بندگی تو گوش کند و جانی ده که زهر حکمت تو نوش کند . الهی دانائی ده که در راه نيفتيم و بينائی ده که در چاه نيفتيم ، الهی ديده ای ده که جز تماشای ربوبيت نبيند و دلی ده که غير از مهر عبوديت تو . الهی پائی ده که با آن کوی مهر تو پوئيم و زبانی ده که با آن شکر آلای تو گوئيم ، الهی در آتش حسرت آويختم چون پروانه در چراغ ، نه جان رنج ديده نه دل الم داغ. الهی در سر آب دارم ، در دل آتش ، در باطن ناز دارم ، در باطن خواهش در دريائی نشستم که آن را کران نيست ، به جان من درديست که آن را درمان نيست ، ديده من بر چيزی آيد که وصف آن به زبان نيست . الهی ای کريمی که بخشنده عطائی وای حکيمی که پوسنده خطائی وای احدی که در دات و صفات بی همتائی وای خالقی که راهنمائی وای قادری که خدائی را سزائی ، به ذات لايزال خود و به صفات با کمال خود و به عزت و جلال خود و به عظمت جمال خود که جان ما را صفای خود ده ، دل ما را هوای خود ده ، چشم ما را ضياء خود ده و ما را آن ده که آن به. يا رب تو مرا انابتی روزی کن شايسته خويش طاعتی روزی کن زان پيش که فارغ شوم از کار جهان اندر دو جهان فراغتی روز کن الهی ای بيننده نمازها ، ای پذيرنده نياز ها ، ای داننده راز ها وای شنونده آوازها ، ای مطلع بر حقايق وای مهربان بر خلايق ، عذر های ما بپذير که تو غنی و ما فقير ، عيبهای ما مگير که تو قوی و ما حقير ، اگر بکيری بر ما حجت نداريم و اگر بسوزی طاقت نداريم ، از بنده خطا آيد و زلت و از تو عطا آيد و رحمت . الهی بحق آنکه تو را هيچ حاجت نيست رحمت کن بر آنکه او را هيچ حجت نيست، الهی در دل ما جز تخم محبت مکار و بر اين جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر اين کشتها جز باران رحمت مبار . الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خويش ، تو توانگری و من درويش . يا رب ز کرم بحال من رحمت کن بر اين دل ناتوان من رحمت کن در سينه دردمند من راحت نه بر ديده اشکبار من رحمت کن الهی بر هر که داغ محبت خود نهادی ، خرمن وجودش را به باد نيستی در دادی ، الهی همه آتشها در محبت تو سرد است و همه نعمتها بی لطف تو درد است، الهی مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان بسوی تو ميتازند کار ايشان تو بساز که ديگران نسازند ، ايشان را تو نواز که ديگران ننوازند. شوريده شد ای نگار دهر من و تو پر شد زحديث ما به شهر من و تو چون قسمت وصل کرده آمد به ازل هجر آمد و گفت و گوی بهر من و تو وصال يار الهی همگان در فراق ميسوزند و دوستدار در ديدار ، چون دوست ديده ورت ، دوستدار را با شکيبائی چه کار؟ الهی با بهشت چه سازم و با حور چه بازم ، مرا ديده ای ده که از هر نظری بهشتی سازم. الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوينده تو را با بهشت چکار است؟ الهی اگر بهشت چشم و چراغ است ، بی ديدار تو درد و داغ است ، الهی بهشت بی ديدار تو زندان است و زندانی به زندان بردن نه کار کريمان است الهی اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نيستم و اگر به بهشت فرمائی بی جمال تو خريدار نيستم . روز محشر عاشقان را با قيامت کار نيست کار عاشق جز تماشای وصال يار نيست از سر کويش اگر سوی بهشتم ميبرند پای ننهم که در آنجا وعده ديدار نيست الهی تو ما را جاهل خواندی ، از جاهل جز خطا چه آيد؟ تو ما را ضعيف خواندی ، از ضعيف جز خبط چه آيد؟ الهی تو ما را بر گرفتی و کسی نگفت که بردار ، اکنون که بر گرفتی وامگذار و در سايه لطف و عنايت خود ميدار. الهی عارف تو را به نور تو ميداند و از شعاع وجود عبارت نميتواند، موحد تو را به نور قرب ميشناسد و در آتش ميسوزد، مسکين او که تو را به صنايع شناخت ، درويش او که تو را به دلايل جست . از صنايع آن بايد جست که در آن گنجد و از دلايل آن بايد خواست که از آن زيبد. الهی دانی چه شادم ، به آنکه نه خويشتن بتو افتادم ، تو خواستی من نخواستم ، دولت بر بالين ديدم چون از خواب بر خاستم . الهی چون من کيست که اين کار را سزيدم ، اينم بس که محبت تو را ارزيدم. الهی از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصيب من بينوا کو؟ اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آن را بيع خوانند ، لطف و عطاکو؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بها دهی بخش ما کو؟ اگر از سگان تو ام استخوانی و اگر از کسان تو ام مرحبا کو؟ الهی يک دل پر درد دارم و يک جان پر زجر ، خداوندا اين بيچاره را چه تدبير؟ بار خدايا درماندم نه از تو لکن درماندم در تو، اگر غايب باشم گوئی کجائی ؟و چون به درگاه آيم در را نگشائی ، الهی هر کس را آتش در دل است و اين ببيچاره آتش بر جان از آن است که هر کس را سر و سامانی است و اين درويش را نه سر و نه سامان. الهی چه ياد كنم كه خود همه يادم ، من خرمن نشان خود فرا باد دادم ، ياد كردن كسب است و فراموش نكردن زندگانی و رای دو گيتی و كسب است چنانكه داني. الهی چندی به كسب تو ياد ورزيدم ، باز يك چندی بياد خود تو را نازيدم،اكنون كه ياد بشناختم خاموش گرديدم،چون من كيست كه اين مرتبت را بسزيدم ، فرياد از ياد به اندازه و ديدار به هنگام و از آشنائی به نشان و دوستی به پيغام . الهی كار آن كسی كند كه تواند ، عطا آن كس بخشد كه دارد ، پس بنده چه تواند و چه دارد؟ الهی تو دوختی من در پوشيدم و آنچه در جام ريختی نوشيدم هيچ نيايد از آنچه كوشيدم. الهی چون تو توانائی كرا توان است ، در ثناء تو كرا زبان است و بی مهر تو اكرا سر و جان است . الهی به شناخت تو زندگانيم ، به نصرت تو شادانيم ، به كرامت تو نازانيم و به عزت تو عزيزانيم . الهی ما بتو زنده ايم هر گز كی ميريم ، ما كه بتو شاد مانيم كی اندوهگين شويم ، ما كه بتو نازانيم چون بی تو بسر آريم ، ما كه بتو عزيزيم هر گز چون ذليل شويم. الهی چه غم دارد كه تو را دارد و كرا شايد كه تو را نستايد ، آزاد آن نفس كه بياد تو يازان و آباد آن دل كه به مهر تو نازان و شاد آن كس كه با تو در پيمان است. ما را سر و سودای كس ديگر نيست در عشق تو پروای كس ديگر نيست جز تو دگری جای نگيرد در دل دل جای تو شد جای كس ديگر نيست. الهی هر كه تو را جويد اينقدر رستخيزی بايد يا به تيغ ناكامی او را خون ريزی بايد ، هر كه قصد تو كند روزش چنين است يا بهره درويش خود چنين است. ياد خدا الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد ، يار آن دارد که چون تو ياری دارد، او که در هر دو جهان ترا دارد هرگز کی تو را بگذارد ، الهی در سر گريستنی دارم دراز ، ندانم از حسرت گريم يا از ناز ، گريستن از حسرت بهر يتيم و گريستن شمع بهر ناز ، از ناز گريستن چون بود اين قصه ايست دراز. الهی يک چند بياد تو نازيدم ، اينم بس که صحبت تو ارزيدم ، الهی نه جز از ياد تو دل است نه جز از يافت تو جان ، پس بيدل و بيجان کی توان؟ الهی ياد تو در ميان دل و زبان است و مهر تو ميان سر و جان الهی شاد بدانيم که اول تو بودی و ما نبوديم ، کار تو در گرفتی و ما نگرفتيم ، قسمت خود نهادی و رسول خود فرستادی. الهی هر چه بی طلب بما دادی به سزا واری ما تباه مکن هر چه بجای ما کردی از نيکی ، به عيب ما از ما بريده مکن و هر چه سزای ما ساختی به ناسزا جدا نکن. الهی آنچه ما خود کشتيم به بر ميار و آنچه تو ما را کشتی آفت ما از آن باز دار، الهی از نزديک نشانت ميدهند و بر تر از آنی و دورت پندارند و نزديکتر از جانی ، موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذاکرانی ، ملکا تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی. الهی در اين درگاه همه ما نياز مند روزی باشيم که قطره ای از شراب محبت بر دل ما ريزی تا که ما را بر آب و آتش بر هم آميزی. الهی ديگران مست شرابند و من مست ساقی ، مستی ايشان فانی است و از من باقی. مست توام از جرعه و جام آزادم مرغ تو ام از دانه و دام آزادم مقصود من از کعبه و بتخانه توئی تو ورنه من از اين هر دو مقام آزادم الهی روزگاری ترا ميجستم خود را می يافتم ، اکنون خود را ميجويم و ترا می يابم، الهی تا از مهر تو اثر آمد ، ديگر مهر ما بسر آمد ، الهی ای مهربان فرياد رس ، عزيز آن کس که او با تو يک نفس ، نفسی که آن را حجاب نايد از پس . الهی گهی بخود نگرم گويم از من زار تر کيست،گهی بتو نگرم گويم از من بزرگوار تر کيست. الهی ای سزای کرم ، ای نوازنده عالم ، نه با وصل تو اندوه است و نه با ياد تو غم، الهی ادای شکر ترا هيچ زبان نيست و دريای فضل ترا هيچ کران نيست و سر حقيقت تو بر هيچکس عيان نيست ، هدايت کن بر ما رهی که بهتر از آن نيست. يا رب ز ره راست نشانی خواهم از باده آب و خاک جانی خواهم از نعمت خود چه بهره مندم کردی در شکر گزاريت زبانی خواهم الهی ما از غافلانيم نه از کافرانيم ، نگاهدار تا پريشان نشويم و در راه آر تا سرگردان نشويم، الهی پسنديدگان ترا بتو جستند و بپيوستند، ناپسنديدگان ترا به خود جستند و بگسستند،نه او که پيوست بشکر رسيد ، نه او که گسست به عذر رسيد. الهی اينهمه نوازش از تو بهره ماست که در هر نفس چندين سوز و نور ، غايت تو پيداست،چون تو مولائی کراست؟ و چون تو دوست کجاست؟ الهی خود کردم وخريدم آتش بر خود افروزانيدم از دوستی آواز دادم ، دل و جان را فرا ناز دادم ، اکنون در غرغابم دستم گير که گرم افتادم. هر روزمن از روز پسين ياد کنم بر درد گـــنه هزار فرياد کنم از ترس گناه خود شوم غمگين باز از رحمت او خاطر خود شاد کنم الهی اگر طاعت بسی ندارم ، در هر دو جهان جز تو کسی ندارم الهی تا با تو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر دو جهان شيدا شدم، نهان بودم و پيدا شدم . الهی از بنده با حکم ازل چه بر آيد و بر آنچه ندارد چه بايد کوشش بنده چيست ؟ کار خواست تو دارد ، به جهد خويش نجات خويش کی تواند؟ الهی ای سزای کرم وای نوازنده عالم ، نه با جز تو شاديست نه با ياد تو غم ، خصمی و شفيعی و گواهی و حکم . الهی تو دوستان را به دشمنان مينمائی ، درويشان را غم و اندوه دهی ، بيمار کنی و خود بيمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی سعادتش بر سر ديوان کنی و بفردوس او را ميهمان کنی، مجلسش روضه رضوان کنی ، نا خوردن گندم با وی پيمان کنی ، و خوردن آن در علم غيب پنهان کنی ، آنگاه او را زندان کنی و سالها گريان کنی، جباری تو کار جباران کنی ، خداوندی تو کار خداوندان کنی ، تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی. الهی از پيش خطر و از پس را هم نيست،دستم گير که جز تو پناهم نيست ، الهی دستم گير که دست آويز ندارم و عذرم بپذير که پای گريز ندارم. الهی خود را از همه بتو وابستم ، اگر بداری ترا پرستم و اگر نداری خود پرستم ، نوميد مساز بگير دستم. الهی ای دور نظر وای نيکو حضر وای نيکو کار نيک منظر ای دليل هر برگشته وای راهنمای هر سرگشته ، ای چاره ساز هر بيچاره وای آرنده هر آواره ، ای جامع هر پراکنده وای رافع هر افتاده ، دست ما گير ای بخشنده بخشاينده. مناجات نامه يارب دل پاك و جان آگاهم ده آه شب و گريه سحر گاهم ده در راه خود اول زخودم بيخود كن بی خود چو شدم زخود بخود راهم ده الهی يكتای بی همتائی قيوم توانائی بر همه چيز بينائی در همه حال دانائی از عيب مصفائی از شرك مبرائی اصل هر دوائی داروی دلهائی شاهنشاه فرمانفرمائی معزز به تاج كبريائی . بتو رسد ملك خدائي. الهی نام تو ما را جواز . مهر تو ما را جهاز . شناخت تو ما را امان. لطف تو ما را عيان. الهی ضعيفان را پناهی قاصدان را بر سر راهی . مومنان را گواهی چه عزيز است آنكس كه تو خواهي. الهی ای خالق بی مدد وای واحد بی عدد ای اول بی بدايت وای آخر بی نهايت . ای ظاهر بی صورت وای باطن بی سيرت ای حی بی ذلت ای معطی بی فكرت وای بخشنده بی منت ای داننده راز ها ای شنونده آوازها ای بيننده نماز ها ای بذيرنده نياز ها ای شناسنده نامها ای رساننده گامها ای مبرا از عوايق ای مطلع بر حقايق ای مهربان بر خلايق عذر های ما بپذير كه تو غنی و ما فقير و بر عيبهای ما مگير كه تو قوی و ما حقير . از بنده خطا آيد و زلت و از تو عطا آيد و رحمت. الهی ای كامكاری كه دل دوستان در كنف توحيد تو است وای كارگذاری كه جان بندگان در صدف تقدير تو است . ای قهاری كه كسی را بتو حيلت نيست ای جباری كه گردنكشان را با تو روی مقاومت نيست ای حكيمی كه روندگان ترا از بلای تو گريز نيست ای كريمی كه بندگان را غير از تو دست آويز نيست نگاه دار تا پريشان نشويم و در راه آر تا سر گردان نشويم. الهی در جلال رحمانی در كمال سبحانی نه محتاج زمانی و نه آرزومند مكانی نه كسی به تو ماند و نه بكسی مانی پيداست كه در ميان جانی . بلكه جان زنده به چيزی است كه تو آني. الهی كجا باز يابم آن روز كه تو ما را بودی و من نبودم تا باز به آن روز رسم ميان آتش و دودم . اگر به دو گيتی آن روز يابم پرسودم . ور بود خود را يابم به نبود خود خشنودم. الهی از آنچه نخواستی چه آيد . و آن را كه نخواندی كی آيد. نا كشته را از آب چيست و ناخوانده را جواب چيست تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنكه بوی گل در كنار است . الهی هر كه ترا شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غير از تو بود بينداخت. آنكس كه ترا شناخت جان را چه كند فرزند و عيال و خانمان را چه كند ديوانه كنی هر دو جهانش بخشی ديوانه تو هر دو جهان را چه كند الهی هر كه ترا شناسد كار او باريك و هر كه ترا نشناسد راه او تاريك ترا شناختن از تو رستن است و به تو پيوستن از خود گذشتن است . الهی بر من آراستی خريدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گزيدم. حسرت گر روز وصال باز بينم روزی با او گله های روز هجران نکنم الهی جلال عزت تو جای اشارت نگذاشت و محو و اثبات تو راه اضافت بر داشت تا گم گشت آنچه بنده در دست داشت . خداوندا از آن تو می فزود و از آن بنده ميکاست ، تا آخر همان ماند که اول بود راست. محنت همه در نهاد آب و گل ماست پيش از دل و گل چه بود آن حاصل ماست الهی آن روز کجا باز يابم که تو مرا بودی و من نبودم تا به آن روز نرسم ميان آتش و دودم ، اگر به دو گيتی آن روز را باز يابم بر سودم اگر بود خود را در يابم به نبود خود خشنودم . خدايا من کجا بودم که تو مرا خواندی ، من نه منم که تو مرا ماندی ، الهی مران کسی را که تو خود خواندی، آشکار مکن گناهی را که تو خود پوشيدی. کريما خود بر گرفتی و کس نگفت که بردار ، اکنون که بر گرفتی مگذار و در سايه لطف خود ميدار و جز به فضل و رحمت خود مسپار . الهی آب عنايت تو گر به سنگ رسيد ، سنگ بار گرفت ، سنگ درخت رويانيد ، درخت ميوه بار گرفت ، چه درختی ؟ درختی که بارش همه شادی ، مزه اش همه انس و بويش همه آزادی ، درختی که ريشه آن در زمين وفا ، شاخ آن برای رضا ، ميوه آن معرفت و صفا ، حاصل آن ديدار و لقاء. الهی بنام تو زبانها گويا شده ، بنام تو جانها شيدا شده ، بيگانه آشنا شده ، زشتها زيبا شده ، کارها هويدا شده راهها پيدا شده . الهی بنام تو چشم مشتاقان گريان ، دلهای عارفان سو زان ، سرهای واله هان خروشان ، تنهای عاشقان بيجان ، الهی ينام تو جانها اسير پيغام تو ، عارف افتاده به دام تو مشتاقان مست مهر از جام تو ، خوشا به حال کسی که از اين جام شربتی چشيد يا در اين راه منزلی بريد ، دل وی به نور حق افروخته و به روح انس زنده و به فر وصال فرخنده ، گهی در حيرت شهود مکاشف جلال ، گهی در بحر وجود غرقه لطف و جمال . در عشق تو من کيم که در منزل من از وصل رخت گلی و مد بر گل من اين بس نبود ز عشق تو حاصل من کار آراسته وصل تو باشد دل من الهی از وجود تو هر مفلسی را نصيبی و از کرم تو هر دردمندی را طبيبی است ، از سعت رحمت تو هر کسی را بهره ای و از بسياری بخشش تو هر نيازمندی را قطره ايست ، بر سر هر مومن از تو تاجی است و در دل هر محب از تو سراجی است ، هر شيفته ای را با تو سر و کاری است و هر منتظری را آخر روز ديداری است . الهی اين چه بد تر روزی است ، ترسم که مرا از تو جز حسرت نه روزی است . خداوندا از بخت خود چون پرهيزم و از بودنی کجا گريزم ؟ و ناچاره را چه آميزم ؟و در هامون کجا گريزم ؟ کريما دل من کان حسرت است و تن من مايه درد و غم ، نيارم گفت که اينهمه چرا بهره من نه دست رسد مرا چاره من . مرا تا باشد اين درد نهانی تو را جويم که درمانم تو دانی الهی ای گشاينده زبان مناجات گويان و انس افزای خلوتهای ذاکران و حاضر نفسهای رازداران . خداوندا در حاجت کسی نظر کن که او تو را يک حاجت بيش نيست. الهی معنی دعوی صادقانی ، فروزنده نفسهای دوستانی آرام دل غريبانی ، چون در ميان جان حاضری از بيدلی ميگويم که کجائی ، زندگانی را جانی و آئين زياد ، به خود از خود ترجمانی ، به حق تو بر تو که ما را در سايه غرور منشانی و به وصال خود رسانی الهی به هر صفت که هستم بر خواست تو موقوفم ، به هر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم ، تا جان دارم رخت از اين کوی بر ندارم ، هر کس که تو آن اوئی بهشت او را بنده است و آن کس که تو در زندگانی او هستی زنده جاويد است . خداوندا گفتار تو راحت دل است و ديدار تو زندگی جان ، زبان بياد تو نازد و دل به مهر و جان به عيان . الهی اگر تو فضل کنی ، ديگران چه داد و چه بيداد ، و اگر تو عدل کنی فضل ديگران چون باد. خداوندا آنچه من از تو ديدم دو گيتی بيارايد ، شگفت آن که جان من از تو نمی آيد . الهی چند نهان باشی و چند پيدا ؟ که دلم حيران گشت و جان شيدا ، تا کی در استتار و تجلی ، کی بود آن تجلی جاودانی ؟خداوندا چند خوانی و رانی ، بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز تو مانی ، تا کی افکنی و بر گيری ، اين چه وعده است بدين درازی و بدين ديری ؟ الهی اين بوده و هست و بودنی ، من بقدر شان تو نادانم و سزای تو را نتوانم در بيچارگی خود سر گردانم ، روز به روز بر زيانم ، چون منی چون بود از نگريستن ، در تاريکی به فغانيم که خود بر هيچ چيز هست ماندنم ندانم ، چشم بر روی دارم که تو مانی و من نمانم ، چون من کيست اگر آن روز ببينم ، اگر ببينم بجان فدای آنم. الهی روزگاری تو را ميجستم خود را می يافتم ، اکنون خود را ميجويم تو را می يابم ، ای محب را ياد و انس را يادگار ، چون حاضری اين جستن به چه کار؟ الهی يافته ميجويم ، با ديده ور ميگويم که دارم چه جويم ، که می بينم چه گويم ؟ شيفته اين جست و جويم ، گرفتار اين گفت و گويم ، اين پيش از هر روز و جدا از هر کس مرا در اين سوز هزار مطرب نه بس . الهی به عنايت ازلی تخم هدايت کاشتی ، به رسالت پيمبران آب دادی ، به ياری توفيق پروردی ، به نظر خود بار آوردی ، الهی سزد که اکنون سموم قهر از آن باز داری و کشته عنايت ازلی را به رعايت ابدی مدد کنی. الهی گاه گريم که در اختيار ديوم از بس تاريکی بينم ، باز ناگاه نوری تابد که جمله بشريت در جنب آن ناپديد بود. خدايا گاه از تو ميگفتم و گاه از تو مينيوشيدم ، ميان جرم خود و لطف تو می انديشيدم ، کشيدم آنچه کشيدم ، همه نوش گشت چون آوای تو شنيدم . الهی تو در ازل ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار ، اکنون که بر گرفتی نه بگذار و در سايه لطف خود ميدار. الهی آنچه ناخواسته يافتنی است ، خواهنده آن کيست و آنچه از پاداش بر تر است ، پرسش در جنب آن چيست؟ پس هر چه از باران منت است بهار آن دمی است و دانش و کوشش محنت آدمی است . الهی مرا دردی است که بهی مباد ، اين درد مرا صواب است ، با خرسندی دردمندی به درد خود کسی را چه حساب است . الهی گاهی بخود نگرم گويم از من زار تر کيست ، گاهی به تو نگرم گويم از من بزرگوارتر کيست؟ بنده چون بهی خود نگرد به زبان تحقير از کوفتگی و شکستگی خود گويد: پر آب دو ديده و پر آتش جگرم پر باد دو دستم و پر از خاک سرم و چون به لطف الهی و فضل ربانی نگرد به زبان شادی و نعمت آزادی گويد: چه کند عرش که او غاشيه من بکشد چون به دل غاشيه حکم و قضای تو کشم بوی جان آيدم از لب چو حديث تو کنم شاخ عز رويدم از دل چو بلای تو کشم الهی آمدم با دو دست تهی ، سوختم به اميد روز بهی ، چه باشد اگر بر اين دل خسته ام مرهم بنهی. نسيم قرب الهی نزديک نفسهای دوستانی ،حاضر دلهای ذاکرانی از نزديک نشانت ميدهند و بر تر از آنی ، از دورت ميجويند و نزديکتر از جانی ، ندانم که در جانی يا جان را جانی ، نه اين و نه آنی جان را زندگانی ميبايد تو آنی . الهی کشيديم آنچه کشيديم همه نوش ت چون آوای قبول شنيديم ، دانی که هر در مهر شکيبا نبوديم و به هر کوی که رسيديم حلقه در دوستی تو گرفتيم و به هر راه که رفتيم بر بوی تو آن راه را بريديم ، دل رفت مبارک باد ، گر جان برود در اين راه پسنديديم ، الهی آتش يافت با نور شناخت آميختی و از باغ وصال نسيم قرب بر انگيختی ، به آتش دوستی آب گل سوختی تا ديده عارف را ديدار خود آموختی . الهی عنايت تو کوه است و فضل تو دريا ، کوه کی فرسود و دريا کی کاست ؟ عنايت تو کی جست و فضل تو کی واخواست ، پس شادی يکی است که دوست يکتا است . الهی از کرم تو همين چشم داريم ، و از لطف تو همين گوش داريم بيامرز ما را که بس آلوده ايم به کردار خويش ، بس درمانده ايم به وقت خويش ، بس مغروريم به پندار خويش ، بس محبوسيم در سرای خويش ، دست ما را گير به فضل خويش ، باز خوان ما را به کرم خويش ، باز ده ما را به احسان خويش . دل کيست که گوهری فشاند بی تو ، يا تن که بود که ملک راند بی تو ،واله که خود راه ندارد بی تو جان زهره ندارد که بماند بی تو الهی تا آموختن را آموختم ، آموخته را جمله بسوختم، اندوخته را بر انداختم و انداخته را بيندوختم ، نيست را بفروختم تا هست بيفروختم. الهی تا يگانگی بشناختم ،در آرزوی شادی بگداختم ، کی باشد که گويم پيمانه بينداختم و از علايق واپرداختم و بود خويش جمله در باختم. کی باشد کاين قفس بپپروازم در باغ الهی آشيان سازم الهی گاه ميگوئی فرود آی ، گاه ميگوئی بگريز ، گاه فرمائی بيا، گاه گوئی پرهيز ، خدايا اين نشان قربت است يا محض رستاخيز ؟ هر بشارت نديدم تهديد آميز . ای مهربان برد بار ، ای لطيف نيک بار ، آمد به درگاه، خواهی به ناز دار و خواهی خوار دار. گر شوند اين خلق عالم بر سر خصمان من من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من الهی اين دل من کان حسرت است و تن من مايه درد و غم خدايا نيارم گفت که اينهمه چرا بهره من. الهی تا مهر تو پيدا گشت همه مهر با جفا ت و تا نيکی تو پيدا گشت همه جفاها وفا گشت. خداوندا ما نه ارزانی بوديم تا ما را برگزيدی و نه نا ارزانی بوديم که به غلط بر گزيدی ، بلکه به خود ارزانی کردی تا بر گزيدی و هر عيب که ميديدی بپوشيدی. الهی نامت تور ديده آشنايان ،يادت آئين منزل مشتاقان يافتت چراغ دل مريدان ، مهرت انس جان دوستان . الهی چه خوش روزی که خورسيد جلال تو بما نظر ميکند چه خوش وقتی که مشتاقان از مشاهده جمال تو ما را خبری دهد جان خود را طعمه باز سازيم که در فضای طلب تو پروازی کند و دل خود نثار دوستی کنيم که بر سر کوی تو آوازی دهد. الهی نصيب اين بيچاره از اين کار همه درد است ، مبارک باد که مرا اين درد فرداست ، حقا که هر کس بدين درد ننازد جوانمرد است. هر درد که زين دلم قدم بر گيرد دردی دگرش بجای در بر گيرد زان با ما در صحبت از سر گيرد کآتش چو رسد بسوخته اندر گيرد الهی شاد بدانم که اول من نبودم تو بودی ، آتش يافتنی با نور شناختن تو آميختنی ، از باغ وصال نسيم قرب تو انگيختی ، باران وحدانيت بر گرد بشريت تو ريختی ، به آتش دوستی آب و گل سوختی تا ديده عارف بديدار خود آموختی. تخم هدايت الهی چون يتيم بی پدر گريانم ، درمانده در دست خصمانم ، خسته گناهم و از خويشتن بر تاوانم ، خراب عمر و مفلس روزگار من آنم . خداوندا فرياد رس که از ناکسی خود به فريادم . الهی دريغا که روزگار بر باد داديم و شکر نعمت ولی نعمت نارديم ، دريغا که قدر عمر خويشتن نشناختيم و از کار دنيا به اطاعت موئی نپرداختيم ، دريغا که عمر عزيز بسر آمد و روزگار بگذشت . ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار ای خداوندان قال الاعتذار الاعتذار پيش از اين کاين جان عذرآور فروماند ز نطق پيش از آن کاين چشم عبرت بين فروماند ز کار توبه پيش آريد و نادم از گنهکاری خويش چشم گريان جان لرزان رو سوی پروردگار الهی ای نادر يافته يافته و ناديده عيان ، ای در نهانی پيدا و در پيدائی نهان ، يافت تو روز است که خود بر آيد ناان يابنده تو نه به شادی پردازد نه به اندو هان ، بر سر ما را کاری که از آن عبارت نتوان . الهی زندگی همه با ياد تو ، شادی همه با يافت تو و جان آن است که در او شناخت تو است . خدايا موجود نفسهای جوانمردانی ، حاضر دلهای ذکر کنندگانی از نزديکت نشان ميدهند و بر تر از آنی ، از دورت می پندارند و نزديکتر از جانی ، ندانم که در جانی يا خود جانی ، نه اينی و نه آنی جان را زندگی ميبايد تو آنی. روزی که مرا وصل تو در چنگ آيد از حال بهشتيان مرا ننک آيد الهی عظيم شانی و هميشه مهربانی ، قديم احسان و روشن برهانی ، هم نهانی هم عيانی ، از ديده ها نهانی و جانها را عيانی ، نه به چيزی مانی تا که گويم چنانی ، آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی. الهی او که حق به دليل جويد ، به بيم و طمع پرستد ، او که حق را به احسان دوست دارد ، روز محنت بر گردد ، او که حق را به خويشتن جويد ، نايافته يافته پندارد . الهی عارف تو را به نور تو ميداند و از شعاع وجود عبارت نميتواند ، در آتش مهر ميسوزد و از ناز باز نمی پردازد. الهی عارف تو را به نور تو ميداند و از شعاع وجود عبارت نميتواند ، در آتش مهر ميسوزد و از ناز باز نمی پردازد. اين جهان و آن جهان و هر چه هست عاشقان را روی معشوق است و بس گر نباشد قبله عالم مرا قبله من کوی معشوق است و بس الهی تو آنی که از بنده ناسزا بينی و به عقوبت نشتابی از بنده کفر ميشنوی و نعمت از او باز نگيری و توبت و انابت بر او عرضه کنی و به پيغام خطاب خود او را باز خوانی و اگر باز آمد او را وعده مغفرت دهی ، پس چون با دشمن بد کردار چنينی ، با دوستان نيکوکار چونی ؟ الهی در يافتن خود ياری و يادگاری ، معنی دعوی صادقانی فروزنده نفسهای دوستانی ، آرام دل غريبانی ، چون در ميان جانی ، از بيدلی ميگويم که کجائی ، جان را زندگی ميبايد تو آنی ، به خود و از خود ترجمانی ، به حق تو بر خودت که ما را در سايه غرور ننشانی و به عز وصال خود رسانی . چشمم همی بخواهد ديدارت گوشم همی بخواهد گفتارت همت بلند کردند اين هر دو هر چند نيستند سزاوارت الهی به عنايت ازلی تخم هدايت کاشتی ، به رسالت پيمبران آب دادی و به ياری توفيق رويانيدی و به نظر و احسان خود به بر آوردی ، از لطف تو ميخواهم که زهرهای خشم از آن باز داری و نسيم داد بر او بجهانی و کاشته عنايت ازلی را به رعايت ابدی مدد کنی. خلعت وصال الهی ای داننده هر چيز و سازنده هر کار و دارنده هر کس ، نه کس را با تو انبازی و نه کس را از تو بی نيازی ، کار به حکمت می اندازی و به لطف ميسازی ، نه بيداد است و نه بازی . بار خدايا بنده را نه چون و چرا در کار تو دانشی و نه کس را بر تو فرمايشی ، سزا ها همه تو ساختی و نوا ها همه تو ساختی ، نه از کس بتو و نه از تو به کس ، همه از تو بتو ، همه توئی و بس ، خلايق فانی و حق يکتا به خود باقی است. نام تو شنيد بنده دل داد بتو چون ديد رخ تو دل داد بتو الهی به عنايت هدايت دادی و به معونتها بذر خدمت رويانيدی و به پيغام آب پذيرش دادی ، به نظر خويش ميوه محبت وارسانيدی اکنون سزد که سموم مکر از آن باز داری و بنائی که خود ساخته ای به گناه ما خراب نکنی . خدايا تو ضعيفان را پناهی ، قاصدان را بر سر راهی و وجدان را گواهی ، چه باشد که افزائی و نکاهی. روضه روح من رضای تو باد قبله گاهم در سرای تو باد سرمه ديده جهان بينم تا بود گرد خاک پای تو باد گر همه رای تو فنای من است کار من بر مراد رای تو باد شد دلم ذره وار در هوست دلم اين ذره در هوای تو باد الهی تو آنی که از احاطت اوهام بيرونی و از ادراک عقول مصئونی ، نه مدرک عيونی ، کار ساز هر مفتونی و شاد ساز هر محزونی در حکم بی چرا و در ذات بی چند و در صفات بی چونی . تو لاله سرخ و لولو مکنونی من مجنونم تو ليلی مجنونی تو مشتريان با بضاعت داری با مشتريان بی بضاعت چونی الهی نصيب اين بيچاره از اين کار همه درد است ، مبارک باد که مرا اينهمه درد در خور است ، بيچاره آن کس که از اين درد فرد است حقا که هر کس بدين دردننازد نا جوانمرد است . من گريه به خنده در همی پيوندم پنهان گريم به آشکارا خندم ايدوست گمان مبر که من خرسدم آگاه نه ای که چون نيازمندم الهی در دل دوستان تو نور عنايت پيداست د جانها در آرزوی وصال تو حيران و شيداست ، چوئن تو مولی کراست ؟ و چون تو دوست کجاست؟ الهی هر چه دادی نشان است و آئين فرداست و آنچه يافتيم پيغام است و خلعت بر جاست . خدايا نشانت بيقراری دل و غارت جان است و خلعت وصال در مشاهده جلال. روزی که سر از پرده برون خواهی کرد دانم که زمانه را زيون خواهی کرد گر زيب و جمال از اين فزون خواهی کرد يا رب چه جگر هاست که خون خواهی کرد ای خداوندی که فلک و ملک را نگاهدار نده توئی ، ای بزرگی که از ماه تا ماهی دارنده توئی ، ای کريمی که دعا را نيوشنده توئی و جفا را پوشنده توئی ، ای لطيفی که عطا را دهنده توئی وخطا را بر دارنده توئی ، ای يکتائی که در صفت حجلال و جمال پاينده توئی ، عاصيان را شوينده توئی و طالبان را جوينده توئی . بنمای رهی که ره نماينده توئی بگشای دری که در گشاينده توئی زنگار غمان گرفت دور دل من بزدای که زنگ زداينده توئی الهی در ذات بی نظيری ، در صفات بی مانندی و گناهکاران را آمرزگاری و ايشان را رازداری ، زيبا صنع و شيرين گفتاری دانای رازها ، عالم اسرار و معيوبان را خريداری ، درمانده را دستگير و بيچاره را دستياری . ای مونس ديده با ضميرم ياری اندر دل من نشسته بيداری گر باد گری قرار گيرد دل من از جان خودش مباد بر خورداری الهی ناليدن من در درد از بيم زوال آن است ، او که از زخم دوست بنالد در مهر دوست نامرد است ، ای جوان اگر زهره اين کار داری قصد راه کن و شربت بلا نوش کن و دوست بر آن گواه دار ، اگر نه عافيت به ناز دار و سخن کوتاه کن. الهی آن گروه را بر سر کوی بلا آوردی و بلا ها و مصيبتها را به ايشان نمودی ، اين يک گروه هزار قسم شدند همه روی از بلا بگردانيدند مگر يک گروه اندک که روی گردان نشدند و عاشق وار سر بکوی بلا در نهادند و از بلا نينديشيدند و گفتند ما را همان دولت بس که متحمل اندوئه تو گشتيم و غم بلای تو خورديم و يک يک به زبان حال ميگفتند: من که باشم که به تن رخت وفای تو کنم ديده حمال کنم بار جفای تو کشم گر تو بر من بتن و جان و دلی حکم کنی هر سه را رقص کنان پيش هوای تو کشم الهی ای يادگار جانها و ياد رشته دلها ، به فضل خود ما را ياد کن و بياد لطفی ما را شاد کن. الهی تو به ياد خودی و من به ياد تو ، تو بر خواست خودی و من بر نهاد تو . سر سروران بسته دام تو دل دلبران دفتر نام تو به يک دم دوصد جان آزاد را کند بنده يک دانه از دام تو الهی ذکر تو بهره مشتاق است و روشنائی ديده و دولت جان و آئين جهان يک ذره فزودن به دوستی از دو جهان است، يک لحظه با دوست خوشتر از جان است ، يک نفس با دوست ملک جاودان است ، عزيز آن بنده که سزاوار آن است ، اين چه کار است که بی نام و نشان است ، شغل بنده است و از بنده نهان است ، رفيقی از آن بی طاقت و به آن يازان است و او که طالب آن است در ميان آتش نازان است . ار دستت از آتش بود ما را ز گل مفرش بود هر چه از تو آيد خوش بود خواهی شفا خواهی الم الهی به قدر تو نادانم و سزای تو را ناتوانم ، در بيچارگی خود سرگردانم ، روز بروز بر زيانم ، چون منی چون بود چنانم و از نگريستن در تاريکی به فغنم که بر هيچ جچيز هست ما ندانند ، چشم بر روزی دارم که تو بمانی و من نمانم ، چون من کيست که آنروز ببينم ، و رب بينم فدائی آنم. نور تجلی الهی ای آرنده غم پشيمانی در دلهای آشنايان وای افکنده سوز در دل تائبان ، ای پذيرنده گناهکاران و معترفان کسی باز نيامد تا باز نياوردی و کسی راه نيافت تا دست نگرفتی دست گير که چون تو دستگير نيست ، درياب که جز تو پناه نيست و پرستش ما را جز تو جواب نيست و درد ما را جز زتو دوا نيست و از اين غم جز از تو ما را راحت نيست . الهی تو دوستان خود را به لطف پيدا تی تا قومی را به شراب انس مست کردی ، قومی را به دريای دهشت غرق کردی ، ندا از نزديک شنوانيدی و نشان از دور دادی ، رهی را باز خواندی و آنگاه خود نهان گشتی ، از وراء پرده خود را عرضه کردی و به نشان بزرگی خود را جلوه نمودی تا آن جوانمردان را در وادی دهشت گم کردی و ايشان را در بيتابی و بی توانی سرگردان کردی ، داور آن داد خواهان توئی و داد ده آن فرياد کنان توئی و ديت آن کشتگان توئی ، دستگير آن غرق شدگان توئی و دليل آن گمشدگان توئی ، تا آن گمشده کی به راه آيد و آن غرق شده کجا به کران افتد و آن جانهای خسته کجا بياسايند و اين قصه نهانی را کی جواب آيد و شب انتظار آنان را کی بامداد آيد؟ يار از غم من خبر ندارد گوئی يا خواب به من گذر ندارد گوئی تاريک تر است هر زمانی شب من يا رب شب من سحر ندارد گوئی الهی کار تو بی ما به نيکوئی در گرفتی ، چراغ خود را بی ما به مهربانی افروختی ، خلعت نور از غيب بی ما به بنده نوازی فرستادی چون رهی را به لطف خود به اين آرزو آوردی ، چه شود که به لطف خود ما را به سر بری. الهی تو آنی که نور تجلی بر دلهای دوستان تابان کردی و چشمه های مهر در سر ايشان روان کردی ، تو پيدا و به پيدائی خود در هر دو گيتی نا پيدا کردی ، ای نور ديده آشنايان و سوز دل دوستان و سرور جان نزديکان ، همه تو بودی و توئی تو نه دوری تا تو را جويند نه غافل تا تو را پرسند ، تو را جز به تو يابند . الهی هر چه نشان ميشمردم پرده بود و هر چه مايه ميدانستم بيهوده بود . خداوندا يکبار اين پرده من از من بردار ، و عيب هستی من از من وادار و مرا در دست کوشش مگذار . بار خدايا کردار ما در ميار و زبان ما از ما وا مدار ، ای کردگار نيکوکار ، آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار و آنچه تو بر تاوی به ما مسپار. از بس که دو ديده در خيالت دارم در هر چه نگه کنم توئی پندارم الهی داهم نما به خود و باز رهان مرا از بند خود ، ای رساننده به خود برسانم که کسی نرسيده به خود . بار الها باد تو عيش است و مهر تو سور ، شناخت تو ملک است و ياد تو سرور ، جوينده تو کشته باجان است و يافت تو رستخيز بی صور ، الهی نه جز از شناخت تو شادی است ، نه از يافت تو زندگانی ، زندگانی بی تو بردگی است و زنده به تو ، هم زنده و هم زندگانی است. غم کی خورد آنکه شادمانيش توئی يا کی مرد او که زندگانيش توئی در نسيه آن جهان کجا دل بندد آنکس که به نقد اين جهانيش توئی الهی ای يافته و يافتنی ، از مست چه نشان دهند جز بی خويشتنی همه خلق را محنت از دوری است و اين بيچاره را از نزديکی ، همه را تشنگی از نايافت آب است و ما را از سيرآبی. ای عاشق دلسوخته اندوه مدار روزی بمراد عاشقان گردد کار منا جات از خدا خواستم عادتهاي زشتم را تركم بدهد. خدا فرمود:خودت بايد انها را رها كني.از او خواستم به من صبر عطا كند . فرمود :صبر حاصل سختي و رنج است.عطا كردني نيست اموختني است. گفتم مرا خوشبخت كن . فرمود نعمت از من خوشبخت شدن از تو. از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند فرمود: رنج از دلبستگي هاي دنيايي جدا و به من نزديكترت مي كند.از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه ! تو خودت بايد رشد كني من فقط شاخ و برگ اضافه ات را هرس مي كنم تا بارور شوياز خدا خواستم كاري كند از زندگي لذت كامل ببرم فرمود: براي اين كار من به تو "زندگي" داده ام. از خدا خواستم كمكم كند همان قدر كه او مرا دوست دارد من هم ديگران را دوست بدارم. خدا فرمود :اها بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد خدا جانم سلام چقدر دوست دارم سلام را سلامی که نام توست سلامی که از توست و بر توست و سلامی که خود توست چقدر دوستت دارم یا سلام سلامی که پایانی ندارد سلامی که خود، آغاز است و پایان1 "سلام هی حتی مطلع الفجر"2 سلامی تا جاودانگی سلامی تا صبح رستاخیز و یوم قیام3 سلامی تا صبح رستن و تا صبح خیزش خیزش راستان، رستایان و رستگاران سلامی تا طلوع فجر و تا مطلع فرج سلامی تا جاودانگی سلامی که بقول استاد جانم تا ندارد... سلامی که در شب قدر فرستاده میشود سلامی در رمضان که قلب ماههاست و در شب قدر که قلب ماه رمضان است سلامی که از قلب و بر قلب فرستاده میشود... سلامی بر میهمان خدا بر دعوت شدهی خدا و بر میهمانی که دعای خدا را اجابت کرده...4 سلامی از سوی میزبان و صاحبخانه که تویی خدا جان سلامی که نازل میشود سلامی که تویی و به خانه دل مینشینی ای سلامی که از دل بر میآیی و ای سلامی که بر دل مینشینی ای سلامی که همراه با فرشتگان و روحات بر دل نازل میشوی بر دلی که خانه توست و بر قلبی که حرم الله5 است ... ... یا سلام چقدر دوست دارم چون تو، سلامی را ... و چقدر دوست دارم سلام را، چون تویی سلام ... و قلبی را که خانهی توست و دلی که منزل توست دلی که محل ضیافت توست دلی که حرم محرمان توست دلی که میخانه عشق است و پیمانه عشق است و حرم ستر و عفاف ملکوت توست6 قلبی که غیر تو را در آن راه نیست قلبی که محل نزول کلمه الله است و قلبی که کلیم الله است و میهمانی که خلیل توست میهمانی که خواستار توست و خواستگار توست7 میآید برای مُحرِم شدن و مَحرم ماندن و مُحرَم بودن و اینگونه نشانکردهی توست و مال توست ای صاحبدل ... "یا صاحبی و مولایی" دوست دارم چنین قلبی را و چنین دلی را که از کبر و ریا رسته و به کبریای تو پیوسته ... دوست دارم دل را و اهل دل را دوست دارم بیت تو را و اهل بیت تو را خدایا ای قدردان و قدرشناس حقیقی ای تقدیر کننده یا شاکر و یا شکور قدردانی و قدرشناسی را به ما بیاموز تا اینگونه شب قدر را دریابیم و تقدیر ما را در این شب قدر، تقدیر از خودت قرار بده تقدیر ما را قدرشناسی و قدردانی و شکر بنویس خودت چنانمان بساز که قدردان باشیم و قدر تو را بدانیم و چگونه بی مرحمت و عنایت تو میتوان قدر تو را شناخت؟8 یا قدیر و یا مقدر ! بخواه که تقدیرمان تقدیر از تو باشد و تقدیر کردن، تقدیر ما شکر، سرنوشت ما و سرشت ما شکر خدایا بخواه میهمانی باشیم بر سر خوان لایزالیات میهمانی که گرچه به میهمانیات میآید شکارت میشود و به طعام نامهایت و به طعم شراب نگاهت و به طعمهی دعایت اسیر میشود و تسلیم میگردد و رام تو میشود و هورام9و اهلی میگردد لاجرم اهل تو، و اهل بیت تو میشود و برای بزم عاشقانهی تو ذبح میشود و به ذبیحاللهی و ثاراللهی میرسد... یا شاهد یا مشهود و یا شهید ... 1- سلام، اول و آخر از نامهای مبارک خداوند است. سوره حشر آیه 23: هوالله الذی لااله الاهو الملک القدوس السلام المومن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون. سوره حدید آیه 3: هوالاول و الاخر و الظاهر والباطن و هو بکل شیء علیم 2- سوره مبارک قدر آیه 5 3- از صبح ازل گذشته شش روز تمام/مارا شب روز هفتمین است مقام/گر چشم شوی و گوش در لیله قدر/دارد ملکت سلام تا یوم قیام (اشاره به اینکه پس از گذشت شش روز از آفرینش ما در شب قدر هستیم که این شب به صبح رستاخیز منجر خواهد شد) 4-دعا چیست؟ یا خواندن ماست خدای را، یا خواندن خداست ما را! یا دعوت ماست از خدای و یا دعوت خداست از ما! و یا خواستن ما از خداست، یا خواستن خداست از ما! در این هر سه حالت وجه دوم که از سوی خداست، زیباتر است به مقام شکر، قرین! 5-حدیثی شریف از امام جعفر صادقع: القلب حرم الله فلاتسکن فی حرمالله غیرالله. دل خانه خداست پس غیر خدا را در خانه خدا جای مده. 6-لسان الغیب حافظ شیرازی: دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند/گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند/ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت/با من راهنشین باده مستانه زدند! 7-حدیث قدسی:من طلبنی، وجدنی و من وجدنی، عرفنی و من عرفنی، احبنی ومن احبنی، عشقنی و من عشقنی، عشقته و من عشقته، قتلته و من قتلته، فعلی دیته و من علی دیته، فانا دیته! در حدیثی قدسی خداوند تبارک و تعالی میفرماید: آنکس که مرا طلب کند، مییابد، آنکس که مرا یافت، میشناسد، آنکس که مرا شناخت، دوستم میدارد، آنکس که دوستم داشت، به من عشق میورزد، آنکس که مرا عشق ورزید، من نیز به او عشق میورزم، آنکس که به او عشق ورزیدم، میکشم او را، آنکس را که من بکشم، خونبهایش بر من واجب است، آنکس که خونبهایش بر من واجب است، پس من خونبهایش هستم! 8- سوره مبارکه حج آیه 74 : و ما قدر الله حق قدره ان الله لقوی عزیز. قدر خدا را چنان که حق قدر اوست نشناختند و براستی که خدا نیرومند شکست ناپذیر است. 9-هورام: رام او. خدا جانم سلام ! یا سلام ! سلام خودت بر خودت ! خودت میدانی که خیلی دوستت دارم خدایا ! خودت میدانی که سخت نیازمند تو ام خدا ! الهی میدانم که تو نیازی به بندهات نداری ولی من چکنم که سخت نیازمند تو ام و از تو دور ! تو خدای صمد بی نیازی بنده نیازمندت را دریاب ! خدایا خودت دعایی به بنده ات بیاموز تا آنگونه که تو دوستتر میداری تو را بخواند بخدا که از تو راضی ام خدا بنده عجولت را ببخش و به او صبر بیشتری بده یا الله نمی خواهم لحظه ای از تو دور باشم تو گفته ای که صبر کنم ولی چگونه بر دوری تو میتوان صبر کرد ؟! از خودم خجالت میکشم از آسمان زیبایت و زمین مهربانت خجالت میکشم از جیرجیرکها که تا صبح پیوسته تو را میخوانند از پرندگان شباویز خوشخوانت شرم میکنم از هر جرعه آبی که مینوشم و هر لقمه نانی که میخورم حیا میکنم خدا جانم چگونه خود را بنده تو میخوانم ولی گناهکارترینم در بارگاهت ؟! چگونه از دوست داشتنت با تو میگویم و نفس آلوده ام هنوز با من است ؟! خدایا هرگز به بخشش بیکران تو شک نکرده ام ولی از دوری تو میترسم ! دوست دارم از عشق تو پر شوم و لبالب شوم و لبریز گردم و از عشق نابت سرشارم کنی آنگاه دیگر من نباشم و تنها و تنها عشق تو باشد که بجوشد و جاری شود و بخروشد و طغیان کند خدایا خودت میدانی که به لطف فراگیرت مرا به تمام آرزوهایم رسانده ای خدایا عاشق خود تو ام ای عشق ! خود خودت را میخواهم ! از تو ممنونم بخاطر هر دم و بازدم بخاطر جهنم و بهشتت بخاطر زندگی و مرگ بخاطر آسمان و زمین و زمان بخاطر پدر و مادر و آشنایان و دوستانم و بخاطر استادم و تک تک سرورانم بخاطر تمام خوردنی ها و نوشیدنی ها و پوشیدنی ها بخاطر خواب و بیداری بخاطر شکر و حمد و ستایش و دعایت بخاطر پیامبران و امامان و اولیائت خدایا بخاطر تمام صفات کریمه و جمال و جلالت از تو راضی ام و ممنونم و هرگز نمیتوانم شکر حتی یک نعمتت را بجای آورم ! خدایا چون بر هر شکری شکری واجب تر آید: "از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرت بدر آید ؟" خدایا بخاطر تمام نعمت های بیکرانت از تو سپاسگزارم ولی خدایا مرا ببخش که از تو بیشتر میخواهم خدایا حرص میزنم و طمع می ورزم و شکرت که اینچنین حریص و طمعکارم آفریده ای ! خدایا اکنون که از تمام نعمت هایت مرا سیراب کرده ای و مرا در لطف بیکرانت غرق کرده ای از تو خودت را میخواهم خود خودت را خدایا از خودت خودت را میخواهم جسارت مرا ببخش که اینچنین گزافه میگویم کودک نادان و زبان درازت را ببخش ولی خودت امر کرده ای که به دعا بخوانمت و بخواهمت چون خودت خواستی ای که از تو بخواهم از تو تو را میخواهم !خدایا تو خودت بخواه که مرا از من بازپس گیری خدایا خودت برای بنده ات دعا کن خدایا بجای بنده ات خودت را و ذات اقدست را بخوان و بخواه خدایا تو خودت خوب میدانی که بنده ات ناتوان است و سخت بیچاره خدایا تو که اینقدر مرا دوست داری چه میشود که مرا ببری چه میشود که نام و نشان مرا پاک کنی مرا از صواب و عقاب و مرگ و زندگی و خوب و بد رها سازی تا خدایا تنها تو باشی و تو باشی ؟! ای یکی بود و یکی نبود کودکی هایم ای خدا که غیر از تو هیچکس نبود و نیست و نخواهد بود مرا از اندیشه بودن یا نبودن رها ساز خدایا خودت برایم دعا کن و خودت به فریاد خودت برس ! یا شفیع برایم نزد خودت شفاعت کن که شفاعتم کنی ! الهی تو را به خودت قسم میدهم که برایم واسطه خودت با خودت باشی ! الهی ! ای خواستنی ! براستی که تو هستی آنچه هستی ! دلم خیلی تنگ است حالم خراب است خراب خراب در خرابم کن برایم دعا کن خدا تو اگر دعا کنی و بخواهی تو اگر خودت از خودت٬ برای بندهی خودت٬ خودت را بخواهی و اگر یک بار بگویی شو پس میشود آنچه خواسته ای ! خدایا بجای بنده ات خودت را بخوان بجای او خودت خودت را بخواه که خواسته تو همیشه مستجاب است چرا که تو مهربانترین مهربانانی ! خدایا همه میگویند رمضان ماه میهمانی توست خدایا عمریست مهمان توییم٬ براستی میهمانی دیگر کافی نیست ؟ دلم میگیرد ! نمیشود دیگر مهمان تو نباشم خدا ؟ وقت آن نرسیده است که برای همیشه همخانه تو باشم یا الله ؟ الهی میهمانی تو شریف است و کریمانه و میهمانانت حبیب خدا ! تو را به حبیبانت قسم ما را در خانه خود برای همیشه نگاه دار تا همخانه تو و همدم تو باشیم خدایا ما را به غلامی و کنیزی جاودانت میپذیری ؟ خدا جانم سلام ! ای خدا ! ای مهربانترین مهربانانم ! ای خدا ! ای تنها مهربان و یکتا بخشندهام ! به خدا که دوستت دارم خدا ! ای خدای رحمن و رحیم ! ای که عاشق تمام نامهای تو ام! یا لطیفِ جبار و یا عزیزِ قهار! خدا جانم ! به کدام نام بخوانمت که بیشتر دوستم داشته باشی؟ خدایا دوست داری به چه نامی بخوانمت؟ ای که بهترین نامها از توست! و ای که نکوترین نامها توراست! ای نکونام ترینم! به کدام نام نکویت بخوانم که خیره نگاهم کنی؟ چگونه باشم که دلخواه تو باشم ای دلخواهترین؟ الله جانم دوست داری چگونه صدایت کنم و چگونه بخوانمت؟ خدا ! چگونه گوش کنمت و بشنومت و بنیوشمت؟ خدا ! چگونه ببینمت و نگاهت کنم و مشاهده ات کنم و دیدارت کنم؟ خدا ! چگونه حست کنم و لمست کنم و در آغوشت گیرم؟ خدا ! چگونه بخورم بنوشم و بیاشاممت خدا؟ چگونه ببویم و استشمامت کنم؟ خدا ! چگونهات باشم خدا؟ به خدا که دوست دارم از بندهات راضی باشی خدا ! یا سریع الرضا ! ای رضا ترین و راضی ترین ! خدایا بکدامین نامت بخوانم که دوستترم بداری؟ خدایا تو را به عظیمترین نامهایت و به اسم اعظم ات میخوانم ! خدایا تو را به آن نامهایی که مقربینت و اولیائت میخوانند میخوانم ! خدا جان تو را به اسمائی که پیامبران و رسولان و امامانت میخوانند میخوانم ! خدا جانم تو را به نامی که خودت خود را بدان میخوانی میخوانم ! و خدا جانم بدان نام قسمت میدهم و استدعا میکنم که بود و نبود مرا در خودت محو کنی ! خدا جانم خود فرمودهای که : «ادعونی استجب لکم» ! خود خواندیام و خواستی که اینچنین بخوانمت و اینچنین بخواهمت ! خدایا ! خودت خواستهای ! پس تو را به خواسته خودت قسم یا الله ! مرا در بود خودت نابود کن ! مرا در خودت بمیران ! شـیـریـن ز کـَرَم بکـُش تو فرهـــاد مرا از ریشــــــه بکن به تیشــه بنیاد مرا یک حرف ز شرک در وجودم جاریست این بـودِ مـــــرا بگیـــر و الحـــاد مرا الله خدا هو حی خدای عزیزم! الهی! چون آنچه در آسمانها و زمین است مال توست، لاجرم من هم مال تو هستم! خدایا من مال تو هستم و برای تو هستم! و بندهی ویژهی تو هستم! خدایا بندهی خاص و مخصوص تو ام! خدا مال من است و من مال خدا هستم! خدایا قند دلم آب شد! الله خدای مهربانم! چون تو از من به من نزدیکتری، لاجرم بخشش و کرم تو از اعمالم به من نزدیکتر است! من به بخشش و مهربانی تو سخت ایمان دارم و نزدیکم! خدایا چقدر مسرورم کردهای! چقدر نابم و شرابم و عطشناکم! خدایا فرمودهای که بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را! خدایا از تو خواستهام که عاشقترین عاشق تو باشم و نابترین عشق تو باشم! لاجرم عاشقترین عاشق تو هستم! و نابترین عشق تو ام! خدایا من عشق تو هستم! و خدایا تو عشق منی! دارم عشق میکنم! میدانم که سوخت و سوز دارد و دیر و زود ندارد! خواستهام و تو اجابت کردهای حتی پیش از خواستنم و خود خواستی که چنین بخواهم تا اجابتم کنی! تو گفتی باش و ناگاه دیدم که هستم! خدایا تمامی سرورانم را -که خود بخواهند- عاشقترین عاشق خود کن! ایمان دارم که تو اجابتمان کردهای! الهی من بنده شرمنده ام الهی امضا نشد پرونده ام الهی ارحمنا یا رب الکریم الهی بنده به سویت آمده گدای خسته به کویت آمده به شوق عفو نیکویت آمده الهی گفتی بیا می خرمت ای بنده کنار کوثر برمت شدم من امشب باقی به حرمت ای بنده پیش خودم می برمت او که جز من کسی را نداره... خدا به بنده گفت : بنده من یازده رکعت نماز شب بخوان بنده به خدا می گه :خدایا آخه من ...خسته ام نمی تونم خدا :عیبی ندارد. دو رکعت نماز «شفع» و یک رکعت نماز «وتر» بخوان بنده : خدایا حال ندارم. برایم مشکله نیمه شب بیدارشم . خدا :بنده من قبل از خواب این سه رکعت رو بخوان بنده : خدایا سه رکعت زیاده خدا: بنده من فقط یک رکعت نماز «وتر» بخوان بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام راه دیگه ای نداره ؟ خدا: بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان فقط بگو یا الله بنده: خدایا من توی رختخوابم.اگر بلند شم خواب از سرم می پره خدا: بنده من همان جا که دراز کشیده ای بگو یا الله بنده: خدایا هوا سرده من نمی تونم دستام رو از زیر پتو بیرون بیارم سردم میشه خدا: پس توی دلت بگو یا الله .ما نماز شب برات حساب می کنیم . *بنده اعتنا نمی کنه ومی خوابه . خدا به ملائکه می گه: ملائکه من ببینید من چقدر ساده گرفتم اما او خوابید...چیزی به اذان صبح نمانده . بنده من رو بیدار کنید .دلم برايش تنگ شده امشب با من حرف نزده ملائکه به خدا می گن: خداوندا او رو بیدار کردیم .اما او باز خوابید . خدا به ملائکه می گه: ملائکه من در گوشش بگید خداوند منتظر توست .شاید بیدار شود ملائکه: پروردگارا بازهم بیدار نمی شه. اذان صبح را می گویند این بار خدا خودش به بنده می گه: بنده ی من هنگام اذان هم بیدار نشدی. نزدیک طلوع خورشیداست بیدار شو وبا من حرف بزن .نگذار نماز صبحت قضا شود . خورشید از مشرق طلوع کرد ملائکه به خدا می گن :خداوندا نميخواهي با او قهر کنی ؟ خداوند به ملائکه می گه: او که جز من کسی را ندارد .شاید توبه کند .... ببین خدا چقدر به ما مشتاقه با اینکه ما به او محتاجیم ..... الهی دانائی ده که در راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم خواجه عبدالله انصاری الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش ، تو توانگری و من درویش خواجه عبدالله انصاری الهی، یکتای بی همتایی ، قیوم توانایی ، بر همه چیز بینایی ، در همه حال توانایی ، از عیب مصفایی ، از شرک مبرایی ، اصل هر دوایی ، داروی دلهایی ، شاهنشاه فرمانفرمایی ، معزّز به تاج کبریایی ، به تو رسد ملک خدایی . الهی ،در جلال رحمانی ، در کمال سبحانی ، نه محتاج زمانی ، نه آرزو مند مکانی ، نه کسی به توماند نه به کسی مانی ، پیداست که در میان جانی ، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی . الهی، هر که ترا شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداخت . آنکس که ترا شناخت جان را چه کند ؟ فرزندو عیال وخانمان را چه کند ؟ دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ؟ الهی ،اگر طاعت بسی ندارم در دو جهان جز تو کسی ندارم . الهی ،دستم گیرکه دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم . الهی ، ای سزای کرم ، ای نوازنده ی عالم ، نه با وصل تو اندوه است و نه با یاد تو غم . الهی ، ادای شکر تو را هیچ زبان نیست ودریای فضل تو را هیچ کران نیست و سر حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست. هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست . یا رب ز ره راست نشانی خواهم از باده ی آب و خاک جانی خواهم از نعمت خود چو بهره مندم کردی در شکر گزاریت زبانی خواهم الهی ، بهشت بی دیدار تو زندان است و زندان بردن نه کار کریمان است . الهی ، اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم ، مطلوب ما برآر که جز وصال تو طلبکار نیستم . روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست از سر کویش اگر سوی بهشتم می برند پای ننهم که در آنجا وعده ی دیدار نیست الهی ، بر هر که داغ محبت خود نهادی ، خرمن وجودش را به باد نیستی در دادی. الهی ، همه آتشها در محبت تو سرد است و همه ی نعمتها بی لطف تو درد است . الهی ، مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان به سوی تو می تازند . کار ایشان تو بساز که دیگران نسازند .ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند . الهی ، محبت تو گلی است محنت و بلا خار آن ، آن کدام دل است که نیست گرفتار آن . الهی ، از هر دو جهان محبت تو گزیدم و جامه ی بلا بریدم و پرده ی عافیت دریدم . یا رب ز شراب عشق سر مستم کن وز عشق خودت نیست کن و هستم کن از هر چه به جز عشق تهی دستم کن یکباره به بند عشق پا بستم کن الهی ، چون در تو نگرم از جمله ی تاجدارانم و تاج بر سر ، و چون در خود نگرم از جمله ی خاکسارانم . الهی ، اگر مستم و اگر دیوانه ام ، از مقیمان این آستانه ام ، آشنایی با خود ده که از کاینات بیگانه ام . الهی ، تا به تو آشنا شدم ، از خلق جدا شدم ، در دو جهان شیدا شدم ، نهان بودم و پیدا شدم . نی از تو حیات جاودان می خواهم نی عیش و تنعم جهان می خواهم نی کام دل و راحت جان می خواهم هر چیز رضای تست آن می خواهم الهی ، بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم ، خواست خواست تو است ، من چه خواهم . گر درد دهد به ما و گر راحت دوست از دوست هر آن چه که آید نیکوست ما را نبود نظر به خوبی و بدی مقصودرضای او و خشنودی اوست الهی ، به روزگار آمدم بنده وار ، با لب پر توبه و زبان پر استغفار ، خواهی به کرم عزیز دار و خواهی خوار که من خجلم و شرمسار و تو خداوندی و صاحب اختیار . الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سو خته ام کن . الهی ، اگر تن مجرم است دل مطیع است و اگر بنده بدکار است کرم تو شفیع است . بادا کرم تو بر همه پاینده احسان تو سوی بندگان آینده بر بنده ی خود گناه را سخت مگیر ای داور بخشنده ی بخشاینده الهی چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت شهید شریعتی الهی هر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند مرا با نخواستن و نداشتن روئین تن کن شهید شریعتی الهی عبدالله را از سه آفت نگاه دار . از وسواس شیطانی ، خواهشهای نفسانی و غرور نادانی خواجه عبدالله انصاری الهی کاشکی عبدالله خاک بودی تا نامش از دفتر وجود پارک بودی . خواجه عبدالله انصاری الهی، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده . علامه حسن زاده آملی الهی ، از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جان شرمنده ام ، حتی ازروی شيطان نيز شرمنده ام ، که همه در کار خود استوارند و اين سست عهد ، ناپايدار. علامه حسن زاده آملی الهی ، هرچه بيشتر دانستم نادانترشدم ، برنادانم بيفزا! علامه حسن زاده آملی الهی ، از کودکان چيزها آموختم، لاجرم کودکی پيش گرفتم. علامه حسن زاده آملی الهی ، در خلقت شيطان که آن همه فوايد و مصالح است، در خلقت ملک چه ها باشد؟ الهی به سوی تو آمدم ، به حق خودت مرا به من برمگردان! الهی، وای برمن اگر دلی از من برنجد! الهی ، در بسته نيست ، ما دست و پا بسته ايم. الهی، دل به جمال مطلق داديم هرچه باداباد. الهی ، بدان برما حق بسياردارند تا چه رسد به خوبان. علامه حسن زاده آملی آن خوان که بَهر پاکان فرمودی ، نصیب من بینوا کو؟ اگر نعمتت جز به طاعت نباشد پس آنرا بیع خوانند ،لطف وعطا کو..؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بها دهی،بَخش من کو.؟ اگر از سگان توام استخوانی و اگراز کسان تو مرحبا کو..؟ یارب بنما مرا رهی سوی نجات.....محتاج تو ام چه در حیات و چه ممات از جرم و گناه من سراسر بگذر........شرمنده مکن مرا به روز عرصات الهی! هر کس بر چیزیست و من ندانم بر چه ام...بیمم آنست که کِی دانسته شود که من کیم؟ الهی!دانی که بی تو هیچکسم..دستم گیر که در تو رِسم..به ظاهر قبول دارم به باطن تسلیـم نه از خصـم بـاک دارم و نه از دشمن بیـم...اگر دل گـوید چرا؟ گـویم سر افکنده ام و گویم که من بنده ام مِهر تو به مُهر خاتم ندهم...............وصلت به دَمِ مسیح مریم ندهم عشقت به هزار باغ خرم ندهم............یکدم غم تو بهر دو عالم ندهم الهی! از آنچه نخواستی چه آید و آنرا که نخواندی کی آید؟...نا کشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست؟...تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنکه بوی گل در کنار است.... الهی! هر که ترا شناسد کار او باریک است و هر که ترا نشناسد راه او تاریک تو را شناختن از تو رستن است..و به تو پیوستن از خود گذشتن است الهی! کار آنکس کند که تواند،عطا آنکس بخشد که دارد.... پس بنده چه تواند و چه دارد؟ الهی! ادای شکر تو را هیچ زبان نیست و دریای فضل تو را هیچ کران نیست... و سرّ حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست... هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست یا رب ز ره راست نشانی خواهم .......وز باده آب و خاک جانی خواهم از نعمت خود چو بهره مندم کردی....... در شکرگزاریت زبانی خواهم الهی! رمضان گذشت و ما نگذشتیم....فطر آمد و ما نیامدیم...آنچه فرمودی تقصیر کردیم و به آنچه باز داشتی رو کردیم با این کردار زشت ، تمنای بهشت...؟ الهی! نه در بندم نه آزادم... از خود رنجور و از تو دلشادم... از زندگانی خود در عذابم...گویی که بر آتش کبابم...نه خورد پیدا نه خوابم... در میان دریا تشنه آبم...از آنکه از خود در حجابم... منتظرم... تا کی رسد جوابم... الهی! سگ را بار است و سنگ را دیدار... گر من ز سگ و سنگ کم آیم عار است...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 12:44  توسط طاهر
|
راههای تقویت فرهنگ قرآن و اهل بیت(ع) در بین جوانان کشور ما از لحاظ جمعیتی در زمره کشورهای جوان محسوب می شود. درحال حاضر قریب باتفاق نسل جوان و نوجوان ما همواره نشان داده است که طالب معنویت بوده و در عرصه های معنوی نیز این واقعیت، خود را به خوبی نشان داده است. آمار افزایش معتکفین در سالهای اخیر نیز گواه این عرض ماست. نگاهی کوتاه به آمار کسانی که در مراسم شورانگیز عزاداریهای امام حسین(ع) شرکت می کنند نیز نشان از حق جویی این نسل دارد. راه اندازی تشکلهای مذهبی خودجوش مانند آنچه که به نام هیئت های کودکان، نوجوانان و جوانان در خیابانها از دو یا سه روز به محرم شکل و توسط خود آنان سازماندهی می شود، نشان از گرایش آنان به مباحث دینی دارد. آنان تشنه معنویتند و درپی آن راههایی که خودشان به آن می رسند، به عنوان صراط هدایت برمی گزینند و درپی آن می روند که ما از این عطش باید به عنوان یک فرصت و از آزاد گذاردن آنان در جهت دست یازدیدن به مسیرهای غیر تجربه شده و یا مسیرهایی که شارع بر آن صحه نگذاشته است، باید به عنوان یک آسیب و گاه به عنوان یک تهدید نام ببریم. در این مقاله سعی شده است راههای گسترش فرهنگ قرآن و معنویت در بین جوانان مورد بررسی قرار گیرد. مطلب را باهم ازنظر می گذرانیم: اهمیت نهادینه شدن فرهنگ قرآن امام صادق(ع) فرموده اند: «من قراالقرآن و هو شباب مؤمن اختلط القرآن بلحمه و دمه». آن وجود شریف به خوبی تبیین می فرماید که اگر آموزه های قرآنی (و دینی) در جوانی در ذات و گوهر وجودی جوان قرار گیرد، آنگونه نهادینه و تثبیت می شود که در گوشت و خون جوان آمیخته می گردد؛ آمیختگی که به دنبال آن، ثبات در دین و پایداری در ایمان را بدنبال دارد. بنابراین اگر جامعه ما حساسیت این مقطع سنی را درک کند، از این فرصت به عنوان یک فرصت طلایی در بهره گیری از آن، همت ویژه ای را بکار خواهد بست. هرچند قبل از انقلاب، برادران روحانی و مبلغین دینی درپی چند جوان می گشتند تا مفاهیم دینی را به آنان بگویند اما در نظامی که ارکان مدیریتی آن به دست مؤمنین است، باید راههای ارتقای معنویت در بین جوانان شناسایی و بهترین مسیر برای جذب آنان برگزیده شود. تذکر این نکته را هم لازم می دانم و آن اینکه ما وقتی می خواهیم به این مبحث بپردازیم، حتماً نباید بدنبال دست یافتن به مسیرهای جدید باشیم که این خود البته مطلوب است اما بنظر می رسد، کنکاش در مسیرهای تخریب شده و بازخوانی و ترمیم مسیرهای تخریب شده می تواند ما را به نتایج مطلوبی در کوتاه مدت برساند.
1- کانون خانواده: نقش خانواده در تربیت دینی و افزایش معرفت و انس آنان با قرآن و هدایت بر کسی پوشیده نیست، در اینجا چند آموزه قرآنی ضروری به نظر می رسد: پیامبراکرم(ص) وقتی از جانب حق تعالی، مأمور تبلیغ دین می شود، به امر خداوند قبل از پرداختن به جامعه؛ مأمور تبلیغ دین در خانه می شود. آیه «وانذر عشیرتک الآقربین» یا در آیه 132 سوره طه و آیه 55 سوره مریم به پیامبراکرم(ص) خطاب می شود: خانواده ات را به نماز امر کن «و أمر اهلک بالصلوه » و یا در آیه 6 سوره مبارکه تحریم می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم ناراً». بنابراین اگر بخواهیم با آموزه های قرآنی، راههای گسترش قرآن و سیره اهل بیت را در بین جوانان بررسی کنیم، باید خانواده ها را بر این مهم، حساس، ترغیب و تشویق کنیم (هرچند که پدران و مادران، خود کاستیهایی دارند که ما باید بر اصلاح آنهم هم فکر کنیم.) این مطلب را با آماری از تحقیقی که در یک جامعه آماری به روش تصادفی از میان دانش آموزان اول تا سوم راهنمایی و به نسبت مساوی دختر و پسر (از هر جنس 150نفر) انجام شده، به این واقعیت تأکید کنم که در این تحقیق 33% دانش آموزان، تربیت صحیح دینی را از مسیر خانواده می دانند و بر آن تأکید نموده اند. (کیهان، 18/12/84) چند پیشنهاد کاربردی: 1-اعضای خانواده هر شب به مدت 10دقیقه در کنار یکدیگر، نصف صفحه از قرآن را باهم تلاوت کنند. -2خانواده هایی که خودشان از نعمت تلاوت صحیح کلام خداوند محرومند، با بهره گیری از نوارهای صوتی و تصویری، قاری را در آیات تلاوت شده همراهی کنند. 3- هر شب، یک واژه از کلمات قرآنی را باهم یاد بگیرند. البته ترجیحاً ابتدا از واژگان پرکاربرد استفاده شود تا سهل و آسان بودن مسیر فهم قرآن بر همه اعضای خانواده بخوبی روشن و ملموس شود. -4والدین برای کودکان خویش که قرآن را حفظ می کنند، جوائزی درنظر گیرند و مطمئن باشند که هر میزان روی حفظ آیات هزینه کنند، سرمایه گذاری آنان محسوب خواهد شد که بزودی بهره معنوی و مادی آن را بصورت مضاعف برداشت خواهند نمود. 5- هر دو هفته، باهم یک حدیث را حفظ کنند. احادیث را بصورت کوتاه و کاربردی برگزینند و برای حفظ حدیث هم بهتر است از راهنمایی روحانیون محترم مشورت گیرند. 6- اطاق خواب کودکان و نوجوانان را فرمایش معصومین(ع) (در طول زمان حفظ) روی مقوای بزرگ و زیبا نوشته تا در تیررس دید آنان بطور مدام قرار گیرد. 7- پدران و مادرانی که اهل مطالعه هستند، فقط یک صفحه نسبت به یکی از امامان معصوم(ع) را برای کودکان و نوجوانان خویش بازخوانی کنند. 8- و والدینی که از نعمت سواد یا مطالعه کم بهره اند از کودکان خویش بخواهند یک صفحه از قصه های قرآنی را باهم بخوانند. 2- رسانه ملی: واقعیت جهان امروز نشان می دهد با گسترش سیستم های صوتی تصویری، خصوصاً تلویزیون، کودکان بخشی از برنامه و وقت خویش را به برنامه های تلویزیونی اختصاص می دهند. براساس یک تحقیق در کشورهایی همچون آمریکا، روزانه بطور متوسط 200دقیقه از وقت کودکان خود را در پای سیستم های صوتی تصویری سپری می کنند که سهم تلویزیون در مجموعه ابزارهای این بخش، از وضعیت بالایی برخوردار است. در کشور ما، کودک، نوجوان و جوان، حداقل روزی یکساعت از وقت خویش را در پای تلویزیون (رسانه ملی) سپری می کنند. اگر با نگاه دینی به برنامه های صداوسیما نگاه کنیم، تأثیرگذاری دینی این برنامه ها تقریباً کمتر از 10% می باشد. من چندین برنامه کودک را که یکی از شبکه های عربستان پخش می کرد، بررسی و ضبط کردم و برای تعدادی از مسئولین نظام ارسال نمودم. در این برنامه ها، کودک را به دو امر خطیر توجه می داد، یک قرآن و دوم نماز، اما واقعیت این است که ما با تکنیکهای هنری، کودک خود را به پای رسانه ملی کشانده و میخکوب هم کرده ایم اما در انتقال مفاهیم ارزشی و دینی گام جدی برنداشته ایم. در تحقیقی که قبلا به آن اشاره گردید، 31% دانش آموزان اعلام کرده اند رسانه ملی می تواند بالاترین اثر را در یادگیری و درک مفاهیم دینی داشته باشد. پیداست صدا و سیما پس از خانواده، نقش بسیار بالایی در این مورد دارد و در فرآیند ابزارهای تربیت امروز، نقش مدارس را به مراحل بعدی تنزیل داده و خود به مرحله دوم صعود کرده، لذا می توان از ابزار ملی در پرورش فرزندان قرآنی و ولائی بخوبی بهره برد. چند راه کار اجرائی: 1- کارگردانان دین مدار جهت سرمایه گذاری در این بخش شناسائی، تشویق و دعوت شوند. 2- توسط سازمانهای مرتبط با کودک و نوجوان، برنامه های زیبا و کوتاه و یا سریالهایی با محتوای قرآنی و اهل بیت(ع) طراحی و اجرا شود. 3- از نوجوانان بخواهیم با ساخت فیلمهای پیام دار یک، دو دقیقه ای با مفاهیم دینی در ساخت و برنامه های موردنیاز جوانان مشارکت جویند. 4- برنامه های کودک کشورهای اسلامی را رصد و بهترین های آن را که با فرهنگ قرآنی و شیعه ما سازگاری دارد را پخش نمائیم. (و این را بر کارتنهای غربی بی محتوا ترجیح دهیم) 5- در کنار برنامه های مثبت و پیام دار، بتدریج کودکان را از دیدن برنامه هایی که با هویت و فرهنگ دینی ناسازگاری دارد، پرهیز دهیم. 6-با تبیین آموزه های دینی آنان را به نقد برنامه های کم محتوی وادار و بتدریج، ذهن آنان را متوجه ضرر و زیانها و آفتها و عواقب دیدن برنامه های غیرمفید نمائیم. همسالان: هنگامی که در تاریخ می خوانیم کودکی بر پرتگاه بامی قرار گرفته بود و همه نگران سقوط کودک بودند و هیچکس هم یارای جلو رفتن را نداشت. (چرا که کودک با دیدن بزرگترها، با وجد و یا با ترس ممکن بود حرکتی به جلو داشته و حرکت او منجر به سقوط گردد.) از مولایمان علی(ع) استمداد و راهنمایی طلبیدند. آن حضرت فرمان داد کودکی همسان و همسال کودک را نزدیک او قرار دهند و کودک در شرف سقوط با دیدن همسال خویش متوجه او گردید و بسویش جلب و ماجرا و مشکل حل گردید. در همان تحقیقی که در بخش قبلی به آن اشاره کردم نیز آمار همان جامعه آماری نشان می دهد که جوانان و نوجوانان از همسالان خویش در تربیت و اصلاح دینی اثرپذیر بوده اند. دغدغه خانواده های متدین از اینکه فرزندشان با چه کسی معاشرت دارد و فرزندان خویش را در این موضوع بطور مرتبط و پیوسته مورد سؤال می دهند نیز نشان از اهمیت آن است. راهکارهای پیشنهادی: 1- در جزوه های تربیتی، موضوع دوست یابی صحیح و آثار و عواقب و آثار ناشی از آن بیان گردد. 2- در همین رابطه، نمونه ای از کسانی که با دوستان خوب، رمز موفقیت و ترقی علمی، اخلاقی و دینی را طی کرده اند، بعنوان مصادیق روشن آورده شود. 3- همینطور مصادیقی از کسانی که در خانواده موفق متولد شده اند اما دوستان ناباب، مسیر زندگی آنان را عوض و به تعبیر دینی، راه ضلالت و گمراهی را جایگزین صراط مستقیم انتخاب کرده اند، بیان شود. 4- در سیستم مساجد و مدارس و بسیج، جوانان موفق و در صراط مستقیم قرار گرفته، شناسایی و بوسیله آن ها راههای جذب همسالان بیان گردد. 5- همسالانی که با شیوه های مناسب جذب و در مسیر دین قرار می گیرند، توسط مساجد و مدارس و بسیج تشویق گردند. 6- مباحث دینی با بیانی شیوا از زبان همسالان بیان گردد. بنابراین لازم است تشکلهای خاص شکل گیرد. 7-در کانونهای اصلاح و تربیت حتماً جوانان موفق (که اثرگذار باشند) در جلساتی، به ارشاد دینی جوانان بپردازند. 8- الگوسازی و الگوپروری را در جامعه رایج نموده و توجه هر قشر را با هر سن و سال، به الگوهای موفق همسال خویش معطوف نمائیم. 9-با برنامه سازی، از الگوهای موفق بخواهیم همسالان خویش را در دست یابی به موفقیت های دینی، اخلاقی و علمی، راهنمایی و راز و رمز این موفقیت را به زبان آنان بیان کنند. 10- شکل گیری هدفمند و هدایت شده سازمانهای دولتی (NGO)توسط جوانان ونوجوانان راتعقیب نمائیم. 11 -خداوند تبارک و تعالی وقتی می خواهد شیوه بیان تبلیغ اسلام را به پیامبر اکرم(ص) بیان فرماید، در آیه15 سوره مبارکه آل عمران دستور می دهد که: «ای پیامبر، اگر روحیه خشن و تندی داشته باشی، حتماً از گرد تو پراکنده (دور) می شدند). بنابراین مهمترین تأکید در این بخش باید تبیین مفاهیم قرآن و عترت به زبان لین و دلنشین باشد، لذا شیوه بیان مفاهیم دینی و قرآنی به زبان مذکور بایستی تدوین و به مجریان ذی ربط منتقل گردد. 4- مدارس و دانشگاه ها (مراکز آموزشی): تقریبا 12سال از زندگی یک فرد ایرانی (دختر و پسر) تا مقطع دبیرستان و پیش دانشگاهی در محیط مدرسه سپری می شود. یعنی با شاخص متوسط عمر یک ایرانی (65 سال) ]یعنی 18% عمر مفید[. نگاهی کوتاه به فرآیندهای آموزش در موضوع آموزه های دینی در مدارس و شیوه های انتقال آن (صرف نظر از تعداد محدودی از مدارس) نشان می دهد که ما در این مبحث کمترین توجه را به مدارس داشته ایم و اگر هم اقداماتی انجام داده ایم، کافی و پاسخگو و انسان ساز نبوده است. امروز چه کسی می تواند ادعا کند اگر آثار و آموزشهای خانوادگی، فردی، محیطی و... که در خارج از مدرسه به جوان و نوجوان منتقل می شود را حذف و چشم امید به 12سال تلاش مربیان قرآنی، دینی و تربیتی مدارس داشته باشیم می توان ادعا نمود که جوان فارغ التحصیل از پیش دانشگاهی ما، جوانی مؤمن محصول آن خواهد بود؟ دغدغه هایی که رهبر انقلاب اسلامی از نظام آموزش و پرورش دارند، همان دغدغه ایست که متدین از آنچه قرار بود در نظام آموزش و پرورش اتفاق بیافتد (ولی حاصل نشده) می باشد. من به چند مورد از دغدغه های معظم له اشاره می کنم: به قرآن بها داده شود. این موضوع در مدارس ابتدایی از اهمیت بیشتری برخوردار است؛ هم در قرائت و هم در حفظ کردن، آمادگی بیشتر است. اگر بتوانید به این امر اهتمام کنید و صدقه جاریه ای را از خود به یادگار بگذارید، به توفیق بسیار بزرگی دست یافته اید. وقتی در کشوری بیست میلیون جوان از زن و مرد هست، جا دارد در میان آنها دو سه میلیون اقلا تالی قرآن با آداب و شرایط باشند، یک میلیون اقلا از این جوانها حافظ کلام خدا باشند. توجه به آموزش عربی در مدارس نه با هدف درک مفاهیم پیچیده حوزه ای و نه بمنظور مکالمه، بلکه به نحوی که پس از مدتی آموزش، دانش آموزان بتوانند معانی نماز، دعای کمیل، مکارم اخلاق و... را بفهمند و با مناجات و نحوه سخن گفتن و راز و نیاز با خدا آشنا شوند. احیاء کنید مسائل پرورشی و ارزشی را در مدارس. مدتهاست د رمدارس، مسائل ارزشی خشکیده و به آن کم توجهی شده. برای رشد دیانت و احیای مسائل ارزشی و عبادی و فرهنگی مدارس اهتمام شود. (شرفیایی وزیر و مسئولین آموزش و پرورش، 3/6/76) نسلی که رژیم فاسد، مفسد ظالم و بشدت پلید گذشته را ندیده، نسلی که مقدمات انقلاب را ندیده، نسلی که کتک خوردنها را در دوران غربت ندیده، نسلی که محنت جنگ را با گوشت و پوست خودش لمس نکرده، نو به نو زیر دست شما معلمان می آید. شما می خواهید از این نسل، انسانهایی بسازید که انقلاب را حفظ کنند. (شرفیایی وزیر و مسئولین آموزش و پرورش، 12/2/69) 1- معناي لغوي انس و كاربرد انس با قرآن در روايات «الانس الانسان بالشيء إذا لم يستوحش منه» انس در لغت معنايي مقابل وحشت دارد.(ابن فارس ،1418ق ،ج1 ص 76) انس انسان به چيزي بدين معناست که از آن چيز وحشت و اضطرابي ندارد و همراه با آن به آرامش مي رسد.(لويس معلوف ،1366 ،ص19) اين معنا ، در بسياري از روايات آمده است که به تلاوت قرآن مجيد و انس با قرآن دستور داده اند که برخي از آنها کلام هاي نوراني چنين است: • امام علي(ع): «هر کس به تلاوت قرآن انس گيرد جدايي از برادران ايماني و دوستان، او را دلتنگ نسازد.»(آمدي ،بي تا ، ص 112) • امام سجاد(ع): «اگر همه انسان هايي که بين مشرق و مغرب اند بميرند چون قرآن با من باشد اضطراب و وحشتي نخواهم داشت.»(مجلسي ، ج46 ص 107) • امام علي(ع): «اگر به دنبال مونسي مي گرديد قرآن برايتان کافي است.»(جامع الاخبار محمد بن محمد الشعيري ، ص 511 ح 1431) • امام صادق(ع): «به دنبال مونسي بودم که در پناه آن، آرامشي پيدا کنم آن را در قرائت قرآن يافتم.»(محدث نوري ، مستدرك الوسائل ، ج12 ص 174) • امام علي(ع): «هر کس که قرآن را قرائت کند گويا نبوت در جان او قرار داده شده است گر چه بر او وحياي نمي شود.»(جامع الاحاديث الشيعه ، ج15 ص 15) • قرآن مجيد: «تا آنجا که برايتان ميسر است قرآن بخوانيد.»(مزمل / 20) • قرآن مجيد: «اين کتابي است پربرکت که بر تو نازل کرديم تا در آيات آن تدبر کنند و خردمندان متذکر شوند.»(ص / 29) • امام علي(ع): «تفقهوا في القرآن فإنّه ربيع القلوب؛ در قرآن انديشه کنيد زيرا آن بهار دلهاست.»(نهج البلاغه ، صبحي صالح ، خ 110 ص 164) • امام علي(ع) در وصف پرهيزگاران: «چون شب شود (براي نماز) بر پا ايستاده آيات قرآن را با تأمل و انديشه مي خوانند و با خواندن و تدبر در آن خود را اندوهگين مي سازند و به وسيله آن به درمان درد خويش کوشش دارند (از خواندن و عمل به قرآن چاره رهايي از عذاب و سختي رستخيز را مي جويند) پس هرگاه به آيه برخورند که به شوق آورده و اميدواري در آن است (پاداش نيکوکاري را بيان مي کند) به آن طمع مي نمايند و با شوق به آن نظر مي کنند مانند آن که پاداشي که آيه از آن خبر مي دهد در برابر چشم ايشان است و آن را مي بينند و هرگاه به آيه اي برخورند که در آن ترس و بيم است (از کيفر بدکاري سخن مي گويد) گوش دلشان را به آن مي گشايند چنانکه گويا شيون و فرياد اهل دوزخ در بيخ گوش هايشان است ... .»(همان/خ 193) • دستور پيامبراکرم(ص)به ابوذر:«به تلاوت قران روي آوروخدارا بسيار ياد کن زيرا تلاوت قرآن عامل ياد تو در ملکوت و مايه نوراني شدن تودر زمين است.»(جامع الاحاديث الشيعه ، ج15 ص 19) • پيامبراکرم(ص):«اگر درخانه اي قرآن تلاوت شود نور به جاي ظلمت مي نشيندوخير زياد مي شود و توسعه براي اهل خانه حاصل مي شودو همانگونه که ستاره هاي آسمان، زمين را روشن مي کنند خانه اي که در آن قرآن تلاوت مي شود براي اهل آسمان نوراني جلوه مي کند.»(كليني ، ج6 ص 416) • امام صادق(ع): «اگر کسي حرفي از کتاب خدا را فقط گوش کند و تلاوت هم نکند خداوند برايش حسنه مي نويسد و گناهي از او محو نموده، درجه اش را بالا مي برد.»(همان ج6 ص 422) و نيز بسياري از روايات ديگر به انس با ظاهر و باطن قرآن دستور داده اند که کتاب هاي حديثي آنها را با سند نقل کرده اند. 2- موانع انس با قرآن الف- موانع انس با قرآن براي جوانان يکي از مهمترين مباحثي که عالمان اخلاق بدان بسيار تأکيد کرده اند ومراقبت در آن را تذکر داده اند از ميان برداشتن حجاب هاي نوراني و ظلماني در راه رسيدن به کمال حقيقي است پيراستگي نفس و زدودن زنگارها و غبارها از ساحت جان، نخستين شرط از شروط خودسازي است نمي توان با آلودگي هاي ويرانگر روح و روان، جلوه کمالات شد و عارفان نيز براي سالکان الي الله شرط طهارت تخليه از همه بدي ها و زشتي ها و پليدي ها در اعمال و گفتار و انديشه را لازم دانسته اند و آن گونه که گفته آمد «لا يمسه إلا المطهرون» پاکيزگان از هر بدي، بدان حريم بار مي يابند و آنان که حجاب ها بر خود تنيده اند از ديدن حقيقت محروم اند. حجاب چهره جان مي شود غبار تنم وشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم(حافظ) الف-2-1- خودبيني يكي از موانع انس با قرآن، كه عالمان ديني به جوانان و مومنان هشدار مي دهند حجاب خود بيني است كه آن را يکي از دام هاي هولناک در مسير سلوک مي شمارند: «از حجاب هاي بزرگ، حجاب خودبيني است که شخص متعلم خود را به واسطه اين حجاب مستغني ببيند ... و اين از شاهکارهاي مهم شيطان است که هميشه کمالات موهومه را بر انسان جلوه دهد و انسان را به آن چه که دارد راضي و قانع کند و ماوراي آنچه که پيش اوست هر چيز را از چشم او ساقط کند ... .»(امام خميني ، آداب الصلوه ص 196) و مولوي هم مي گويد: پند من بشنو که تن بند قوي است کهنه بيرون کن گرت ميل نوي است لب ببند و کف پُر زر برگشا بخل تن بگذار پيش آور سخا ترک شهوت ها و لذت ها سخاست هر که در شهوت فرو شد برنخاست بنابراين اگر کسي بخواهد شايسته درگاه خداوند باشد و از فهم حقايق نوراني کلام الهي بهره مند شود بايد بزرگترين و خطرناک ترين حجاب که همان حجاب خودبيني است را از ميان بردارد. راه توحيد اين جماعت مي روند کز وجود خويش فاني مي شوند پرده تو هستي موهوم توست وصل خواهي، شو فنا از خود نخست)شبستري( امام خميني- ره - مي فرمايند: «مادامي که انسان در حجاب خود هست نمي تواند قرآن را که نور است و به حسب فرمايش خود قرآن نور است نور را کساني که در حجاب هستند پشت حجاب هاي زياد هستند نمي توانند ادراک کنند. گمان مي کنند که مي توانند لکن نمي توانند. تا انسان از ححاب بسيار ظلماني خود خارج نشود تا گرفتار هواهاي نفساني است تا گرفتار خودبيني هاست تا گرفتار چيزهايي است که در باطن نفس خود ايجاد کرده است از ظلماتي که بعض ها فوق بعض است، لياقت پيدا نمي کند انسان،که اين نور الهي در قلب او منعکس بشود،کساني که بخواهند قرآن رابفهمند و محتواي قرآن را . و طوري باشدکه هر چه قرائت کنند بالا بروندوهرچه قرائت کنند به مبدأ اعلي نزديک شوند اين نمي شود إلا اين که حجاب ها برداشته شود.»(امام خميني،صحيفه نور ج14 ص 253) و در شرح گلشن راز نيز چنين آمده است: اين تعيّن شد حجاب روي دوست چونکه برخيزد تعيّن جمله اوست آنچه تو جوياي آني روز و شب در تويي شد او نهان يا للعجب چون دلت صافي شود از غين و رين پردة ما و تو برخيزد ز بين تا تعيّن بر نخيزد از ميان حق نهان است و نخواهد شد عيان (شبستري ص 376) الف-2-2- دنيادوستي دوستي دنيا و غرق شدن در لذت هاي غير معنوي، دل را از توجه و انس با قرآن و برخورداري ازنعمت هاي معنوي و انوار الهي باز مي دارد و تا زماني که انسان مقهور لذت هاي زودگذر دنياست از نور حق بي بهره و محروم است در حالي که اگر محضر قرآن را درک نمايد و انس با حقايق آن را بيابد از همه لذت هاي مادي بريده، به سوي آن کمال حرکت مي کند. امام سجاد(ع) مي فرمايد: «إلهي من ذاٱلذي ذاق حلاوه محبتک فرام منک بدلاً و من ذاٱلذي أنس بقربک فأبتغي عنک حولاً؛ معبودا! کيست که مزه دوستي ات را چشيده از آن بدلي خواهد و کيست به قربت آرميده و از درگاه تو انتقالي جويد و ... .»(شيخ عباس قمي ،1387 ص 210) و امام علي(ع) مي فرمايند: «کما أنَّ الشَّمسَ و اللَّيل لايجتمعان، کذلک حب الله و حب الدنيا لايجتمعان.»(آمدي ، بي تا ، ص 141) و امام سجاد(ع): «و أغرس في أفئدتنا اشجار محبتک و أتمم لنا أنوار معرفتک و أذقنا حلاوة عفوک و لذة مغفرتک و أقرر أعيننا يوم لقائک برؤيتک و أخرج حب الدنيا من قلوبنا کما فعلت بالصالحين من صفوتک و الابرار من خاصتک».( شيخ عباس قمي ، 1387 ، ص 219) «و استغفرک من کل لذة بغير ذکرک و من کل راحة بغير انسک و من کل سرور بغير قربک و من کل شغل بغير طاعتک.»(همان ، 1387 ، ص 216) در اينجا بايستي به دو نکته دقيق و عميق توجه شود اولاً؛ اولا اين که دنيا در معارف الهي به چيزي گفته مي شود که انسان را از ياد خدا غافل کند و منقطع نمايد و اين خود موجب حرمان در حيات اخروي است. ثانياً؛ از روايات ائمه(عليهم السلام) به دست مي آيد که حب الله و حب دنبا قابل جمع نيستند و براي انس با حضرت قرآن، بايد از توجه و دوستي دنيا پرهيز نمود و نمي توان با بال حب دنيا در ملکوت به پرواز درآمد . الف- 2-3- عقايد باطله يکي ديگر از حجاب ها که مانع از رشد و شکوفايي انسان مي شود و انسان را از فهم باطن قرآن باز مي دارد اين است که انسان را در قفس انديشه هاي باطل و فاسد محصور شود و به جاي حضور در محضر قرآن و بهره مندي از انوار تابناک آن، با جهالت و تعصب به مذهب يا مسلک خاص آيات قرآن را حمل بر آراء شخصي يا گروهي خويش نمايد. از آنجا کهبرخي از آيات قرآن مجيد ، محکمات اند و پاره اي متشابهات، برخي بيماردلان آيات متشابه را بر اساس آراء باطل خويش تفسير کردند و هم گمراه شدند و هم گمراه کردند و نيز جمعي بدون انديشه و فهم دقيق به پيروي از آنان برخاستند و متأسفانه آنان که قرآن را وسيله اي براي معيشت خويش قرار داده اند کم نيستند: هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ (آل عمران / 7 ) دکتر ذهبي يکي از مواردي را که بر مفسر واجب مي شمارد تا از آن دوري نمايد تفسير بر مبناي مذهب فاسد است و اين که انسان تلاش کند تا قرآن را بر آراي مذهبي خويش سازگار نمايد حتي اگر به تأويل هاي عجيب تن دهد و به هر روش ممکن که ميسر باشد. «التفسير المقرر للمذهب الفاسد بأن يجعل المذهب اصلاً و التفسير تابعاً فيحتال في التأويل حتي يصرفه إلي عقيدته و يرده إلي مذهبه بأيّ طريق ممکن و إن کان غاية في البعد و الغرابه.»(محمد حسين ذهبي ، ج1ص 237) الف- 2-4- جمود بر اقوال مفسرين يکي از عيوبي که بر بسياري از تفاسير قرآن سايه افکنده، عيب تقليد و پيروي از آراء و انديشه ها و اقوال مفسران گذشته است. برخي از مفسران با انقياد به قول مفسران، بر صحت قول آن تفاسير چنان بسط کلام داده اند که راه سخن جديد و فهم ديگري از قرآن و باطن آن را مي بندند. و حتي اگر مفسري، سخن جديدي از فهم آيات ارائه نمايد به باد اتهام گرفته، وي بدعت گزار در عالم تفسير معرفي مي شود و يا متهم به تخلف از شيوه تفسيري سلف صالح. امام خميني(ره) يکي از حجاب هاي انس با قرآن را چنين بيان مي کنند: «يکي ديگر از حجب که مانع از استفاده از اين صحيفه نورانيه است اعتقاد به آن است که جز آن که مفسرين نوشته يا فهميدهاند کسي را حق استفاده از قرآن شريف نيست و تفکر و تدبر در آيات شريفه را به تفسير به رأي که ممنوع است، اشتباه نموده اند و به واسطه اين رأي فاسد و عقيده باطله، قرآن شريف را از جميع فنون استفاده عاري نموده و آن را به کلي مهجور نموده اند در صورتي که استفادات اخلاقي و ايماني و عرفاني به هيچ وجه مربوط به تفسير نيست تا تفسير به رأي باشد.»(امام خميني ، اداب الصلوه ف ص 199) «از نگاهي ديگر يکي از شاخصه هاي تفاسير عرفاني، ناهماهنگي در تفسير و تأويل آيات قرآني است و اين، ناشي از اختلاف ذوق هاست که در دريافت ها و تعبيرها مؤثر بوده است.»(معرفت ، تفسير و مفسران ، ج2 ص 382) «و ميزان موفقيت در تأويل آيات به مراتب استعداد و قابليت ايشان براي دريافت فيض بستگي دارد برخي نسبتاً و برخي کاملاً موفقند و برخي نيز کاملاً ناموفق و گمراهند.»(همان ، ج2 ص 368) انساني که در محضر قرآن مجيد جهت انس با باطن آن و رهيابي به فهم دقيق و عميق حضور مي يابد بايد از هر نوع پيشداوري و عقايد پيش ساخته بپرهيزد که هر نوع موضع گيري قبلي، خود مانعي بزرگ در راه رسيدن به مقاصد قرآن کريم خواهد شد و نيز از تأويل هاي بي ضابطه و بي قيد نيز بايد پرهيز شود که چه بسيار از تفاسير عرفاني که پاي در بيراهه نهادند و تأويلات عجيب و حتي خلاف محکمات قرآني را بيان کرده اند که پرداختن بدان از حوصله اين نوشتار بيرون است. الف- 2-5- گناهان و معاصي انجام هر گناه عيبي و نقصي بر نفس ايجاد مي نمايد که بدان وسيله تاريکي بر دل راه مي يابد و با اصرار بر گناهان اين تاريکي، بيشتر مي شود که ارتکاب گناهان به تدريج تغييري در حال دروني شخص پديد مي آورد که موجب از دست دادن صفاي باطن و بسياري از امتيازات معنوي مي گردد. به حدي که قلب حساسيت خود را نسبت به درک حقايق از دست مي دهد و همچنين منشاء پيدايش بسياري از گرفتاري ها مي شود تا جايي که در تميز دادن حق از باطل ناتوان مي شود چرا که ادراک حقايق معنوي و انوار الهي نسبت مستقيم با آمادگي قلبي و قابليت آن دارد که اگر دل قابليت خود را از دست دهد ديگر قادر نخواهد بود حقايق معنوي را درک کند. امام خميني(ره) با بيان اين که حجاب گناهان يکي از حجاب هاي بسيار مهم در فهم و درک باطن قرآن و انس با آن است مي فرمايد: «يکي ديگر از حجب که مانع از فهم قرآن شريف و استفاده از معارف و مواعظ اين کتاب آسماني است حجاب معاصي و کدورات حاصله از طغيان و سرکشي نسبت به ساحت قدس پروردگار عالميان است که قلب را حاجب شود از ادراک حقايق، و بايد دانست که از براي هر يک از اعمال صالحه يا سيئه چنانچه در عالم ملکوت صورتي است مناسب با آن در ملکوت نفس نيز صورتي است که بواسطه آن در باطن ملکوت نفس يا نورانيت حاصل شود و قلب مطهر و منور گردد در اين صورت نفس چون آينه صيقل صافي گردد که لايق تجليات غيبه و ظهور حقايق و معارف در آن شود و يا ملکوت نفس ظلماني و پليد شود و در اين صورت قلب چون آينه زنگار زده و چرکين گردد که حصول معارف الهيه و حقايق غيبيه در آن عکس نيفکند و چون قلب در اين صورت کم کم تحت سلطه شيطان واقع شود ... .»(امام خميني ، اداب الصلوه ، ص 201) در عرفان، علم حقيقي نه تنها از عمل جدا نيست بلکه نتيجه و محصول عمل است. چشم پوشي از شهوات و لذات، مبارزه با هواهاي نفساني که در بيان نبوي «جهاد اکبر» ناميده شده است، رهاکردن جاه و مقام، گذشتن از نشان و نام، پرداختن به باطن براي احراز شايستگي، رسيدن و پيوستن به آستان حق و حقيقت «گام هاي اصلي سير و سلوک است».(معرفت ، ج2 ص 351) الف- 2-6- شيطان يکي از موانع رشد حقيقي انسان و وصال وي به حضرت معبود در سلوک إلي الله ورسيدن به باطن قرآن، شيطان رجيم است که خداوند از بني بشر پيمان گرفته تا او را پيروي ننمايند: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْکُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ»(يس/ 60). اين دشمني به حدي است که سوگند ياد کرده تا انسان را براي هميشه گمراه و اغوا کند: « أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْکُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ».(اعراف/ 16) و خداي سبحان مؤمنان را دستور فرموده تا گاه تلاوت آيات از شرّ اين دشمن فريبکار به خدا پناه برند که در محضر خداي سبحان جايي براي شيطان نيست: « فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ.»(نحل/98) مرحوم علامه طباطبايي نيز بدين نکته اشارت کرده اند که: «معنا اين است که وقتي قرآن مي خواني از خداي تعالي بخواه مادامي که مشغول خواندن هستي از اغواي شيطان رجيم پناهت دهد پس استعاذه اي که دراين آيه (98 سوره نحل) بدان امر شده حال و وظيفه قلب و نفس قرآن خوان است او مأمور شده مادامي که مشغول تلاوت است اين حقيقت يعني استعاذه به خدا را در دل خود بيابد نه اين که با زبان بگويد: «أعوذ بالله من الشيطان الرجيم» و اين استعاذه زباني و امثال آن سبب و مقدمه براي ايجاد آن حالت نفساني است نه اين که خودش استعاذه بگويد.»(علامه طباطبايي ، ج12 ص 494) در پناهنده شدن به خداوند سبحان چندين نمونه در قرآن مجيد ذکر شده است که برخي عبارتند از: • « وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطينِ97وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ98»(مومنون / 97-98)؛ «بگو: خدايا! از وسوسه شياطين به تو پناه مي برم و از اينکه شياطين نزد من حاضر شوند و در من تأثير گذارند نيز به تو پناه مي برم.» • « قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ »(فلق / 1) • « قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ»(ناس / 1 ) و اين نشانگر آن است شياطيني که در نظام تکوين وجود دارند و گمراه ساختن انسان ها را هدف گرفته اند حتي در درون دل انسان ها نفوذ مي کنند و ما دستور داده شديم تا به خداوند پناه بريم و در مسير ناهموار زندگي بر او توکل نماييم و حتي در زيباترين عبادتمان -تلاوت قرآن که سخن خداست- باز هم از شر اين دشمن قسم خورده غفلت نکنيم. ب- موانع انس با قرآن براي دانشجويان دانشجويان ، به عنوان جواناني كه پس از دوره اي تلاش و جديت براي ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر تلاش مي كنندواز سويي آشنايي آنان با درس قرآن در دوره هاي قبل ، بيشتر تشريفاتي و حاشيه اي بشمار مي رودوخانواده ها نيز براي ورود فرزندان شان به مراكز دانشگاهي بيشتر سرمايه گذاري مي كنند،با موانع متعددي براي انس با قرآن مواجهند كه به اهم آن موارد به اجمال اشارت مي رود :
ب- 2-1- عدم تسلط كافي به زبان عربي يكي از موارد انس با قرآن انس با ظاهر قرآن است كه در اين امر آشنايي و تسلط به زبان عربي ، بسيار راهگشا و كارساز است . قرار دادن زبان عربي در دروس دانش آموزان ، بدين جهت بوده است كه آنان با زبان قرآن آشنايي بيشتري يابند و فهم آغازيني از تلاوت آيات به دست آورند . اما روش تدريس زبان عربي و قرآن در مدارس ، عمدتا به بي رغبتي دانش آموزان و گريز از اين دروس انجاميده است و هم در امر ايجاد علاقه به اين دروس ، مسئولان آموزش موظف به بازنگري مجددند و هم در امر ايجاد انگيزه و گرايش بايستي راهكار مناسب را تدوين نمايند. عدم تسلط بر مفاهيم آيات باعث سردي و عدم رغبت به تلاوت آيات و هم عدم تدبر در آيات مي انجامد كه يكي از موانع جدي براي انس با قرآن بشمار مي رود . پرسش هاي متعددي كه دانشجويان در زمينه فهم آيات مطرح مي كنند نيز گوياي همين واقعيت است كه آيا مي توان بجاي تلاوت آيات تنها به خواندن ترجمه بسنده كرد ؟ آيا مي توان براي فهم آيات به ترجمه ها مراجعه كرد ؟ ب- 2-2- نبود انگيزه كافي در انس با قرآن يكي ديگر از موانع انس با قرآن ، عدم شناخت عظمت قرآن و كاربردي نبودن آموزه هاي ارائه شده از قرآن در ، مشكلات و مسائل زندگي است . جوانان و دانشجويان ، با توجه به آرمان طلبي و نياز سنجي كه مقتضاي اين دوران است براي اموري كه شناخت دقيقي از كاربرد و راهگشايي آن ندارند تلاش چنداني نمي كنند و چون زمينه هاي بي انگيزگي در جامعه به اندازه كافي وجود دارد ، از اين رو اين مجموعه فراوان ، انگيزه لازم و كافي را براي انس با قرآن ندارند . ب- 2-3- احساس جدايي از فضاي معنوي از موانع جدي براي انس دانشجويان با قرآن ، احساس بيگانگي و جدايي از فضاي معنوي و ديني است . يكي از بزرگترين دستاوردهاي انقلاب اسلامي ، وحدت حوزه و دانشگاه بوده است ، اگر چه در اين راه توفيق چنداني رفيق راه نشد و در ابتداي راه توقف شده است اما اين احساس كه فضاي دانشگاه فضاي علوم زميني و فضاي حوزه ها فضاي علوم آسماني است و بالتبع ، دانشجويان افرادي متفاوت از طلاب علوم ديني اند و فضاي دانشگاه ، گناه آلود ، غربي و دنيايي است باعث ايجاد اين باور شده است كه دانشجويان هم بپذيرند كه تافته اي جدا بافته اند و زمينه لازم براي درك قرآن و انس با آن را ندارند و اين تلقين ناصواب ، خود زمينه اي را براي عدم مراجعه به قرآن ايجاد نموده است. ب- 2-4- عدم دسترسي به اساتيد شايسته حضور الگوهاي شايسته فراروي جوانان در انس آنان با قرآن و معارف ديني بسيار تاثير گذار است و قرآن كريم به عنصر الگوهاي شايسته توجه نموده است ، اما در محيط هاي علمي دانشگاهي ، حضور اساتيد درد آشنا و متخلق به اخلاق اسلامي و آشنا به معارف قرآني بسيار محدود بلكه غير قابل دسترسي است. دانشجوي جوان كه در دستيابي به سعادت و خوشبختي ، به دنبال الگوي شايسته و مناسب و همدل در محيط دانشگاهي مي گردد از رسيدن به چنين الگويي نااميد است و صد البته كه برخي از اساتيد ، آن قدر ساعات حضورشان با كلاس هاي متعدد اشباع شده است كه فرصت كافي براي پاسخ گويي به اندك سئوالات دانشجويان را ندارند ، چه رسد به اين كه راهنمايي لازم را براي درك درست دين و فهم درست قرآن و بالاخره انس با قرآن را ايجاد نمايند ، اگر ادعا نشود كه بسياري از اين اساتيد خود انس كافي با قرآن را ندارند و در اين راه توفيق چنداني نداشته اند. ب- 2-5- تبليغات گسترده دشمنان عليه كارآمدي قرآن اسلام در درازناي تاريخ با مخالفان جدي از يهود و مسيحيت و مكاتب بشري مواجه بوده است و همه تلاش ، آنان بر اين استوار بوده است كه كتاب مقدس مسلمانان را مورد خدشه قرار دهند و در رازگشايي آن از اسرار زندگي ، مانعي پديد آورند . محدود دانستن معارف و مفاهيم قرآن به عنصر زمان و مكان و دخالت فرهنگ زمانه در آموزه هاي قرآني و متعلق دانستن قرآن به عصر نزول و از سويي ديگر ، رواج كتاب هاي متعدد با محتواي غير ديني در جهت رستگاري و كاميابي و سعادت مندي جوانان با عنصر مكاتب بشري و ترجمه هاي زيبا و ادبيات خواندني و سبك و سياق داستاني و نيز حمله به مفاهيم قرآن با آفرينش داستانهاي تخيلي و ادبي ، زمينه هاي عدم انس با قرآن را دامن زده است و موجب گرديده است كه به سرابي در مقابل اقيانوسي از معارف حقه ، بسنده نمايند. و در مشكلات فراوان در آرامش يابي و فرار از تنهايي ، به نسخه هاي غير ديني و بعضا غير مطمئن روي آورند و آن را براي درمان درد خويش مناسب دانند. ب- 2-6- گناه آلود بودن محيط وجود ذهنيتي كه مي توان در دانشگاه ها ، هر كاري را انجام داد و محيطي آرام و دور از هر فشاري در رابطه با روابط ميان پسران و دختران است و آنچه را كه در بيرون از فضاي دانشگاهي جرم روشن قلمداد مي شود در درون جامعه دانشگاهي ، امري پسنديده ، عادي ، علمي و به روز بودن بشمار مي رود و عدم پرواي از افتادن به دام شيطان ، خود دامي بزرگ است كه فرا روي جوانان دانشجو نهاده شده است و اين موجب شده است تا انس با قرآن كمتر رواج يابد و اگر حتي كسي بخواهد بدان دامن زند از اقبال كمتري برخوردار گردد. حضور پر احتشام آموزه هاي مكاتب بشري در دروس علوم انساني و عدم ارائه معارف غني قرآن به زبان امروز دانشگاه ها و عدم ممانعت از ترويج فرهنگ گناهكاري ، كه از طهارت درون مي كاهد و بر زشتي هاي دروني مي افزايد انس با قرآن را بر اين قشر گسترده ، ناممكن كرده است. ب- 2-7- عدم ارائه راهكار دقيق و مبتني بر احساس خوشبختي از قرآن يكي ديگر از موانع انس با قرآن در ميان نسل جوان و به ويژه دانشجويان ، عدم ارائه رهكار جديد و مبتني بر قرآن براي احساس خوشبختي است. امروزه دغدغه رسيدن به خوشبختي ، در ميان جوانان ، با توجه به افزايش فشارهاي اقتصادي و ارائه عرفان هاي كاذب برآمده از فرهنگ هاي شرقي و غربي و رواج آرامش هاي حاصل از ورزش هاي يوگا و مديتيشن و...، لزوم ارائه راهكاري جديد برآمده از روح دين را دو صد چندان نموده است . عالمان ديني و انديشمندان مسلمان با طرحي جديد از انديشه ديني مرتبط با مباحث تربيتي ، بايستي به سئوالات و شبهات پاسخ دهند و تصويري از احساس آرامش ، لذت مندي و رضايتمندي در ميان جوانان و دانشجويان پديد آورند. 3- راهكار هاي تقويت انس با قرآن اقبال دانشجويان و انديشمندان در عصر حاضر، به آموزه هاي قرآن و به كارگيري آن در زندگي ، بسيار رونق داشته است كه در اين راه زحمات بسيار انديشمندان اسلامي قابل تقدير است اما آن گونه اي كه شايسته بود از محضر نوراني قرآن در حوزه هاي علميه و دانشگاه ها بهره گرفته نشده است. اين نوشتار بر آن است تا راهكار هاي عملي براي برخورداري هر چه بيشتر از قرآن را در زندگي جوانان دانشجو ارائه نمايد و در اين نگارش بر گرايش و گروش ، بينش و نگرش و نيز روش و منش تأكيد فراوان دارد. 1- گرايش و گروش (دل) 2- بينش و نگرش (عقل) 3- روش و منش 3-1 – حوزه گرايش و گروش (دل) قلب جوانان ، قلبي آماده براي برخورداري از نورانيت قرآن است و در طول تاريخ جوانان و در عصر حاضر دانشجويان از مولفه هاي تاثير گذار در حركت ها و جنبش هاي اجتماعي بوده است . تأكيد امام خميني بر اين تأثير كه « دانشگاه مبدأ همه تحولات است » ( ) تأكيدي بجا و هوشمندانه و دقيق بوده است . پس بايسته بهره مندي از اين تحولات ، تأثير گذاري بر قلب و روح جوانان دانشجو در مسير ارزش هاي ديني و معنوي است و قرآن در رأس اين ارزش ها قرار دارد. در اين راه مواردي به اجمال اشارت مي رود: 3-1-1 – برگزاري جلسات قرآني آمار ها نشان از آن دارد كه دانشجويان دانشگاه ها نسبت به مسائل ديني حساسيت بالايي دارند و نگرش آنان نسبت به واجبات ديني چون نماز روشن است و بالاي 92درصد از آنان در بجا آوردن نماز مقيدند . آمار و نظرسنجي نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها نيز همين ميزان را نشان مي دهد در حالي كه اين آمار ها از دانشگاه هاي دولتي اعم از آموزش عالي و بهداشت و آموزش پزشكي ، دانشگاه هاي آزاد و موسسات آموزشي غير انتفاعي از شهر هاي بزرگ را نشان مي دهد . اين آمار معنا دار و هماهنگ نشان آن است كه دانشجويان نسبت به مفاهيم ديني پاي بندي معنا داري دارند اما نمي توان بر اساس اين آمار اميد وار بود كه اين درصد بالا از دانشجويان ، انس با قرآن دارند و مقيدند روزانه آياتي از قرآن را از رو بخوانند و يا به تفاسير مراجعه نمايند و يا از جلسات قرآني بهره مند باشند . اگر چه نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها تلاش دارد تا جلسات تفسير را در ميان دانشجويان به گونه اي راه اندازي و رهبري نمايد اما اين نهال روز هاي آغازين حيات خود را تجربه مي كند و نيازمند برنامه ريزي ، حمايت بيشتر ، معرفي اساتيد آگاه و دلسوز و نيز مديريتي آشنا به محيط هاي دانشجويي و استمرار در برنامه ها دارد كه اميد است با نشاط و مداوم به حركت خود با انرژي و شتاب بيشتر ادامه دهد. نشست هاي قرآني با محوريت تلاوت آيات با صوتي خوش و ارائه مفاهيم دقيق و مناسب دانشجويان ، يكي از راهكارهاي گروش جوانان به قرآن است . در اين نشست ها دانشجويان با زيبايي هاي ظاهري و معارف قرآن آشنا مي شوند . شايد اين جلسات در سيراب نمودن روح تشنه دانشجويان ، موفق نباشد اما يكي از راه هاي انس با قرآن حضور در اين محافل نوراني است و موسسات آموزش عالي و دانشگاه ها مي توانند با دعوت از قاريان برجسته كشوري و بين المللي و نيز حافظان قرآن ، زمينه آشنايي بيشتر را فراهم آورند. اين راهكار با اخلاص قاريان و بانيان جلسات مي تواند رونق بيشتري يابد. 3-1-2- برگزاري مسابقات منظم قرآن در دانشگاه ها يكي از تأثير گذار ترين عنصر در ميان جوانان در ترغيب به انس بيشتر با قرآن ، برگزاري منظم مسابقات قرآن در ميان دانشجويان مي باشد .شايد برگزاري مسابقات قرآن در دانشگاه ها هر ساله ، انجام شود و هزينه انساني و مالي خاصي را نيز در پي داشته باشد، اما متأسفانه بايد گفت اين مسابقات نه نظم و برنامه خاصي دارد و نه اهداف و دورنماي خاصي را تعقيب مي كند و نه متولي مشخص و مسئوليت پذيري دارد. شايد دانشگاهيان محترم توجه داشته باشند كه مسابقات ورزشي دانشجويان با چه اهميت و شكوهي از رسانه هاي ملي پخش مي شود و مسئولان عالي رتبه در آغاز و انجام آن حضورمي يابند اما دريغ از برگزاري مسابقات در فضايي با شكوه و از سر اقبال و لطف. دانشجويي كه در مسابقات قرآن برگزيده مي شود نه در دانشگاه و نه در فضايي ديگر مورد تشويق قرار نمي گيرد و سرانه هزينه برگزاري مسابقات خود گوياي ارزش و اهميت آن است. برگزاري مسابقات بدون هماهنگي و برنامه ريزي و نتيجه گيري و بعضا با هدف ارائه گزارش نمي تواند موجب ايجاد گرايش و انس با قرآن گردد.اين مسابقات ، نه دانشجوي مأنوس با قرآن را را پرورش مي دهد و نه چنين دانشجويي را كشف مي كند و نه انگيزه اي براي شركت در آن براي دانشجويان مي توان يافت. با چنين فضايي نمي توان مدعي بود كه انس با قرآن در ميان دانشجويان را تقويت كرده ايم و يا دانشجوي قرآني پرورش داده ايم يعني كسي كه برنامه معنوي زندگي اش بر اساس قرآن تدوين شده است. 3-1-3- فعال نمودن كانون هاي قرآن مسئوليت دادن دانشجويان در امور فرهنگي ، موجب رشد فضاي فرهنگي مي شود اما بايد به خاطر داشت كه رهبري فرهنگي را نبايد به دست دانشجويان سپرد.مشكلي كه امروزه در مجموعه هاي فرهنگي مي توان مشاهده كرد اين است كه ميان رهبري فرهنگي و همراهي فرهنگي تفاوت و فاصله اي ايجاد نشده است ، رهبري فرهنگي را بايد مجموعه اي توانا و برخوردار از كارشناساني موفق و باتجربه بر عهده داشته باشند تا از بازوان قرآني خود در كانون هاي قرآني در دانشگاه ها براي رسيدن به آرمانها و اهداف دراز مدت بهره گيرند.اما در اين راه بايد با مجموعه هاي زير دست با مدارا و همراهي براي رسيدن به نقطه مطلوب حركت نمايند . آشفتگي در مديريت كانون هاي قرآن در دانشگاه ها و نيز بي برنامه بودن آنها در اغلب اوقات و نيز عدم تبليغ شايسته ، عدم انس با قرآن را موجب مي گردد ، اما حقيقت آن است كه اگر تبليغ مناسب از سوي دست اندركاران و برنامه ريزي دقيق صورت پذيرد ، مي تواند به انس بيشتر با قرآن منجر شود. در اين جا اين نكته هم قابل ذكر است كه تعدد مسئوليت ها براي دست اندركاران و متوليان خود مانع بزرگي بر سر راه برنامه ريزي جهت انس بيشتر با قرآن براي دانشجويان است. كانون هاي قرآن در راه ترويج و نشر فرهنگ قرآني و تقويت انس با قرآن در ميان دانشجويان عزيز بسيار موفق باشند ، اين مجموعه با ساماندهي درست مي تواند در راستاي ايجاد گروه هاي حفظ قرآن ، تفسير و نوشتن مقالات قرآني انگيزه لازم را ايجاد نمايد و با برنامه هاي متنوع دانشجويي مانند جلسات تفسير ، شبي با قرآن ، پرسش و پاسخ قرآني ، ارائه نرم افزارهاي قرآني و ... حركتي سازنده و گسترده را در اين زمينه مديريت نمايد . لازمه فعاليت درست اين مجموعه ها ايجاد شوراي عالي قرآن و ستاد تفسير و ...، كه بعضا سالي يكبار گرد هم جمع نمي شوند و اعضاي آن هم همديگر را نمي شناسند، نيست بلكه شناخت دلسوزاني است كه از سر آگاهي و شفقت و احساس مسئوليت در نشر فرهنگ قرآني تلاش نمايند و مديريت دانشگاه هم از آن مجموعه حمايت لازم را بنمايد. 3-1-4- ارائه ترجمه هاي زيبا و دقيق يكي ديگر از روش هاي گرايش دانشجويان به قرآن ، ارائه ترجمه هاي دقيق و زيبا از قرآن است كه با خواندن آن ، دانشجو به فهم معارف قرآن دست مي يابد و از نكات كليدي آيات بهره مي برد. اين ترجمه بايسته است از سوي جمعي كارشناسان و قرآن پژوهان تهيه گردد و در كنار متن قرآن كريم ، به نحوي شايسته چاپ گردد و نكته هاي دقيق و عميق تربيتي و معارف غني آن به گونه اي مختصر و رسا بيان گردد تا هم جاذبه هاي ادبي آن حفظ شود و هم مفاهيم بلند آن تأكيد گردد. 3-1-5- بيان داستان هاي قرآن با آفرينش هاي هنري نكته زيبايي كه در اين عرصه قابل ذكر است اين است كه داستان هاي قرآني را هم مي توان با ادبيات مناسب و زباني شيوا براي نسل دانشجو انتقال داد و هم مي توان با تهيه آموزه هاي برآمده از آن به صورت هاي هنري خاص در دسترس دانشجويان قرار داد. هر چه دامنه معارف قرآني در دانشجويان بالاتر رود و از دامن آن بيشتر بهره گيرد زمينه انس بيشتر وي فراهم مي آيد . 3-1-6- ارائه الگوهاي مناسب از قرآن يكي ديگر از موارد، ارائه الگوهاي مناسب از قرآن و نيز تفسير پژوهان و متخلقان به اخلاق قرآني كه چهره هاي موفق بوده اند و در بكارگيري از معارف قرآن توفيق بيشتري كسب نموده اند ، مي باشد.ارائه الگو هاي محبوب در جامعه دانشگاهي ، دانشجويان را به سوي آنان سوق مي دهد و ويژگي هاي اخلاقي آنان ، ديگران را به الگوبرداري از آنان مي كشاند. آلبرت بندورا ، مهم ترين نوع يادگيري انسان را يادگيري مشاهده اي مي داند كه همان تقليد رفتار از الگوي مناسب مي باشد. ( علي اكبر سيف ، 1368 ، ص 314 ) ( علي اكبر سيف ، روان شناسي پرورشي ، ( روانشناسي يادگيري و آموزش ، تهران ، آگاه ، 1368 ) علاوه بر الگوهاي زنده كه زمينه تربيت ديني مناسب را ايجاد مي نمايند ، ترسيم چهره دقيق و كاربردي ، و در عين حال محبوب و دوست داشتني اسوه ها براي دانشجويان مي تواند خلاء فقدان الگوهاي مورد نياز را در محيط ذهن و روحشان پر كند و به تدريج با آنان همانند سازي كنند. ( آذربايجاني ، 1382 ، ص 164 ) اين نكته نيز شايان ذكر است كه عدم ارائه الگوهاي محبوب قرآني ، اين ذهنيت را ايجاد مي نمايد كه الگوهاي مناسب زندگي را نمي توان از منابع ديني به دست آورد و يا دين در تربيت چهره هاي موفق ناكارآمد است كه هر دو مورد به گريز دانشجويان از تربيت قرآني و عدم انس با قرآن منجر خواهد شد. موارد فوق الذكر ، اجمالي از زمينه هاي گرايش و گروش دانشجويان در انس با قرآن را ارائه نموده است . و براي ايجاد انگيزه لازم و نفوذ در قلب و جان دانشجويان بايد از راههاي عاطفي برخوردار بود. 3-2- حوزه بينش و نگرش (عقل) اعتقاد مسلمانان بر آن است كه قرآن ، كتابي وحياني و جاودانه است و در درازناي تاريخ از گزند تحريف و آسيب و ترديد به دور بوده است و كسي را ياراي آن نيست كه برساحت قدسي آن ، گرد ترديد بنشاند. كتابي كه تنها معجزه جاودانه پيامبران ، نامبردار است و كتاب هدايت و سعادت است ، كمتر در حوزه هاي كاربردي زندگي به كار بسته شده است. مسلمانان ، كمتر نگاهي درس آموز از آن داشته اند و بيشتر نگاه پاداش محور و ثواب افزون بر آن نموده اند وليكن نهضت هاي اجتماعي معاصر و به ويژه اقبال مجدد مسلمانان به تأثير قرآن در عرصه زندگي ، نشان از آن دارد كه مي توان از اين كتاب مقدس در حركت هاي اجتماعي بيشتر بهره جست و با انديشه اي عميق و دقيق ، عناصر تأثيرگذار آن را يافت و انديشمندان مسلمان را گرد آن فرا آورد . انگاره هاي انديشمندان مسلمان در نقش قرآن فراروي دانشجويان و عموم مردم مي تواند رازگشاي بسياري از مباحثي باشد كه امروز جوامع اسلامي با آن دست در گريبانند و شايد يكي از مهم ترين علل عقب ماندگي جامعه اسلامي بوده باشد. در اين بخش به اجمال راهكارهاي تقويت انس با قرآن در حوزه بينش و نگرش اشارت مي رود و اميد است تا با عمق دهي به برخي از موارد ، حضور پر احتشام قرآن را در سفره دل و جان دين باوران ، را شاهد باشيم. 3-2-1- اصلاح نگرش نسبت به قرآن در پاسخگويي به شبهات تبيين كارآمدي قرآن در حل مشكلات و پاسخگويي به شبهات ، يكي از عناصر كليدي در انس با قرآن است. قرآن كريم خود را تبيان و روشنگر هر چيزمعرفي مي نمايد « وَ يَوْمَ نَبْعَثُ في کُلِّ أُمَّةٍ شَهيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِکَ شَهيداً عَلى هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَيْکَ الْکِتابَ تِبْياناً لِکُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمينَ ( نحل / 89) و نمي توان باور داشت كه رازگشاي اسرار خود نباشد و شبهات پيرامون معارف برآمده از خود را پاسخگو نباشد . عصر حاضر كه به عصر بحران معنويت و بحران اخلاقي انسان ها نام گرفته است ، نيازمند مراجعه عالمانه و خردورزانه به آموزه هايي است كه برآمده از تثبيت و درون سازي قواعد اخلاقي باشد و اين مهم بدون پرورش عقلانيت و تكيه بر معارف وحياني ممكن نخواهد بود و از سويي روانشناسي در مكاتب بشري ، رفتارشناسي بشمار مي رود تا روانشناسي؛ و يكي از بزرگترين مشكلات روانشناسي نوين غربي ، با همه كاميابي ها و پيشرفت هاي نظري و كاربردي آن ، كنار نهادن و به حاشيه راندن موضوع اصلي اين علم يعني « روان » است . ( محمد عثمان نجاتي ، روان شناسي از ديدگاه دانشمندان مسلمان ، ترجمه سعيد بهشتي ، 1385 ، ص 20 ) قرآن كريم داروي درد هاي دروني انسان هاست « و يستثيرون به دواء دائهم » ( نهج البلاغه ، خطبه 193 ، صبحي صالح ) كه بدان پرهيزگاران ، داروي درد خويش را از آن مي گيرند. پس مي توان در شبهات و پرسش هاي پيش رو از محضر قرآن ، پاسخ هاي روشنگرانه شنيد. و به تعبير شهيد صدر « با ظهور ديدگاه هاي متفاوتي كه در برخورد بين اسلام و غرب پديد آمده است و با تكيه بر سرمايه هاي انديشه اي كه در اسلام و قرآن در زمينه شناخت انسان و مشكلات پيش رو وجود دارد ، مي توان به به بهترين روش در زمينه هاي مختلف ، از قرآن پاسخ پرسش هاي بشر امروز را بدست آورد. » ( محمد باقر صدر ،بي تا ، صص 33-37 ) { المدرسه القرآنيه ، محمد باقر صدر ، بيروت ، دار التعارف للمطبوعات }اگر دانشجوي مسلمان پاسخ سئوالات و شبهات خود را در محضر قرآن بيابد ، به دنبال بسياري از كتاب هاي ترجمه اي - كه پاره اي از آنها بر درد مي افزايد – مراجعه نمي كند و به آيين و كتاب مقدسش افتخار مي كند و با آن چنان مأنوس مي شود كه تعاليم آن در گوشت و پوست و استخوان وي مي آميزد.به بيان نوراني امام صادق – عليه السلام - : هر كه در جواني با ايمان ، قرآن بخواند ، قرآن با گوشت و خونش بياميزد و خداي عز وجل او را با سفره كرام نيكوكار همراه گرداند و قرآن در روز قيامت مانع او از دوزخ گردد ( كليني ، 1372 ، ج6 ص 399 ) 3-2-2- ژرف انديشي در مطالعات قرآني دعوت قرآن كريم به ژرف انديشي ( يوسف / 105 ) و نهي از تقليد و پيروي كوركورانه از گذشتگان يا اكثريت ( انعام/ 116 و زخرف / 22-24 )و سرزنش كساني كه بدون دليل چيزي را مي پذيرند ( زخرف / 20 و انعام / 116 ) و بكار بردن واژگاني چون تفكر ، تدبر ، لبّ ، حكمت و علم و واژگان متضاد ، نشان از آن دارد كه از ديدگاه قرآن ژرف نگري و انديشه جايگاه بس ارجمندي دارد و نسل انديشه جامعه _ دانشجويان حوزه هاي علميه و دانشگاه ها – با پرهيز از سطحي نگري و قشري گروي ، به ژرفاي آيات قرآني راه يابند و تصورات ذهني خود يا ديگران را نسبت به افعال اخلاقي و رفتارها تصحيح نمايد و به باطن و حقيقت آيات دست يابد. 3-2-3- اصلاح ساختاري آموزش قرآن در نظام آموزشي كشور ساختار آموزش قرآن كريم از ديرباز در كشور ما ، روخواني محور بوده است و مكتب خانه ها و مدارس بيشترين تلاش را بر روخواني و روانخواني قرآن كريم بنا نهاده اند و در اين راه سبك هاي جديد و موفقي را هم ارائه كرده اند اما آيا نهايت صحيح خواني قرآن ، تربيت و پرورش انسان هايي است كه آموزه هاي ديني را به نيكي به كار بندند؟ آيا ثمره سالها آموزش قرآن و تعاليم ديني در مدارس كشور ، تأثيري در رشد معنوي دانش آموزان و نوجوانان دارد؟ و آيا مي توان بعد از آموزش تغييري را در رفتار و انگيزه ها و انديشه نوجوانان و جوانان مشاهده كرد ؟ آيا نياز نيست اسلامي شدن دانشگاه ها را با تغيير در ساختار آموزش مدارس و دانش آموزان مورد ارزيابي و بررسي قرار داد؟ با بررسي و ارزيابي دقيق دروس ، محتوا و روش تدريس كتاب هاي قرآن در ساختار آموزش و پرورش كشور و مشاهده و سنجش فرآورده هاي اين نظام آموزشي ، اين نكته مهم بدست مي آيد كه يا كاستي در محتواي كتاب ها مانع از دست يابي به فرآيند درستي در آموزش قرآن مي باشد و يا روش انتقال مفاهيم و تدريس ، روشي كارآمد و نتيجه محور با بازده بالا نيست و يا مقبوليت معلمان و اساتيد نزد دانش آموزان و دانشجويان بالا نيست و يا زبان گويا همراه با رفتاري دلنشين مشاهده نمي شود. كه تصحيح همه اين امور زمينه ساز توفيق در تقويت انس بيشتر دانشجويان با قرآن مي تواند باشد. 3-2-4- به گزيني در مباحث تفاسير موضوعي دانشگاه ها بي ترديد برنامه ريزان آموزش عالي كشور جهت آشنايي هرچه بيشتر دانشجويان با مبادي و مباني ديني و بهره گيري هر چه بيشتر از منابع معتبر و مقدس ، ارائه درس تفسير موضوعي قرآن و يا نهج البلاغه را الزامي كرده اند اما آيا مناسب نيست كه دست اندركاران تهيه و تدوين كتاب هاي تفسير موضوعي به امر موضوعات نوين ، كاربردي ، مبتلا به و مورد نياز دانشجويان متناسب با سطح علمي و رشته ها توجه شايسته نمايند و پاسخگويي به بسياري از سئوالات اين قشر بزرگ پرسشگر را وجهه همت خويش سازند؟ آيا تكراري بودن مباحث تفسير موضوعي با مباحث انديشه اسلامي و مباحث دوره دبيرستاني - به گونه اي كه بسياري از دانشجويان محترم از مطالعه آن لذت نمي برند و احساس خستگي ، بي نيازي دارند – از انس آنان با اين كتاب مقدس نمي كاهد و اين ذهنيت را پديد نمي آورد كه تمام مباحثي كه مي توان آموخت در همين چند موضوع محدود است؟ تكرار مباحث خداشناسي ، معاد شناسي ، پيامبر شناسي ، و مباحث تكراري در كتاب هاي ارائه شده اگر چه از زاويه اي ديگر است اما آفت تكرار و بي رغبتي و كهنگي را با خود به همراه خواهد داشت.( برخي كتاب هاي ارائه شده جهت تدريس تفسير موضوعي را مي توان نام برد.) ذائقه جوانان با مباحث جديد شيرين تر و كامياب تر پيوند خورده است و اگر اين احساس در ميان آنان با همت اساتيد گرانقدر پديد آيد كه قرآن و يا نهج البلاغه مي تواند در برابر بسياري از شبهات و يا نياز هاي امروز دنيا سخن تازه و شنيدني داشته باشد به آن اقبال خواهد نمود. از اين رو ، براي تقويت انس با قرآن در دانشجويان ، مي توان به نياز شناسي و تلاش براي پاسخگويي بدان تلاش كرد و موضوعات مهم سياسي و اقتصادي و به ويژه تربيتي و خانوادگي و نيز مسائل روحي را ارائه نمود تا هم راهكاري براي استفاده بهتر و بيشتر از قرآن را فراهم نمايد و هم بايستي روش تحقيق موضوعي را نيز به دانشجويان گرامي آموزش داد. در اين صورت مي توان بعد از مدتي ، تعداد انبوهي از دانش آموختگان اين مرز و بوم را بهره مند از محضر تعاليم قرآني و ديني يافت. 3-2-5- ارائه موضوعات مناسب جهت تحقيق دانشجويي در دروس تفسير موضوعي يكي از مسائل مهم در تدريس دروس تفسير موضوعي قرآن و يا نهج البلاغه ، ارائه تحقيق دانشجويي با موضوعات مورد علاقه دانشجويان با هدايت و حمايت فكري اساتيد گرامي ، مي باشد. امروزه دست يابي دانشجويان به كتابخانه ها و نيز سايت هاي ديني به حدي است كه زمينه مطالعه و تحقيق برايشان فراهم است و بسياري از دانشجويان در برابر اختصاص بخشي از نمره دروس به تحقيق ، اقبال فراواني به تحقيق دارند اما رونويسي از نوشته هاي ديگران و يا نگارش مقاله توسط ديگران موجب آن مي شود كه اساتيد محترم از ارائه تحقيق استقبال نكنند و آن را راهي براي سرقت علمي بدانند اما اگر اساتيد محترم ، وقت كافي براي ارتباط با دانشجويان را داشته باشند و براي تحقيق موضوعاتي را ارائه نمايد و خود كتاب ها و منابعي را براي تحقيق معرفي نمايند و از دانشجويان شرح كار درخواست نمايند و پيگيري نمايند و بالاخره اگر خود تحقيق دانشجويان را مطالعه نمايند و نمره دقيق دهند و براي ارائه در كلاس برخي از بهترين نوشته ها را انتخاب نمايند ، هم احساس ارزشمندي و هم انگيزه لازم و هم موضوعات دقيق و مورد نياز ، مورد پژوهش قرار خواهد گرفت و اين خود زمينه اي براي تقويت انس با قرآن يا نهج البلاغه خواهد بود.
3-2-6- تبيين انگاره هاي درمان با قرآن و تأثير قرآن بر شخصيت بزرگان يكي ديگر از مسائل مهم كه موجب تعميق بينش و نگرش و تقويت انس با قرآن در دانشجويان مي شود اين نكته است كه دانشجويان ، با انگاره هاي درمان با قرآن آشنايي يابند و در راه خودسازي و تربيت خويش ، از آن بهره جويند . اين نكته كه در بسياري از آموزه هاي ديني تأثير امور معنوي در مسائل مادي و فيزيكي ، مورد تأكيد قرار گرفته است شكي نيست اما از چگونگي و سازو كار آن بسياري بي خبرند و نحوه تأثير گذاري را قابل استدلال نكرده اند . شايد بسياري از روايات كه بر آرام بخشي برخي آيات دلالت دارند و يا بر شفا بخشي تأكيد دارد( كليني، 1372 ، ج6 ص 455) و يا بر فراواني نعمت و ... براي دانشجويان ، امري نادرست و كهنه جلوه نمايد و با آموزه هاي عصر مدرنيسم و پست مدرنيسم سازگار نيايد اما با ارائه شواهدي بر حقانيت بسياري از آموزه ها كه تأثير فراماده بر ماده را ثابت مي كند ايمان به غيب را براي آنان بارور ساخت. داستان كربلايي كاظم ساروقي يكي از نمونه هاي جالب و تأثير گذار عصر ماست. 3-3- روش و منش انس با قرآن همانند انس با نماز ، تأثيري عيني بر رفتار و شخصيت افراد دارد ، نمي توان مدعي شد كه كسي با قرآن انس دارد اما رفتار و منش وي ، متفاوت از آموزه هاي قرآن است . شايد چنين انساني ، بر آيات تسلط ظاهري داشته باشد و قرآن را از بر بخواند اما اين دليل بر انس با قرآن به معناي كامل نيست بلكه آغازين زمينه هاي انس با قرآن است. همچنان كه انس با نماز ، انسان را از بدي ها و زشتي ها باز مي دارد و از درافتادن به دام شيطان و هواهاي نفساني و وساوس شيطاني حفظ مي كند ؛ انس با قرآن نيز ، انسان را از گرفتار شدن به منش ناصواب باز مي دارد و موجب قرب الهي مي شود و در اين قرب الهي بودن ، از گناهان كبيره و صغيره پرهيز مي كند. كسي كه با قرآن انس مي يابد ، همانند ورزشكاري مي شود كه تلاش بي وقفه او در راه ورزش، تأثير بر ظاهر جسم وي گذاشته است و بعد از مدتي تمرين و ممارست ، متفاوت از گذشته مي شود و نتيجه اين تمرين در رفتار و بازي نمايان است . پس اگر كسي با قرآن انس يابد ، روش و منش وي قرآني خواهد شد و در همه كارهاي وي نمودار خواهد بود. اين چنين انس با قرآن با زمينه هايي همراه است كه در اين بخش بدان اشارت مي رود: 3-3-1- مداومت بر تلاوت قرآن يكي از اموري كه انس با قرآن را به منش قرآني و شخصيت ديني گره مي زند مداومت بر تلاوت قرآن است .در تربيت اخلاقي، هدف آن است كه متربي به رفتار اخلاقي نايل شود؛ يعني عمل كند.هرچه اين تجربه عملي تكرار شودومداومت داشته باشدبه صورت«برون سازي»ساخت هاي رواني جديد تشكيل مي شود؛ مشابه آنچه درحوزه اخلاق،ملكات اخلاقي مي گوييم ( مسعود آذربايجاني،احمدديلمي، 382 ،ص203 )( قم ، معارف ، چاپ هجدهم 1382 ) تأكيد روايات بر تلاوت روزانه بيش از 10 آيه( كليني ، 1372، ج6 ص 421) و يا اهتمام بسياري از بزرگان بر تلاوت يك جزء يا بيشتر از قرآن نشان از تأثير تلاوت بر شخصيت انسان دارد.و حتي قرآئت بدون معرفت را هم مؤثر مي دانند ؛ به تعبير امام خميني (ره)، قرائت قرآن حتي بدون معرفت هم مؤثر است: «فرزندم به قرآن، اين کتاب معرفت آشنا شو اگر چه با قرائت آن و راهي از آن به سوي محبوب باز کن و تصور نکن قرائت بدون معرفت اثري ندارد که اين وسوسه شيطان است.»(امام خميني ، جلوه هاي رحماني ، ص 26)و يا به بياني ديگر ؛ انس با ظاهر قرآن موجب استقرار صورت قرآن در قلب مي شود: «کسي که خود را عادت داد به قرائت آيات و اسماء الهيه، از کتاب تکوين و تدوين الهي، کم کم قلب او صورت ذکري و آيهاي به خود مي گيرد و باطن ذات محقق به ذکر الله و اسم الله و آيت الله شود.»(امام خميني ، آداب الصلوه، ص 216)و نيز اين نكته را بايد در تلاوت توجه داشت كه بر تلاوت قرآن با حزن و اندوه و صوتي نيکو و دلنشين مداومت كند «انسان که مي خواهد کلام خدا را قرائت کند و به آيات الهيه، قلب قاسي خود را مداوا کند و با کلام جامع الهي شفاي امراض قلبيه خود را بگيرد .،بايد اسباب ظاهريه و باطنيه آن را فراهم کند،دراحاديث شريفه واردشده است که قرآن راباحزن بخوانيد وبا صورت نيکو تلاوت کنيد .»(امام خميني ، چهل حديث ، ص 500) برخي انديشمندان از مجموع روايات و آيات آدابي را براي تلاوت تدوين کرده اند که در انس با ظاهر قرآن، آگاهي و عمل بدان بسيار مناسب است.(محمد شجاعي ، مقالات ج 3 صص 107-110) بي ترديد راهيابي به باطن قرآن مسبوق به انس با ظاهر قرآن است، آن گاه که انسان مونس تاريکي شب هايش و طلوع سحرگاهانش تلاوت آيات قرآن و زمزمه کلام وحي بوده باشد، از فراق نالان مي شود و هميشه آرزوي پرواز در ملکوت را دارد که از حرمان و فقدان تا رسيدن به سرچشمه هستي با انس با قرآن کريم مي توان گام برداشت. 3-3-2- نظارت بر رعايت تقواي الهي روش نظارت بر رعايت تقواي الهي يعني تلاش براي مراقبت كامل نسبت به ارزش هاي اخلاقي كه موجب رشد و تعالي شخصيت فرد مي شود و نيز ممانعت نسبت به اموري كه موجب سستي و نابودي فضيلت هاي اخلاقي مي گردند. دانشجوي جواني كه براي تقويت انس با قرآن تلاش مي كند نيازمند آن است تا هميشه لحظات ، بر انگيزه ، انديشه و رفتار خود نظارت دقيق نمايد و تقواي الهي را در همه حال رعايت نمايد. (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ) (حشر/ 18) اين نظارت با تكيه بر دستورات عالمان ديني و عارفان بر مشارطه ، مراقبه ، محاسبه و معاقبه استوار باشد . تقويت عناصري كه انس با قرآن و قرب با خداوند را موجب مي شود و نيز كاستن و نابود كردن هر آنچه كه مانع رعايت تقواي الهي است بر ايجاد و تصحيح شخصيت قرآني و انس بيشتر با قرآن تأثير دارد. 3-3-3- همنشيني با قرآن شناسان و قرآن پژوهان يكي ديگر از مولفه هاي تأثير گذار بر تقويت انس با قرآن براي دانشجويان ، همنشيني با قرآن پژوهان و قرآن شناسان است . از آنجا كه قرآن نور است و حاملان وارسته و آشنا به قرآن از اين نور بهره مندند ، همنشيني با اين گروه خود بر انس با قرآن و رابطه بهتر با خداوند تأثير دارد . به تعبير زيباي پيامبر اكرم – صلي الله عليه و آله – حمله القرآن عرفاء اهل الجنه ( كليني، 1372 ،ج6 ص 406 ) براي قشر جوان به ويژه دانشجويان ، همنشيني و معاشرت با افراد صالح و قرآن شناس ، زمينه رسوخ ملكات اخلاقي را ايجاد مي نمايد. روايات متعدد و آيات قرآني نيز بر تأثير مجالست و دوستي در شخصيت انسان را بيان داشته است كه ژرف نگري و خردورزي از اثرات اين همنشيني است . « جالس العلماء يزدد علمك و يحسن ادبك و تزكوا نفسك » ( غررالحكم ، فصل اول ص 430 ) و يا « قال الحواريون لعيسي – عليه السلام – يا روح الله ، من نجالس اذا؟ قال من يذكركم الله رويته و يزيد في علمكم منطقه و يرغبكم في الاخره عمله » ( بحارالانوار ج 77 ص 147 ) و از لحاظ روانشناختي ، دلايل فراواني اين همنشيني را تأييد مي كند ؛ الگو گيري و تقليد آگاهانه و مشاهده اعمال ديگران ( نظريه باندورا ) ، ايجاد تداعي و شرطي سازي با وجود تقويت كننده ها ( نظريه شرطي سازي كنشگر اسكينر ) و نظريه تسهيل اجتماعي ( هيلگارد ، زمينه روان شناسي ، ج2 ص372) ، موجب مي شود تا فرد تحت تأثير شخصيت الگوي خود ، انگيزه لازم را براي انجام رفتار درست پيدا نمايد و اين حضور در گروه صالحان او را به سوي رفتاري شايسته سوق دهد و هم گستره مطالعات قرآني را گسترده سازد و هم عمل به آموزه هاي ديني را در نهاد وي نهادينه نمايد و هم علاقه و انگيزه لازم را براي تعالي بخشيدن به اين امور فربه نمايد. . 3-3-4- تدبر در آيات قرآن در آسمان گسترده و حيرت انگيز قرآن كريم ، هر آيه ، دريچه اي به دنيايي وسيع و پر رمز و راز است . درجاي جاي اين كتاب بزرگ راز هاي بسياري نهفته است كه با تدبر و تأمل و طهارت باطن به كشف آن اسرار پرداخت و جواني و دانشجويي ، زمينه بسيار مناسبي است تا با برخورداري از روح حقيقت جويي و مدد هدايت الهي ، ره به سرمنزل مقصود برده شود. تلاش براي فهم دقيق و عميق قرآن و رسيدن به فهم باطن آيات را خدوند از مومنان خواسته است و اين زمينه در انسان هاي مومن وجود دارد كه از فهم قرآن برخوردار باشند و خداوند سبحان نيز رسيدن به فهم درست را تأييد كرده است و حتي كساني را كه در قرآن تدبر نمي كنند را سرزنش كرده است «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها» (محمد/ 24 ) براي تدبر در آيات قرآن كريم ، دانشجويان مي توانند زمينه هاي تأثير پذيري را از علاقه هاي خود در حوزه هاي مطالعاتي آغاز نمايند و در همان راستا ، به ژرف نگري و تعميق دانش خود بپردازند ؛ انديشه در داستان هاي قرآن كريم ، نشان از آن دارد كه قرآن كريم علاوه بر دانش افزايي در نقل داستان ها و پرورش عقلانيت و ايجاد انگيزه در عمل به خوبي ها ، بر تربيت اخلاقي انسان ها در داستان ها بسيار بهره برده است. تلاش براي پي بردن به راز و رمز داستان ها و بكارگيري آن در زندگي در موارد مشابه مي تواند شخصيت رشد يافته اي را موجب گردد. از سوي ديگر ، راه بردن به نهان خانه فهم درست و دقيق آيات براي كساني ميسر خواهد بود كه به طهارت قلبي دست يافته باشند و در پاكسازي نهاد خويش ، سختي ها را بر خود هموار نموده باشند . اين رابطه اي دوسويه و متقابل است كه هم اصلاح درون زمينه فهم بيشتر قرآن مي گردد و هم تدبر در آيات و درك درست و انديشه ژرف موجب اصلاح درون و نورانيت دل خواهد شد پس دانشجويان براي رسيدن به انس با قرآن ، به تدبر در آيات نيازمندند و هم به جهاد با نفس و طهارت دل .
نتايج: 1. انس با قرآن داراي مراتبي است و هر انسان با ايمان به اندازه طهارت باطن خويش، مي تواند از خرمن فهم آن بهره مند گردد اگر چه فهم کامل آن و پي بردن به حقيقت قرآن تنها براي پيامبراکرم(ص) و ائمه اطهار(عليهم السلام) مي باشد. 2. انس با قرآن دو گونه است: انس با ظاهر قرآن، انس با باطن قرآن. که انس با باطن قرآن و رسيدن به مقام عمل به آيات و درک حقايق قرآني مقصد اولياست. 3. در مسير انس با قرآن موانع جدي وجود دارد که با شناخت آن موانع، مي توان با تکيه بر خداوند سبحان از آن موانع به سلامت گذر کرد بدون آگاهي از آن حجاب ها، رسيدن به منزل انس با قرآن ميّسر نيست. 4. از آنجا که دانشجویان به عنوان قشر فرهیخته ، متدیّن،آگاه و تأثیر گذار می باشند تقویت انس با قرآن در این نسل جوان و علمی کشور بسیار مهم است و از آنجا که انس با قرآن ،موجب ایجاد انگیزه ،شناخت و عمل به دین می شود و آنانکه با قرآن انس می گیرند نسبت به آسیب های حوزه های اعتقادی و انگیزشی بیشتر در امام می مانند،امید میرود با تقویت آن شخصیت قرآنی پویا و استوار شکل یابد؛ تلاش در ایجاد و گسترش زمینه لازم جهت انس با قرآن می تواند موجب تقویت انس با قرآن گردد که در این عرصه همه نهادهای فرهنگی و آموزشی شخصیت های سیاسی اجتماعی ، علمی و فرهنگی تأثیر گذارند؛ بدین ترتیب پیشنهاد می گردد: 1- موانع اجتماعی انس با قرآن به حداقل برسد و تلاش گردد تا زمینه آموزش قرآن و معارف دینی در نظام آموزشی کشور تصحیح گردد. 2- الگوهای اخلاقی و اجتماعی در حوزه انس با قرآن به جوانان و دانشجویان معرفی گردند و زمینه الگوگیری نیز فراهم گردد.
منابع : 1) قرآن كريم 2) نهج البلاغه ،صبحی صالح ، قم دارالحجره، بی تا 3) طباطبائی محمد حسین الميزان ، ترجمه محمد باقر موسوی همدانی، قم،دفتر انتشارات اسلامی ،1363 4) مجلسی محمد باقر بحارالانوار الجامعه، اخبار الائمه الاطهار، بیروت،مؤسسه الوفا، چاپ دوم، 1403 5) بروجردی سید حسین جامع الاحاديث الشيعه ، 6) کلینی محمد بن یعقوب اصول كافي ، ترجمه محمد باقرکمره ای ، تهران،اسوه،چاپ دوم 1372 7) امام خمینی سیدروح الله آداب الصلوه،تهران،مؤسسه تنظیم ونشرآثارامام خمینی،چاپ اول1370 شمسی 8) صحيفه نور ، تهران،انتشارات شرکت سهامی چاپخانه وزارت ارشاد اسلامی،1361 9) دیوان امام،تهران،مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،چاپ چهارم 1373 10) حافظ شمس الدین محمد، ديوان حافظ ،تهران،جاویدان،چاپ چهارم،1361ش 11) مولوی جلال الدین محمد مثنوي معنوي ، تهران،راستین، چاپ اول 1375 ش 12)شبستری ،شرح گلشن راز ، 13) قمی شیخ عباس مفاتيح الجنان ، قم،انتشارات امام همام،چاپ چهارم 1387
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 8:36  توسط طاهر
|
معرفی یاران شهید امام حسین علیه السلا م (5)
![]()
عمربن سعد نزدیك به یاران امام شد و ذوید(1) را صدا كرد و گفت: پرچم را نزدیك آر، او پرچم را نزدیك آورد، پس عمربن سعد تیر را بر كمان نهاد و به سوى یاران امام انداخت و گفت: گواه باشید كه من اول كسى بودم كه به سوى آنان تیر انداختم!! سپس دیگران نیز تیر بر كمان نهاده و اصحاب امام را نشانه رفتند(2)، كه بعد از این اقدام، كسى از یاران امام حسین علیهالسلام نماند كه از آن تیرها به او اصابت نكرده باشد، و همین امر باعث شد تا پنجاه تن از یاران امام حسین علیهالسلام به شهادت برسند.(3)
عمربن سعد نزدیك به یاران امام شد و ذوید را صدا كرد و گفت: پرچم را نزدیك آر، او پرچم را نزدیك آورد، پس عمربن سعد تیر را بر كمان نهاد و به سوى یاران امام انداخت و گفت: گواه باشید كه من اول كسى بودم كه به سوى آنان تیر انداختم!! سپس دیگران نیز تیر بر كمان نهاده و اصحاب امام را نشانه رفتند، كه بعد از این اقدام، كسى از یاران امام حسین علیهالسلام نماند كه از آن تیرها به او اصابت نكرده باشد، و همین امر باعث شد تا پنجاه تن از یاران امام حسین علیهالسلام به شهادت برسند. پس امام علیهالسلام به یارانش فرمود: این تیرها فرستادگان این جماعت است! بپا خیزید و بشتابید به سوى مرگى كه از آن چارهاى نیست، خداى شما را بیامرزد. پس اصحاب آن حضرت قسمتى از روز را پیكار كردند تا آن كه گروه دیگرى از یاران امام شهید شدند.(4)
ابن شهر آشوب تعداد شهداى اصحاب امام را در حلمه اول، چهل نفر ذكر كرده است كه نام بیست و هشت نفر از آنها را برده است و سپس مىگوید: ده نفر آنها از موالى حسین علیهالسلام و دو نفر از موالیان امیرالمؤمنین بودهاند(5)، ولى ما براى آوردن ترجمه مختصرى از هر كدام آنها، در اینجا نامهاى آنان را از كتاب «ابصار العین» سماوى ذكر مىكنیم، كه بعضى از آنان بر اساس نقل دیگران در حمله اول شهید نشدهاند و موارد اختلاف ذیلا مذكور گردیده است: 1 - ادهم بن امیه:از شیعیان بصره بود كه در خانه ماریه(6) اجتماع مىكردند، او با یزید بن ثبیط از بصره به مكه آمد و به امام علیهالسلام پیوست.(7) 2 - امیْ بن سعد: او از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام و از تابعین و ساكن كوفه بوده، و چون از آمدن امام حسین علیهالسلام به كربلا آگاهى یافت، در ایام مهادنه(8) به خدمت امام حسین آمد.(9) 3 - بشر بن عمر: او از تابعین بود و دلاورى فرزندان او در جنگها معروف است، در ایام مهادنه به خدمت امام علیهالسلام آمد.(10) 4 - جابر بن حجاج: جابر از یاران شجاع امام حسین علیهالسلام بوده و قبل از ظهر روز عاشورا به شهادت رسید.(11) 5 - حباب بن عامر: او در كوفه سكونت داشته و از شیعیان است، و با مسلم بن عقیل بیعت كرده و در بین راه به امام علیهالسلام ملحق گردید.(12) 6 - جبلة بن على: از شجاعان كوفه و از ابتداى امر با مسلم بود و سپس نزد امام حسین علیهالسلام آمد.(13) 7 - جنادة بن كعب: از مكه مصاحب امام بود و او و خانوادهاش به همراه امام به كربلا آمدند.(14) 8 - جندب بن حجیر كندى: او از بزرگان و سرشناسان شیعه و از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام بود، و در بین راه قبل از برخورد امام با حربن یزید به خدمت آن حضرت رسید و به كربلا آمد. اهل سیر گفتهاند كه او در آغاز جنگ به شهادت رسید، بعضى فرزند او حجیر بن جندب را گفتهاند كه در همان آغاز حمله شهید شدند ولى ثابت نشده است كه با پدرش شهید شده باشد.(15) 9 - جوین بن مالك: او شیعه و در میان قبیله بنى تمیم بوده است، و با آنان براى جنگ با امام حسین علیهالسلام بیرون آمد! و چون ابن سعد شرط هاى امام را نپذیرفت، او نیز همانند گروه دیگرى دست از سپاهیان كوفه كشیده و شب هنگام(16) به سوى اردوى امام كوچ كرد.(17) 10 - حارث بن امرئ القیس: او از شجاعان بنام بود و شهرتى در جنگها به دست آورده بود، و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمده بود! و چون آنها كلام امام حسین علیهالسلام را نپذیرفتند، به امام پیوست.(18) 11 - حارث بن نبهان: پدر او نبهان - بنده حمزة بن عبدالمطلب - سوارى شجاع بود، و فرزندش حارث از پیوستگان به امام على و امام حسن علیهالسلام بود و یا امام حسین علیهالسلام به كربلا آمد و شهید شد.(19) 12 - حجاج بن بدر: او اهل بصره است، و همان كسى است كه پاسخ نامه امام علیهالسلام را از بصره به خدمت امام در كربلا آورد؛ این نامه را امام به مسعودبن عمر نوشته بودند، و حجاج بن بدر با امام بود تا در اولین حمله پیش از ظهر عاشورا به شهادت رسید، و بعضى شهادت او را بعد از ظهر ضمن مبارزه ذكر كردهاند.(20) 13 - حلاس بن عمرو: او و برادرش نعمان از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام هستند و حلاس در كوفه فرمانده نیروهاى آن حضرت بوده است. او ابتدا با سپاه عمربن سعد به كربلا آمده بود و چون عمربن سعد شرائط امام را نپذیرفت او شبانه به اردوى امام حسین علیهالسلام پیوست.(21) 14 - زاهر بن عمرو: شجاعى با تجربه و دلاورى مشهور و از دوستان معروف اهلبیت بود، او از یاران عمرو بن الحمق - صحابى معروف - بشمار مىرفت، و چون زیاد بن ابیه در طلب عمرو بن الحمق برآمد، زاهر با او بود و در قول و فعل با او مصاحبت داشت، آنگاه كه معاویه عمرو را تعقیب مىكرد، در تعقیب زاهر نیز بود، و سرانجام عمرو بن الحمق به دست معاویه به قتل رسید و زاهر خود را پنهان مىكرد، و در سال شصت هجرى چون مناسك حج را بجاى آورد، با امام علیهالسلام ملاقات كرد و همراه امام به كربلا آمد.(22) 15 - زهیر بن سلیم: انگاه كه سپاه كوفه تصمیم به جنگ با امام علیهالسلام گرفتند، او از جمله كسانى بود كه شب عاشورا به خدمت امام آمد و به اصحاب آن حضرت پیوست(23) و همانند مشتاقان جنگید تا این كه در حمله اول شهید شد و بعد از رسیدن به فیض شهادت به فیض دیگرى نیز نائل آمد و آن این كه در زیارات ناحیه مقدسه سلام بر او آمده است.(24)
عبدالله بن عمیر گفت: به خدا سوگند من مشتاق جهاد با اهل شرك هستم و امیدوارم جنگ با این جماعت كه با پسر دختر پیامبرشان مىجنگید، كمتر از جهاد با مشركین از نظر ثواب، نباشد. پس نزد همسرش ام وهب آمد و او را از این ماجرا آگاه و تصمیم خودش را گوشزد كرد، همسرش گفت: درست اندیشیدهاى، خداوند تو را به بهترین راهها و درستترین اندیشهها راهنمایى كند، همین كار را بكن و مرا نیز با خود ببر. 16 - سالم (غلام عامر بن مسلم ): او غلام عامر بود و در بصره سكونت داشت، و عامر از شیعیان آن شهر بشمار مىرفت، و هنگامى كه یزید بن ثبیط با فرزندان خود و برخى دیگر در مكه به خدمت امام علیهالسلام آمدند، این دو نیز به همراه آنها به امام ملحق و با او به كربلا آمدند.(25) 17 - سالم بن عمرو: او اهل كوفه و از شیعیان بود، و در ایام مهادنه كه هنوز كار امام علیهالسلام با سپاه كوفه به جنگ نیانجامیده بود، به كربلا آمد و به اصحاب امام ملحق شد.(26) 18 - سوار بن ابى حمیر: او نیز قبل از شروع جنگ به امام و یارانش ملحق شد، و در حمله اول مجروح گردید. او را سپاه كوفه اسیر كرده و نزد عمربن سعد بردند، عمربن سعد خواست او را به قتل برساند، خویشان او كه در سپاه كوفه بودند از ابن سعد خواستند كه او را آزاد نماید، و چون او مجروح شده بود پس از شش ماه به شهادت رسید و در عبارت زیارت ناحیه آمده است: «السلام على الجریح المأسور سوار بن ابى حمیر الفهمى».(27) 19 - شبیب بن عبدالله: او دلاورى شجاع بود كه با سیف و مالك فرزندان سریع به اردوى امام علیهالسلام پیوسته است و قبل از ظهر روز عاشورا از جمله كسانى بودكه در حمله اول شهید شدند.(28) 20 - عائذ بن مجمع: او به همراه پدرش مجمع بن عبدالله در بین راه به امام علیهالسلام ملحق شد و حر بن یزید خواست نگذارد، امام علیهالسلام فرمود: اینها یاران منند و نباید آنها را از این كار بازدارى. آنها به امام علیهالسلام ملحق شدند و راهنماى آنها طرماح بود؛ و صاحب «حدائق» او را در شمار شهداى حلمه اول ذكر كرده و دیگران گفتهاند با پدرش در یك جا شهید شدند و این قبل از حلمه اول در آغاز جنگ بوده است.(29) 21 - عامر بن مسلم: از اهل بصره و از شیعیان بود، به همراه غلامش سالم با یزید بن ثبیط از بصره به مكه آمده و به امام علیهالسلام ملحق گردید.(30) 22 - عبدالله بن بشیر: او از مشاهیر دلاوران و از حامیان حق بشمار مىرفت، نام او و پدرش در جنگها مشهور است؛ عبدالله بن بشیر با لشكر عمر بن سعد به كربلا آمد و قبل از شروع قتال به امام علیهالسلام پیوست و در اولین حمله قبل از ظهر عاشوار به شهادت رسید.(31) 23 - عبدالله بن یزید: او به همراه پدرش از بصره به مكه آمد و به خدمت امام علیهالسلام رسید، سپس به همراه آن حضرت به كربلا آمده است.(32) 24 - عبیدالله بن یزید: او نیز به همراه پدرش یزید بن ثبیط و برادش و گروهى دیگر از اهل بصره در مكه به امام علیهالسلام ملحق شدند.(33) 25 - عبدالرحمن بن عبد الرب: او از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و از مخلصین اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام است، هنگامى كه على علیهالسلام در رحبه كوفه از مردم خواست كسى كه در غدیر خم حاضر بوده و حدیث غدیر را شنیده بپاخیزد و شهادت دهد، او به همراه گروهى دیگر برخاسته و گفتند: از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدیم كه مىفرمود: «خداى عزوجل ولى من است و من ولى مؤمنین، پس هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا دوست بدار كسى را كه او را دوست مىدارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن مىدارد»؛ على علیهالسلام او را تربیت كرده و قرآن تعلیم او نموده؛ او از مكه همراه امام حسین علیهالسلام بوده و به كربلا آمده است.(34)
![]() 26 - عبدالرحمن بن مسعود: او و پدرش از معروفین شیعه و از شجاعان مشهور بودند، با عمربن سعد به كربلا آمدند و قبل از آغاز جنگ به خدمت امام حسین علیهالسلام رسیدند و بر او سلام كردند و نزد امام مانده و در حمله اول به شهادت رسیدند.(35) 27 - عمر بن ضبیعه(36): او سوارى پیشتاز بود كه با عمربن سعد به كربلا آمد و بعد به حلقه یاران امام علیهالسلام پیوست.(37) این حجر در «اصابه» گفته است كه عمرو بن ضبعه از نام آوران جنگها و مردى شجاع بوده است و افتخار درك رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را دارد.(38) 28 - عمار بن حسان: از شیعیان مخلص و از شجاعان معروف بود، پدرش حسان از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و در جنگهاى جمل و صفین در راه دفاع از آن حضرت مبارزه كرد و شهید گردید. عمار از مكه در خدمت امام حسین علیهالسلام بود و از آن حضرت جدا نشد تا در روز عاشورا در حمله اول به فیض شهادت نائل آمد.(39) 29 - عمار بن سلامه: از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و از یاران على علیهالسلام در جنگها بود، و هنگامى كه براى جنگ جمل همراه حضرت مىرفتند از آن حضرت سؤال كرد: وقتى با اصحاب جمل روبرو شدى چه خواهى كرد؟ امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: آنها را به خدا و طاعت او دعوت مىكنم و اگر خوددارى كردند با آنها جنگ خواهمكرد، عمار گفت: آن كس كه مردم را به سوى خدا خواند هرگز مغلوب نگردد. عمار بن سلامه در كربلا به خدمت امام حسین علیهالسلام آمد و در حمله او شیهد شد.(40) 30 - قاسم بن حبیب الأزدى: او از شیعیان كوفه بود و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمد، و قبل از آغاز جنگ به اردوى امام علیهالسلام پیوست.(41) 31 - قاسط بن زهیر(42): او از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام و از جمله یاران امام حسن علیهالسلام بود و در كوفه ماند و در جنگها خصوصا در صفین حضور داشت. چون امام حسین علیهالسلام به كربلا آمد، شبانه به آن حضرت پیوست.(43)
چون غبار میدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمیر به سوى كشته او به راه افتاد و بر بالین او نشست و خاك از رخسار او پاك كرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدایى كه بهشت را روزى تو كرد مىخواهم كه مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد.
در این اثنأ شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر این ضربه ام وهب به آرزوى خود رسید و در كنار همسر شهیدش جان داد. 32 - كردوس بن زهیر: از اصحاب على علیهالسلام بوده و همراه دو برادرش شبانه به امام حسین و كربلا پیوست.(44) 32 - كنانة بن عتیق(45): او از پهلوانان كوفه و از زمره زاهدان و قاریان قرآن است. در كربلا به خدمت امام حسین علیهالسلام آمده و در حلمه اول شهید شد، و بعضى شهادت او را بعد از حمله اول ذكر كردهاند.(46) 34 - مسلم بن كثیر: از تابعین كوفه و از یاران امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و در یكى از جنگها یك پاى او آسیب دید و معلول شد، و شاید به همین جهت او را «اعراج» مىگفتند. هنگامى كه امام حسین علیهالسلام به كربلا وارد شد، از كوفه به سوى آن حضرت حركت كرد و در كنار او به شهادت رسید.(47) 35 - مسعود بن حجاج: او و فرزندش از شیعیان معروف و از شجاعان مشهور بودند، و در ایام مهادنه به كربلا آمده خدمت امام علیهالسلام رسیدند و نزد امام ماندند و هر دو در اولین حمله به فیض شهادت رسیدند.(48) 36 - مقسط بن زهیر: او و دو برادرش از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام و از مجاهدان پیشتاز آن حضرت در جنگهاى جمل و صفین و نهروان بودند. چون امام حسین علیهالسلام به كربلا آمد، شبانه به خدمت آن حضرت رسیده و به فیض شهادت نائل شد.(49) 37 - نصر بن ابى نیزر(50): پدر او از فرزندان ملوك عجم یا از اولاد نجاشى است و فرزند او - نصر - بعد از امام على و امام حسن علیهالسلام در خدمت امام حسین علیهالسلام بود، و از مدینه همراه حضرت به مكه آمد و از آنجا به كربلا، و در آنجا به شهادت رسید. ابتدا سواره بود ولى اسب او را پى كردند، و در حمله اول به شهادت رسید.(51) 38 - نعمان بن عمرو الراسبى: او و برادرش از اهل كوفه و از اصحاب على علیهالسلام هستند، چون عمر بن سعد سخنان امام را نپذیرفت، شبانه به خدمت آن حضرت آمد و در كنار او به شهادت رسید.(52) 39 - نعیم بن عجلان: او و دو برادرش نضر و نعمان هر سه از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بشمار مىرفتند، و در جنگ صفین در ركاب آن حضرت بودند و از شجاعان و از شعرا بشمار مىرفتند، نضر و نعمان از دنیا رفتند و نعیم در كوفه باقى ماند؛ چون امام حسین علیهالسلام به سوى عراق آمد او به خدمت ایشان رسید و در روز عاشورا به عزم جنگ پیش آمد و در حمله اول به فیض شهادت نائل آمد.(53) 40 - زهیر بن بشر الخثعمى: صاحب مناقب او را از جمله شهداى حمله اول ذكر كرده است(54) ولى در دیگر مصادر نام او یافت نشد.
![]() از امام صادق علیهالسلام نقل شده است كه فرمود: از پدرم شنیدم كه مىفرمود: چون اصحاب امام علیهالسلام با سپاه عمر بن سعد درگیر شدند و آتش جنگ برافروخته شد، به فرمان خدا فرشتگان آسمانها بر امام حسین فرود آمدند، و این مسأله امام را بر سر دو راهى قرار داد: پیروزى بر دشمنان و یا ملاقات خدا و شهادت، و آن بزرگوار، ملاقات خدا را برگزید.(55)
در این هنگام امام علیهالسلام فریاد بر آورد كه: "امَا من مُغیث یُغیثنا لوجه اللّه؟! اَما من ذاب یذبُّ عن حرم رسول الله ؟! آیا فریادرسى هست كه ما را به خاطر خدا یارى دهد؟! آیا مدافعى هست كه از حرم رسول خدا دفاع نماید ؟!"(56)
پس از این كه گروهى از یاران امام علیهالسلام كه نامشان را قبلا یادآور شدیم در اولین حمله جان باختند و شربت شهادت نوشیدند، نوبت فداكارى به دیگر اصحاب و همچنین اهلبیت آن حضرت از بنىهاشم رسید كه هر كدام به میدان رزم شتافته و به استقبال شمشیرها و نیزهها رفتند و لباس سرخ شهادت را به قامت خود پوشاندند و به لقاء الهى و رضوان خدا پیوستند و در جوار رحمت و الطاف حق آرمیدند كه به ترتیب در آغاز نام اصحاب و سپس اهلبیت آن حضرت را ذكر خواهیم كرد: 1- عبدالله بن عمیر(57): او پدر وهب و مردى شجاع و شریف بوده و در كوفه سرائى نزدیك «بثر الجعد»(58) همدان داشت، همسرش ام وهب است. او روزى به لشكرگاه كوفه در نخیله آمد و سپاه كوفه را مشاهده كرد كه عازم حركت به سوى كربلا هستند، سؤال كرد، به او گفته شد كه این سپاه براى جنگ با حسین فرزند دختر رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم مىروند! عبدالله بن عمیر گفت: به خدا سوگند من مشتاق جهاد با اهل شرك هستم و امیدوارم جنگ با این جماعت كه با پسر دختر پیامبرشان مىجنگید، كمتر از جهاد با مشركین از نظر ثواب، نباشد. پس نزد همسرش ام وهب آمد و او را از این ماجرا آگاه و تصمیم خودش را گوشزد كرد، همسرش گفت: درست اندیشیدهاى، خداوند تو را به بهترین راهها و درستترین اندیشهها راهنمایى كند، همین كار را بكن و مرا نیز با خود ببر. پس شب هنگام همسرش را برداشت و حركت كرد تا در كربلا به خدمت امام حسین علیهالسلام رسید. و چون عمر بن سعد به سوى امام علیهالسلام تیر انداخت و سپاه كوفه به طرف اردوى امام تیر پرتاب كردند، غلام زیاد بن ابیه به نام «یسار» و غلام عبیدالله بن زیاد به نام «سالم» به میدان آمدند، و از سپاهیان امام مبارز طلب كردند، حبیب بن مظاهر و بریر بن خضیر از جاى برخاسته كه به میدان بروند، امام حسین علیهالسلام مانع شد، عبدالله بن عمیر بپاخاست و از حضرت اجازه خواست، امام به او نظر كرد و او را مردى گندم گون و بلند بالا و داراى بازوانى قوى و سینهاى گشاده یافت، فرمود: گمان دارم كه حریفان خود را از پاى درآورى، اگر مىخواهى به جانب آنان رو. پس عبدالله بن عمیر به میدان شتافت، سالم و یسار كه در میدان ایستاده بودند از نسب او سؤال كردند، او خود را معرفى نمود، آن دو گفتند: ما تو را نمىشناسیم! پس زهیر یا حبیب و یا بریر را به میدان طلب كردند، و یسار جلوتر از سالم ایستاده بود، عبدالله بن عمیر گفت: از جنگ با مردم ننگ دارى؟! هر كس به جنگ تو آید بهتر از تو خواهد بود. پس بر او حمله برد و او را با شمشیر زد تا او را به قتل رساند، و در آن هنگام كه سرگرم مبارزه با او بود، سالم به او حمله كرد. یاران امام فریاد بر آوردند كه: سالم آهنگ تو كرده است! او اهمیت نداد، و سالم با شمشیر بر او حمله كرد.
پس شخصى به نام ایوب بن شرح، تیرى به اسب حر زده و او را از پاى در آورد، حر به ناچار از اسب پیاده شد و پیاده مىرزمید تا چهل و چند نفر را به قتل رساند. در این احوال لشكر پیاده نظام ابن سعد بر او حملهور شده و او را كشتند، اصحاب امام با شتاب به سوى او شتافته و او را در برابر خیمهاى كه مىجنگید قرار دادند، امام علیهالسلام بر بالین او نشست و خون از چهره حر پاك كرد و این جملات را فرمود: تو حر و آزادهاى همانگونه كه مادرت بر تو نام نهاد، تو در دنیا و آخرت حر و آزادهاى. عبدالله بن عمیر دست خود را جلو آورد و انگشتان دست چپ او قطع شد، ولى به سالم امان نداد و او را شمشیر زد و كشت، و روى به سوى امام كرد و در برابر آن حضرت رجز مىخواند در حالى كه هر دو حریف خود را كشته بود: ان تنكرونى فانا ابن كلبحسبى ببیتى فى علیم حسبى انى امر ذو مرة و عصبو لست بالخوّار عند الحرب انى زعیم لك ام و هببالطعن فیهم مقدما و الضرب(59) پس ام وهب همسر عبدالله بن عمیر عمود خیمه را برگرفته و روى به سوى همسر خود آورد و گفت: پدر و ماردم به فدایت باد! در برابر این ذریه رسول خدا مبارزه كن. عبدالله بن عمیر او را به سوى زنان باز گرداند، ام وهب لباس همسر خود را گرفته و مىگفت: هرگز تو را رها نمىكنم تا در كنارت كشته شوم. عبدالله بن عمیر در حالى كه دست راستش در اثر خون كشته شدگان به دسته شمشیر چسبیده بود و انگشتان دست چپ او قطع شده بودند، نتوانست همسرش را باز گرداند. امام حسین علیه السلام آمد و فرمود: خدا شما خاندان را جزاى خیر دهد، به سوى زنان بازگرد و با آنان باش، خدا تو را رحمت كند، بر زنان جنگ نیست، پس او بازگشت. عمرو بن حجاج زبیدى بر میمنه لشكر امام حمله كرد و یاران امام ایستادگى كردند، و شمر بر میسره حمله كرد ولى یاران امام استقامت مىكردند و با نیزه به آنها حمله مىبردند. عبدالله بن عمیر - این مبارز شیر دل - كه در میسره لشكر امام علیه السلام مىرزمید، گروهى از آنان را كشت. در این هنگام، هانى بن ثبیت حضرمى و بكیر بن حى تیمى بر او حمله برده و او را شهید كردند، پس سپاه عمر بن سعد به یكباره از سواره و پیاده به یاران امام حمله ور شدند و جنگ سختى در گرفت و اكثر اصحاب امام بر روى زمین افتادند، چون غبار میدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمیر به سوى كشته او به راه افتاد و بر بالین او نشست و خاك از رخسار او پاك كرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدایى كه بهشت را روزى تو كرد مىخواهم كه مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد. در این اثنأ شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر این ضربه ام وهب به آرزوى خود رسید و در كنار همسر شهیدش جان داد.(60) 2 و 3- سیف بن الحارث، مالك بن عبدالله(61): این دو برادر مادرى به همراه غلامشان شبیب روز عاشورا هنگامى كه امام حسین علیهالسلام را در آن حال مشاهده كردند، گریه كنان به خدمت امام آمده و به اردوى او ملحق شدند. امام علیهالسلام به آنها فرمود: اى فرزندان برادرم! چرا مىگریید؟! به خدا سوگند بعد از گذشت ساعتى چشمانتان روشن خواهد شد. گفتند: خدا ما را فداى تو گرداند، بر خود نمىگرییم بلكه گریه مىكنیم براى این كه شما را در محاصره این گروه مىبینیم و قدرت نداریم تا به چیزى بیش از جانمان از تو حمایت كنیم! امام علیهالسلام فرمود: خدا شما را به خاطر این همراهى و یارى، بهترین پاداشى كه به متقین مىدهد، عطا نماید. این دو برادر ایستاده بودند و حنظلة بن اسعد مردم كوفه را موعظه مىنمود و مبارزه كرد تا به شهادت رسید، آنگاه این دو برادر به سوى سپاه كوفه حركت كرده و روى به امام حسین علیهالسلام نموده گفتند: السلام علیك یابن رسول الله! امام علیهالسلام فرمود: رحمت و سلام و بركات خدا بر شما باد. پس در حالى كه هماهنگ مبارزه مىكردند و یكى از دنبال دیگرى بود، هر دو به فیض شهادت نائل آمدند.(62) 4 - عمرو بن خالد الصیدواى(63)؛ 5 - سعد مولاى عمرو(64)؛ 6 - جابر بن حارث(65)؛ 7 - مجمع بن عبدالله(66): این چهار بزرگوار با هم بر اهل كوفه حمله بردند و چون در میان دشمن قرار گرفتند سپاه كوفه آنها را محاصره و از دیگر یاران امام جدا كردند، امام حسین علیهالسلام برادرش عباس علیهالسلام را فرستاد تا آنها را با شمشیر از حلقه محاصره نجات دهد در حالى كه آنها كاملا زخمى شده بودند، ولى در اثناى راه، دشمن باز با شمشیر بر آنها حمله برد و با این كه مجروح بودند، مبارزه كردند تا در كنار هم به شهادت رسیدند.(67) در این هنگام مجدداً عمرو بن حجاج با سپاهش بر میمنه اصحاب امام حسین علیه السلام حمله كردند، و چون به امام نزدیك شدند یاران امام بر زانو نشسته و نیزهها را به سوى آنها گرفتند، از این رو اسبان سپاه عمرو بن حجاج نتوانستند قدم از قدم بردارند، و هنگام بازگشت، اصحاب امام بر آنان تیر زده و تعدادى از ایشان را كشته و گروهى را مجروح ساختند.(68) 8 - بریر بن خضیر: و چون جنگ شدت پیدا كرد، مردى از سپاه كوفه به نام یزید بن معقل به میدان آمد و بریر را ندا كرد كه: كار خدا را درباره خود چگونه مىبینى؟! بریر گفت: به خدا سوگند كه او در حق من نیكى كرد و كار تو را در مسیر شر قرار داد. یزید بن معقل گفت: دروغ مىگویى و قبل از این، دروغگو نبودى! و من گواهى مىدهم كه تو از گمراهانى! بریر گفت: آیا مىخواهى با تو مباهله كنم تا خدا دروغگو را لعنت و آن كه را بر باطل است به قتل برساند؟ او پذیرفت و با هم در آویختند و دو ضربت رد و بدل شد و یزیدبن معقل ضربتى بر بریر وارد كرد كه زیانى متوجه او نشد، و شمشیرى حواله سر او كرد و كلاه او را شكافت و به مغز سرش رسید و روى زمین افتاد، و در حالى كه شمشیر بریر در سر او فرو رفته و بریر آن را تكان مىداد كه از سر او بیرون آورد، مرد دیگرى از سپاه كوفه به نام رضى بن منقذ بر بریر حمله كرد و ساعتى با یكدیگر مبارزه كردند تا بریر او را بر زمین زده و روى سینه او نشست، آن مرد فریاد زد: كجایند یاران تا مرا نجات دهند؟!
از امام باقر علیهالسلام روایت شده كه: هر كسى كشته خود را از میدان بیرون مىبرد و به خاك مىسپرد، اما جون كسى را نداشت تا او را از میدان بیرون برد، به همین جهت پیكر پاره پاره او را پس از ده روز دیدند در حالى كه بوى مشك از بدنش به مشام مىرسید. كعب بن جابر به یارى او شتافت، به او گفته شد: این مرد بریر بن خضیر قارى است كه در مسجد كوفه مىنشست و ما را قرآن مىآموخت، او توجهى نكرد و با نیزه به بریر حمله كرد، و آن را بر پشت بریر نهاد. چون بریر تیزى نیزه را در پشت خود احساس كرد، خود را به روى رضى بن منقذ افكند و روى او را به دندان گرفت و قسمتى از بینى او را بركند، كعب بن جابر نیزه را فشار داد و بریر را از روى رضى بن منقذ كنار زد و او را با شمشیر به شهادت رساند، رضوان خداوند بر او باد.(69) عفیف(70) مىگوید: گویا من رضى بن منقذ را مىنگرم كه از جاى بر مىخاست، و در حالى كه غبار از جامهاش پاك مىكرد به كعب بن جابر مىگفت: اى برادر ازدى! خدمتى به من كردى كه هرگز آن را فراموش نخواهم كرد. یوسف بن یزید مىگوید كه: از عفیف پرسیدم كه تو خود مباهله بریر را با یزید بن معقل شاهد بودى؟ عفیف گفت: آرى، به چشم دیدم و به گوش شنیدم. كعب بن جابر - قاتل بریر - چون از كربلا باز گشت، همسرش و خواهرش نوار به او گفتند: تو دشمن پسر فاطمه را یارى كردى و بزرگ قرأ قرآن - بریر - را كشتى و گناه بزرگى را انجام دادى! به خدا سوگند كه هرگز با تو كلمهاى سخن نخواهیم گفت.(71) عبیدالله پسر عموى كعب بر او خشمگین شد و گفت: واى بر تو! بریر را كشتى؟! به چه امیدى خدا را ملاقات خواهى كرد؟! نوشتهاند كه: كعب از كرده خود پشیمان شده و اشعارى را به نظم درآورد كه در آن حزن و اندوه خود را به خاطر ارتكاب این جرم بزرگ یادآور شده است.(72) و (73) 9 - عمرو بن قرظة بن كعب انصارى: پدر او از صحابه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و از یاران امیرالمؤمنین علیهالسلام بود، و در جنگهاى امام على علیهالسلام شركت داشت و آن حضرت او را به ولایت فارس گمارده بود، و در سال 51 بدرود حیات گفت. او داراى فرزندانى است كه مشهورترین آنها عمرو و على است كه عمرو در ایام مهادنه در كربلا خدمت امام حسین علیه السلام رسید و امام او را جهت ارشاد نزد عمر بن سعد مىفرستاده است، و این جریان تا آمدن شمر ادامه داشت، و چون شمر به كربلا آمد، این ارتباط قطع شد.(74) او روز عاشورا از امام اذن گرفت و به میدان آمد در حالى كه این رجز مىخواند: قد علمت كتیبة الانصارانى ساحمى حوزة الذمار ضرب غلام غیر نكس شارىدون حسین مهجتى و دارى.(75) پس عمرو بن قرظه ساعتى رزمید و نزد امام حسین علیهالسلام بازگشت و در برابر آن حضرت ایستاد تا از او در برابر دشمن دفاع كند.(76) ابن نما مىگوید: او صورت و سینه خود را سپر تیرها قرار داده بود و نمىگذاشت كه به امام حسین علیهالسلام اصابت كند، و پس از جراحتهاى زیادى كه برداشته بود به امام عرض كرد: اى پسر رسول خدا! به عهد خود وفا كردم؟! آن حضرت فرمود: آرى، تو زودتر از من در بهشت خواهى بود، سلام مرا به رسول خدا برسان و بگو كه من هم به دنبال تو خواهم آمد. عمرو پس از شنیدن این سخنان بشارتآمیز به روى زمین افتاد و جان تسلیم كرد؛ سلام خدا بر او باد. اما برادرش على كه با عمر بن سعد به كربلا آمده بود، چون برادرش كشته شد، از میان سپاه كوفه بیرون آمد و ندا كرد: اى حسین! برادر مرا فریفتى و او را كشتى! امام حسین فرمود: من او را نفریفتم، خدا او را هدایت كرد و تو به گمراهى كشیده شدى. گفت: خدا مرا بكشد! اگر تو را نكشم، و یا به دست تو كشته نشوم! و به طرف امام حمله كرد. نافع بن هلال او را با ضربه نیزه بر روى زمین انداخت و یاران او آمده و از معركه بیرونش بردند و زخمهایش را مدوا كردند تا بهبودى یافت.(77)
وقتى كه خبر كشته شدن زهیر بن قین در ركاب امام علیهالسلام به همسر با وفاى او رسید، به غلامش گفت: برو و مولایت زهیر را كفن كن، غلام زهیر وقتى كه بدن مطهر امام حسین علیهالسلام را عریان در قتلگاه مشاهده كرد، با خود گفت: چگونه مولایم زهیر را كفن كنم ولى حسین علیهالسلام را رها نموده و عریان بگذارم؟! به خدا سوگند كه چنین نكنم. پس امام را در پارچهاى كه همراه داشت پیچید و زهیر را با پارچهاى پاره كفن نمود. 10 و 11- سعد بن حارث، ابو الحتوف بن حارث(78): این دو برادر با عمر بن سعد به كربلا آمده بودند، و چون روز عاشورا شد و امام حسین علیهالسلام ندا مىكرد: «الا من ناصر ینصرنا» و زنان و كودكان با شنیدن صداى امام علیه السلام شیون مىكردند، از دیدن این منظره، تاب نیاوردند و شمشیر به روى سپاه كوفه و دشمنان امام حسین علیهالسلام كشیدند و آنقدر مبارزه خود را ادامه دادند تا شهید شدند.(79) برخى نوشتهاند كه: این دو برادر در لحظات آخرین امام و پس از شهادت اصحاب به فیض شهادت نائل آمدند.(80) 12 - نافع بن هلال: از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام و مردى بزرگوار و شجاع و قارى قرآن و نویسنده حدیث بود و در جنگهاى جمل و صفین و نهروان در خدمت على علیهالسلام شمشیر مىزد، و چون امام حسین علیهالسلام به سمت عراق آمد، نافع و سه نفر دیگر از یارانش در میان راه به آن حضرت پیوستند. چون عمرو بن قرظه شهید شد و برادرش على بن قرظه به خونخواهى او به میدان آمد، نافع بن هلال بر او حمله كرد و او را مجروح ساخت، یارانش براى نجات او حمله كردند و نافع بن هلال با آنها درگیر شد و رجز مىخواند و مىگفت: ان تنكرونى فانان ابن الجملى دینى على دین حسین بن على.(81) مردى به نام مزاحم بن حریث در پاسخ او گفت: من بر دین فلان هستم! نافع بن هلال گفت: تو بر دین شیطانى؛ و بر او حمله كرد و مزاحم خواست برگردد كه ضربه نافع به او مهلت نداد و كشته شد. عمرو بن حجاج فریاد زد: آیا مىدانید با چه كسانى مىجنگید؟! كسى به تنهایى به میدان اصحاب حسین نرود! ابو مخنف مىگوید: نافع بن هلال، نامش را بر روى تیرهاى خود نوشته و آنها را مسموم نموده و پرتاب مىنمود، و از سپاه عمر بن سعد دوازده نفر را كشت و بسیارى را مجروح ساخت. هنگامى كه تیرهاى او تمام شد، شمشیر خود را برهنه نمود و حمله كرد و مىگفت: انا الهزیر الجملى انا على دین على.(82) لشكر دشمن چاره كار را در حمله دسته جمعى به او دید و لذا اطراف او را گرفته و او را هدف تیرها و سنگهاى خود قرار دادند تا این كه بازوان او را شكسته و او را به اسارت گرفتند. شمر و گروهى از سپاه، او را نزد عمر بن سعد آوردند. عمر بن سعد به او گفت: اى نافع! واى بر تو! چرا با خود چنین كردى؟! نافع گفت: پروردگار من از قصد من آگاه است. در حالى كه خونها بر محاسن او جارى بود به او گفتند: مگر نمىبینى كه با خود چه كردهاى؟! نافع گفت: دوازده نفر از شما را كشتهام و خودم را ملامت نمىكنم، اگر بازوان من سالم بود نمىتوانستید مرا اسیر كنید. شمر به عمر بن سعد گفت: او را بكش! عمر بن سعد گفت: تو او را آوردى، اگر مىخواهى تو او را بكش! شمر شمشیر از نیام كشید، و چون خواست نافع را به قتل برساند، نافع بن هلال گفت: به خدا سوگند اگر تو مسلمان بودى، براى تو ملاقات خدا بسیار دشوار بود و خون ما بر گردن تو سنگینى مىكرد، خدا را سپاس مىگویم كه مرگ ما را در دست بدترین خلق، قرار داد! پس شمر او را به شهادت رساند، رضوان خداوند بر او باد.(83)
![]() 13 - ابو الشعثأ كندى: نام او یزید بن زیاد(84) است و با عمر بن سعد به كربلا آمده بود، و چون كار به مقاتله انجامید، و سخنان امام را رد كردند، به جانب حسین علیهالسلام آمد. او كه تیرانداز ماهرى بود در برابر امام حسین علیهالسلام زانو زد و صد تیر به سوى دشمن پرتاب كرد و امام مىفرمود: خدایا! تیرهاى او را به هدف بنشان و بهشت خود را پاداش او قرار ده! و هنگامى كه تیرهاى او تمام شد، در حالى كه بپا مىخواست گفت: پنج تن از سپاه عمر بن سعد را كشتم، سپس بر سپاه دشمن حمله كرد و نوزده نفر را به قتل رساند و بعد به شهادت رسید(85) او هنگام حمله این رجز را مىخواند: "انا یزید و ابىمهاجر اشجع من لیث نبیل خادر یارب انى للحسین ناصر ولا بن سعد تارك و هاجر.(86)و (87) 14 - مسلم بن عوسجه: او مردى شریف، عابد و زاهد بود، و از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بشمار مىرفت؛ شجاعت او در جنگها و فتوحات اسلامى همیشه ورد زبانها بود.(88) عمرو بن الحجاج كه در میسره لشكر عمر بن سعد قرار گرفته بود، بر میمنه امام - كه زهیر بن قین فرماندهى آن را بر عهده داشت - حمله ور شد، و این درگیرى در ناحیه فرات صورت گرفت و ساعتى به طول انجامید و در آن مسلم بن عوسجه اسدى بر روى زمین افتاد و به فیض شهادت نائل آمد. آن بزرگوار در كوفه وكیل مسلم بن عقیل بود و مسئولیت جمع آورى اموال و خرید سلاح و گرفتن بیعت از مردم را بر عهده داشت. در روز عاشورا ضمن مبارزهاى تحسینانگیز این رجز را مىخواند: ان تسألوا عنى فانى ذو لبد من فرع قوم من ذرى بنى اسد فمن بغانى حائر عن الرشد و كافر بدین جبار صمد.(89) حاضران در صحنه پیكار كربلا مىگویند كه چون غبار صحنه جنگ فرو نشست، مشاهده كردند كه مسلم بن عوسجه بر روى زمین افتاده است و آخرین لحظات حیاتش بود كه امام حسین علیهالسلام بر بالین او حاضر شد و فرمود: خداى تو را رحمت كند اى مسلم بن عوسجه، و این آیه را تلاوت كردند: (فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.)(90) حبیب بن مظاهر نزدیك آمد و گفت: اى مسلم بن عوسجه! شهادت تو سخت بر من گران است، تو را به بهشت بشارت مىدهم. مسلم بن عوسجه با صدایى ضعیف گفت: خداى تو را هم مژده خیر دهد. حبیب بن مظاهر به او گفت: خداى تو را هم مژده خیر دهد. حبیب بن مظاهر به او گفت: اگر من هم در همین لحظات به تو ملحق نمىشدم دوست داشتم كه مرا وصى خود قرار دهى تا به وصایاى تو عمل كنم. مسلم بن عوسجه گفت: تو را به این (امام حسین علیهالسلام) وصیت مىكنم كه جان خود را فداى او كنى؛ و با دست خود به امام علیهالسلام اشاره كرد. جبیب گفت: به خداى كعبه چنین خواهم كرد. پس مسلم بن عوسجه جان داد و در جوار رحمت حق آرمید. در این هنگام كنیز مسلم بن عوسجه فریاد بر آورد: یا سیداه! و یابن عوسجتاه! سپاه عمرو بن حجاج فریاد برآوردند كه: مسلم بن عوسجه را كشتیم! شبث بن ربعى به بعضى از یارانش كه در كنارش بودند گفت: مادرانتان در سوگ شما بگریند! شما خود را به دست خود كشته و موجبات سرافكندگى خود را فراهم ساختهاید، در این حال شادى مىكنید كه یلى مانند مسلم بن عوسجه را كشتهاید؟!! به خدا سوگند او را در جایگاه كریم در میان مسلمانان دیدم، او را در دشت آذربایجان مشاهده كردم كه قبل از آمدن تمامى سواران، شش نفر را كشته بود، شما بر كشتن چنین افرادى شادى مىكنید؟! نوشتهاند كه: مسلم بن عوسجه به دست دو نفر شهید شد كه نامهاى آنها مسلم بن عبدالله ضبابى و عبدالرحمن بن ابى خشكاره بجلى است. (91)
حبیب بن مظاهر از اصحاب رسول خدا بود و در كوفه سكونت داشت و از یاران على علیهالسلام بود و در تمام جنگها در خدمت آن حضرت شمشیر مىزد و از جمله خواص اصحاب آن حضرت و حاملان علوم آن بزرگوار است، او از جمله كسانى است كه مشتاقانه به یارى امام حسین علیهالسلام شتافتند. 15 - حربن یزید ریاحى: حر مردى شریف در میان قوم خود بود(92)، و عاقبت به نداى حق لبیك گفت و با شادى به استقبال شهادت رفت و فرزند پیامبر را یارى كرد. او دلیرانه مىجنگید و رجز مىخواند: انى انا الحر و مؤوى الضیفاضرب فى اعراضكم بالسیف عن خیر من حل بلاد الخیفا ضربكم ولا آرى من حیف.(93) حربن یزید به اتفاق زهیر بن قین با دشمن پیكار مىكردند(94) و چون یكى از آنها در محاصره دشمن قرار مىگرفت دیگرى او را از محاصره دشمن بیرون مىآورد و ساعتى بر این روال پیكار كردند تا اسب حربن یزید جراحاتى برداشت و او همچنان سواره پیكار مىكرد و شعر مىخواند تا این كه مردى به نام یزید بن سفیان كه با او دشمنى دیرینه داشت در اثر فتنه انگیزى حصین بن نمیر كه به او گفت: این حربن یزید است كه تو مىخواستى او را به قتل برسانى، به حربن یزید حمله كرد ولى حر به او امان نداد و او را از دم شمشیر گذراند. پس شخصى به نام ایوب بن شرح، تیرى به اسب حر زده و او را از پاى در آورد، حر به ناچار از اسب پیاده شد و پیاده مىرزمید تا چهل و چند نفر را به قتل رساند. در این احوال لشكر پیاده نظام ابن سعد بر او حملهور شده و او را كشتند، اصحاب امام با شتاب به سوى او شتافته و او را در برابر خیمهاى كه مىجنگید قرار دادند، امام علیهالسلام بر بالین او نشست و خون از چهره حر پاك كرد و این جملات را فرمود: تو حر و آزادهاى همانگونه كه مادرت بر تو نام نهاد، تو در دنیا و آخرت حر و آزادهاى.(95) در مرثیه حر، یكى از اصحاب امام حسین این شعر را سرود: لنعم الحر حر بنى ریاحصبور عند مشتبك الرماح و نعم الحر اذ فادى حسینا و جاد بنفسه عند الصباح.(96) و بعضى این اشعار را به على بن الحسین علیهالسلام نسبت دادهاند(97)، و بعضى هم گفتهاند كه خود امام حسین علیهالسلام آنها را انشأ فرمودهاند.(98)
![]() 16- حبیب بن مظاهر(100): او از اصحاب رسول خدا بود و در كوفه سكونت داشت و از یاران على علیهالسلام بود و در تمام جنگها در خدمت آن حضرت شمشیر مىزد و از جمله خواص اصحاب آن حضرت و حاملان علوم آن بزرگوار است، او از جمله كسانى است كه مشتاقانه به یارى امام حسین علیهالسلام شتافتند.(101)حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه در كوفه براى امام بیعت مىگرفتند و چون عبیدالله بن زیاد به كوفه آمد و اهل كوفه مسلم را تنها گذاشتند، قبیله حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه آنها را پنهان كردند تا آسیبى به آنها نرسد، و هنگامى كه امام حسین علیهالسلام به كربلا آمد آن دو به سوى آن حضرت حركت كردند، روزها مخفى مىشدند و شبها طى طریق مىنمودند تا به اردوى امام علیهالسلام ملحق شدند.(102) هنگامى كه امام حسین علیهالسلام براى اداى نماز ظهر از سپاه كوفه مهلت خواست، حصین بن تمیم گفت: نماز از شما پذیرفته نیست!! حبیب بن مظاهر در پاسخ او گفت: گمان مىكنى كه نماز از آل رسول خدا پذیرفته نشود و نماز تو اى احمق نادان مقبول افتد؟! حصین بن تمیم به او حمله كرد و حبیب نیز به طرف او حمله ور شد و ضربهاى بر صورت اسب وى زد و بر اثر همین ضربه، حصین از اسب بر زمین افتاد، یارانش آمده او را نجات دادند و حبیب بر آنان حمله كرد و رجز مىخواند و مىگفت: انا حبیب و ابى مظهر فارس هیجأ و حرب تسعر انتم اعدّ عدًّْ و اكثرو نحن او فى منكم واصبر.(103) پس گروهى را به قتل رساند تا این كه بدیل بن صریم با شمشیر به او حمله كرد و ضربهاى بر او وارد ساخت، و مردى از تمیم نیز با نیزه بر او حمله ور شد، حبیب از اسب بر زمین افتاد و چون خواست بپاخیزد، حصین بن تمیم با شمشیر ضربهاى دیگر به سر او زد، و آن مرد تمیمى سر از تن حبیب جدا كرد، رضوان و بهشت خداوند بر او مبارك باد. حصین بن تمیم به آن مرد تمیمى گفت: من با تو در كشتن حبیب شریك هستم! او مىگفت: من خود به تنهایى حبیب را كشتهام! حصین بن تمیم به او گفت: سر حبیب را به من ده تا بر گردن اسبم آویزان كنم تا مردم بدانند من در كشتن او با تو شریكم! و بعد به تو خواهم داد كه نزد عبیدالله ببرى و جایزه بگیرى!! ولى او قبول نكرد! آشنایان آن دو آنها را اصلاح دادند و حصین بن تمیم سر را به گردن اسب آویزان نموده و در میان لشكر مىچرخید! و بعد به او برگرداند.(104) محمدبن قیس نقل كرده است كه شهادت حبیب بن مظاهر براى امام بسیار گران آمد و دل مباركش شكست و گفت: از خدا انتظار دارم كه حامیان مرا و یاران مرا اجر دهد. همچنین آمده است كه آن حضرت فرمود: اى حبیب! چه برگزیده مردى بودى كه خدا تو را توفیق عنایت كرد تا هر شب ختم قرآن كنى.(105) بهر حال از آنچه گذشت معلوم مىشود حبیب بن مظاهر قبل از نماز ظهر به شهادت رسیده است.
![]() چون وقت نماز ظهر فرا رسید، مردى از یاران آن حضرت به نام ابو ثمامه صیداوى(106) به آن حضرت عرض كرد: اى ابا عبدالله! من به فدایت شوم، این گروه به ما نزدیك شدهاند و به خدا سوگند كه پیش از تو من باید كشته شوم و دوست دارم چون خدا را ملاقات مىكنم با تو نماز خوانده باشم! امام حسین علیهالسلام سر به سوى آسمان برداشت و فرمود: نماز را تذكر دادى، خداى تو را از نمازگزاران قرار دهد. آنگاه امام حسین علیهالسلام زهیر بن قین و سعیدبن عبدالله را گفت در جلوى آن حضرت بایستند تا او نماز ظهر بگذارد، پس امام علیهالسلام با نیمى از یارانش نماز خوف بجاى آوردند.(107) 17- سعیدبن عبدالله حنفى(108): سعیدبن عبدالله در جلوى امام ایستاد و امام نمازگزارد و او در اثر تیرباران دشمن به روى زمین افتاد در حالى كه مىگفت: خدایا این گروه را لعنت كن همانند لعن قوم عاد و ثمود، و سلام مرا به پیامبرت برسان؛ همچنین گفت: پروردگارا! این زخمها را براى درك ثواب تو در راه نصرت فرزند پیامبر تو بر جان خود خریدم. آنگاه به طرف امام التفاتى كرده گفت: آیا به عهد خود وفا كردم اى پسر رسول خدا؟! امام علیهالسلام فرمود: آرى، تو در بهشت پیشاپیش من قرار خواهى داشت. او در حالى به شهادت رسید كه سیزده تیر غیر از زخم نیزه و شمشیر بر بدنش فرو رفته بود، و چون امام علیهالسلام از نماز فارغ شد به اصحابش فرمود: اى انصار من! این بهشت است كه درهاى آن به روى شما باز شده و نهرهاى آن جارى و میوههاى آن آماده است، و این پیامبر خداست و اینان شهدایى كه در راه خدا كشته شدهاند، منتظر قدوم شمایند، و شما را به بهشت بشارت مىدهند، پس از دین خدا و دین پیامبر حمایت و از حرم پیامبر دفاع كنید. اصحاب به امام عرض كردند: جانهاى ما فداى تو باد و خونهاى ما نگاهدارنده خون تو، به خدا سوگند كه هیچ گزندى به تو و حرم تو نمىرسد مادامى كه از ما كسى زنده باشد.(109)
محمد بن قیس نقل كرده است كه شهادت حبیب بن مظاهر براى امام بسیار گران آمد و دل مباركش شكست و گفت: از خدا انتظار دارم كه حامیان مرا و یاران مرا اجر دهد. همچنین آمده است كه آن حضرت فرمود: اى حبیب! چه برگزیده مردى بودى كه خدا تو را توفیق عنایت كرد تا هر شب ختم قرآن كنى. 18- ابو ثمامه صائدى:نام او عمرو بن عبدالله بن كعب و از تابعین بود و مردى دلاور و از شخصیتهاى شیعه بشمار مىرفت. از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و در جنگها با آن حضرت شركت مىكرد، و بعد از امیرالمؤمنین از اصحاب امام حسن مجتبى علیهالسلام گردید و در كوفه ماند، و چون معاویه مرد، به امام حسین علیهالسلام نامه نوشت و او را دعوت كرد و از جمله فرماندهان مسلم بن عقیل بود(110) كه با سپاهیان خود عبیدالله بن زیاد را در قصر دارالاماره محاصره كرد، و چون مردم از اطراف مسلم پراكنده شدند ابو ثمامه بصورت مخفیانه زندگى مىكرد و ابن زیاد شب و روز در جستجوى او بود! او با نافع بن هلال در اثناى راه به امام حسین علیه السلام ملحق گردید و در روز عاشورا پس از آن كه با امام حسین نماز گزارد به آن حضرت عرض كرد: یا ابا عبدالله! تصمیم گرفتهام كه به یاران خویش ملحق شوم، و ناخوش دارم كه زنده بمانم و تو را كشته ببینم. امام علیهالسلام به او اذن داد و فرمود: ما هم بعد از ساعتى به شما ملحق مىشویم؛ پس او سرگرم نبردى شدید با سپاه كفر شد تا بر تن او جراحات زیادى رسید و در این احوال مردى به نام قیس بن عبدالله صائدى كه پسر عموى او بود و با ابو ثمامه سابقه دشمنى داشت، او را به قتل رساند؛ و شهادت او بعد از شهادت حربن یزید ریاحى بود.(111) 19- سلمان بن مضارب:او پسر عموى زهیر بن قین بود و همراه او به حج آمده بود، و چون زهیر در بین راه به امام حسین علیهالسلام پیوست، سلمان بن مضارب نیز به امام ملحق گردید و به كربلا آمد و در روز عاشورا بعد از اداى نماز ظهر با امام، قبل از زهیر بن قین به شهادت رسید.(112) 20- زهیر بن قین بجلى:او مردى شجاع و شریف در قبیله خود بود و در كوفه اقامت داشت و شجاعت او در جنگها مشهور بود، در ابتداى كار از طرفداران عثمان بود و پس از ملاقات با امام حسین علیهالسلام در اثر هدایت الهى از عقیده خود دست كشید و از شیعیان على و اهلبیت علیهم السلام شد و همراه امام حسین علیهالسلام به كربلا آمد.(113) روز عاشورا بعد از گزاردن نماز با امام علیهالسلام، دست خود را روى شانه امام نهاد و این رجز را خواند: اقدم هدیت هادیا مهدیاالیوم تلقى جدك النبیا و حسنا و المرتضى علیا و ذاالجناحین الفتى الكمیا و اسدالله الشهید الحیا.(114) سپس به میدان آمد و مبارزه سختى با سپاه كوفه كرد(115) تا آن كه یكصد و بیست نفر از آنان را به قتل رساند. او از زمره اصحاب وفادارى بود كه پیشاپیش امام علیهالسلام شمشیر مىزد تا به درجه والاى شهادت نائل آمد.(116) بشیر بن عبدالله شعبى و مهاجر بن اوس تمیمى بر او حمله برده و او را شهید كردند و امام حسین علیهالسلام پس از شهادت او فرمود: اى زهیر! خدا تو را از لطف خود دور مدارد و قاتلان تو را همانند لعنت شدگان مسخ شده به لعنت ابدى خود گرفتار سازد.(117) وقتى كه خبر كشته شدن زهیر بن قین در ركاب امام علیهالسلام به همسر با وفاى او رسید، به غلامش گفت: برو و مولایت زهیر را كفن كن، غلام زهیر وقتى كه بدن مطهر امام حسین علیهالسلام را عریان در قتلگاه مشاهده كرد، با خود گفت: چگونه مولایم زهیر را كفن كنم ولى حسین علیهالسلام را رها نموده و عریان بگذارم؟! به خدا سوگند كه چنین نكنم. پس امام را در پارچهاى كه همراه داشت پیچید و زهیر را با پارچهاى پاره كفن نمود.(118) 21 - حجاج بن مسروق الجعفى: او از شیعیان و از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و در كوفه سكونت داشت، چون امام حسین علیهالسلام به مكه عزیمت كرد، از كوفه به مكه آمد و پس از ملاقات با امام علیهالسلام در خدمت او بود و در اوقامت نماز براى حضرت اذان مىگفت، و در روز عاشورا كه آتش جنگ شعلهور گردید حجاج بن مسروق پیش آمد و از امام اجازه جنگ گرفته به میدان رفت و مدتى مبارزه كرد و به طرف امام بازگشت، و در حالى كه بدنش غرق خون بود این رجز را مىخواند: الیوم القى جدك النبیاثم اباك ذالندى علیا ذاك الذى نعرفه الوصیا(119) و (120 ) امام علیهالسلام فرمود: من هم به شما ملحق و آنان را ملاقات خواهم كرد، سپس حجاج بن مسروق به میدان بازگشت و آنقدر مبارزه كرد تا شهید شد.(121) 22 - یزید بن مغفل جعفى: او از شعراى خوب و از شجاعان شیعه و از اصحاب على علیهالسلام در جنگ صفین بشمار مىرفت، او در مكه به همراه حجاج بن مسروق به امام حسین علیهالسلام ملحق شد و روز عاشورا نزد امام حسین علیهالسلام آمد و براى مبارزه اذن گرفت و به میدان رفت و این رجز را خواند: انا یزید و انا ابن مغفلو فى یمینى نصل سیف مصقل اعلو به الهامات وسط القسطلعن الحسین الماجد المفضل ابن رسول الله خیر مرسل.(122 ) و آنچنان شجاعانه جنگید كه دشمن را به حیرت واداشت، و پس از آن كه گروهى را به قتل رسانید به فیض شهادت نائل آمد.(123) 23 - حنظلة بن اسعد شبامى: از بزرگان شیعه و مردى فصیح و شجاع و قارى قرآن بود، و فرزندى داشت به نام على كه در تاریخ از او یاد شده است. حنطله بعد ار ورود امام حسین علیهالسلام به كربلا به اردوى آن حضرت ملحق شد و امام او را به عنوان رسول نزد عمر بن سعد مىفرستاد، و چون روز عاشورا فرا رسید نزد امام آمد و از آن حضرت براى جهاد اذن گرفت و در جلوى امام ایستاد و شروع به سخن گفتن با لشكر كوفه كرد و گفت: اى مردم! من بر عاقبت كار شما بیمناكم همانند روز احزاب و سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود، اى مردم! من از رسوائى شما در روز قیامت مىترسم، آن روزى كه هیچ نگهدارندهاى جز خدا نیست و كسى كه گمراه شد راهى به سوى هدایت ندارد. اى مردم! حسین را نكشید كه خداوند شما را به عذاب خود مبتلا سازد و كسى كه افترا مىبندد، زیان خواهد بود. امام حسین علیهالسلام به او فرمود: هنگامى كه تو این گروه را به حق دعوت كردى و آنان نپذیرفتند و تصمیم به ریختن خون تو و یارانت گرفتند و دست خود را به خون برادران صالح تو آلوده كردند، اینها مستوجب عذاب شدند. حنظله بن اسعد به امام علیهالسلام عرض كرد: راست گفتى، فدایت شوم، آیا اجازه مىدهى كه به ملاقات پروردگارم شتافته و به برادرانم ملحق شوم؟ آن حضرت اجازه داد و فرمود: برو به سوى چیزى كه بهتر از دنیا و آنچه در آن است، جهانى كه حدى نپذیرد و سلطنتى كه زوال نیابد. حنظله گفت: السلام علیك یا ابا عبدالله صلى الله علیك و على اهل بیتك، ملاقات ما و شما در بهشت! امام فرمود: آمین! آمین! سپس به سپاه كوفه حلمه كرد و سرانجام بر او حمله كردند و او را به شهادت رساندند، رضوان الله تعالى علیه.(124)
![]() 24 - عابس بن ابى شبیب(125): او از قبیله بنى شاكر مىباشد كه طائفهاى است از همدان؛ عابس از رجال شیعه و از رؤساى آنها و مردى شجاع و خطیبى توانا و عابدى پر تلاش و متهجد بود.(126) و (127) عابس در روز عاشورا مىگفت: امروز روزى است كه باید تلاش كنیم براى سعادت خویش با هر چه در توان داریم زیرا بعد از امروز حساب است و عمل به كار نیاید. آنگاه نزد امام حسین علیهالسلام آمد و گفت: یا ابا عبدالله! به خدا سوگند روى زمین چه در نزدیك و یا دور كسى عزیزتر و محبوبتر از تو نزد من نیست، اگر من چیزى عزیزتر از جانم و خونم داشتم كه فدایت كنم و كشته شدن را از تو دفع كنم، هر آینه تقدیم مىكردم؛ سپس گفت: «السّلام علیك یا ابا عبدالله اشهد انى على هداك و هدى ابیك»؛ «سلام بر تو اى اباعبدالله، من گواهى مىدهم كه بر راه شما و پدر شما استوارم و به راه راست هدایت مىیابم.» سپس با شمشیر به سوى دشمن آمد. ربیع بن تمیم گوید: چون دیدم كه عابس به سوى میدان مىآمد او را شناختم و سابقه او را در جنگها مىدانستم كه او شجاعترین مردم است؛ به سپاه عمر بن سعد گفتم: این شخص شیر شیران است، این فرزند شبیب است، مبادا كسى به جنگ او رود؛ پس عابس مكرر فریاد مىزد و مبارز مىطلبید و كسى جرأت نمىكرد به میدان او رود. عمر بن سعد گفت: حال كه چنین است او را سنگباران كنید، پس لشكر اینگونه كردند. عابس كه چنین دید زره از تن به در كرد و كلاه خود از سر برداشت سپس بر سپاه كوفه حمله كرد.
ربیع بن تمیم مىگوید: سوگند به خدا او را دیدم كه بیش از دویست رزمنده را تار و مار كرد، پس بر او از هر طرف حمله بردند و او را شهید كردند، و من شاهد بودم كه سر عابس بن شبیب در دست مردانى بود و منازعه مىكردند، این مىگفت من عابس را كشتهام و دیگرى مىگفت من كشتهام. عمر بن سعد گفت: مخاصمه نكنید، سوگند به خدا یك نفر نمىتواند این مرد را كشته باشد.(128)
25 - شوذب بن عبدالله: او از رجال شیعه و از معدود دلیران بنام و حافظ حدیث از امیرالمؤمنین علیهالسلام بود، و مجلس حدیث داشت كه شیعیان نزد او آمده و اخذ حدیث مىكردند. با عابس بن ابى شبیب از كوفه به مكه آمد و نزد امام علیهالسلام ماند تا روز عاشورا، و چون جنگ آغاز شد به مبارزه پرداخت. عابس او را طلب كرد و از تصمیم او مبنى بر یارى امام و شهادت در راه او سؤال كرد و او عزم خود را بر شهادت ابراز نمود و همانند دلیران به مبارزه پرداخت تا به شهادت رسید.(129) 26 - جَون بن ابى مالك(130): او بنده سیاه چرده ابوذر غفارى بود كه نزد امام علیهالسلام آمد و براى مبارزه اجازه خواست. امام حسین علیهالسلام فرمود: تو از جانب ما مأذونى و براى عافیت همراه ما آمدهاى، خود را در مشقت مینداز! گفت: من در راحتى باشم و در سختى شما را تنها بگذارم؟!! به خدا سوگند هر چند كه بوى بدن من بد، و حسب من رفیع نیست ولى امام بزرگوارى چون تو بوى مرا خوش و بدنم را مطهر و رنگ روى مرا سفید مىكند و به بهشتم مژده مىدهد! به خدا سوگند كه از شما جدا نگردم تا خون سیاه من با خون شریف شما آمیخته گردد! بعد شروع به رجز خوانى كرد: كیف ترى الفجّار ضرب الاسود بالمشرفى القاطع المهنّد أذبُّ عنهم باللّسان و الیدارجو به الجنْ یوم المورد. (131) و شجاعانه به جنگ با دشمن پرداخت و بیست و پنچ نفر از آنان را به قتل رساند تا این كه شهید شد. امام حسین علیهالسلام بر بالین او حاضر شد و گفت: خدایا روى او را سپید و بوى او را خوش و او را با نیكان محشور كن و با محمد و آل محمد آشنا و معاشر گردان. از امام باقر علیهالسلام روایت شده كه: هر كسى كشته خود را از میدان بیرون مىبرد و به خاك مىسپرد، اما جون كسى را نداشت تا او را از میدان بیرون برد، به همین جهت پیكر پاره پاره او را پس از ده روز دیدند در حالى كه بوى مشك از بدنش به مشام مىرسید.(132) 27 - عبدالرحمن الارحبى: او از تابعین و مردى شجاع و دلاور بود و به همراه قیس بن مسهر با نامههاى مردم كوفه در مكه در شب دوازدهم ماه رمضان به خدمت امام رسید، و امام علیهالسلام عبدالرحمن را همراه مسلم بن عقیل به كوفه فرستاد و او مجدداً بازگشت و از جمله یاران امام بود. در روز عاشورا چون آن حال را مشاهده نمود اذن گرفت، امام علیهالسلام او را اجازه داد، پس به میدان آمد و مبارزه كرد و رجز خواند: صبراً على الاسیاف و الاسنّْصبراً علیها لدخول الجنّْ(133) تا آن كه به شهادت رسید.(134) 28 - غلام تركى: او غلام امام علیهالسلام و از قاریان قرآن بود، اذن گرفت و به میدان آمد مبارزه مىكرد و رجز مىخواند: البحر من طعنى و ضربى یصطلى و الجوُّ من سهمى و نبلى یمتلى اذا حسامى فى یمینى ینجلى ینشقُّ قلب الحاسد المبجل.(135) و گروهى از سپاهیان دشمن را كشت سپس به علت زخمهاى وارده بر روى زمین افتاد. امام حسین علیهالسلام آمد و گریست! و صورت بر صورتش نهاد! غلام همین كه چشمش را باز كرد و امام علیهالسلام را بر بالین خود مشاهده كرد لبخندى زد و سپس جان داد.(136) 29 - انس بن حارث: او از اصحاب رسول خداست كه در غزوههاى بدر و حنین در خدمت آن حضرت بود و احادیثى از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله نقل كرده كه از جمله آنها این حدیث است كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: «این فرزندم حسین در زمین كربلا كشته خواهد شد. هر كس در آنجا باشد باید او را یارى كند.»(137) و (138) او روز عاشورا از امام علیهالسلام اذن گرفت و عمامه خود را به كمر بست و با پارچهاى ابروهاى خود را به بالا برده، بست! امام علیهالسلام چون او را با این هیئت مشاهده كرد گریست و فرمود: «شكر الله لك یا شیخ»، او با همان كهنسالى هجده نفر از لشكریان كوفه را به قتل رسانده و آنگاه شهید شد، رضوان الله تعالى علیه.(139) 30 و 31 - عبدالله بن عروه، عبدالرحمن بن عروه: این دو برادر، جدشان از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام بوده و در كربلا به امام حسین علیهالسلام ملحق شدند و در روز عاشورا به نزد آن حضرت آمده و سلام كردند و گفتند: دوست داریم كه در برابرت مبارزه كرده و از حریم تو دفاع كنیم. امام علیهالسلام فرمود: مرحباً بكما! آفرین باد بر شما! و این دو برادر در نزدیكى امام با دشمن مبارزه كردند تا این كه شهید شدند.(140) و در زیارت ناحیه آمده است: «السلام على عبدالله و عبدالرحمن ابنا عروة بن حراق الغفاریَّین.»(141) 32 - عمرو بن جناده: عمرو بن جناده انصارى بعد از شهادت پدرش جنادة بن حارث انصارى، به خدمت امام حسین علیهالسلام آمد در حالى كه یازده سال بیشتر نداشت. امام علیهالسلام به او اجازه نداد و فرمود: پدر این كودك در حمله اول شهید شده و شاید مادرش از این كار ناخشنود باشد. آن كودك گفت: مادرم به من فرمان داده است كه به میدان روم! وقتى امام علیهالسلام سخن او را شنید او را اذن داد(142)، پس به میدان رفت و شهید شد و سر او را از تن جدا كرده و به سوى امام حسین علیهالسلام پرتاب نمودند! مادرش آن سر را گرفت و خاك و خون از آن پاك كرد و آن را بر سر مردى از سپاه كوفه كه در نزدیكى او قرار داشت، كوبید و او را به هلاكت رساند، بعد به خیمه بازگشت و عمود خیمه - و به قولى شمشیرى - را برگرفت و این رجز خواند: انا عجوزٌ سیّدى ضعیفه خاویة بالیة نحیفه اضربكم بضربة عنیفهدون بنى فاطمة الشّریفه.(143) سپس به دشمن حمله كرد و دو نفر را كشت، سپس امام حسین علیهالسلام او را به خیمه باز گرداند.(144) 33- واضح التركى:او مردى شجاع و قارى قرآن و ترك زبان بود و با جنادة بن حارث به حضور امام حسین علیهالسلام آمده بودند، و گمان دارم همان كسى است كه اهل مقاتل ذكر كردهاند كه روز عاشورا را در مقابل سپاه كوفه ایستاد و پیاده با شمشیر مبارزه مىكرد و رجز مىخواند و چون روى زمین افتاد به امام علیهالسلام استغاثه كرد، امام بر بالین او آمد و دست بر گردن او نهاد در حالى كه او جان مىداد و او به خود مىبالید كه: چه كسى همانند من است در حالى كه پسر رسول خدا صورتش را بر صورتم گذارده است، سپس به ملكوت اعلى پیوست.(145) 34 - رافع بن عبدالله: او با مولایش مسلم بن كثیر هنگامى كه امام علیهالسلام وارد كربلا شده بود، خدمت آن حضرت رسید و در جنگ با سپاه كوفه شركت كرده و بعد از مسلم بن كثیر و پس از نماز ظهر مبارزه كرد و شهید شد.(146) 35 - یزید بن ثبیط : او از اصحاب ابوالاسود و از شیعیان بصره و در میان قومش شریف و بزرگوار بوده است، با دو فرزندش از بصره به مكه آمد و با امام علیهالسلام رهسپار كربلا شد و پس از مبارزه با دشمن به شهادت رسید.(147) 36 - بكر بن حى: او با عمر بن سعد و سپاه كوفه به جنگ حسین علیهالسلام آمده بود، روز عاشورا كه آتش جنگ مشتعل گردید، متوجه امام شد و توبه كرد و از سپاه كوفه جدا گردید و با آنها مبارزه كرد و در مقابل امام حسین علیهالسلام شهید شد.(148) 37 - ضر غامة بن مالك: او از شیعیان كوفه و از كسانى بود كه با مسلم بیعت كرده بود. چون مردم، مسلم را تنها گذاشتند او با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمد و به امام علیهالسلام ملحق گردید و با سپاه كوفه مقاتله كرد و در برابر امام حسین علیهالسلام بعد از نماز ظهر در مبارزه با دشمنان به شهادت رسید(149)، و این رجز را مىخواند: الیكم من مالك ضرغام ضرب فتى یحمى عن الكرام یرجو ثواب الله بالتمام سبحانه من ملك علام.(150) 38 - مجمع بن زیاد: او در منازل جهینه اطراف مدینه به اصحاب امام علیهالسلام پیوست و بعد از خبر شهادت مسلم همچنان با امام بود تا در كربلا برابر آن حضرت به شهادت رسید.(151) 39 - عباد بن مهاجر: او نیز در میان راه در منزلى كه از منازل جهینه بود به امام علیهالسلام ملحق و در كربلا با آن حضرت به شهادت رسید.(152) 40 - وهب بن حباب كلبى: وهب بن حباب اذن جهاد گرفت و رهسپار میدان گردید، قتالى نیكو با دشمن نمود و بر سختیها و ناراحتیها شكیبائى كرد، و برگشت به سوى همسر و مادرش كه در كربلا به او بودند، پس به مادرش گفت: آیا از من راضى شدى؟ گفت: از تو راضى نشوم مگر آن زمان كه پیش روى حسین و در راه او كشته گردى. همسرش به او گفت: مرا به ماتم خویش اندهناك مكن. مادرش گفت: اى پسرك من! از تقاضاى همسرت روى گردان و برابر حسین علیهالسلام مقاتله كن تا به شفاعت جدش در روز قیامت نائل شوى . پس جنگید تا دستانش قطع شد؛ همسرش چوبى را به دست گرفت و سوى او روانه شد و به او گفت: پدر و مادرم به فدایت، از حرم پیامبر دفاع كن و مقاتله نما. وهب خواست او را بازگرداند، امتناع كرد، امام حسین علیهالسلام به او گفت: بازگرد خدا تو را از اهلبیت جزاى خیر دهد؛ پس به خیمهها باز گشت و وهب مقاتله نمود تا به شهادت رسید.(153) 41 - حبشى بن قیس بن سلمه: جد او از اصحاب رسول خداست و از قبیله نَهْم است، و پدر او نیز گویا محضر پیامبر گرامى را درك كرده بود. او در ایامى كه هنوز در كربلا صحبت از جنگ نبود به خدمت امام حسین علیهالسلام آمده و به همراه آن حضرت شهید شد.(154) 42 - زیاد بن عریب: از قبیله همدان و مكنى به ابى عمره است، مردى متهجد و اهل عبادت بود، پدر او از اصحاب پیامبر بود و خود او نیز محضر پیامبر گرامى را درك كرده بود، مردى شجاع و معروف به عبادت و پرهیزگارى بوده است. مهران كاهلى مىگوید: در كربلا حضور داشتم، مردى را دیدم شدیداً مىجنگید و هرگاه كه بر سپاه كوفه حمله مىكرد آنها را پراكنده مىساخت سپس به نزد امام حسین علیهالسلام آمده و مىگفت: ابشر هدیت الرشد یابن احمد! فى جنّْ الفردوس تعلو صعدا.(155) سؤال كردم: او كیست؟ گفتند: او ابوعمره حنظلى است. پس شخصى به نام عامر بن نهشل راه را بر او گرفت و او را به شهادت رساند و سر او را از بدن جدا كرد.(156) 43 - عقبة بن صلت:این مرد نیز در میان راه مكه به كربلا در یكى از منازل جُهینه به خدمت امام حسین علیهالسلام آمد و از او جدا نشد تا در كربلا به شهادت رسید.(157) 44 - قعنب بن عمر:او از شیعیان بصره و با حجاج بن بدر از بصره به مكه آمده و به یاران امام علیهالسلام ملحق شد و در روز عاشورا برابر آن حضرت به شهادت رسید(158). و در زیارت ناحیه آمده است: «السلام على قعنب بن عمر النمیرى.»(159) 45 - انیس به معقل:او نیز مردى شجاع بود و پس از مبارزهاى سخت به فیض شهادت نائل آمد.(160) 46 - قرة بن ابى قرة:او به دفاع از فرزندان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم پرداخت و با دشمن جنگید و بعد از به هلاكت رساندن شصت و شش نفر از سپاه دشمن به شهادت رسید.(161) 47 - عبدالرحمن بن عبدالله الیزنى:او نیز براى رسیدن به فوز عظیم شهادت راهى میدان گردید و همانند دیگر یاران امام حسین علیهالسلام مقاتله كرد و شهید شد، و این رجز را مىخواند: انا ابن عبدالله من آل یزندینى على دین الحسین و الحسن اضربكم ضرب فتى من الیمنارجو بذلك الفوز عند المؤتمن.(162) و (163) 48 - یحیى المازنى:این دلاور نیز با خواندن رجز - كه حاكى از شجاعت او و نداشتن خوف و ترس از مرگ بود - همانند لشكرى بر دشمن یورش برد و سرانجام برابر امام علیهالسلام به شهادت رسید.(164) 49 – منجح:شیخ طوسى او را از اصحاب امام حسین علیهالسلام ذكر كرده است كه در كربلا با آن حضرت شهید شد. از ربیع الابرار زمخشرى نقل شده است كه حسنیه جاریه امام حسین علیهالسلام بود كه او را از نوفل بن حارث خریدارى كرده بود سپس او را به مردى به نام سهم تزویج كرد و از او منحج متولد شد، و مادرش حسنیه در خانه امام سجاد علیهالسلام خدمت مىكرد، چون امام حسین علیهالسلام به سوى عراق آمد منحج نیز به همراه مادرش به كربلا آمد و در كربلا در آغاز جنگ به شهادت رسید.(165) 50 - سوید بن عمرو:مردى شریف و كثیر الصلاة بود و در میدان جنگ همانند شیر خشمگین مبارزه مىكرد و در رویاروئى با بلاها و سختیها بسیار مقاوم بود و او آخرین نفر از اصحاب امام علیهالسلام است كه شهید شده است. نوشتهاند: او جراحات زیادى برداشته و در میان كشتگان افتاده بود، بعد از زمانى كه به هوش آمد و شنید كه مىگویند: حسین علیهالسلام كشته شده است، در خود قوتى یافت بپاخاست و با خنجرى كه به همراه داشت ساعتى با دشمن مبارزه كرد تا او را عروة بن بكار و زید بن ورقأ شهید كردند.(166)
پینوشتها:1- بعضى نام این شخص را كه غلام عمر بن سعد است «درید» ضبط كردهاند. (مقتل الحسین خوارزمى 2/8).2- ارشاد شیخ مفید 2/101. 3- بحار الانوار 45/12. 4- الملهوف 42. 5- مناقب ابن شهر آشوب 4/113. 6- «ماریه» زنى از شیعیان بصره بوده و خانه او محل اجتماع و تصمیمگیرى شیعیان بوده است، كه قبلا نیز ذكر نمودیم. 7- ابصار العین 112. و در «وسیلة الدارین» 99 آمده است كه او از اصحاب رسول خدا بوده و حدیث از ایشان نقل كرده است. 8- «مهادنه» ایامى را گویند كه بین دو سپاه مذاكره بوده است و كار به جنگ نیانجامیده است. 9- ابصار العین، 114. 10- ابصار العین، 103. 11- ابصار العین، 112. 12- ابصار العین، 113. و در «وسیلة الدارین» 117 آمده است كه او به میدان آمد و مبارزه كرد و شهید شد. 13- ابصار العین، 124. 14- ابصار العین، 94. 15- ابصار العین، 104. 16- تعدادى از سپاه عمر بن سعد كه در حدود سى نفر بودند شب عاشورا به امام حسین پیوستند. 17- ابصار العین، 113. 18- ابصار العین، 103. 19- ابصار العین، 55. 20- ابصار العین، 122. 21- ابصار العین، 109. 22- ابصار العین، 103. 23- ابصار العین، 109. 24- نتقیح المقال 1/452. 25- ابصار العین، 111. 26- ابصار العین، 108. 27- مقتل الحسین، مقرم 254. 28- ابصار العین، 79. 29- ابصار العین، 86. 30- ابصار العین، 111. 31- ابصار العین، 101. 32- ابصار العین، 101. 33- ابصار العین، 110. 34- ابصار العین، 93. 35- ابصار العین، 112. 36- بعضى او را عمرو بن ضبعه ثبت كردهاند و در زیارت ناحیه آمده است: «السلام على عمرو بن ضبعة الضبعى». (وسیلة الدارین 177). 37- ابصار العین، 113. 38- وسیله الدارین، 177. 39- ابصار العین، 113. 40- ابصار العین، 79. 41- ابصار العین، 109. 42- او از فرماندهان على علیهالسلام در جنگ صفین بوده و در جمل و نهروان در خدمت آن حضرت شركت داشته است، و در زیارت ناحیه آمده است «السلام على قاسط و كردوس ابنى زهیر التغلبى». (وسیلة الدارین 184). 43- ابصار العین، 114. 44- ابصار العین، 114. 45- ابن حجر در «اصابه» نقل كرده است كه كنانه در جنگ احد حضور داشته و پدرش عتیق فارس رسول خدا بوده است. (وسیله الدارین 184). 46- ابصار العین، 114. 47- ابصار العین، 108. 48- ابصار العین، 112. 49- ابصار العین، 114. 50- مبرد در «كامل» او را از فرزندان ملوك عجم ذكر كرده است كه رغبت به اسلام پیدا كرد و در كودكى به دست رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم اسلام آورد. (وسیلة الدارین 199). 51- ابصار العین، 54. 52- ابصار العین، 109. 53- ابصار العین، 94. 54- مناقب ابن شهر آشوب 4/113. 55- بحار الانوار 45/12؛ و در كافى 1/465 این حدیث با كمى اختلاف از عبدالملك بن اعین از حضرت ابى جعفر باقر علیهالسلام نقل شده است. 56- الملهوف، 49. 57- كنیه او ابو وهب و از قبیله بنى علیم و زوجه او ام وهب دختر عبد از قبیله بنى نمر بن قاسط است. (وسیلة الدارین 168). 58- در معاجم بلدان موضعى را به نام «بثر الجعد» نیافتیم و آنچه از قرائن مشهود است نام چاهى است در كوفه. 59- «اگر مرا نمىشناسید من فرزند قبیله كلب هستم، كفایت مىكند كه بیت من در قبیله بنى علیم است. مردى هستم كه باید نیرویم را از تیغ بخواهید، و اگر مرا مشكلى پیش آید ضیعف نباشم. اى ام وهب! من تعهد مىكنم كه با نیزه و شمشیر زدن ره دشمن روى كنم». 60- ابصار العین، 106. 61- این دو برادر مادرى هستند و پدران آنها حارث و عبدالله فرزندان سریع بن جابر از قبیله همدان هستند. (وسیلة الدارین 154). 62- ابصار العین، 78. 63- عمرو بن خالد در كوفه مردى شریف و از مخلصین اهلبیت علیهمالسلام بود، او با مسلم بن عقیل قیام كرد و چون اهل كوفه او را تنها گذاشتند، عمرو بن خالد چارهاى جز مخفى شدن نداشت و در اختفأ بود تا آن كه شنید كه فرستاه حسین از بطن الرمه (قیس بن مسهر) به شهادت رسید، خود و مولایش سعد حركت كردند و به امام علیهالسلام ملحق شدند. (وسیلة الدارین 176). 64- او به دنبال عمرو بن خالد در راه با امام حسین علیهالسلام پیوست، او مردى شریف و بلند همت بود و در كربلا شهید گردید. (ابصار العین، 68). 65- ممكن است این شخص همان جنادة بن حرث باشد كه مقرم جابر ذكر كرده است و سماوى گفته است جبار و حیان او را گفتهاند، ولى صحیح نیست. (ابصار العین، 84). 66- مجمع بن عبدالله از تابعین و از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و در جنگ صفین حضور داشته است. پدر او عبدالله از اصحاب رسول خداست. (وسیلة الدارین 192). 67- مقتل الحسین، مقرم 293. 68- ارشاد شیخ مفید 2/102. 69- كامل ابن اثیر 4/66. 70- او عفیف بن زهیر بن ابى الاخنس مىباشد، و از كسانى بود كه شاهد واقعه كربلا بودند. 71- نفس الملهوف، 261 به نقل از طبرى. 72- از جلمه اشعار اوست این شعر مشهور: و لم تر عینى مثلهم فى زمانه مولا قبلهم فى الناس اذ انا یافع اشد قراعا بالسیوف لدى الوغا الا كل من یحمى الذمار مقارع؛ «از آن روزى كه بالغ شدم، دیدگانم همانند آن رادمردان را نه در آن زمان و نه قبل از آن ندید؛ شدیدترین ضربات را با شمشیرها در صحنه كارزار مىزدند، آرى هر آن كس كه حمایت از حوزه مسئولیت خود كند چنین است.» الا كل من یحمى الذمار مقارع. 73- حیاة الامام الحسین، 3/209. 74- وسیلة الدارین، 173. 75- «سپاه انصار دانستهاند كه من از كسى كه مسئولیت حفظ جانش با من است، حمایت و حفاظت مىكنم؛ ضربههاى من همانند ضربههاى جوانى است كه از صحنه نمىگریزد؛ جان و مال من فداى حسین باد!» ابن نما مىگوید: در این مصراع آخر یعنى «جان و مال من فداى حسین باد» اعتراضى نسبت به عمر بن سعد خفته است كه چون امام علیهالسلام از او خواست تا از عزمش باز گردد، او گفت: بر خانه خود بیمناكم! امام علیهالسلام فرمود: من عوض آن را خواهم داد! عمر بن سعد گفت: بر مالم مىترسم! امام فرمود: من در حجاز از مال خود به تو خواهم داد؛ عمر بن سعد اظهار بى میلى كرد. 76- نفس المهموم، 262. 77- ابصار العین، 92. 78- سعدبن حارث بن سلمه انصارى و برادرش ابو الحتوف هر دو از محكمه(خوارج) بودند و با عمر بن سعد براى جنگ با حسین به كربلا آمده بودند، بعد از ظهر روز عاشورا هنگامى كه یاران امام شهید و تنها سوید بن عمرو و بشر عمرو حضرمى با امام علیهالسلام باقیمانده بودند و صداى زنان و كودكان از آل رسول را شنیده گفتند: «لاحكم الا لله ولا طاعة لمن عصاه»؛ این حسین پسر دختر پیامبر است و ما امید شفاعت جد او را روز قیامت داریم پس چگونه با او محاربه كنیم؟ لذا به یاران امام حسین علیهالسلام پیوستند. (وسیلة الدارین 149). 79- مقتل الحسین، مقرم 240. 80- ابصار العین، 94. 81- «اگر مرا نمىشناسید خودم را معرفى كنم، من از قبیله جملى هستم، و آئین و دینم همان دین حسین بن على است». 82- «من شیر مردى از قبیله جملى هستم، من پیرو دین على هستم». 83- ابصار العین، 87. 84- در زیارت ناحیه آمده است: «السلام على یزید بن مهاجر الكندى». او مردى شجاع و شریف بود و از كوفه بیرون آمد و به امام حسین علیهالسلام قبل از برخورد با حر بن یزید پیوست و به كربلا آمد. (وسیلة الدارین 103). 85- مقتل الحسین، مقرم 243. 86- «منم یزید فرزند مهاجر، شجاعتر از شیر كه در بیشه باشد؛ خدایا من حسین را ناصرم، و از ابن سعد دور و بیزار هستم». 87- وسیلة الدارین، 103. 88- ابصار العین، 61. 89- «اگر از من سؤال كنید من دلاورى هستم از شاخه گروهى از برگزیدگان بنى اسد؛ كسى كه بر من ستم كند از راه سعادت جدا شده و به دین خداى جبار و بى نیاز كافر گردید.» 90- سوره احزاب: 23. 91- نفس المهموم، 264. 92- ترجمه حر را قبلا در پاورقى یادآور شدیم. 93- «همانا من حر هستم كه میزبان میهمانانم، شمشیرم را بر شما فرود مىآورم و حمایت از بهترین كسى كه ساكن بلاد خیف شده مىنمایم و مىزنم شما را و باكى نمىبینم». 94- ولى خوارزمى نقل كرده است كه حربن یزید چون توبه كرد و نزد امام علیهالسلام آمد عرض كرد: یابن رسول الله! من اول كسى بودم كه بر تو راه گرفتم، مرا اجازه ده تا اول كشته باشم به امید این كه فرداى قیامت با جدت مصافحه كنم. امام علیهالسلام فرمود: تو از كسانى هستى كه خدا توبه آنها را پذیرفته. پس اول كسى كه جلو افتاد براى مبارزه با آن گروه حربن یزید ریاحى مىباشد. (مقتل الحسین خوارزمى 2/10). 95- حیاة الامام الحسین 3/221. 96- «نیكو آزادهاى بود حرى كه از قبیله بنى ریاح است، او هنگامى كه نیزهها بر او فرود آیند مقاوم، و نیكو حرى است هنگامى كه او خود را فداى حسین كرد و جان خود را صبح هنگام بذل نمود. 97- مقتل الحسین خوارزمى 2/10. 98- مقتل الحسین، مقرم 245. 99- شعر از آقاى محمد على مجاهدى (پروانه) است. 100- بعضى به جاى مظاهر او را مظهر به تشدیدهأ خواندهاند. 101- نفس المهموم، 302. 102- ابصار العین، 57. 103- «همانا من حبیب و پدرم مظهر است، سواره صحنه پیكار در حالى كه آتش جنگ شعله ور شود. شما هم سلاحتان بهتر و هم تعدادتان بیشتر است، و ما هم از شما باوفاتر و هم از شما شكیباتریم». 104- پس از واقعه عاشورا، مرد تمیمى سر را به گردن اسب خویش آویزان نمود و به سوى كوفه آمد و متوجه قصر عبیدالله شد! فرزند حبیب بن مظاهر به نام قاسم - كه كودك نابالغى بود - سر پدر خود را مشاهده كرد و به دنبال آن مرد تمیمى راه افتاد! تمیمى سؤال كرد: چرا از من جدا نمىشوى؟ قاسم گفت: این سر پدر من است، او را به من بده كه آن را دفن كنم. گفت: امیر به این راضى نمىشود، و من مىخواهم تا از او جایزهاى نیكو بگیرم!! قاسم گفت: خدا تو را به خاطر این جنایت، بدترین پاداش خواهد داد؛ و شروع به گریستن نمود و از او جدا شد. بعد از گذشت مدت زیادى، آن فرزند حبیب وارد سپاه مصعب بن زبیر شد و قاتل پدر خود را هنگام ظهر در حالى در خیمهاش خوابیده بود، كشت. (ابصار العین، 59). 105- نفس المهموم، 272. 106- در تاریخ طبرى و بعضى از مصادر دیگر ابو ثمامه صائدى ضبط شده است. 107- بحار الانوار، 45/21. 108- او از وجوه شیعه در كوفه بود، هم صاحب شجاعت و هم اهل عبادت بوده است. او در مرتبه سوم نامه اهل كوفه را نزد امام حسین علیهالسلام به مكه برد، و امام پاسخ را توسط او قبل از اعزام مسلم بن عقیل براى مردم كوفه فرستاد، و چون مسلم به كوفه آمد سعیدبن عبدالله پس از عابس و حبیببن مظاهر قیام نمود و اعلان بیعت و نصرت نمود، و مسلمبن عقیل او را مجددا با نامهاى براى امام علیهالسلام به مكه فرستاد، و سعیدبن عبدالله ملازم او بود تا به كربلا آمد و شهید شد.(وسیلة الدارین، 146). 109- مقتل الحسین، مقرم 246 / تنقیح المقال، 2/28. 110- شیخ مفید رحمة الله فرموده است: چون مسلم به كوفه آمد، ابوثمامه با او همكارى مىكرد و از طرف او مسئولیت دریافت اموال را از شیعه داشته است، و به وسیله آن اموال با توجه به بصیرتى كه در امر سلاح داشت، اسحله خریدارى مىكرد. (ارشاد شیخ مفید 2/46). 111- ابصار العین، 69. 112- ابصار العین، 100. 113- ابصار العین، 95. 114- «به پیش اى هدایت شده و راهنما، امروز جدت نبى اكرم را دیدار خواهى كرد، و همچنین حسن مجتبى و على مرتضى را و جعفر طیار آن جوانمرد شجاع و حمزه شیر خدا شهید زنده را.» 115- نفس المهموم، 277. 116- نفس المهموم، 181. 117- بحار الانوار، 5/25. 118- تذكرة الخواص، 145. 119- «امروز جدت نبى مكرم را دیدار خواهم كرد، سپس پدرت مرتضى على را، آن كسى كه او را وصى پیامبر مىشناسیم.» 120- مقتل الحسین، مقرم 254. 121- ابصار العین، 89. 122- «نامم یزید و من فرزند مغفل هستم، در دست راستم شمشیرى صیقل داده شده است، آن را بر تاركها در میان غبارها فرود آورم، و از حسین بزرگوار با فضلیت دفاع كنم، او كه فرزند رسول خدا بهترین پیامبران است.» 123- ابصار العین، 91. 124- ابصار العین، 77. 125- بعضى او را عابس بن شبیب آوردهاند(تظلم الزهرأ، 192)، ولى در ابصار العین، 74 و تنقیح المقال 2/112 او را عابس بن ابى شبیب ضبط كردهاند. 126- اساسا قبیله بنى شاكر از علاقمندان اهلبیت علیهم السلام بودهاند، خصوصا اخلاص زیادى زیادى نسبت به امیرالمؤمنین علیهالسلام داشتهاند. نصر بن مزاحم در كتاب «وقعة صفین» نقل كرده است كه امیرالمؤمنین در جنگ صفین فرمود: اگر تعداد قبیله بنى شاكر به هزار نفر مىرسید، حق عبادت خدا بجا آورده مىشد. و بنى شاكر از شجاعان جنگ بودند كه آنها را «فتیان الصباح» یا جوانمردان صبح مىنامیدند. ابو مخنف مىگوید: چون مسلم بن عقیل به كوفه آمد و در خانه مختار مستقر گشت و شیعیان نزد او گرد آمدند، مسلم نامه امام را بر آنها قرائت كرد، همه گریستند و هجده هزار نفر یا بیشتر با او بیعت كردند، عابس بن شبیب بپاخاست و گفت: من شما را از مردم خبر نمىدهم زیرا نمىدانم در دلهاى آنها چه قصدى است ولى از خودم مىگویم، من دعوت شما را اجابت كرده و با دشمن شما مىجنگم و در یارى شما شمشیر مىزنم تا این كه خدا را ملاقات نمایم و هدفى جز تحصیل رضایت خدا ندارم، آنگاه حبیب برخاست و كلام عابس را تأیید نمود. هنگامى كه مردم با مسلم بن عقیل بیعت كردند، نامهاى به امام علیهالسلام نوشته و آن را توسط عابس بن شبیب به مكه ارسال داشت. (وسیلة الداین، 158). 127- ابصار العین، 74. 128- مقتل الحسین، خوارزمى 2/22. 129- ابصار العین، 76. 130- ابو على در كتاب رجالش نقل كرده است كه جون از اهل نوبه و حضرت على علیهالسلام او را به یكصد و پنجاه دینار خریده و او را به ابوذر غفارى بخشیده بود، و چون ابوذر به دستور عثمان به «ربذه» تبعید شد او به همراه ابوذر به ربذه رفت، و در سال 32 هنگامى كه ابوذر وفات یافت به مدینه بازگشت و در خدمت حضرت على علیهالسلام و سپس نزد فرزندش حسن علیهالسلام بود و پس از آن همراه امام حسین علیهالسلام از مدینه به مكه و از آنجا به عراق آمد. (وسیلة الدارین، 115). 131- «چگونه اهل فجور مىبینند مبارزه غلام سیاه را با شمشیر مشرفى و جدا كننده؟ من با دست و زبان از آل پیامبر دفاع كنم، امیدوارم روز قیامت بهشت نصیبم گردد.» 132- نفس المهموم، 290. 133- «بر شمشیرها و نیزهها صبر مىكنم، و این تحمل و شكیبایى به جهت وارد شدن به بهشت است.» 134- ابصار العین، 77، ولى صاحب مناقب او را از شهداى حمله اول ذكر كرده است. در اصابه آمده است: عبدالرحمن بن الكدن بن ارحب، صحابى و كان من أصحاب النبى له هجرة و فضل فى دینه (وسیلة الداین 164)؛ ولى در تنقیح المقال 2/145 او را از جلمه تابعین ذكر كرده است. 135- «دریا از نیزه و شمشیر زدنم گرم، و فضا از تیرهاى من پر مىشود؛ چون شمشیرم در دست راستم ظاهر شود؛ قلب شخص حسود را پاره سازد.» 136- بحار الانوار، 5/30. 137- «ان ابنى هذا - یعنى الحسین - یُقتل بارض كربلا فمن شهد منكم فلینصره.» 138- اسد الغابة، 1/349. 139- مقتل الحسین، مقرم 252. 140- ابصار العین، 104. 141- وسیلة الدارین، 165. 142- مقتل الحسین، مقرم 253/ وسیلة الدارین، 114. بعضى او را فرزند مسلم بن عوسجه مىدانند و گفتهاند: چون به میدان آمد این رجز مىخواند: امیرى حسین و نعم الامیر سرور فواد البشیر النذیر على و فاطمة والدا هو هل تعلمون له من نظیر(نفس المهوم، 293) 143- «من پیرزنى ضعیف و ناتوانم، نحیف و سالخوردهام، شما را با ضربهاى شدید مىزنم تا دفاع نمایم از فرزندان فاطمه شریف.» 144- بحار الانوار، 45/28. 145- ابصار العین، 85. 146- ابصار العین، 108. 147- نفس المهموم، 284. 148- ابصار العین، 113. 149- ابصار العین، 114. 150- «از مالك ضرغام به سوى شما ضربه جوانى كه از بزرگان حمایت كنند، امید ثواب كامل الهى را دارد از خداوند دانا و سبحان.» 151- ابصار العین، 115. 152- ابصار العین، 115. 153- مثیر الاحزان، 62. 154- ابصار العین، 79. 155- «بشارت باد تو را كه به راه رشد هدایت یافتى اى پسر احمد، و در بهشت فردوس رتبهاى والا خواهى داشت.» 156- ابصار العین، 80. 157- ابصار العین، 115. 158- ابصار العین، 125. 159- وسیلة الدارین، 184. 160- حیاة الامام الحسین، 3/236. 161- حیاة الامام الحسین 3/238 / وسیلة الدارین، 180. 162- «من فرزند عبدالله از آل یزن هستم، دین من همان دین حسین و حسن است؛ شما را با شمشیر مىزنم زدن جوانى از یمن، امید رستگارى دارم نزد پروردگار». 163- حیاة الامام الحسین، 3/239. 164- حیاة الامام الحسین، 3/237. 165- تنقیح المقال، 3/247. 166- ابصار العین، 101؛ و در كامل ابن اثیر، 4/79 به جاى عروة بن بكار و زید بن ورقأ كشندگان سوید بن عمرو، عروة بن بطان تغلبى و زید بن رقاد الجهنى ذكر شدهاند. منبع:قصّه كربلا- به ضمیمه قصّه انتقام، على نظرىمنفرد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:57  توسط طاهر
|
علما اصحاب اهل بیت علیهم السلام معاصر غير معاصر در محضر علامه طباطبايي صحیفه امام خمینی(ره) مقالات شعر مناجات تفكري در نهج البلاغه گوناگون خاندان نور رمضان مقالات فلسفي امام رضا عليه السلام امام جواد عليه السلام امام هادي عليه السلام امام عسکري عليه السلام پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله و سلم حضرت علي عليه السلام حضرت زهرا سلام الله عليها امام حسن عليه السلام امام حسين عليه السلام امام سجاد عليه السلام امام باقر عليه السلام امام صادق عليه السلام امام کاظم عليه السلام امام زمان عليه السلام از سلاله پاکان مقالات نماز در آئينه قرآن نماز در روايات شعرو ادب ويژه نامه ها پيامبر اعظم پيامبر شناسي عترت پيامبر كتابخانه پرسش و پاسخ پايگاه هاي مرتبط سيره نبوي تاريخ حيات حديث پيامبر از نگاه بزرگان پيامبر در نهج البلاغه اعجاز خاتميت ضرورت نبوت عصمت علم پيامبر وحي قرآن شناسي پيامبر اسلام سال 81 سال 82 سال 83 سال 84 سال 85 سال 86 سال 87 سال 88 سال 89 سال 90 سیره نبوی جاذبه و دافعه علی علیه السلام مسئله حجاب تعلیم و تربیت در اسلام حماسه حسینی جلد1 حماسه حسینی جلد2 آشنایی با قرآن جلد3 امامت و رهبری گفتارهای معنوی پانزده گفتار انسان و ایمان جهان بینی توحیدی وحی و نبوت حق و باطل
یاران مام حسین علیه السلا م (5)
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:45  توسط طاهر
|
روز شمار رویدادهای دهه اول محرمروز دوم روز سوم روز چهارم روز پنجم روز ششم روز هفتم روز هشتم روز نهم چهار حادثه مهم شب عاشورا روز عاشورا تا به قتلت عدو شتاب گرفت چرخ را سخت اضطراب گرفت به از دیگری درتاریخ اسلام روز هفتم
روز هشتم 1. "خوارزمی" در مقتل الحسین و "خیابانی" در وقایع الایام نوشتهاند که در روز هشتم محرم امام حسین علیهالسلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند؛ بنابراین امام علیهالسلام کلنگی برداشت و در پشت خیمهها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را کَند، آبی گوارا بیرون آمد و همه نوشیدند و مشکها را پر کردند، سپس آن آب ناپدید شد و دیگر نشانی از آن دیده نشد. هنگامی که خبر این ماجرا به عبیداللّه بن زیاد رسید، پیکی نزد عمر بن سعد فرستاد که: به من خبر رسیده است که حسین چاه میکَند و آب بدست میآورد. به محض اینکه این نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت کن که دست آنها به آب نرسد و کار را بر حسین علیهالسلام و یارانش سخت بگیر. عمر بن سعد دستور وی را عمل نمود.17
روز نهم 1. در روز نهم محرم (تاسوعای حسینی) شمر بن ذی الجوشن با نامهای که از عبیداللّه داشت از "نُخیله" ـ که لشکرگاه و پادگان کوفه بود ـ با شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم وارد کربلا شد و نامه عبیداللّه را برای عمر بن سعد قرائت کرد.
چهار حادثه مهم شب عاشورا تا به قتلت عدو شتاب گرفت چرخ را سخت اضطراب گرفت
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:24  توسط طاهر
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:57  توسط طاهر
|
میلاد حضرت علی اکبر(ع) «اگر هزار فرزند بیابم نام همه را علی خواهم گذاشت.»؛ این جملهای بود که پدرت حسین(ع) در روز ولادتت و در پاسخ به پدرش علی(ع) و در دفاع از حریم ولایت سرود و نام تو را "علی" گذاشت و تو علی اکبرِ حسین(ع) شدی. میگویم علی اکبر حسین(ع)، آخر تو بی وجود پدر و بیترنم نام او برای خود زندگی نمیدیدی و پدر بیحضور تو زیستن نمیخواست و نمیتوانست. این را از کجا میگویم؟ از اینکه تو در روز عاشورا حتی نخواستی چهرهی غمآلود و اشکبار پدر را در شهادت یک نفر از فرزندان هاشم ببینی و این شد که از پدر خواستی اولین شهید بنیهاشم شوی و شدی؛ ازاینکه پدر تنها بر بالین تو سرود: «عَلی الدُّنیا بَعْدکَ الَْعفَا؛ عزیزم علی، بعد از تو خاک بر سرِ دنیا باد.» پس چگونه تو را میتوان تنها علیاکبر نامید که تو علیاکبر حسینی، تو میوهی دل پدری، نهایت امید و آرزویش. تو یادآور خاطرات شیرینی هستی که حسین(ع) با آنها شاد زیسته بود؛ از این بود که در هنگامهی رهسپار شدنت به سوی میدان رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا شاهد و گواه باش جوانی را به سوی این سپاه میفرستم که در صورت و سیرت و سخن، شبیهترین انسان به پیامبر است»، و باز با سوز ادامه داد که: «خدایا، هرگاه بیتاب و دلتنگ پیامبر(ص) میشدیم او را مینگریستیم» ای نمایندهی رسول خدا(ص) درخلقت وخُلق وگفتگو، ای پیامبر مکرر، ای قامت رشید، ای شجاعت ایستاده، ای وقار و ادب جاری، ای خلاصه وعصارهی همهی فضایل، ای همانند معصوم؛ توآنقدر بزرگی که حتی دشمنی چون معاویه در مقابل عظمتت سرتعظیم فرود آورد و تو را شایستهترین انسان برای خلافت نامید. ای همهی هستی حسین(ع)، پدرت-حسین(ع)- نگین انگشتری هستی بود، میوهی دل رسولالله(ص)، سیّد جوانان اهل بهشت و تو اکبرِ حسین، جان پدر بودی؛ جان کسی که خود، جان جهان است. اکبر، عالم حیران ادب و وقار تو در برابر پدر است آنگاه که در بین راه مکه تا کربلا، درست یک قدم مانده به کربلا، در قصربنی مقاتل با چشمانی شرمآگین و فروهشته درحاشیهی نگاه پدر ایستادی و پدر را که آیهی استرجاع میخواند به یک جمله نواختی که: پدرجان، ما را چه باک که برحق میرویم و برحق میمیریم، و پدر شادمان دست به آسمان برداشت و برایت دعا کرد که: فرزندم، خدا پاداش نیکویت دهد. اکبراز این است که تو را نمیتوان شناخت و رشادتت را و شجاعتت را و حمیتت را، و جوانمردیت را نمیتوان فهمید. ای نمایندهی هرچه احسان و سخاوت و بخشش، ای مهمان نواز، ای دست گیرنیازمندان، به رسم همیشهی زندگیات که فقیران و درماندگان را به گِرد خویش جمع میکردی و همچون جدت علی(ع) لقمه در دهانشان میگذاشتی و بی هیچ منتی نیازشان را پاسخ میگفتی، دستان پراز نیاز ما را بگیر و ما را به جرعهای از کرامتت سیراب کن که سخت نیازمند توایم. جوان رشیدحسین(ع)، سالروز میلادت، سالروز تولد پیامبر(ص) است، روز میلاد علی(ع) و فاطمه(س) است، روز ولادت حسن(ع) و حسین(ع) است. روز میلادت روز شکفتن تمام گلهای زیبای باغ علوی است که تو نمایندهی همهی زیباییها وخوبیها و کمالات آنان در کربلایی. 11شعبان، سالروز میلاد با برکت حضرت علیاکبر(ع) و روز جوان بر همهی جوانان عاشق و شیفتهی علی اکبرِ حسین، مبارک باد. مکتب آزادگی روزی که عیار عشق اخلاص و وفاست در خود شکست آن شب، از خود برید عباس اوج ولایت است این، خود را ندید عباس یک تن شدند، یک تن، اول مرید عباس آیینه دار او بود ، آیینه چید عباس چون سیب سرخ افتاد، از بس رسید عباس دستی به دست او داد، غیرت خرید عباس از قهر، او به دور است ، بی ناز و بی غرور است اول شهیدِ او شد تا شد شهید عباس "راز رشید" بودی ، راز رشید... عباس ۱۶ تیرماه ۱۳۹۰ ۱- روانشاد سید حسن حسینی شاعر بزرگ انقلاب در شعری سپید می گوید: تو آن راز رشیدی / که روزی فرات بر لبت آورد... میلاد حضرت علی اکبر(ع) «اگر هزار فرزند بیابم نام همه را علی خواهم گذاشت.»؛ این جملهای بود که پدرت حسین(ع) در روز ولادتت و در پاسخ به پدرش علی(ع) و در دفاع از حریم ولایت سرود و نام تو را "علی" گذاشت و تو علی اکبرِ حسین(ع) شدی. میگویم علی اکبر حسین(ع)، آخر تو بی وجود پدر و بیترنم نام او برای خود زندگی نمیدیدی و پدر بیحضور تو زیستن نمیخواست و نمیتوانست. این را از کجا میگویم؟ از اینکه تو در روز عاشورا حتی نخواستی چهرهی غمآلود و اشکبار پدر را در شهادت یک نفر از فرزندان هاشم ببینی و این شد که از پدر خواستی اولین شهید بنیهاشم شوی و شدی؛ ازاینکه پدر تنها بر بالین تو سرود: «عَلی الدُّنیا بَعْدکَ الَْعفَا؛ عزیزم علی، بعد از تو خاک بر سرِ دنیا باد.» پس چگونه تو را میتوان تنها علیاکبر نامید که تو علیاکبر حسینی، تو میوهی دل پدری، نهایت امید و آرزویش. تو یادآور خاطرات شیرینی هستی که حسین(ع) با آنها شاد زیسته بود؛ از این بود که در هنگامهی رهسپار شدنت به سوی میدان رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا شاهد و گواه باش جوانی را به سوی این سپاه میفرستم که در صورت و سیرت و سخن، شبیهترین انسان به پیامبر است»، و باز با سوز ادامه داد که: «خدایا، هرگاه بیتاب و دلتنگ پیامبر(ص) میشدیم او را مینگریستیم» ای نمایندهی رسول خدا(ص) درخلقت وخُلق وگفتگو، ای پیامبر مکرر، ای قامت رشید، ای شجاعت ایستاده، ای وقار و ادب جاری، ای خلاصه وعصارهی همهی فضایل، ای همانند معصوم؛ توآنقدر بزرگی که حتی دشمنی چون معاویه در مقابل عظمتت سرتعظیم فرود آورد و تو را شایستهترین انسان برای خلافت نامید. ای همهی هستی حسین(ع)، پدرت-حسین(ع)- نگین انگشتری هستی بود، میوهی دل رسولالله(ص)، سیّد جوانان اهل بهشت و تو اکبرِ حسین، جان پدر بودی؛ جان کسی که خود، جان جهان است. اکبر، عالم حیران ادب و وقار تو در برابر پدر است آنگاه که در بین راه مکه تا کربلا، درست یک قدم مانده به کربلا، در قصربنی مقاتل با چشمانی شرمآگین و فروهشته درحاشیهی نگاه پدر ایستادی و پدر را که آیهی استرجاع میخواند به یک جمله نواختی که: پدرجان، ما را چه باک که برحق میرویم و برحق میمیریم، و پدر شادمان دست به آسمان برداشت و برایت دعا کرد که: فرزندم، خدا پاداش نیکویت دهد. اکبراز این است که تو را نمیتوان شناخت و رشادتت را و شجاعتت را و حمیتت را، و جوانمردیت را نمیتوان فهمید. ای نمایندهی هرچه احسان و سخاوت و بخشش، ای مهمان نواز، ای دست گیرنیازمندان، به رسم همیشهی زندگیات که فقیران و درماندگان را به گِرد خویش جمع میکردی و همچون جدت علی(ع) لقمه در دهانشان میگذاشتی و بی هیچ منتی نیازشان را پاسخ میگفتی، دستان پراز نیاز ما را بگیر و ما را به جرعهای از کرامتت سیراب کن که سخت نیازمند توایم. جوان رشیدحسین(ع)، سالروز میلادت، سالروز تولد پیامبر(ص) است، روز میلاد علی(ع) و فاطمه(س) است، روز ولادت حسن(ع) و حسین(ع) است. روز میلادت روز شکفتن تمام گلهای زیبای باغ علوی است که تو نمایندهی همهی زیباییها وخوبیها و کمالات آنان در کربلایی. 11شعبان، سالروز میلاد با برکت حضرت علیاکبر(ع) و روز جوان بر همهی جوانان عاشق و شیفتهی علی اکبرِ حسین، مبارک باد. با آسمان قسمت بکن بال وپرت را ز شب تا صبح فردا گریه کردم دریا شدم و به کربلا رفت دلم میلاد امام سجاد(ع) سجاده ات را به وسعت تمام هستی گسترده ای تا هرچه عبادت و راز و نیاز است سهم تو باشد. هرکس را از دنیا بهرهای است و بهرهی تو سجدههای طولانی و استغاثههایی است که دربرابر محبوب و معبودت داشتی و چه اندوختهای بالاتر از این. سهم تو، مناجات و راز و نیازهایی است که انسان را به خدا می رساند و بالهای پروازی است که خاک را به افلاک پیوند می زند. اگر صحیفه سجادیهات نبود ما به کدام زبان آشنا با خدای خویش سخن میگفتیم و با چه رو و آبرویی پیش چشمان او میایستادیم. اگر زمزمههای عارفانهات جان هستی را نمی نواخت، چه کس میدانست چگونه باید با خدای خویش راز گوید و نیاز خواهد. در مناجاتهای عاشقانه و خاضعانهات محبوب را میتوان دید و وجودش را حس کرد و آنگاه جرأت گفتگو با او را پیدا نمود. اگر تو نبودی ـ سجاد ـ اگر زمزمههای تو نبود فضای بین ما و معبود فضایی بی روح و بی معنا بود و حرفی برای گفتن باقی نمیماند. ابوحمزهات اوج عشق بازی با معبود و مکارمالاخلاقت درس درست زیستن است. هیچ چیز تو را از او جدا نمیکرد حتی آنگاه که به نماز ایستاده بودی و ماری به پایت پیچید و پایت را گزید و تو بیاعتنا به آنهمه درد به راز و نیازت ادامه دادی تا از آسمان ندا رسید "انت زینالعابدین". روز ولادت تو روز اتصال انسان به خداست و روز تولد راز و نیازها و سجده هایی خالصانه برای معبود. درود خدا برتو که میراث دار عظیمترین حادثه تاریخ انسان ـ کربلا ـ هستی و سلام بر تو و خطبههای آتشین ستم کوبت. میلاد حضرت ابوالفضل العباس(ع) هنوز صبح نشده بود که علی به خانه آمد و گفت پیش از طلوع آفتاب، ماهتاب خواهد آمد،و دردی خفیف امالبنین را فرا گرفت درهای آسمان گشوده شد، و فرشته بود که میبارید زمانی بعد ماهتاب رشید بنیهاشم طلوع کرد پدر دستش را غرق در بوسه کرد و برادران – حسن و حسین- دست دیگرش را زیارت میکردند و زینب به پیشانیاش بوسه میبخشید.
میلاد امام حسین (ع) پیامبر، علی، فاطمه، حسن، فرشتگان و تمام هستی در انتظار آمدنش لحظهشماری میکنند. چه بلندمرتبه است این نوزاد و چه باشکوه است روز میلادش. آسمان پر است از صدای بال فرشتگانی که گروهگروه به خانه علی و فاطمه میآیند تا به اهل بهترین خانه تبریک بگویند و شکستهبالیشان را مرهم نهند. دردائیل فرشتهای که مورد غضب الهی قرار گرفته و بالهای خویش را از دست داده است به برکت توسل به این نوزاد که محبوب خداست بالهای خویش را باز مییابد. درد دردائیل درمان شده است. نوزاد را در پارچهای سفید به دستان پر مهر پیامبر میسپارند و پیامبر به رسم خویش در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه میخواند. این نوزاد نور چشمان پیامبر است. خلاصهی وجود نبی و آرامش جان اوست. حتی از سرانگشتان پیامبر شیر مینوشد، همه چیزش رنگ محمدی دارد. و مگر نه اینکه او آیینهی تمامنمای پیامبر خواهد بود و احیاگر دین و رسالت نبوی. پیامبر برایش بهترین نام را برمیگزیند. او را شبیر میخواند یعنی حسین و حسین یعنیزیبا، یعنی آخر زیباییها، کمالها و خوبیها. قمر بنیهاشم ـ
حرم مطهر حضرت قمر بنی هاشم (ع) خورشید که در میان خون، پرپر زد مکتب آزادگی *فرازی از یک مثنوی عاشورایی: لب تشنه وبا صوت جلی گفت حسین روزی که عیار عشق اخلاص و وفاست سنگین تـــــر از همیشه غمــی روی سینه ام پر زد دوباره مرغ دلم کربلایتان با مشک تو رودخانه تطهیر شده رویای قشنگ آب تعبیر شده تا مشت به مشت آب برمی داری در دست تو قرص ماه تکثیر شده تجلی کرد دستی پرده بالا رفت آدم را در آن تاریک روشن ها تبسم کرد عالم را هوس بارید شیطان پشت گندم زار می خندید هبوط ناگهان در ناکجا افکند آدم را نگاهی کرد آدم خیره بر بام بلند عرش در آنجا دید چرخاچرخ ارواح مکرم را خدایا توبه آیا قبول افتاد؟ آدم گفت بگیرم دامن سبز کدامین اسم اعظم را؟ خطاب آسمان: آدم تماشا کن، کشید آن گاه سرانگشت خدا تصویری از ظهر محرم را ازل بود و مسیح از اضطرابی سرخ می لرزید ورق می زد نفس های شهید باغ مریم را سپس باران گرفت و توبه آدم قبول افتاد شکوه گریه اش آن جا پدید آورد شبنم را تمام کشتی پیغمبران ساحل نشین او به زیر بادبانش بر می افرازند پرچم را به بام منبری از نی نزول سوره کهف است و رستاخیزی از اعجاز، قرآن مجسم را قلم اینجا رسید و خون به بیت آخرم افتاد در این ظهر عطش آتش به موج دفترم افتاد
خدا و عاشورا عاشق شروع روزهای زیبا و پر از خدا با پایان آن شب های بی انتها و بی صدا هستم،خدا هرروز و لحظه را بخواهد معنا می دهد هر دلی را که بخواهد پرِ پرواز می نهد آسمان را در شبهای خاص پر از فرشتگان می کند هر کس را که دوست بدارد عضوِ آزادگان می کند.روز و شبی را پر از غم یا شادی می کند و گاه و بی گاه با دل بندگانش بازی می کند ، هر قدم از ما به دست تقدیر اوست هر سلام ما نشانه تدبیر اوست. می شکفد هر لبخندی از روی او چشم بصیرت باید ببیند سوی او. می سازد حالی هر دم برای بنده اش تا شاید پشیمانش کند از هر بدکرده اش؛نشان می دهد محبتش را از راهی تا نیفتد آنکه را دوست دارد در چاهی. خدا آمد و ساخت،روزی سرزمینی به نام و نیت روح الامینی. جایی که خشک بود و نداشت باران آنجا را همنشین کرد با بهاران. بذری به نام حسین(ع) بر آن کاشت ، محصولش عاشورا بود که برداشت . می خوریم از آن میوه ما تا هم اکنون و آن هر روز می افزاید مجنون بر مجنون.ساخت ده روزی به نام مُحَرَم،یکی در هیئت یکی در در محفل یکی در بهشت یکی که ندارد اعتقادی در جهنم ، یکی در خواب یکی تا صبح بیدار یکی خسته یکی توشه بسته در انتظار ، یکی بر بام یا حسین(ع) می کند عَلَم، یکی مانند من دستی می برد بر قلم، یکی روضه و نذر بر پا می کند یکی بساط گناه بر جا می کند. خدا آمد و رنگ های شهر را زیر خاک کرد ، لبخند را از روی لب ها پاک کرد. خدا با حسین(ع) بر عشق چوب حراج زد راه دنیا را برای مردم پُر از سراج کرد. ببین خدا در این روز ها چه می کند!چگونه می نازد! خود می سازد و خود بر آن می تازد.خدا عاشورا را ساخت و حسین(ع)به آن پرداخت. میخوام برم به کربلا دعا کنم میخوام حسین خوبمو صدا کنم این دلمو راهی کربلا کنم ناله کنم من جونمو فدا کنم میخوام برم به کربلا داد بزنم از ته دل میخوام که فریاد بزنم داد بزنم حسینمو صدا کنم گریه کنم ز دل خدا خدا کنم اونجا کنار قبر مولا بشینم شاید که من آقا حسینو ببینم می گم آقاجون دردمو دوا بکن جون علی حاجتمو روا بکن میخوام برم به کربلای پربلا میخوام برم پیش حسین سرجدا میگم آقاجون که دلم تنگه برات مثل همیشه دل من کرده هوات پر می زنه دلم به شوق کربلا کی میشه من بیام به پابوست آقا آقاجون ترو به جون اکبرت جون زینب جون زهرا مادرت آقاجون قسم به دشت نینوا جون عباس قشنگت به خدا آقاجون به حرمت رقیه ات آقاجون به اصغر ششماهه ات آخرش منو ببر به کربلا این دل تنگ منو نشکن آقا می دونی من عاشق کربلاتم عاشق اون خوبی و اون صفاتم آقاجون اگرچه من شرمنده ام منو کربلا ببر تا زنده ام آقاجون بی کربلات من می میرم می دونی به عشق تو من اسیرم واسه دیدن تو هستم دیوونه آرزو نذار تو قلبم بمونه جونمو بگیر ولی امون بده کربلا رو تو به من نشون بده آقاجون کرببلات دوای من خاک اون مرهمه و شفای من اگه من راهی کربلا بشم از همه غمها دگر «رها» میشم چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا
در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا
این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا
از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا
گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم تکه ای آسمان اگر باشد،قدر یک مشت بال و پر بابا
شعله ور شد کبوتر بوسه،سوخته شاخه ی لبان تو خیزران از لبان شیرینت،قند دزدیده یا شکر بابا؟
شام سر تا به پا همه چشمند،قد و بالای من تماشا شد من شهید نگاه می باشم،کشته ی این همه نظر بابا
دارم از داغ کوچه می گویم،باغ آتش بهشت پهلویم با تمام وجود حس کردم،مادرت را به پشت در بابا
قدری آغوش عمه پوشیدم،کاش می مردم و نمی دیدم یا که معجر بده همین حالا،یا که امشب مرا ببر بابا
عمه در قحط غیرت یک مرد،بین طوفان سنگ و زخم و درد خم به ابروش هم نمی آورد،شیر زن بود شیر نر بابا
طعنه ها قد کمانی اش کردند،تیر شد در نگاهشان هر بار تا به من خیره شد نگاه سنگ،سینه ی او شده سپر بابا
نه از این بیشتر نمی خواهم،تا که سربار خواهرت باشم جان عمه نرو بدون من،قصه ی من رسیده سر بابا با ضربت جهل چون دوتا شد خورشید علم بر دوش او مجنونتر از لیلای محزون است ماجرای بیابان بنازم آنکه دایم گفتگوی کربلا دارد دلی چون جابر اندر جستجوی کربلا دارد دلش چون کربلا کوی حسین است و نمیداند که همچون دوردستان آروزی کربلا دارد به یاد کاروان اربعینی با گریه میگوید به هر جا هست زینب رو به سوی کربلا دارد اگر چه برده از این سر زمین آخر دلی پرخون ولی دلبستگی از جان به کوی کربلا دارد به یاد آن لب تشنه هنوز این عاشق خسته به کف جامیلبالب از سبوی کربلا دارد اگر دست قضا مانع شد از رفتن به پابوسش همی بوسیم خاکی را که بوی کربلا دارد آنچه از من خواستی با کاروان آوردهام یک گلستان گل به رسم ارمغان آوردهام از در و دیوار عالم فتنه میبارید و من بیپناهان را بدین دارالامان آوردهام اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست کاروان را تا بدینجا با فغان آوردهام تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم یک جهان درد و غم و سوز نهان آوردهام قصه ویرانه شام ار نپرسی خوشتر است چون از آن گلزار، پیغام خزان آوردهام دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود از برایت دامنی اشک روان آوردهام تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم یک نیستان ناله و آه و فغان آوردهام تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو در کف خود از برایت نقد جان آوردهام تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد گوشهای از درد دل را بر زبان آوردهام یک اربعین، به نیــزه ســر یـار دیده ام یک اربعین، چو شمع به پایش چکیده ام
یک اربعین، به ضربه ی شلّاق ساربان بر روی خــارهای مغــیلان دویده ام
یک اربعین، تمام تنم درد می کند با ضـرب تـازیانه ز جـایم پریده ام
یک اربعین، رقیّه ی تو مُرد از غمت اکنون بدون او به کنارت رسیـده ام
یک اربعین، به شام و به کوفه حماسه ها با خطــبه های حیــدری ام آفـریده ام
یک اربعین، ز چوبه ی محمل سرم شکست همچـون پـدر ببیـن تـو جبین دریــده ام
یک اربعین، کنار عدو، وای! وای! وای! بس جورِ طعنه های فراوان کشیده ام
یک اربعین، به ضربه سیلی ببین حسین رویم کبود گشته و قامــت خمیــده ام ((1)) حج تان باطل اگردر عرفاتم ننشینید تشنه لب در وزش شط فراتم ننشیند سید آینه پوشانم ازین سمت بیایید چه کسی گفت به کشتی نجاتم ننشینید محو در جذبه ی پیغمبری ام پنجره تان کو بی وضو در ملکوت کلماتم ننشینید هان خود کعبه منم کیست زمن قبله نما تر چه کسی گفت که در باب صلاتم ننشینید این عبای نبوی هست به دوشم چه شد ای قوم روضه ی سیب منم در نفحاتم ننشینید دست بردارید ای مردم ازین علقمه کافی ست وای اگر در گذر آب حیاتم ننشینید من مفاتیح دعایم به خدا راه ندارید تا که در معرض اذکار سماتم ننشینید بعد ازاین هلهله تان حجت خورشید تمام است در همین دشت قتیل العبراتم بنشینید! از همین بادیه روزی عتباتی بدرخشد ((ساحل امنی و کشتی نجاتی ))بدرخشد
((2)) پاسخش بود فقط تیر وهیاهوی پیاپی کافری تیرمی انداخت به ساقی و خم می ابن سعد ست می اند یشید از آنجا به حدیثی که مبادا نخورم گندمی از مزرعه ی ری با عبای نبوی سید گل های بهشت آه! پاسخش بود فقط یکسره پاکوبی و هی هی و فقط حر شهید آمده با موی پریشان دست مولا ست که ناگاه گرفت آینه بروی سرت افتاده به پایین چه شهیدانه می آیی! مرحبا حر!چه شکوهی !تو چه آزاده ای وحی چکمه بر دوش می آیی چه سماعی!چه شهودی! ناگهان ولوله انداخته شور تو به هر شی کسی نمی فهمد از این قوم که فردا بدرخشد سوره کهف در آن هلهله بر منبری از نی لجن آلود کدامین صله ی ابن زیادند؟! که جوابی به جز از هلهله ی سنگ ندادند
((3))
در دلم ریخته این مرثیه اندوه غریبی تشنه ی روضه ام وحس صمیمانه ی سیبی باید امشب بروم جاده خودش راه می افتد جاده با زمزمه ی مقتل گل های غریبی دفترم دستخوش جزر و مد شط فرات است سهمم از باغچه ای لاله ،غزل های نجیبی با خودش برده مرا لهجه ی قرآنی پیری کیستی پیر من ای آن که شهیدانه خطیبی؟! کلماتش به سرم ریخت از آن خیمه، سرودم: می شناسم تو حبیب ابن حبیب ابن حبیبی! دستی از عرش می افتد به زمین ، دست برآرید آه می بینم از آن دست چه توفان مهیبی ساعتی بعد ورق پاره ی انجیل در آتش ساعتی بعد مسیح است به بالای صلیبی ساعتی بعد سراسیمه به گودال می آید در همین دشت زنی با چه شکوهی چه شکیبی! ((نیر))و ((محتشم )) ای کاش به گوشم بسرایند سیزده بند به لب های خموشم بسرایند
((4))
عطش باغچه ای لاله ی پرپر به گلویش محشری می شنوم از رجز حادثه جویش رجز هاشمی کیست که در گوش فرات است آب توفان تر از این جزر ومد افتاده به رویش؟ ((ضاق صدری)) به لبش میرود آنجا که می افتد چشم یک مادر و قنداقه ی شش ماهه به سویش و نشسته است در خیمه چه بی تاب رقیه تا بیاید مگر از علقمه با مشک ،عمویش (( یا اخا ادرک )) از آن سوبه هوا رفت خدایا ساقی تشنه به خاک است و شکسته ست سبویش خم شد آن گونه چه می خواست که آهسته بگوید قلم اینجا به زمین می خورد از سر مگویش لاله عباسی از آن روز عزیز است که دارد در خودش سوره ای از سلسله ی خونی مویش ! تا ابد ماه سری در گذر علقمه دارد و از آن دست وفا دار فقط زمزمه دارد
((5))
چه کسی ریخت به هم طره پیغمبری اش را دستی آشفت به صحرا ورق دلبری اش را ابن سعد است هراسان نبی آمد! نبی آمد! قتل این آینه افشا بکند کافری اش را می تواند همه ی علقمه در مشت بگیرد در رجز هاش ببین جزر و مد اکبری اش را دختر ی تشنه نگاهش به چکا چاک و هیاهو می فشارد به دو دستش گره ی روسری اش را آمد از معرکه تا حس کند آغوش پدر را تا بنوشد نمی از چشمه ی انگشتری اش را آسمان خواست از آن خواهش معصوم بخشکد ریخت بر وسعت صحرا تب نیلو فری اش را می رود تا که در این ظهر عطشناک ببینند شب پرستان همه شعشعه ی حیدر ی اش را به پدر گفت که با جام می اینجاست پیمبر به سماع آمده ام رایحه ی کوثری اش را پدر افتاد ورق های گل سرخ در انگشت پسرم داغ تو تنها به خداوند مرا کشت!
((6)) ابن طاووس !بخوان تشنه بیاشوب زمین را شرح منظومه ی هفتاد و دو خورشید جبین را مجلس آماده شده سید طاووس کجایی؟ گوش کن می شنوی گریه ی جبریل امین را ؟! دسته ای سینه زن آمد به تماشای لهوفت با همه بغض بخوان سوختن خیمه ی دین را مقتل لاله بخوان قطعه به قطعه که گشایی بر حسینیه ی ما پنجره ی خلد برین را ابن طاووس ! دلت صبح قیامت شد وقتی می نوشتی به سر رحل نی آیات مبین را ابن طاووس ! دلم تاب نمی آورد اینجا قسمت شعله ببین وسعتی از سبز ترین را ابن طاووس! غروب است و من و خیمه در آتش کشتگانند بدون کفن و خیمه در آتش
((7)) مرغ شب نیست که یک حنجره حق حق بسراید سخت دیر است زمانی که فرزدق بسراید کاشکی هم سفر وادی طف بود فرزدق تا که هفتاد و دو منظومه، معلق بسراید در ازل دعبل از این بادیه رد شد که زمانی شعرها چون می گلگون مروق بسراید زینب آمد که غزل های شهید ازلی را وقت شق القمر از ابروی منشق بسراید این زن این شب شکن این کوه چه خونخواه می آید تا شود وعده ی خورشید، محقق بسراید خیزران می شنود از ملکوت لبی آنگاه عشق گل کرده که زیبایی مطلق بسراید! به همین زودی از این سمت بهاری بشکوفد قمری از ولوله ی لاله و زنبق بسراید گل سرخ است تمامی زمین های پس از این باغ یک پارچه منصور،انا الحق بسراید می شکوفد چه درختان که به تکثیر قیامش می وزد بر همه ی خاک ، مزامیر قیامش
((8)) کاتبی کو که حدیث متواتر بنویسد چشم بر شط کف آلود جواهر بنویسد خنکای کفی از علقمه را حس کند آنگاه هر حدیثی به دلش شد متبادر بنویسد تا چهل منزل از این بادیه نی نامه بخواند وچهل روضه ی بی سر به منابر بنویسد عشق بر منبری از نیزه از این سمت وزیده کاش دستی به زمین های مجاور بنویسد کاش می آمدو با دستخط یاس سه ساله شرح دلتنگی گل های مهاجر بنویسد اربعین و شب و ماه ومی گلگون به پیاله کیست بر علقمه تا گریه ی(( جابر)) بنویسد ((این طالب)) به لبش ندبه ی مشروح بخواند شرحی از ناحیه ی غایب حاضربنویسد کاش روح القدس اینجا بر می داشت علم را کیست این دست که ناگاه نگه داشت قلم را؟! ((9)) با خودش می برد این قافله راسر به کجاها و به دنبال خودش این همه لشکر به کجاها کوفه و شام و حلب یکسره تسخیر نگاهش دارد از نیزه اشارات مکرر به کجاها سوره کهف گل انداخته این بار و زمین را می برد غمزه ی قرآنی دیگر به کجاها بر سر نیزه تجلی سر کیست خدایا؟! پر زد از بام افق نیز فراتر به کجاها بین خون گریه، پیام آور خورشید صدا زد می روی با جرس شوق برادر! به کجا ها شب گرگ است و شقاوت شب سیلی به شقایق تو گل انداخته ای در شب خنجر به کجا ها از کران تا به کران می شنوم موج صدایت کشتی سبز نجاتت زده لنگر به کجا ها چه زبون است یزید و چه حقیر ابن زیادش شهر را می کشد این خطبه ی محشر به کجا ها جشن خصم تو پیاپی به عزا شد بدل آنجا تا که انداخت نگاه تو به کاخش گسل آنجا ((10)) به همین زودی از این دشت سپیدار بروید یا لثارات حسین از لب نیزار بروید سرو در سرو به خون خواهی قیس بن مسهر نخل در نخل فقط میثم تمار بروید شب می آشوبد از آواز ستم سوزی مسلم کوفه را پنجره در پنجره بسیار بروید و بهار آینه در دست می آید که حسینی ست چه غم از خار یزیدی که در انکار بروید چه غم از فتنه پاییز تبر های پس از این باغ را در وزش شعله نگاه دار، بروید وقت خون خواهی هفتادو دو خورشید بیاید وقتی از بیشه رجز خوانی مختاربروید به همین زودی از این ناحیه تکبیر بلندست از زمین لمعه ای از خون فراگیر بلندست
((11))
و بخوان روضه ی گل های سحر زاد در آتش با من از خیمه ی خورشید که گل داد در آتش شعله بر باغچه ای یاس سپید است در آن سو وتمامی بهار است که افتاد در آتش خیمه سوخت همه پلک بزن حکم ولی چیست؟! چه کند زینب یا حضرت سجاد در آتش ؟! تو بر این قافله ی خسته امامی و خلیلی می کند ذکر لبت باغ گل ایجاد در آتش شعله تا مشرق پیشانی تب دار رسیده از حرم می شنوی یکسره فریاد در آتش خیمه ها سوخته موجی بزند کاش و بیاید به هواداریشان دجله بغداد در آتش تازیانه ست و لگد کوبی غارتگر اسبان کیست پیچیده چنین نسخه ی بیداد در آتش چه کنم؟ پشت سر هم قلم از دست می افتد بنویسم که حرم دستخوش باد در آتش؟! کاش صد بندفقط سیر منازل بنویسم گوش بر گریه ی زنجیر دل ای دل بنویسم ((12)) ختم این زمزمه نزدیک شد و ختم کلامم در خودم ریخته ام شط شراب است به جامم با خودش می برد آهنگ حجازی به عراقم و می اندازد از این شور چهل بار به شامم در دلم ریخته سو سوی چهل بند مردف تا چهل منزل از این جا صلوات است و سلامم از زمین می شنوم فلسفه گردش خونت با گل سرخ صمیمانه قعودست و قیامم به کجا می روی این دست خط سرخ تو بر نی نامه منتشر از حنجره ات را چه بنامم، نفحات نبوی ریخته در دفترم امشب عطر سیبی که از این سمت می آید به مشامم و مرا ثانیه ای زندگی بی تو مبادا زندگی خالی از انفاس تو ای دوست حرامم شیعه ی کرب بلای تو ام این شعر گواهم که سلوک چمن لاله ی تان هست مرامم کاش می شد که چهل پاره مقتل بسرایم غرق خون،جامه دران باز از اول بسرایم!
اربعین است و دل از سوگ شهیدان خون است / هر که را مینگرم غمزده و محزون است سرد و سنگین ابرها را سوگوار آورده اند ... شرحه شرحه ماجرایی ناگوار آورده اند بازهم یک زخم کهنه ماجرای خیر و شر افتضاحی فاش را مردم به بار آورده اند خاک و خاکستر نشانده بر دل تقویم ها... سینه هایی نصف جان را داغ دار آورده اند درد در جانها نمی گنجد، قیامت می کند خون و آتش را به صحن نیزه زار آورده اند تیغ بر خورشید و بر انوار مشرق می زنند کورهایی سنگ دل ، شبهای تار آورده اند در سپاه کفر قرآن را به خون آلوده اند لکه ی ننگ بزرگی یادگار آورده اند نینوا در نینوا گویی جهنم پیش و روست ذوالجناح غرق خون را بی سوار آورده اند اشک می بارد پیاپی چشم عالم ناگزیر ... روی نیزه هاتفی را سر به دار آورده اند بغض و خون در سینه های پاره پاره یخ زده ... چهره های کوفیان را شرمسار آورده اند رنگ و رویی زرد بر ماه محرم مانده است چشم ها را داغ دارو زار زار آورده اند ازگلو ی دشت و صحرا آب خوش پایین نرفت ناله های اَل عطش از جویبار آورده اند دل تهی کرد ه تمام آسمان هاو زمین سر به روی نیزه و نی آشکار آورده اند محتشم ها را به میدان می کشد این سوگ و غم کس نمی فهمد چه ها بر روزگار آورده اند کوچ باید کرد از این مردم نفرین شده دسته دسته سارها را خاکسار آورده اند گردو خاک تیره ی دل را نمی شوید زمان ... ماه خون آلود را جای بهار آورده اند م- شوریده 5/11/1389 مصادف با اربعین حسینی
صد و چهارده سوره را آیه آیه بخوان صوت و لحنت غریب و حزین است بخوان بر سر نیزه بر دوش طوفان که تفسیر چشم تو عین الیقین است
صد و چهارده سوره منزل به منزل بخوان بر مزار شهیدان بی سر بخوان ساقی سبز مستان بی دست بخوان ای خُم سرخ جوشان بی سر
صد و چهارده سوره را جرعه جرعه بنوشان به لب تشنگان ابن کوثر بخوان آیه هَل اتی، ابن مولا حدیث کسا را بخوان ابن کوثر
صد و چهارده سوره را ختم کن تا رقیه سرت را به دامان بگیرد بخوان تا که زینب درین کُنج غربت برای سرت ختم قرآن بگیرد
بخوان تا بخوانم،بخوان تا بگریم بخوان تا بسوزم،بخوان تا بمیرم فدای سرت جمله سرهای عالم بخوان تا غزل-نوحه از سر بگیرم دیماه ١٣٨٩
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 8:2  توسط طاهر
|
چكيده :
(الف) مقدمه : (ب)
علل دينگريزي جوانان علل روانشناختي گريز از دين 1- ضعف معرفتي :يكي از ابعاد وجودي هر انساني بعد شناختي اوست. انسان در هر مرحلهاي از مراحل رشد خود، واجد يك سلسله توانمنديهاي شناختي ميشود. روانشناسان، رشدشناختي انسان را به سه دوره تقسيم ميكنند : دوره حسي- حركتي (2 سال اول)، دوره عمليات منطقي عيني (تا 12 سالگي)، دوره عمليات منطق صوري يا دوره تفكر انتزاعي. سومين دوره تحول شناختي در آستانه نوجواني آغاز و در اوايل جواني تكميل ميشود. بنابراين، يكي از ويژگيهاي جوان از نظر شناختي اين است كه داراي تفكر انتزاعي است و از نظر ذهني، به حداكثر كارايي هوشي ميرسد. در اين دوره، گرايش جوانان به «فلسفه زندگي» آنان را به سوي مسائل اخلاقي، سياسي و مذهبي سوق ميدهد و جوانان تلاش ميكنند هويت مذهبي خود را شكل دهند. اما به دلايل گوناگوني ممكن است در اين هويتيابي مذهبي، با بحران مواجه شوند و نتوانند هويت مذهبي خود را خوب شكل دهند و دچار نوعي سردرگمي و در نهايت، بيرغبتي و گريز از دين شوند. يكي از علل اين بحران ناهمخواني سطح شناختي جوان با سطح معارف ديني است كه به او ارائه ميشوند. جوان به خاطر توانمنديهاي ذهني، دين تقليدي را برنميتابد و همه آن باورهاي ديني كه از دوران كودكي به صورت تقليدي از خانواده و ديگران به او القا شدهاند به كناري مينهد و ميخواهد ديني بپذيرد كه متناسب با سطح تفكر او باشد. اما از يك سو، بسياري از اوقات آنچه به عنوان دين به او عرضه ميشود براي او قانع كننده نيست، و از سوي ديگر، در برخي موارد نيز جوان ميخواهد همه آموزههاي ديني، اعم از احكام و عقايد را با خطكش عقل خود بسنجد و فكر ميكند اگر آموزههاي ديني در قالبهاي فكري او بگنجند صحيح هستند، وگرنه درست نيستند و بايد كنار گذاشته شوند. همه اين عوامل دست به دست هم ميدهند و موجب ميشوند هويت ديني جوان به خوبي شكل نگيرد و جوان دچار يك بحران شناختي نسبت به آموزههاي ديني شود و نجات خود را از اين بحران، در گريز از دين بداند. قرآن نيز به اين حقيقت اشاره ميكند و گرايش به كفر و بيايماني را ناشي از جهل و ضعف معرفتي انسانها ميداند. حضرت نوح (عليهالسلام) با صراحت، يكي از عوامل بيايماني قوم خود را جهل و يا عدم معرفت صحيح به آموزههاي ديني معرفي ميكند و در اين باره، به قوم خود ميفرمايد : 2- برداشتهاي غلط از دين يا سطحينگري: علاوه بر اينكه جهل و ضعف معرفتي موجب دين گريزي ميشود، برداشتهاي غلط و ناصواب از معرف ديني نيز در دين گريزي جوانان مؤثرند. بسياري از اوقات دين مساوي با «معنويت» در نظر گرفته ميشود و دين را در حد يك نيار معنوي كاهش ميدهند و اينگونه نتيجه ميگيرند كه نياز به معنويت فقط در مواقع سختيها و بحرانهاي شديد مفيد است و در ساير مواقع، نيازي به دين نيست و براي دين نقشي در زندگي روزمره خود قايل نيستند. اين ديدگاه ساده انگارانه و كاهش گرايانه نسبت به معارف ديني به تدريج، موجب حذف دين از زندگي انسان ميشود و جوانان، كه در حال جست و جوي فلسفه زندگياند، وقتي احساس كنند دين در معنادهي به زندگي آنها تأثيري ندارد به تدريج، آن را كنار ميگذارند و حتي ممكن است دين را امري دست و پاگير در مسير زندگي تلقي كند و حالت گريز نسبت به آن پيدا كنند. ج) ملأ 3- جايگزينسازي و مقاومتبخشي الگوي تربيت ديني جوانان متناسب با اقتضائات عصر جديد راهكارهاي پيشگيري از دين گريزي در جوانان عوامل گوناگوني در بروز دين گريزي جوانان نقش دارند كه به طور كلي، به دو دسته تقسيم ميشوند : عناصر روش مشاوره 1- توجه به سطح تحول شناختي مخاطب راهكارها و لوازم الگوي مشاوره مبلغين و جوانان ديروز و امروز خانواده و والدين
منابع و مآخذ 1- شفرر، برنهارد- مباني جامعه شناسي جوانان؛ ترجمه كرامتاله راسخ- تهران، نشر ني، 1383. 8- اعرافي؛ دين و بحران هويت جوانان؛ محل انتشارwww.Hawzah.Net
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:7  توسط طاهر
|
راههای تقویت فرهنگ قرآن و اهل بیت(ع) در بین جوانان
کشور ما از لحاظ جمعیتی در زمره کشورهای جوان محسوب می شود. درحال حاضر قریب باتفاق نسل جوان و نوجوان ما همواره نشان داده است که طالب معنویت بوده و در عرصه های معنوی نیز این واقعیت، خود را به خوبی نشان داده است. آمار افزایش معتکفین در سالهای اخیر نیز گواه این عرض ماست. نگاهی کوتاه به آمار کسانی که در مراسم شورانگیز عزاداریهای امام حسین(ع) شرکت می کنند نیز نشان از حق جویی این نسل دارد. راه اندازی تشکلهای مذهبی خودجوش مانند آنچه که به نام هیئت های کودکان، نوجوانان و جوانان در خیابانها از دو یا سه روز به محرم شکل و توسط خود آنان سازماندهی می شود، نشان از گرایش آنان به مباحث دینی دارد. آنان تشنه معنویتند و درپی آن راههایی که خودشان به آن می رسند، به عنوان صراط هدایت برمی گزینند و درپی آن می روند که ما از این عطش باید به عنوان یک فرصت و از آزاد گذاردن آنان در جهت دست یازدیدن به مسیرهای غیر تجربه شده و یا مسیرهایی که شارع بر آن صحه نگذاشته است، باید به عنوان یک آسیب و گاه به عنوان یک تهدید نام ببریم.
2-موحدی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:23  توسط طاهر
|
علت دین گریزی جوانان چیست؟ دین استوارترین ستون حیات مادی و معنوی انسان است که به او عزت و شرافت می بخشد و او را از اسارت ها و تعلقات و وابستگی های نفسانی و حیوانی آزاد می سازد. دین برنامه سعادت و رستگاری بشر است. دین کیمیای معنوی، نوش دارویی است که سبب آرامش حقیقت انسان که همان جان ملکوتی او است می شود. دین داری نهادینه کردن تعالیم و ارزش های دینی در همه ابعاد زندگی است که ثمرات بی شماری در فرد و اجتماع دارد و در لباس یقین، صبر، تسلیم، رضا، امانت داری، راستی، حیا، پاکدامنی، وفاداری، پارسایی، انفاق، احسان، عطوفت، گذشت، مدارا، طاعت، عبادت، جهاد، تلاش و ... جلوه می کند و به زندگی و شخصیت انسان زیبایی و طراوت و شادابی می بخشد.پیوسته عواملی به صورت پیدا و پنهان، دین داری را تهدید می کند. یکی از این آفت ها دین گریزی است. برای مبارزه با این آسیب ابتدا باید آن را شناخت و سپس آن را علاج کرد. هر کدام از عللی که در معنویت گرایی مؤثرند، اگر در جهت صحیح و درست عمل نکنند، خود عامل معنویت گریزی عموماً و دین گریزی خصوصاً خواهند شد.تبیین صحیح از دین و دستورات حیات بخش آن برای جوانان باعث می شود که آنها به دین و مسائل معنوی متمایل شوند. همچنین برخورد منطقی و عقلانی با مسائل آنان نقش مهمّی در تمایل آنها به دین و مسائل معنوی دارد؛ زیرا جوانان نه تنها فطرتاً دین گریز نیستند که خیلی هم متمایل به دین و تشنه راه سعادت، تکامل و دریافت علوم دینی هستند. بر این اساس وظیفه همه مربیان و دست اندرکاران امر تربیت دینی است که آموزه های دینی را در قالب های نو و جذاب بر جوانان عرضه نمایند.بعضی از رفتارها و برخوردهای ناصحیح و مخالف شرع در بیان احکام شرعی، موجبات بدبینی افراد (به خصوص جوانان) را فراهم می آورد.نارسایی عوامل مؤثر در معنویت گرایی و دین گرایی را می توان به طور کلی در پنج محور تقسیم بندی کرد: 1.جایگزینی تعلیم به جای تفکر؛ استاد مطهری ره در این باره می فرماید:" در تعلیم و تربیت بایستی به جوان مجال اندیشه داد و آن را ترغیب به فکر کرد. درحالی که نظام تعلیمی و تبلیغی ما تعلیم را به جای تفکر گذاشته است و در حقیقت منتهی شده است به انباشت محفوظات. 2. عدم توجه به حس کاوش و حقیقت جویی؛ معمولاً انسان ها به دانستن حقیقت گرایش دارند. منکوب کردن، تشرزدن، چرا آن قدر می پرسی یا نپرس، روشی است که در برابر فکر حقیقت جویی وجود دارد. نمی توان پرسشی را از میان برد. اگر با پرسشی مخالفت شود به اشکال انحرافی ظاهر خواهد شد و باعث می شود تا انسان (چون پاسخی دریافت نکرده است) خود در آن زمینه تجربه پیدا کند.[3] متقابلاً اگر از سؤالات و مجهولات افراد به درستی و با پاسخ های منطقی استقبال شود، به جای مصرف کننده اندیشه، تولیدکننده اندیشه های دینی می شویم. به همین دلیل هر نهاد اجتماعی باید به پناهگاه های امن پرسش های پنهان در لایه های ذهن تبدیل شود تا امکان پاسخ گویی به آنها را پیدا کنند.3. غفلت از تغییر آداب زمان در تربیت؛ باید توجه داشت جامعه جوان جامعه ای متفاوت است و اساساً با معیارهای گذشته قابل سنجش نیست. مقتضیات زمان بسیاری از آداب را عوض و شکل بروز و ظهور آن را متفاوت می کند. بر این اساس تحمیل آداب زمان خویش به نسل بعد از خودمان، منجر به یک نوع جمود یا ثبات آداب می شود. باید ویژگی ها و معیارهای نسل حاضر را به درستی شناخت و با توجه به آنها به تعلیم و تربیت او پرداخت. 4. سرکوب غرایز؛ افرادی که فن تربیت را نمی دانند، توجه ندارند که در تربیت تمامی قوایی که در وجود انسان است دارای حکمت و مصلحتی است و باید غرایز شهوانی را در حد طبیعی و از راه مشروع اشباع کنیم. برآورده نشدن احتیاجات طبیعی منجر به نوعی تراکم و واکنش می شود یا همان مکانیزم طرد ج. عدم اجرای فریضه امر به معروف و نهی از منکر:یکی از عوامل مؤثر در دوری جامعه از امور معنوی و دینی، عدم توجه به اجرای فریضه امر به معروف و نهی از منکر به ویژه از جانب متولیان امور دینی است. قرآن کریم می فرماید: "شما بهترین امت هستید به شرط آن که نسبت به خوبی ها و بدی ها متعهد باشید، به خوبی ها سفارش کنید و از بدی ها جلوگیری کنید".[6] اما برعکس هر چقدر ملتی نسبت به ناهنجاری های جامعه خود؛ نظیر ظلم ها، حق کشی ها، فسادها، خیانت ها و رواج دیگر رفتارهای ناپسند بی توجه و بی تفاوت باشند، به همان نسبت از یک جامعه ارزشی و آرمانی فاصله می گیرد. این رفتار در یک جامعه اسلامی موجب نادیده گرفتن حقیقت و فرهنگ اصیل اسلامی و فاصله گرفتن از دین و محروم ماندن از آثار آموزه های آن می شود. 2 -عوامل درونی (فردی)الف. گرایش به سوی تمایلات و هواهای نفسانی: خواسته های نابه جای برخی افراد، ناهنجاری های عاطفی و روانی آنان و بی بند و باری و گرفتاری در انواع دام های شیطانی و ... موجب شده است تا به سستی و فساد و سود جویی های نامشروع و... روی آورده و التزام به دین و چهارچوب های دینی را مزاحم خود ببینند. چنان که در قرآن کریم درباره مهم ترین عامل روی گردانی از توحید و معاد آمده است:" (انسان شك در معاد ندارد) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند"![7]
منابع: [1] روم، 30. [2] مجموعه، آثاراستاد، شهيد مطهرى، ج 22، ص 526، انتشارات صدرا، قم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:22  توسط طاهر
|
راه اندازی تشكلهای مذهبی خودجوش مانند آنچه كه به نام هیئت های كودكان، نوجوانان و جوانان در خیابانها از دو یا سه روز به محرم شكل و توسط خود آنان سازماندهی می شود، نشان از گرایش آنان به مباحث دینی دارد. آنان تشنه معنویتند و درپی آن راههایی كه خودشان به آن می رسند، به عنوان صراط هدایت برمی گزینند و درپی آن می روند كه ما از این عطش باید به عنوان یك فرصت و از آزاد گذاردن آنان در جهت دست یازدیدن به مسیرهای غیر تجربه شده و یا مسیرهایی كه شارع بر آن صحه نگذاشته است، باید به عنوان یك آسیب و گاه به عنوان یك تهدید نام ببریم. در این مقاله سعی شده است راههای گسترش فرهنگ قرآن و معنویت در بین جوانان مورد بررسی قرار گیرد. مطلب را باهم ازنظر می گذرانیم:
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:20  توسط طاهر
|
بسماللهالرحمنالرحيم از آنجايي كه نظام مقدّس جمهوري اسلامي فقط وفقط از طريق اعتقاد عميق اقشار ملّت به اسلام عزيز مستدام و پايدار ميماند و از طرفي نظام جمهوري اسلامي چيزي جز نحوة حيات اسلامي در عرصة فعاليتهاي فردي و اجتماعي نيست و اين نكته در واقع فلسفة حيات انسانها بر روي زمين نيز هست، بنابراين لازم است كه بيش از هر چيزي در راستاي ريشهدار كردن اعتقادات ديني همّت گمارد تا صحيحترين عقيده به نسل جوان برسد. و لذا موارد زير را در راستاي اهداف فوق پيشنهاد مينماييم: 1- هميشه در طول حيات بشر، هم انسان فاسد وجود داشته و هم انسان صالح؛ ولي اگرضدّ ارزشها آبرو پيدا كند، يعني اگر منكَر به جاي معروف معرفي گردد، جهتگيري كلّي جامعه روبهفساد ميگذارد، و امروز غرب به ادلّهاي مختلف يكنوع زندگي را به ما معرّفي ميكند كه زندگي فاسدي است، و با همة ابعادش هم فاسد است، چون جهتگيري نهايياش مادّيگرايي و دنيادوستي است. آنچه مشكل است اين استكه اين فساد را زير پوشش پيشرفت و رفاه و استفادة كلان از طبيعت و شعار آزادي پنهان نموده است[1]. و خداوند در رابطه با همين خطر، جهتگيري كلّي ما را در اين رابطه روشن كرده و ميفرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاء بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»[2] يعني «اي مؤمنين! به يهود و نصارا (كه مظهر امروزينش، فرهنگ غرب خواهد بود) محبّت و اعتماد نداشته باشيد، آنها خودشان نسبت به هم محبّت متقابل دارند و شما را نميگيرند و خودشان را رها كنند و هر كس از شما به آنها محبّت داشته باشد، از آنهاست...». و در آية بعد ميفرمايد: «فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ فَعَسَى اللّهُ أَن يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِّنْ عِندِهِ فَيُصْبِحُواْ عَلَى مَا أَسَرُّواْ فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ» يعني «كساني كه در قلبهايشان مرضِ عدم هدايت الهي هست، در جهت يهود و نصارا سرعت ميگيرند و ميگويند ميترسيم در اثر جدايي از آنها به ما گرفتاري برسد وبه اين شكل محبّت خود را به يهود و نصارا توجيه ميكنند» و در ادامه در آية 54 همين سوره ميفرمايد:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ »؛ «كسي كه از دوستي مؤمنين به دوستي يهود و نصارا برگردد، به زودي خداوند عدّهاي را ميآورد كه محبّت به خدا دارند و نسبت به مؤمنين فروتن و نسبت به كافران بياعتنا هستند، و هيچ نگران نيستند كه كسي در راه احياي دين سرزنششان كند»[3] پس اين اوّلين نكتهاي است كه بايد با حوصله و با دلايل روشن براي دانشآموزان و دانشجويان روشن نمود تا بدانند كتاب هدايت خدا چه توصيهاي نسبت به يهود و نصارا به آنها كرده است. و مسلّم فرهنگ غرب علاوه بر اينكه به ظاهر مسيحيت را در كنار خود دارد، - كه خداوند به ما توصيه فرموده دوستي و سرپرستي آنها را مگيريد - حتّي به ظلمت ديگر، يعني دوري از هر نگاه ديني، گرفتار شده به طوريكه حتّي دين را به اصطلاح «واتيكانيزه» كرده است؛ يعني نقش دين و روحانيت را از متن زندگي به حاشيه كشانده و دين را بهعنوان يك امر شخصي مطرح ميكند كه نبايد در امور اجتماعي و سياسي و اقتصاد دخالت كند. پس اوّل بايد نگاه دانشآموزان و دانشجويان را به مسئله يهود و نصاري و فرهنگ غرب درست روشن كرد و اين بهمنزلة «لا اله» است. امروز بيش از پيش بايد نسبت به مقابله و تضادّ فرهنگ غرب با هويت اسلاميِ جوانان ما حساس بود و اين مسئله را يكي از زيربناييترين وظايف ديني خود بدانيم، بايد بدانيم هشت كشور صنعتي تحتعنوان «خاورميانة بزرگ» اساسنامهاي را تصويب كردهاند كه تمام زيرساختهاي ديني جوامع اسلامي را استحاله نمايند كه به عنوان مثال به موارد زير اشاره ميشود: الف) استفادة ابزاري از آزادي و دموكراسي براي رسوخ فرهنگ غرب در جوامع اسلامي. ب) تبليغ آزادي زنان در بستر فرهنگ غرب و آزادي جوانان از قيد و بندهاي ديني. ج) تأكيد بر برابري زن و مرد و فشار بر پيوستن دولتها به كنوانسيونهايي كه برمبناي نظرية فرهنگ غرب پايهريزي شده تا از اين طريق عملاً قوانين و مباني اسلامي از درون كشورهاي اسلامي برداشته شود و استحاله كردن اسلام به صورت قانوني تحقّق يابد (يك اسلام منهاي امربهمعروف و ايثار و جهاد فقط مطرح باشد). د) تبليغ براي ربط دادن عقبماندگي كشورهاي اسلامي به موازين عقيدتي و اسلامي آن كشورها. ه) تبليغ در راستاي بازكردن راه دخالت غرب براي پيشرفت كشورهاي خاورميانه، در حاليكه علّت عقبماندگي كشورهاي اسلامي بهجهت دخالتهاي غرب در سدههاي اخير بوده است. و) تبليغ بر اينكه تحوّل اقتصادي و رفاه، مشروط به پذيرش معيارهاي غربي است. ز) اتّخاذ مواضع خيرخواهانه براي پيشرفت جهان اسلام با ارائة آمارهايي كه حاكي از عقبماندگي جهان اسلام است بر اساس ملاكهاي غربي. ح) تبليغ براي ايجاد صلح و امنيت در خاورميانه با محوريت صلح براي اسرائيل؛ ولذا هرگونه اعتراض به اسرائيل ضدّ امنيتي و تروريست قلمداد ميشود. پس اوّل لازم است براي نسل جديد «لا اله» روشن شود تا «الله» بتواند در صحنة فكر و فرهنگ جامعه نور خود را بتاباند و مواظب باشيم كه دشمن، اين مسئلة حساس ديني را بهبهانه يك مسئلة سياسي از صحنة كلاس و درس خارج نكند. پس برنامة كلي ما در بند 1 روشن شد و همانطور كه دشمن اسلام براي اهداف خود برنامهريزي ميكند، اساتيد معارف اسلامي و معلمان ديني هريك براي پيادهكردن اين برنامه كلي، بايد براي خود برنامهريزي داشته باشند. 2- براي از بين بردن اين شيفتگي به غرب، بايد به اين نسل، زندگي صحيح روي اين زمين را با استدلالهاي همهجانبه معرفي نمود، كه بهعنوان نمونه موارد زير پيشنهاد ميشود: الف- بايد اين نسل خوب بداند كه سرنوشت ملّتهايي كه نبوّت را تكذيب كردهاند، نابودي است؛ هرچند داراي علم و تكنولوژي باشند. چنانكه قرآن ميفرمايد: «فَلَمَّا جَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِّنَ الْعِلْمِ وَحَاقَ بِهِم مَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُون»[4] «چون پيامبرانشان با دلايل روشن جهت هدايت آنها آمدند، ولي آنها به علمي كه نزد خود داشتند شاد و دلگرم بودند و لذا پيامبران را و عذابي را كه آنها وعده ميدادند مسخره ميكردند (كه شما چهكار ميتوانيد بكنيد، ما علم داريم و شما چه داريد؟) ولي سرانجام به همان چيزي كه مسخره ميكردند دچار شدند».[5] اين فكر كه علم و تكنيك را براي زندگي كافي ميداند، همان فكري است كه ميگويد: اديسون برق را اختراع كرد، پيامبران چكار كردند؟! چون به او همه حيات را مادّي معرفي كردهاند و لذا در چشم او علم مادّي، جلوة بيش از حد كرده، بايد براي او روشن كرد كه به گفتة مولوي:
ب- بايد اين نسل نيز اين نكته را خوب بداند كه طرح نبوّت - يعني روشي كه خداوند براي زندگي بشر آورده - تنها طرح تضمين شدهاي است كه بشر براي صحيح زندگي كردن ميتواند به آن تكيه كند؛ زيراكه هر برنامه و طرحي كه فردي از افراد بشر بدهد، طرح كسي است كه «در نظام عالَم است و نه برنظام عالَم»؛ يعني طرح كسي است كه عضوي از اين نظام هستي است و بر كلّ عالَم احاطه ندارد و كسي كه نميتواند همة جهان را بشناسد چگونه ميتوان طرح صحيح و مطمئني ارائه دهد؟ به گفتة مولوي طرح و برنامههايي كه بشر براي زندگي خود ميدهد، مانند نظرهايي است كه آن افراد دادند كه در اتاق تاريك و به كمك لمس كردن بدن فيل خواستند فيل را بشناسند؛ ميگويد:
چون به كمك ابزاري كه محدودنگر بود، ميخواستند يك كل را بشناسند و نظر بدهند. در حاليكه بايد ابزاري را بهكار ميبردند كه كلّ فيل را مينماياند؛ ميگويد:
بعد نتيجهگيري ميكند:
يعني نقش چشم حسّ، براي فهم صحيح عالم، مثل همان كف دست است براي فهم شكل فيل؛ و همانطور كه دست موفق به صحيح يافتن فيل نشد، هيچكدام از ابعاد انسان هم به جهت محدودبيني خود بهتنهايي موفق به فهم صحيح عالَم نميشود و بايد با فهم خالق هستي، هستي را و انسان را شناخت و براي آن برنامهريزي كرد و اين همان طرح نبوّت است. پس اگر موفق به طرح چنين دستگاهي شديم و حقّانيت اين دستگاه يعني توجّه به نبوّت را روشن نموديم، مسلّم براساس طرح نبوّت، ساير حرفها و فكرها را ميتوانيم خوب بررسي كنيم و رسوايي بسياري از حرفهاي غير ديني خيلي سريع ظاهر ميشود و دين، موضع انفعالي در مقابل ساير حرفها و فرهنگ نخواهد گرفت، بلكه همة افكار غير ديني را به راحتي به انفعال خواهد كشيد و در اين حالت دين و علماي دين و معلّمين ديني آن ارزش به حقّ خود را خواهند داشت. در خوب روشنكردن بند 2 ميتوان به دانشجو و دانشآموز كمك كرد كه اولاً: مشكلات زندگي غربي را ببيند. ثانياً: ريشة اين مشكلات را زيرپاگذاردن طرح نبوت بداند. 3- بايد افقهاي ارزشي، بيشتر به دانشآموزان و دانشجويان بهعنوان مقصد و هدف معرفي شوند و بر روي آن تأكيد شود و نه اينكه افقهاي مادّي ارزش شوند، كه ارزش كردن مقاصد دنيايي، بنياد زندگي انسان را از ريشه ميخشكاند و روح يأس و احساس شكست را در جوانان ما پديد ميآورد. آنچه دين ميگويد اين است كه:«اِنّ اَكرَمَكُم عِندَاللهِ اتقيكُم»؛ يعني «باارزشترين شما نزد خدا، باتقواترين شما است »، و هر چيزي غير از تقوا را ارزش كنيم جهت جامعه اسلامي را ويران كردهايم و در نتيجه با فردايي روبهرو خواهيم شد كه دينباوران قليل و افراد لاابالي كثير خواهند بود و چنين شرايطي جامعه را دچار بحران ميكند و در نتيجه هيچ برنامة اصلاحي، ديگر جواب نميدهد، افراد در چنين شرايطي و با هراستعدادي، به شكست ميرسند، حال چه در مدارج علم تجربي مثل دكتر و مهندس بودن تلاش كنند و چه موفّق در فلان رشته ورزشي باشند، چراكه آنچه هست، اينها همه ابزار حيات دنيايياند، اگر نيّت خير در آنها باشد به اندازة نيّت خير و تقواي جاري در آنها ارزش دارند و نه بالذّات ولي باز تأكيد ميشود؛ بايد در نظام فرهنگي خود طوري بر روي اين مدارج متمركز نشويم كه تقوا بيرنگ شود و اين مسلّم است كه بيش از حدّ به علماي تجربي تنيدن، جهتها را از حيات ديني و مقصد اصلي يعني قيامت برگرداندن است و جامعه را از تعادل خود خارج كردن است، فرمود:
يعني جامعة متعادل جامعهاي است كه هرچيز جاي خودش باشد، و در جامعة متعادل است كه افراد به مقصد خود ميرسند و بايد متوجّه باشيم كه «علم تجربي» و «دين» در عرض هم نيستند كه بخواهيم آنها را با هم مقايسه كنيم، همچنانكه حس با عقل در يك عرض نيستند؛ بلكه هرچه حس دريافت كند، عقل تفسير ميكند و تحرّك علمي هم اگر زير تحليل و تفسير دين باشد جاي صحيح خود را ميتواند داشته باشد وگرنه، نه. قرآن در آيه 56 سورة ذاريات ميفرمايد:«ماخَلَقْتُالْجِنَّ وَ الْاِنْسَ اِلّا لِيَعْبُدُون»؛ يعني «خلق نكرديم جن و انس را مگر براي عبادت ». چنانچه ملاحظه ميكنيد خداوند ميفرمايد: اساس خلقت انسان و جن، بندگي آنهاست؛ پس هيچ كاري نبايد در عرض بندگي خدا قرار گيرد و ارزش اصلي زندگي ما را تشكيل دهد و خطر، دقيقاً از همينجا شروع ميشود كه بقيّة ارزشهاي زندگي در كنار ارزش اصلي آن مطرح شود. 4- بايد روحيات نسل امروز را شناخت و منطبق با روحياتش اين نكات را به او عرضه داشت، آنچه اين حقير در طول تدريسم، در دبيرستانها و مراكز آموزش عالي دريافتهام اين است كه اين نسل پس از ارتباط روحي و ايجاد اطمينان بين معلّم و متعلّم بيشتر با مباني حكمت و استدلال و پس از آن با ظرايف عرفاني قانع ميشود و اصلاً فضاي كلاس، بيشتر مقتضي برخورد حكمي است و گويا جوانان ما نمونهاي هستند از مردم آخرالزمان كه در حديث امام سجّاد(عليهالسلام) هست كه ميفرمايند: «خداوند ميدانست در آخرالزمان مردم متعمّـقي ميآيند و لذا خداوند شش آية اوّل سورة حديد و سورة توحيد را برايشان آورد»[6] و از طرفي هم بايد متوجّه بود كه روش علم كلام براي متوجّهكردن اين نسل به دين كافي نيست و غذاي اين نسل در كتابهاي شهيدمطهري و امامخميني«رحمةاللهعليهما» و تفسير قيّم الميزان قرار دارد كه بايد اساتيد و معلّمين ديني با انس طولاني با آن كتب شريف خود را آمادة جوابگويي به سؤالاتي كنند كه علامه«رحمةاللهعليه» از قبل پيشبيني كردهاند.[7] 5- سخت حساس باشيم انسان را با مباني قرآني تفسير و تبيين كنيم و نه با مبناي مادّي؛ روشن است كه انسانِ اسلام اگر دين نداشته باشد، مرده است؛ قرآن ميفرمايد: «وَما يَسْتَوِي الْاَحْياء وَ لاَ الْاَمْوات»[8]؛ يعني «زنده و مرده مساوي نيست» و منظورش اين است كه انساني كه دين ندارد، عملاً مرده است. طرح دقيق در اين مسئله بسيار كارساز است. انسانِ روانشناسي، اگر نيازهاي غريزي و فيزيولوژيكياش برآورده نشود، نامتعادل است، ولي انسانِ اسلام، اگر فطرتش سيراب نشود، در خلأ انسانيّت است، انسان روانشناسي، اگر حوائج غريزياش برآورده نشود، در عقده گرفتار است. انسانِ اسلام، اگر ياد خدا در قلبش ضعيف شود، احساس پوچي ميكند و ثمردهي خود را در رابطه با هرچه بيشتر در ياد خدا بودن مييابد. ببين چقدر تفسير انسانِ اسلام با بقيّه نگرشها فرق دارد و چقدر خسارت بزرگي است اگر براي جوانان خود در راستاي انسانِ اسلامي شدن، برنامه ريخته نشود. غرب تفسيري ازجهان و انسان داده كه مسلّم ضدّ دين است و انسان را طوري به خودش معرّفي ميكند كه نهتنها در خودش نيازي به دين احساس نميكند، بلكه دين را مزاحم خود ميبيند. تفسير انسان در فرهنگ غرب تحتعنوان «امانيسم»، انسان را محور جهان ميداند و نه خدا را؛ و در نتيجه همهچيز بايد در خدمت هوس انسان باشد، نه اينكه انسان در اطاعت خدا. و از پيشرفت، تفسيري ميدهد كه همان حيات دنيايي است و بس؛ همان كه قرآن دربارة آن ميفرمايد: «اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ...»[9]؛ «بدانيد كه حيات دنيايي با بازي و سرگرمي شروع ميشود و با رقابتهاي دنيايي ادامه مييابد و با اندوختن مال و قدرت و فرزند، به انتها ميرسد و حاصلي ديگر دربرندارد». لذا در عين اينكه نبايد در علم و تكنيك دربمانيم، بايد طوري هم بر آن متمركز نشويم كه همه چيزمان را از دست بدهيم و از جهت اصلي زندگي كه بندگي خداست، باز بمانيم و در نتيجه تقوا ملاك اصلي ارزشگذاري نگردد؛ در حاليكه جامعه اسلامي دو امتياز عمده دارد كه غرب از آنها محروم است و با اين دو امتياز ميتواند بهخوبي برتري خود را در مقابل غرب حفظ كند و آن دو امتياز عبارتند از: الف؛ دين و شريعتي كه قانعكننده، فعّال، همهجانبه و بدون تحريف است. ب؛ كمك و امداد الهي كه در اثر وفاداري به دين صحيح الهي به كمك جامعة اسلامي خواهد آمد. خداوند ميفرمايد: «تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّاللهِ وَ عَدُوَّكُمْ» كه ميفرمايد: «بايد دشمنان خدا و دشمنان خودتان را بهوسيلة آن بترسند» اين ترساندن با تجهيز بيشتر جامعه به دينداري و فعاليت صحيح اجتماعي ممكن است، چراكه اين هيبت به كمك دينداريِ مردم و همراه با پشتكار و استغنا از دشمن، بهدست ميآيد. 6- بايد گسترة حيات را بهطور واقعي به انسان نشان داد، آنطور كه قرآن عزيز مطرح ميكند و توجّه به قيامت را جزء لاينفك زندگي ميشمارد و همواره بر آن تأكيد مينمايد و هرگز نگذاريم با طرح مسائل ديگر، اين مسئله از ياد اين نسل برود، و مسلّم سرمايه فكري و عقيدتي كافي و قانعكنندهاي براي خوب روشن شدن اين مسئله داريم، بالاخص از طريق معرفتالنفس كه عرض عريض و جذابي است در شناخت معارف حقّة ديني، بهخصوص شناخت معاد و منازل قيامت؛ و فراموش نكنيم كه جوهرة تهاجم فرهنگي به نسل جوان ما از طريق غفلت او از قيامت به راحتي جاي خود را باز ميكند، بهطوريكه اعمال گناه خود را خطرناك حس نميكند و به آينده ابدي آن گناه نميانديشد و درست بهاندازهاي كه بر روي اعتقاد به معاد و بهوجود آوردن تصوّر صحيح از ابديّت كار كنيم، بههمان اندازه نتيجه خواهيم گرفت و نسل جوان خود را از نقشههاي بسيار خطرناكي كه براي او تهيه ديدهاند، رهانيدهايم. 7- چيزي كه بايد هر معلّم و مربّي امروز بداند، تفكيك بين مديريت اسلامي با مديريت غربي است؛ چراكه بسياري از ضعفهاي اداري را ممكن است نسل جوان ما يا به پاي انقلاب بگذارند، يا به پاي اسلام؛ و فراموش كند پايه نظام اداري ما به اين صورت كنوني در زمان قاجار و بهوسيلة دولت بريتانياي كبيرِ آن زمان ريخته شد و حيات و بقاء نظام ستمشاهي مثل ساير نظامهاي ضدّ مردمي بر اين استوار است كه مردم را با ادارهمداري مشغول كنند و جلو هرگونه ابتكار مردمي را كه مردم، خودشان امورات خودشان را بگذرانند، بگيرند و هر روز مانعتراشي كنند تا تحرّك طبيعي از مردم گرفته شود و آنها هم زير ساية همين گرفتاريهاي مردم، به حكومت خود ادامه دهند و اين نظام اداري و اين روحيه مانع مردم شدن، هنوز كه هنوز است در نظام اداري ما موجود است و موجب رونق كار كساني است كه با نظام اسلامي نميتوانند زندگيكنند و بايد نسل جوان را آماده كرد تا انشاءالله تحوّل اساسي در نظام اداري ما بهوجود آيد و طرحي ريخته شود درست غير آنچه در نظام اداري در دنيا موجود است و به سيرة حضرت علي(عليهالسلام) در ادارات عمل كنند كه اين مهم، احتياج به آمادگي و تفكّر و برنامهريزي دقيقي توسط كارشناسان متديّني دارد كه با روحية انسانِ اسلامي بخواهند كشور اداره شود، همچنانكه حيات و بقاء نظام ستمشاهي ميدان دادن به سرمايهداران بود، تا از اين طريق، سرمايهداران، شاه را براي خود حفظ كنند و شاه هم سرمايهداران را ميدان ميداد تا حكومتش حفظ شود. معلّم و مربّي كه بهعنوان حافظ و مدافعِ به حقِّ نظام مقدس اسلامي است، بايد جوانان را متوجّه نمايد كه به تعبير امام عزيز«رحمةاللهعليه»: «ما هنوز اول راه هستيم » و يادآور فرمايشات مكرّر مقاممعظمرهبري شود كه ميفرمايند: «بايد در نظام اداري ما تحوّل ايجاد شود » و فراموش نكنيم كه فقط با اين انقلاب الهي است كه ميتوان از شرّ اين مشكلات، خود را رهانيد و مشخص است كه بوروكراسي مثل سرمايهداري مزاحم نظام اسلامي است و آفت اين انقلاب است و بايد همه تلاش كنند آن را اصلاح نمايند تا خداي ناكرده با تبليغات دشمنانِ انقلاب، در نسل جوان ما با تصور ناكارآمدي نظام اسلامي سرخوردگي ايجاد نشود. 8- روحيه تحقيق و تفكّر و مطالعة معلّمين و مربّيان، بهعنوان يك ضرورت جاي خود را دارد و بحث در تجهيز معلّمين كارآمد در امر دين، مقولهاي ديگر است؛ همچنانكه روش ارائة مطلب بهطور صحيح بايد در جاي خود بحث شود و مقصد، اين گفتار نيست. آري؛ اينها نمونهاي كوچك است از آنچه براي جهتگيري صحيح معلّمين معارف اسلامي و مربّيان بايد مدّ نظر باشد تا انشاءالله بيش از پيش روحيه دينباوري و عشق عميق و منطقي به اسلام و انقلاب در جان نسل جوان شعلهور شود و كشور عزيز ما بهعنوان پايگاه قيام حضرت حجّتg همچون دژي محكم آماده گردد. فراموش نكنيم كه ممكن است يك معلّم ديني، ناخواسته طوري مسائل را مطرح كند كه ارزشهاي غير ديني مدّنظر دانشآموزان يا دانشجويان قرار گيرد، بهطوريكه دانشجو و دانشآموز ما به اين انديشه فرو افتد: «حال كه غربيان بدون دين اسلام به چنين پيشرفتهايي دستيافتهاند، پس بود و نبود اسلام در زندگي ما چندان مؤثر نيست» و از طريق همين انديشه، آن جدّيت لازم را در زندگي خود توسط اسلام از دست بدهد و اساس زندگي را كه بندگي خداست و بندگي محقّق نميشود مگر از طريق دينِ مورد رضايت پروردگار، مورد غفلت قرار دهد. نكتة مهمّ ديگر همچنانكه عرض شد؛ مسئلة روش ارائة دين است، كه عرض شد روش متكلّمان، جايش كلاس و درس نيست، چراكه روش متكلّمان اسلامي براي دينباوري ابداع نشده است، بلكه جهت محكوم كردن رقيب تدوين شده است و بهاصطلاح «لِلْاِسْكات» است تا رقيب را وادار به سكوت كند و روشن شود حرف قابلتوجّهي ندارد، ولي روش ديني، اقناع عقل و ايجاد شوق در قلب است. بايد راهي را طي نمود كه «دينداني» به سوي «دينداري» سوق پيدا كند و اين مهم، عملي نميشود مگر اينكه «علم حصولي» بهسوي «علم حضوري» جهت پيدا كند؛ كه نياز به بحث جداگانه دارد و ميتوانيد آن را در مباحث و نوشته «آنگاه كه فعاليتهاي فرهنگي پوچ ميشود» تعقيب بفرماييد، همينقدر مستحضر باشيد كه اگر پاية شوق ديني در جوانان ما ايجاد نشود و از دينداري به نشاط و حالِ قلبي دست نيابند، سعي بر حفظ دين در جان خود و در جامعه در آنها ديده نميشود. و در آن مباحث و آن نوشتار «آنگاه كه فعاليتهاي فرهنگي پوچ ميشود» در رابطه با اين نكته عرايضي مطرح شده است. نكات مطرح شد. انشاءالله ميتواند نقطة شروعي براي توجّه معلّمين محترم معارف اسلامي باشد تا آرامآرام با اتّصال دانشجويان و دانشآموزان به متون روايات و آيات قرآن، آنها به دريا وصل شوند و همواره از آن معارف بيكران بهره جويند كه اين بزرگترين سعادت براي اساتيد عزيز خواهد بود. بهقول مولوي:
«والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته»
[1] - براي بررسي فرهنگ غرب و معني حقيقي آن فرهنگ ميتوانيد به كتابهاي «دكتر داوري» و يا «شهيد آويني» و يا كتابهاي «نگرش بر تكنولوژي از دريچه بينش توحيدي» و «علل تزلزل تمدن غرب» مراجعه فرماييد. [2] - سوره مائده، آیه 51. [3] - توصيه ميشود تفسير اين چهار آيه را در تفسير قيّم الميزان دنبال بفرماييد كه داراي نكات ارزندهاي است. [4] - سوره غافر، آیه 83. [5] - رجوع شود به بحث «سنّت سقوط تمدنها از نظر قرآن در الميزان. [6] - سُئِلَ عَلِيُّ بْنُالْحُسَيْنu عَنِالتُّوحيد. فَقال: أنَّاللهَ عَزَّوَجَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ يَكُونُ في آخِرِالزَّمانِ اَقْوامٌ مُتَعَمِّقُونَ فَاَنْزَلَاللهُ تَعالي«قُلْ هُوَاللهُ اَحَد» وَالْاياتِ مِنْ سُورَةِ الْحَديدِ ألي قَوْلِهِ «وَهُوَ عَليم بِذاتِ الصُّدُورِ» فَمَنْ رامَ وَراءَ ذلِكَ فَقَدْ هَلَكَ.(اصول كافي ج1 ص123) از امام چهارمu راجع به توحيد پرسش شد؛ امام فرمودند: خداي عزّوجل ميدانست كه در آخرالزمان مردمي محقّق و موشكاف ميآيند و از اين جهت سوره «قُلْ هُوَاللهُ اَحَد» و آيات اوّل سوره حديد تا «وَهُوَ عَليم بِذاتِ الصُّدُورِ» را نازل فرمود. پس هركس براي خداشناسي غير اينها را بجويد هلاك ميشود. با توجّه به فرمايش فوق ميتوان به نكات زير توجّه كرد: 1- متعمّقين در آخرالزمان به صورت گستردهتر از زمانهاي قبل توان تعمّق ديني دارند و طيف بيشتري از مردم را دربر ميگيرند كه امامu ميفرمايند: «يَكُونُ في آخِرِالزَّمانِ اَقْوامٌ مُتَعَمِّقُونَ». 2- درك سوره توحيد و 6 آيه اوّل سوره حديد مخصوص متعمّقين آخرالزمان است. 3- شواهد و تجربيات اينچنين مينماياند كه نسل امروز در طيفي گسترده، آمادگي فهم مطالب ديني را بهصورتي عميقتر از وعظ و نصيحت دارند و لذا حرفهاي سطحي او را قانع نميكند. 4- با توجّه به آيه «اُدْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» (نحل/125) يك طريقه براي ارائة دين و دعوت به سبيلالله نداريم، بلكه براي انديشههاي قوي و متعمّق، حكمت و عرفان را بايد وسيلة كشف سبيلالله قرار داد؛ و براي انديشههاي متوسط از طريق موعظه و تحريكات فطري، هدايت بهسوي خداوند و بهسوي راه الهي را بايد عملي ساخت؛ و اشكالتراشان را نيز بايد از طريق جدال احسن سرجايشان نشاند. درنتيجه با توجّه به بند 3، با نسلي روبهرو هستيم كه عمق بيشتري براي فهم حقايق در آنها احساس ميشود و با توجّه به دستور قرآن كه حكمت را براي چنين افرادي تجويز نموده است، ميتوان نتيجه گرفت كه امروز بايد از طريق حكمت و روشهاي حِكْمي، كه هم عقل را قانع ميكند و هم دل را به حركت ميآورد، با اين نسل روبهرو شد و علّت بيتفاوتي جوانان ما نسبت به دين، بهجهت همين است كه از ما حكمت ميطلبند و ما با وعظ و نصيحتِ صرف با آنها روبهرو شدهايم و احساس ميكنند دين مخصوص انسانهاي زودباورِ سطحي است و حرفي براي انديشههاي عميق ندارد. اگر اساتيد معارف اسلاميِ ما مجهّز به روش حِكْمي نباشند، نميتوانند اين نسل را قانع كرده و به ايمان دعوتشان كنند و در نتيجه نسل آينده نسبت به دين، سرخوردهتر از امروز خواهند شد. 5- با توجّه به اينكه وعظ، استدلالي نيست و احتمال را زياد ميكند و فرد، از طريق احتمالات بهطرف حق گرايش پيدا ميكند، اگر شرايط زندگي طوري باشد كه آن احتمال را خنثي كند، وعظ بينتيجه خواهد شد؛ برعكسِ روش حِكمي كه از طريق تشويق بهدست نيامده كه در شرايط بيدينيِ اجتماعي خنثي شود و لذا امروز اگر بر فرض هم بتوانيم دانشآموزان رادر كلاس، تشويق به وفاداري به دين كنيم، ولي محيط كوچه و بازار، آنرا خنثي ميكند، مگر اينكه عقل و دلِ دانشآموز را بهحركت انداخته باشيم و نه احساسات صِرف او را. 6- شرايط و آرايش آموزش در كشور، در حال حاضر، كلاس و درس و بحث است؛ لذا چنين شرايطي با حكمت منطبقتر است تا با وعظ و خطابه؛ يعني ميتوان گفت هم افراد آماده پذيرش روش حِكْمي هستند، و هم كلاس و درس چنين اقتضا ميكند و اگر دين از طريق حكمت، تبيين و تشريح نشود، هم خلاف شرايط عمل شده است و هم خلاف انديشة انسانهاي اين قرن و اين زمان كار كردهايم. 7- اگر كسي دين را از طريق صحيح بشناسد، ديگر از اينكه بعضي به نام دين خلاف ميكنند، موجب سرخوردگياش از دين نميگردد، بلكه از فرد متخلّف سرميخورد و نه از دين؛ ولي اگر از حركات افراد متديّن گرايش به دين پيدا كرد، با حركات افراد متخلّف هم گرايشش از دين پايان مييابد و اين مشكل را هم ميتوان تا حدّي از طريقه مذكور انشاءالله مرتفع نمود. [7] - رجوع شود به جزوات «جايگاه تفسير الميزان و روش استفاده از آن » و «ضرورت مطالعه و نحوه آن. [8] - سوره فاطر، آیه 22. [9] - سوره حديد، آیه 20.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:17  توسط طاهر
|
راههای تقویت فرهنگ قرآن و اهل بیت(ع) در بین جوانان کشور ما از لحاظ جمعیتی در زمره کشورهای جوان محسوب می شود. درحال حاضر قریب باتفاق نسل جوان و نوجوان ما همواره نشان داده است که طالب معنویت بوده و در عرصه های معنوی نیز این واقعیت، خود را به خوبی نشان داده است. آمار افزایش معتکفین در سالهای اخیر نیز گواه این عرض ماست. نگاهی کوتاه به آمار کسانی که در مراسم شورانگیز عزاداریهای امام حسین(ع) شرکت می کنند نیز نشان از حق جویی این نسل دارد. راه اندازی تشکلهای مذهبی خودجوش مانند آنچه که به نام هیئت های کودکان، نوجوانان و جوانان در خیابانها از دو یا سه روز به محرم شکل و توسط خود آنان سازماندهی می شود، نشان از گرایش آنان به مباحث دینی دارد. آنان تشنه معنویتند و درپی آن راههایی که خودشان به آن می رسند، به عنوان صراط هدایت برمی گزینند و درپی آن می روند که ما از این عطش باید به عنوان یک فرصت و از آزاد گذاردن آنان در جهت دست یازدیدن به مسیرهای غیر تجربه شده و یا مسیرهایی که شارع بر آن صحه نگذاشته است، باید به عنوان یک آسیب و گاه به عنوان یک تهدید نام ببریم. در این مقاله سعی شده است راههای گسترش فرهنگ قرآن و معنویت در بین جوانان مورد بررسی قرار گیرد. مطلب را باهم ازنظر می گذرانیم: اهمیت نهادینه شدن فرهنگ قرآن امام صادق(ع) فرموده اند: «من قراالقرآن و هو شباب مؤمن اختلط القرآن بلحمه و دمه». آن وجود شریف به خوبی تبیین می فرماید که اگر آموزه های قرآنی (و دینی) در جوانی در ذات و گوهر وجودی جوان قرار گیرد، آنگونه نهادینه و تثبیت می شود که در گوشت و خون جوان آمیخته می گردد؛ آمیختگی که به دنبال آن، ثبات در دین و پایداری در ایمان را بدنبال دارد. بنابراین اگر جامعه ما حساسیت این مقطع سنی را درک کند، از این فرصت به عنوان یک فرصت طلایی در بهره گیری از آن، همت ویژه ای را بکار خواهد بست. هرچند قبل از انقلاب، برادران روحانی و مبلغین دینی درپی چند جوان می گشتند تا مفاهیم دینی را به آنان بگویند اما در نظامی که ارکان مدیریتی آن به دست مؤمنین است، باید راههای ارتقای معنویت در بین جوانان شناسایی و بهترین مسیر برای جذب آنان برگزیده شود. تذکر این نکته را هم لازم می دانم و آن اینکه ما وقتی می خواهیم به این مبحث بپردازیم، حتماً نباید بدنبال دست یافتن به مسیرهای جدید باشیم که این خود البته مطلوب است اما بنظر می رسد، کنکاش در مسیرهای تخریب شده و بازخوانی و ترمیم مسیرهای تخریب شده می تواند ما را به نتایج مطلوبی در کوتاه مدت برساند. 1- کانون خانواده: نقش خانواده در تربیت دینی و افزایش معرفت و انس آنان با قرآن و هدایت بر کسی پوشیده نیست، در اینجا چند آموزه قرآنی ضروری به نظر می رسد: پیامبراکرم(ص) وقتی از جانب حق تعالی، مأمور تبلیغ دین می شود، به امر خداوند قبل از پرداختن به جامعه؛ مأمور تبلیغ دین در خانه می شود. آیه «وانذر عشیرتک الآقربین» یا در آیه 132 سوره طه و آیه 55 سوره مریم به پیامبراکرم(ص) خطاب می شود: خانواده ات را به نماز امر کن «و أمر اهلک بالصلوه » و یا در آیه 6 سوره مبارکه تحریم می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم ناراً». بنابراین اگر بخواهیم با آموزه های قرآنی، راههای گسترش قرآن و سیره اهل بیت را در بین جوانان بررسی کنیم، باید خانواده ها را بر این مهم، حساس، ترغیب و تشویق کنیم (هرچند که پدران و مادران، خود کاستیهایی دارند که ما باید بر اصلاح آنهم هم فکر کنیم.) این مطلب را با آماری از تحقیقی که در یک جامعه آماری به روش تصادفی از میان دانش آموزان اول تا سوم راهنمایی و به نسبت مساوی دختر و پسر (از هر جنس 150نفر) انجام شده، به این واقعیت تأکید کنم که در این تحقیق 33% دانش آموزان، تربیت صحیح دینی را از مسیر خانواده می دانند و بر آن تأکید نموده اند. (کیهان، 18/12/84)
چند پیشنهاد کاربردی: 1- اعضای خانواده هر شب به مدت 10دقیقه در کنار یکدیگر، نصف صفحه از قرآن را باهم تلاوت کنند. -2خانواده هایی که خودشان از نعمت تلاوت صحیح کلام خداوند محرومند، با بهره گیری از نوارهای صوتی و تصویری، قاری را در آیات تلاوت شده همراهی کنند. 3- هر شب، یک واژه از کلمات قرآنی را باهم یاد بگیرند. البته ترجیحاً ابتدا از واژگان پرکاربرد استفاده شود تا سهل و آسان بودن مسیر فهم قرآن بر همه اعضای خانواده بخوبی روشن و ملموس شود. -4والدین برای کودکان خویش که قرآن را حفظ می کنند، جوائزی درنظر گیرند و مطمئن باشند که هر میزان روی حفظ آیات هزینه کنند، سرمایه گذاری آنان محسوب خواهد شد که بزودی بهره معنوی و مادی آن را بصورت مضاعف برداشت خواهند نمود. 5- هر دو هفته، باهم یک حدیث را حفظ کنند. احادیث را بصورت کوتاه و کاربردی برگزینند و برای حفظ حدیث هم بهتر است از راهنمایی روحانیون محترم مشورت گیرند. 7- پدران و مادرانی که اهل مطالعه هستند، فقط یک صفحه نسبت به یکی از امامان معصوم(ع) را برای کودکان و نوجوانان خویش بازخوانی کنند. 8- و والدینی که از نعمت سواد یا مطالعه کم بهره اند از کودکان خویش بخواهند یک صفحه از قصه های قرآنی را باهم بخوانند. 2- رسانه ملی: واقعیت جهان امروز نشان می دهد با گسترش سیستم های صوتی تصویری، خصوصاً تلویزیون، کودکان بخشی از برنامه و وقت خویش را به برنامه های تلویزیونی اختصاص می دهند. براساس یک تحقیق در کشورهایی همچون آمریکا، روزانه بطور متوسط 200دقیقه از وقت کودکان خود را در پای سیستم های صوتی تصویری سپری می کنند که سهم تلویزیون در مجموعه ابزارهای این بخش، از وضعیت بالایی برخوردار است. در کشور ما، کودک، نوجوان و جوان، حداقل روزی یکساعت از وقت خویش را در پای تلویزیون (رسانه ملی) سپری می کنند. اگر با نگاه دینی به برنامه های صداوسیما نگاه کنیم، تأثیرگذاری دینی این برنامه ها تقریباً کمتر از 10% می باشد. من چندین برنامه کودک را که یکی از شبکه های عربستان پخش می کرد، بررسی و ضبط کردم و برای تعدادی از مسئولین نظام ارسال نمودم. در این برنامه ها، کودک را به دو امر خطیر توجه می داد، یک قرآن و دوم نماز، اما واقعیت این است که ما با تکنیکهای هنری، کودک خود را به پای رسانه ملی کشانده و میخکوب هم کرده ایم اما در انتقال مفاهیم ارزشی و دینی گام جدی برنداشته ایم. در تحقیقی که قبلا به آن اشاره گردید، 31% دانش آموزان اعلام کرده اند رسانه ملی می تواند بالاترین اثر را در یادگیری و درک مفاهیم دینی داشته باشد. پیداست صدا و سیما پس از خانواده، نقش بسیار بالایی در این مورد دارد و در فرآیند ابزارهای تربیت امروز، نقش مدارس را به مراحل بعدی تنزیل داده و خود به مرحله دوم صعود کرده، لذا می توان از ابزار ملی در پرورش فرزندان قرآنی و ولائی بخوبی بهره برد. چند راه کار اجرائی: 1- کارگردانان دین مدار جهت سرمایه گذاری در این بخش شناسائی، تشویق و دعوت شوند. 2- توسط سازمانهای مرتبط با کودک و نوجوان، برنامه های زیبا و کوتاه و یا سریالهایی با محتوای قرآنی و اهل بیت(ع) طراحی و اجرا شود. 3- از نوجوانان بخواهیم با ساخت فیلمهای پیام دار یک، دو دقیقه ای با مفاهیم دینی در ساخت و برنامه های موردنیاز جوانان مشارکت جویند. 4- برنامه های کودک کشورهای اسلامی را رصد و بهترین های آن را که با فرهنگ قرآنی و شیعه ما سازگاری دارد را پخش نمائیم. (و این را بر کارتنهای غربی بی محتوا ترجیح دهیم) 5- در کنار برنامه های مثبت و پیام دار، بتدریج کودکان را از دیدن برنامه هایی که با هویت و فرهنگ دینی ناسازگاری دارد، پرهیز دهیم. 6- با تبیین آموزه های دینی آنان را به نقد برنامه های کم محتوی وادار و بتدریج، ذهن آنان را متوجه ضرر و زیانها و آفتها و عواقب دیدن برنامه های غیرمفید نمائیم. همسالان: هنگامی که در تاریخ می خوانیم کودکی بر پرتگاه بامی قرار گرفته بود و همه نگران سقوط کودک بودند و هیچکس هم یارای جلو رفتن را نداشت. (چرا که کودک با دیدن بزرگترها، با وجد و یا با ترس ممکن بود حرکتی به جلو داشته و حرکت او منجر به سقوط گردد.) از مولایمان علی(ع) استمداد و راهنمایی طلبیدند. آن حضرت فرمان داد کودکی همسان و همسال کودک را نزدیک او قرار دهند و کودک در شرف سقوط با دیدن همسال خویش متوجه او گردید و بسویش جلب و ماجرا و مشکل حل گردید. در همان تحقیقی که در بخش قبلی به آن اشاره کردم نیز آمار همان جامعه آماری نشان می دهد که جوانان و نوجوانان از همسالان خویش در تربیت و اصلاح دینی اثرپذیر بوده اند. دغدغه خانواده های متدین از اینکه فرزندشان با چه کسی معاشرت دارد و فرزندان خویش را در این موضوع بطور مرتبط و پیوسته مورد سؤال می دهند نیز نشان از اهمیت آن است. راهکارهای پیشنهادی: 1- در جزوه های تربیتی، موضوع دوست یابی صحیح و آثار و عواقب و آثار ناشی از آن بیان گردد. 2- در همین رابطه، نمونه ای از کسانی که با دوستان خوب، رمز موفقیت و ترقی علمی، اخلاقی و دینی را طی کرده اند، بعنوان مصادیق روشن آورده شود. 3- همینطور مصادیقی از کسانی که در خانواده موفق متولد شده اند اما دوستان ناباب، مسیر زندگی آنان را عوض و به تعبیر دینی، راه ضلالت و گمراهی را جایگزین صراط مستقیم انتخاب کرده اند، بیان شود. 4- در سیستم مساجد و مدارس و بسیج، جوانان موفق و در صراط مستقیم قرار گرفته، شناسایی و بوسیله آن ها راههای جذب همسالان بیان گردد. 5- همسالانی که با شیوه های مناسب جذب و در مسیر دین قرار می گیرند، توسط مساجد و مدارس و بسیج تشویق گردند. 6- مباحث دینی با بیانی شیوا از زبان همسالان بیان گردد. بنابراین لازم است تشکلهای خاص شکل گیرد. 7- در کانونهای اصلاح و تربیت حتماً جوانان موفق (که اثرگذار باشند) در جلساتی، به ارشاد دینی جوانان بپردازند. 8- الگوسازی و الگوپروری را در جامعه رایج نموده و توجه هر قشر را با هر سن و سال، به الگوهای موفق همسال خویش معطوف نمائیم. 9-با برنامه سازی، از الگوهای موفق بخواهیم همسالان خویش را در دست یابی به موفقیت های دینی، اخلاقی و علمی، راهنمایی و راز و رمز این موفقیت را به زبان آنان بیان کنند. 10- شکل گیری هدفمند و هدایت شده سازمانهای دولتی (NGO) توسط جوانان و نوجوانان را تعقیب نمائیم. 11 -خداوند تبارک و تعالی وقتی می خواهد شیوه بیان تبلیغ اسلام را به پیامبر اکرم(ص) بیان فرماید، در آیه15 سوره مبارکه آل عمران دستور می دهد که: «ای پیامبر، اگر روحیه خشن و تندی داشته باشی، حتماً از گرد تو پراکنده (دور) می شدند). بنابراین مهمترین تأکید در این بخش باید تبیین مفاهیم قرآن و عترت به زبان لین و دلنشین باشد، لذا شیوه بیان مفاهیم دینی و قرآنی به زبان مذکور بایستی تدوین و به مجریان ذی ربط منتقل گردد. 4- مدارس و دانشگاه ها (مراکز آموزشی): تقریبا 12سال از زندگی یک فرد ایرانی (دختر و پسر) تا مقطع دبیرستان و پیش دانشگاهی در محیط مدرسه سپری می شود. یعنی با شاخص متوسط عمر یک ایرانی (65 سال) ]یعنی 18% عمر مفید[. نگاهی کوتاه به فرآیندهای آموزش در موضوع آموزه های دینی در مدارس و شیوه های انتقال آن (صرف نظر از تعداد محدودی از مدارس) نشان می دهد که ما در این مبحث کمترین توجه را به مدارس داشته ایم و اگر هم اقداماتی انجام داده ایم، کافی و پاسخگو و انسان ساز نبوده است. امروز چه کسی می تواند ادعا کند اگر آثار و آموزشهای خانوادگی، فردی، محیطی و... که در خارج از مدرسه به جوان و نوجوان منتقل می شود را حذف و چشم امید به 12سال تلاش مربیان قرآنی، دینی و تربیتی مدارس داشته باشیم می توان ادعا نمود که جوان فارغ التحصیل از پیش دانشگاهی ما، جوانی مؤمن محصول آن خواهد بود؟ دغدغه هایی که رهبر انقلاب اسلامی از نظام آموزش و پرورش دارند، همان دغدغه ایست که متدین از آنچه قرار بود در نظام آموزش و پرورش اتفاق بیافتد (ولی حاصل نشده) می باشد. من به چند مورد از دغدغه های معظم له اشاره می کنم: به قرآن بها داده شود. این موضوع در مدارس ابتدایی از اهمیت بیشتری برخوردار است؛ هم در قرائت و هم در حفظ کردن، آمادگی بیشتر است. اگر بتوانید به این امر اهتمام کنید و صدقه جاریه ای را از خود به یادگار بگذارید، به توفیق بسیار بزرگی دست یافته اید. وقتی در کشوری بیست میلیون جوان از زن و مرد هست، جا دارد در میان آنها دو سه میلیون اقلا تالی قرآن با آداب و شرایط باشند، یک میلیون اقلا از این جوانها حافظ کلام خدا باشند. توجه به آموزش عربی در مدارس نه با هدف درک مفاهیم پیچیده حوزه ای و نه بمنظور مکالمه، بلکه به نحوی که پس از مدتی آموزش، دانش آموزان بتوانند معانی نماز، دعای کمیل، مکارم اخلاق و... را بفهمند و با مناجات و نحوه سخن گفتن و راز و نیاز با خدا آشنا شوند. احیاء کنید مسائل پرورشی و ارزشی را در مدارس. مدتهاست د رمدارس، مسائل ارزشی خشکیده و به آن کم توجهی شده. برای رشد دیانت و احیای مسائل ارزشی و عبادی و فرهنگی مدارس اهتمام شود. (شرفیایی وزیر و مسئولین آموزش و پرورش، 3/6/76) نسلی که رژیم فاسد، مفسد ظالم و بشدت پلید گذشته را ندیده، نسلی که مقدمات انقلاب را ندیده، نسلی که کتک خوردنها را در دوران غربت ندیده، نسلی که محنت جنگ را با گوشت و پوست خودش لمس نکرده، نو به نو زیر دست شما معلمان می آید. شما می خواهید از این نسل، انسانهایی بسازید که انقلاب را حفظ کنند. (شرفیایی وزیر و مسئولین آموزش و پرورش، 12/2/69)
راهکارهای اجرائی: 1-قبل از اینکه تحول را در دانش آموز جستجو کنیم، معلم را نه از باب اینکه با درس و مباحث کلامی می تواند منشأ اثر باشد، بلکه از این حیث که: «کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم». 4- حفظ احادیث موضوعی را مبنای آشنایی با سیره ائمه(ع) قرار دهیم و بگونه ای برنامه ریزی کنیم که در هر مقطع (ابتدائی، راهنمائی و متوسطه)، 40حدیث کوتاه اما کاربردی، جانهای تشنه کودکان و نوجوانان و جوانان را سیراب نماید. 5- انس با ائمه اطهار(ع) را از طریق برپایی مجالس زیارت نهادینه نمائیم. 6- زیارات عرفانی کوتاه مثل خمس عشر، مناجات امام علی(ع) در مسجد کوفه و امثالهم را با بیانی زیبا مطرح و جانهای آماده جوانان را به پرواز معنوی تمرین دهیم. 7- معلمین دروس قرآن و اعتقادات را از واجدین شرایط جهت تدریس در این موضوع برگزینیم. 8- مسابقات قرآن و عترت را بعنوان پایه رقابت معنوی دانش آموزان توسعه دهیم. 10- در پایان هر سال تحصیلی، میزان ارتقای کمی و کیفی دانش آموزان در بحث قرآن و عترت بررسی و در رفع اشکالات برنامه ای و اجرایی اهتمام نمائیم. 11- مدارس موفق در موضوع مذکور را به آموزشگاه های دیگر معرفی کنم. 12- جهت تقویت روحیه تبلیغ آموزه های دینی از دانش آموزان درخواست نمائیم آموزه ای از آموزه های قرآن و عترت (آیه-حدیث) را در جمع همسالان خویش از حفظ بیان و بهترینهای هر ماه یا هر فصل مورد تشویق قرارگیرند. معلمان گرايشهای مختلف دانشآموزان به قرآن را شناسايی كنند گروه اجتماعی: مشاور قرآنی نهاد نمايندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها با تأكيد بر اين مطلب كه نبايد اين تصور وجود داشته باشد كه از اول تا آخر همه بايد يك مسير را در آموزش قرآن طی كنند، گفت: وقتی معلم دانش كافی در زمينه قرآن داشته باشد، میتواند به راحتی گرايش هر دانشآموز به بخشهای مختلف قرآن را پيدا كند. راهكار هاي انس بيشتر دانشجويان با قرآن چکيده قرآن كريم ، يادگار ماندگار وحياني پيامبر اكرم – صلي الله عليه و آله - براي رستگاري است و براي در امان ماندن از تباهي و فتنه ها در آويختن بدان سفارش شده است ، نوشتار حاضر پس از تبيين «انس با قرآن » بر آن است تا به بيان راهكارهاي تقويت انس دانشجويان با اين كتاب هدايت بپردازد. و درگفتمان قرآني ، موانعي را که بر سر راه «انس با قرآن» براي سالکان الي الله پديد مي آيد، را مورد بررسي و پژوهش قرار دهد و تلاش دارد تا موانعي را كه دروني ( فردي ) يا بيروني (اجتماعي ) است تبيين نمايد . تامل در آراء قرآن پژوهان و عالمان اخلاقي ، نشان از آن دارد كه راهكار تقويت انس با قرآن را هم در حوزه قلب ، عقل و رفتار افراد نهفته است و بايسته است تا در گرايش و گروش(حوزه دل ) و هم در بينش و نگرش (حوزه عقل ) دانشجويان ، براي انس بيشتر با قرآن زمينه سازي شود و هم در روش و منش الگوهاي اجتماعي كه از قرآن در عصر حاضر بهره برده اند ، نكته هاي ناب جستجو گردد ؛ تا هم در انگيزه و انديشه و رفتار بسترهاي شايسته براي انس بيشتر با قرآن كريم ايجاد شود. مقدمه قرآن مجيد جاودانه ترين سند وحياني و اتصال ملک و ملکوت، تجلي خداوند بر قلب انسان کامل و راهنماي بي ترديد براي بشر سرگشته و حيرت زده است، کتابي که بر جان هاي ظلمت زده جاهلان اُمّي، چون مشعلي فروزان، نور افشانده و براي هميشه روزگاران روان تشنه خردمندان و انديشه وران را سيراب حقيقت خواهد نمود. قرآن مجيد تجلي خداوند سبحان بر انسان کامل است که هركس را ياراي فهم باطن و حقايق آن نيست و از چنان عظمتي برخوردار است که دست فرومايگان هرگز بدان نخواهد رسيد و فرزانگان نيز به اندازه همت خود از آن بهره خواهند برد و آنان که به طهارت باطن و تدبر در قرآن مجيد بپردازند گوي سبقت را خواهند ربود و به سرچشمه حق و حقيقت راه خواهنديافت. گروهي ديگر نيز به بهره مندي از ظاهر اين کتاب حيات بخش بسنده کرده بدان مغرور شدند و به بيراهه رفتند. بدان خيال که راه حقيقت آن است. نوشتار حاضر در پي ارائه راهکاري است تا دانشجوي مسلمان - به عنوان انسان سالک الي الله- به پوسته و قشر بسنده ننمايد و راه به باطن و حقايق قرآن بَرد و به سرمنزل مقصود دست يابد. فهم حقيقت قرآن را جز بر پيامبراکرم(ص) و ائمه اطهار(عليهم السلام) ممکن نيست ليکن انس با قرآن براي همگان امکان پذير است و برخي از بزرگان، انس به ظاهر قرآن و تلاوت حتي بدون فهم را نيز دستور مي دهند و آن را زمينه اي براي رسيدن به مقام درک حقيقت هاي قرآني مي شمرند از اين روي بايد توجه داشت که موانع انس با قرآن چيست و اين موانع در دسترسي به چه مقامي است و انس با قرآن چگونه براي جوانان به ويژه دانشجويان ، ايجاد مي شود. 1- معناي لغوي انس و كاربرد انس با قرآن در روايات «الانس الانسان بالشيء إذا لم يستوحش منه» انس در لغت معنايي مقابل وحشت دارد.(ابن فارس ،1418ق ،ج1 ص 76) انس انسان به چيزي بدين معناست که از آن چيز وحشت و اضطرابي ندارد و همراه با آن به آرامش مي رسد.(لويس معلوف ،1366 ،ص19) اين معنا ، در بسياري از روايات آمده است که به تلاوت قرآن مجيد و انس با قرآن دستور داده اند که برخي از آنها کلام هاي نوراني چنين است: • امام علي(ع): «هر کس به تلاوت قرآن انس گيرد جدايي از برادران ايماني و دوستان، او را دلتنگ نسازد.»(آمدي ،بي تا ، ص 112) • امام سجاد(ع): «اگر همه انسان هايي که بين مشرق و مغرب اند بميرند چون قرآن با من باشد اضطراب و وحشتي نخواهم داشت.»(مجلسي ، ج46 ص 107) • امام علي(ع): «اگر به دنبال مونسي مي گرديد قرآن برايتان کافي است.»(جامع الاخبار محمد بن محمد الشعيري ، ص 511 ح 1431) • امام صادق(ع): «به دنبال مونسي بودم که در پناه آن، آرامشي پيدا کنم آن را در قرائت قرآن يافتم.»(محدث نوري ، مستدرك الوسائل ، ج12 ص 174) • امام علي(ع): «هر کس که قرآن را قرائت کند گويا نبوت در جان او قرار داده شده است گر چه بر او وحياي نمي شود.»(جامع الاحاديث الشيعه ، ج15 ص 15) • قرآن مجيد: «تا آنجا که برايتان ميسر است قرآن بخوانيد.»(مزمل / 20) • قرآن مجيد: «اين کتابي است پربرکت که بر تو نازل کرديم تا در آيات آن تدبر کنند و خردمندان متذکر شوند.»(ص / 29) • امام علي(ع): «تفقهوا في القرآن فإنّه ربيع القلوب؛ در قرآن انديشه کنيد زيرا آن بهار دلهاست.»(نهج البلاغه ، صبحي صالح ، خ 110 ص 164) • امام علي(ع) در وصف پرهيزگاران: «چون شب شود (براي نماز) بر پا ايستاده آيات قرآن را با تأمل و انديشه مي خوانند و با خواندن و تدبر در آن خود را اندوهگين مي سازند و به وسيله آن به درمان درد خويش کوشش دارند (از خواندن و عمل به قرآن چاره رهايي از عذاب و سختي رستخيز را مي جويند) پس هرگاه به آيه برخورند که به شوق آورده و اميدواري در آن است (پاداش نيکوکاري را بيان مي کند) به آن طمع مي نمايند و با شوق به آن نظر مي کنند مانند آن که پاداشي که آيه از آن خبر مي دهد در برابر چشم ايشان است و آن را مي بينند و هرگاه به آيه اي برخورند که در آن ترس و بيم است (از کيفر بدکاري سخن مي گويد) گوش دلشان را به آن مي گشايند چنانکه گويا شيون و فرياد اهل دوزخ در بيخ گوش هايشان است ... .»(همان/خ 193) • دستور پيامبراکرم(ص)به ابوذر:«به تلاوت قران روي آوروخدارا بسيار ياد کن زيرا تلاوت قرآن عامل ياد تو در ملکوت و مايه نوراني شدن تودر زمين است.»(جامع الاحاديث الشيعه ، ج15 ص 19) • پيامبراکرم(ص):«اگر درخانه اي قرآن تلاوت شود نور به جاي ظلمت مي نشيندوخير زياد مي شود و توسعه براي اهل خانه حاصل مي شودو همانگونه که ستاره هاي آسمان، زمين را روشن مي کنند خانه اي که در آن قرآن تلاوت مي شود براي اهل آسمان نوراني جلوه مي کند.»(كليني ، ج6 ص 416) • امام صادق(ع): «اگر کسي حرفي از کتاب خدا را فقط گوش کند و تلاوت هم نکند خداوند برايش حسنه مي نويسد و گناهي از او محو نموده، درجه اش را بالا مي برد.»(همان ج6 ص 422) و نيز بسياري از روايات ديگر به انس با ظاهر و باطن قرآن دستور داده اند که کتاب هاي حديثي آنها را با سند نقل کرده اند. 2- موانع انس با قرآن الف- موانع انس با قرآن براي جوانان يکي از مهمترين مباحثي که عالمان اخلاق بدان بسيار تأکيد کرده اند ومراقبت در آن را تذکر داده اند از ميان برداشتن حجاب هاي نوراني و ظلماني در راه رسيدن به کمال حقيقي است پيراستگي نفس و زدودن زنگارها و غبارها از ساحت جان، نخستين شرط از شروط خودسازي است نمي توان با آلودگي هاي ويرانگر روح و روان، جلوه کمالات شد و عارفان نيز براي سالکان الي الله شرط طهارت تخليه از همه بدي ها و زشتي ها و پليدي ها در اعمال و گفتار و انديشه را لازم دانسته اند و آن گونه که گفته آمد «لا يمسه إلا المطهرون» پاکيزگان از هر بدي، بدان حريم بار مي يابند و آنان که حجاب ها بر خود تنيده اند از ديدن حقيقت محروم اند. حجاب چهره جان مي شود غبار تنم وشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم(حافظ) الف-2-1- خودبيني يكي از موانع انس با قرآن، كه عالمان ديني به جوانان و مومنان هشدار مي دهند حجاب خود بيني است كه آن را يکي از دام هاي هولناک در مسير سلوک مي شمارند: «از حجاب هاي بزرگ، حجاب خودبيني است که شخص متعلم خود را به واسطه اين حجاب مستغني ببيند ... و اين از شاهکارهاي مهم شيطان است که هميشه کمالات موهومه را بر انسان جلوه دهد و انسان را به آن چه که دارد راضي و قانع کند و ماوراي آنچه که پيش اوست هر چيز را از چشم او ساقط کند ... .»(امام خميني ، آداب الصلوه ص 196) و مولوي هم مي گويد: پند من بشنو که تن بند قوي است کهنه بيرون کن گرت ميل نوي است لب ببند و کف پُر زر برگشا بخل تن بگذار پيش آور سخا ترک شهوت ها و لذت ها سخاست هر که در شهوت فرو شد برنخاست بنابراين اگر کسي بخواهد شايسته درگاه خداوند باشد و از فهم حقايق نوراني کلام الهي بهره مند شود بايد بزرگترين و خطرناک ترين حجاب که همان حجاب خودبيني است را از ميان بردارد. راه توحيد اين جماعت مي روند کز وجود خويش فاني مي شوند پرده تو هستي موهوم توست وصل خواهي، شو فنا از خود نخست)شبستري( امام خميني- ره - مي فرمايند: «مادامي که انسان در حجاب خود هست نمي تواند قرآن را که نور است و به حسب فرمايش خود قرآن نور است نور را کساني که در حجاب هستند پشت حجاب هاي زياد هستند نمي توانند ادراک کنند. گمان مي کنند که مي توانند لکن نمي توانند. تا انسان از ححاب بسيار ظلماني خود خارج نشود تا گرفتار هواهاي نفساني است تا گرفتار خودبيني هاست تا گرفتار چيزهايي است که در باطن نفس خود ايجاد کرده است از ظلماتي که بعض ها فوق بعض است، لياقت پيدا نمي کند انسان،که اين نور الهي در قلب او منعکس بشود،کساني که بخواهند قرآن رابفهمند و محتواي قرآن را . و طوري باشدکه هر چه قرائت کنند بالا بروندوهرچه قرائت کنند به مبدأ اعلي نزديک شوند اين نمي شود إلا اين که حجاب ها برداشته شود.»(امام خميني،صحيفه نور ج14 ص 253) و در شرح گلشن راز نيز چنين آمده است: اين تعيّن شد حجاب روي دوست چونکه برخيزد تعيّن جمله اوست آنچه تو جوياي آني روز و شب در تويي شد او نهان يا للعجب چون دلت صافي شود از غين و رين پردة ما و تو برخيزد ز بين تا تعيّن بر نخيزد از ميان حق نهان است و نخواهد شد عيان (شبستري ص 376)
الف-2-2- دنيادوستي دوستي دنيا و غرق شدن در لذت هاي غير معنوي، دل را از توجه و انس با قرآن و برخورداري ازنعمت هاي معنوي و انوار الهي باز مي دارد و تا زماني که انسان مقهور لذت هاي زودگذر دنياست از نور حق بي بهره و محروم است در حالي که اگر محضر قرآن را درک نمايد و انس با حقايق آن را بيابد از همه لذت هاي مادي بريده، به سوي آن کمال حرکت مي کند. امام سجاد(ع) مي فرمايد: «إلهي من ذاٱلذي ذاق حلاوه محبتک فرام منک بدلاً و من ذاٱلذي أنس بقربک فأبتغي عنک حولاً؛ معبودا! کيست که مزه دوستي ات را چشيده از آن بدلي خواهد و کيست به قربت آرميده و از درگاه تو انتقالي جويد و ... .»(شيخ عباس قمي ،1387 ص 210) و امام علي(ع) مي فرمايند: «کما أنَّ الشَّمسَ و اللَّيل لايجتمعان، کذلک حب الله و حب الدنيا لايجتمعان.»(آمدي ، بي تا ، ص 141) و امام سجاد(ع): «و أغرس في أفئدتنا اشجار محبتک و أتمم لنا أنوار معرفتک و أذقنا حلاوة عفوک و لذة مغفرتک و أقرر أعيننا يوم لقائک برؤيتک و أخرج حب الدنيا من قلوبنا کما فعلت بالصالحين من صفوتک و الابرار من خاصتک».( شيخ عباس قمي ، 1387 ، ص 219) «و استغفرک من کل لذة بغير ذکرک و من کل راحة بغير انسک و من کل سرور بغير قربک و من کل شغل بغير طاعتک.»(همان ، 1387 ، ص 216) در اينجا بايستي به دو نکته دقيق و عميق توجه شود اولاً؛ اولا اين که دنيا در معارف الهي به چيزي گفته مي شود که انسان را از ياد خدا غافل کند و منقطع نمايد و اين خود موجب حرمان در حيات اخروي است. ثانياً؛ از روايات ائمه(عليهم السلام) به دست مي آيد که حب الله و حب دنبا قابل جمع نيستند و براي انس با حضرت قرآن، بايد از توجه و دوستي دنيا پرهيز نمود و نمي توان با بال حب دنيا در ملکوت به پرواز درآمد . الف- 2-3- عقايد باطله يکي ديگر از حجاب ها که مانع از رشد و شکوفايي انسان مي شود و انسان را از فهم باطن قرآن باز مي دارد اين است که انسان را در قفس انديشه هاي باطل و فاسد محصور شود و به جاي حضور در محضر قرآن و بهره مندي از انوار تابناک آن، با جهالت و تعصب به مذهب يا مسلک خاص آيات قرآن را حمل بر آراء شخصي يا گروهي خويش نمايد. از آنجا کهبرخي از آيات قرآن مجيد ، محکمات اند و پاره اي متشابهات، برخي بيماردلان آيات متشابه را بر اساس آراء باطل خويش تفسير کردند و هم گمراه شدند و هم گمراه کردند و نيز جمعي بدون انديشه و فهم دقيق به پيروي از آنان برخاستند و متأسفانه آنان که قرآن را وسيله اي براي معيشت خويش قرار داده اند کم نيستند: هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ (آل عمران / 7 ) دکتر ذهبي يکي از مواردي را که بر مفسر واجب مي شمارد تا از آن دوري نمايد تفسير بر مبناي مذهب فاسد است و اين که انسان تلاش کند تا قرآن را بر آراي مذهبي خويش سازگار نمايد حتي اگر به تأويل هاي عجيب تن دهد و به هر روش ممکن که ميسر باشد. «التفسير المقرر للمذهب الفاسد بأن يجعل المذهب اصلاً و التفسير تابعاً فيحتال في التأويل حتي يصرفه إلي عقيدته و يرده إلي مذهبه بأيّ طريق ممکن و إن کان غاية في البعد و الغرابه.»(محمد حسين ذهبي ، ج1ص 237) الف- 2-4- جمود بر اقوال مفسرين يکي از عيوبي که بر بسياري از تفاسير قرآن سايه افکنده، عيب تقليد و پيروي از آراء و انديشه ها و اقوال مفسران گذشته است. برخي از مفسران با انقياد به قول مفسران، بر صحت قول آن تفاسير چنان بسط کلام داده اند که راه سخن جديد و فهم ديگري از قرآن و باطن آن را مي بندند. و حتي اگر مفسري، سخن جديدي از فهم آيات ارائه نمايد به باد اتهام گرفته، وي بدعت گزار در عالم تفسير معرفي مي شود و يا متهم به تخلف از شيوه تفسيري سلف صالح. امام خميني(ره) يکي از حجاب هاي انس با قرآن را چنين بيان مي کنند: «يکي ديگر از حجب که مانع از استفاده از اين صحيفه نورانيه است اعتقاد به آن است که جز آن که مفسرين نوشته يا فهميدهاند کسي را حق استفاده از قرآن شريف نيست و تفکر و تدبر در آيات شريفه را به تفسير به رأي که ممنوع است، اشتباه نموده اند و به واسطه اين رأي فاسد و عقيده باطله، قرآن شريف را از جميع فنون استفاده عاري نموده و آن را به کلي مهجور نموده اند در صورتي که استفادات اخلاقي و ايماني و عرفاني به هيچ وجه مربوط به تفسير نيست تا تفسير به رأي باشد.»(امام خميني ، اداب الصلوه ف ص 199) «از نگاهي ديگر يکي از شاخصه هاي تفاسير عرفاني، ناهماهنگي در تفسير و تأويل آيات قرآني است و اين، ناشي از اختلاف ذوق هاست که در دريافت ها و تعبيرها مؤثر بوده است.»(معرفت ، تفسير و مفسران ، ج2 ص 382) «و ميزان موفقيت در تأويل آيات به مراتب استعداد و قابليت ايشان براي دريافت فيض بستگي دارد برخي نسبتاً و برخي کاملاً موفقند و برخي نيز کاملاً ناموفق و گمراهند.»(همان ، ج2 ص 368) انساني که در محضر قرآن مجيد جهت انس با باطن آن و رهيابي به فهم دقيق و عميق حضور مي يابد بايد از هر نوع پيشداوري و عقايد پيش ساخته بپرهيزد که هر نوع موضع گيري قبلي، خود مانعي بزرگ در راه رسيدن به مقاصد قرآن کريم خواهد شد و نيز از تأويل هاي بي ضابطه و بي قيد نيز بايد پرهيز شود که چه بسيار از تفاسير عرفاني که پاي در بيراهه نهادند و تأويلات عجيب و حتي خلاف محکمات قرآني را بيان کرده اند که پرداختن بدان از حوصله اين نوشتار بيرون است. الف- 2-5- گناهان و معاصي انجام هر گناه عيبي و نقصي بر نفس ايجاد مي نمايد که بدان وسيله تاريکي بر دل راه مي يابد و با اصرار بر گناهان اين تاريکي، بيشتر مي شود که ارتکاب گناهان به تدريج تغييري در حال دروني شخص پديد مي آورد که موجب از دست دادن صفاي باطن و بسياري از امتيازات معنوي مي گردد. به حدي که قلب حساسيت خود را نسبت به درک حقايق از دست مي دهد و همچنين منشاء پيدايش بسياري از گرفتاري ها مي شود تا جايي که در تميز دادن حق از باطل ناتوان مي شود چرا که ادراک حقايق معنوي و انوار الهي نسبت مستقيم با آمادگي قلبي و قابليت آن دارد که اگر دل قابليت خود را از دست دهد ديگر قادر نخواهد بود حقايق معنوي را درک کند. امام خميني(ره) با بيان اين که حجاب گناهان يکي از حجاب هاي بسيار مهم در فهم و درک باطن قرآن و انس با آن است مي فرمايد: «يکي ديگر از حجب که مانع از فهم قرآن شريف و استفاده از معارف و مواعظ اين کتاب آسماني است حجاب معاصي و کدورات حاصله از طغيان و سرکشي نسبت به ساحت قدس پروردگار عالميان است که قلب را حاجب شود از ادراک حقايق، و بايد دانست که از براي هر يک از اعمال صالحه يا سيئه چنانچه در عالم ملکوت صورتي است مناسب با آن در ملکوت نفس نيز صورتي است که بواسطه آن در باطن ملکوت نفس يا نورانيت حاصل شود و قلب مطهر و منور گردد در اين صورت نفس چون آينه صيقل صافي گردد که لايق تجليات غيبه و ظهور حقايق و معارف در آن شود و يا ملکوت نفس ظلماني و پليد شود و در اين صورت قلب چون آينه زنگار زده و چرکين گردد که حصول معارف الهيه و حقايق غيبيه در آن عکس نيفکند و چون قلب در اين صورت کم کم تحت سلطه شيطان واقع شود ... .»(امام خميني ، اداب الصلوه ، ص 201) در عرفان، علم حقيقي نه تنها از عمل جدا نيست بلکه نتيجه و محصول عمل است. چشم پوشي از شهوات و لذات، مبارزه با هواهاي نفساني که در بيان نبوي «جهاد اکبر» ناميده شده است، رهاکردن جاه و مقام، گذشتن از نشان و نام، پرداختن به باطن براي احراز شايستگي، رسيدن و پيوستن به آستان حق و حقيقت «گام هاي اصلي سير و سلوک است».(معرفت ، ج2 ص 351) الف- 2-6- شيطان يکي از موانع رشد حقيقي انسان و وصال وي به حضرت معبود در سلوک إلي الله ورسيدن به باطن قرآن، شيطان رجيم است که خداوند از بني بشر پيمان گرفته تا او را پيروي ننمايند: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْکُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ»(يس/ 60). اين دشمني به حدي است که سوگند ياد کرده تا انسان را براي هميشه گمراه و اغوا کند: « أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْکُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ».(اعراف/ 16) و خداي سبحان مؤمنان را دستور فرموده تا گاه تلاوت آيات از شرّ اين دشمن فريبکار به خدا پناه برند که در محضر خداي سبحان جايي براي شيطان نيست: « فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ.»(نحل/98) مرحوم علامه طباطبايي نيز بدين نکته اشارت کرده اند که: «معنا اين است که وقتي قرآن مي خواني از خداي تعالي بخواه مادامي که مشغول خواندن هستي از اغواي شيطان رجيم پناهت دهد پس استعاذه اي که دراين آيه (98 سوره نحل) بدان امر شده حال و وظيفه قلب و نفس قرآن خوان است او مأمور شده مادامي که مشغول تلاوت است اين حقيقت يعني استعاذه به خدا را در دل خود بيابد نه اين که با زبان بگويد: «أعوذ بالله من الشيطان الرجيم» و اين استعاذه زباني و امثال آن سبب و مقدمه براي ايجاد آن حالت نفساني است نه اين که خودش استعاذه بگويد.»(علامه طباطبايي ، ج12 ص 494) در پناهنده شدن به خداوند سبحان چندين نمونه در قرآن مجيد ذکر شده است که برخي عبارتند از: • « وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطينِ97وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ98»(مومنون / 97-98)؛ «بگو: خدايا! از وسوسه شياطين به تو پناه مي برم و از اينکه شياطين نزد من حاضر شوند و در من تأثير گذارند نيز به تو پناه مي برم.» • « قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ »(فلق / 1) • « قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ»(ناس / 1 ) و اين نشانگر آن است شياطيني که در نظام تکوين وجود دارند و گمراه ساختن انسان ها را هدف گرفته اند حتي در درون دل انسان ها نفوذ مي کنند و ما دستور داده شديم تا به خداوند پناه بريم و در مسير ناهموار زندگي بر او توکل نماييم و حتي در زيباترين عبادتمان -تلاوت قرآن که سخن خداست- باز هم از شر اين دشمن قسم خورده غفلت نکنيم. ب- موانع انس با قرآن براي دانشجويان دانشجويان ، به عنوان جواناني كه پس از دوره اي تلاش و جديت براي ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر تلاش مي كنندواز سويي آشنايي آنان با درس قرآن در دوره هاي قبل ، بيشتر تشريفاتي و حاشيه اي بشمار مي رودوخانواده ها نيز براي ورود فرزندان شان به مراكز دانشگاهي بيشتر سرمايه گذاري مي كنند،با موانع متعددي براي انس با قرآن مواجهند كه به اهم آن موارد به اجمال اشارت مي رود : ب- 2-1- عدم تسلط كافي به زبان عربي يكي از موارد انس با قرآن انس با ظاهر قرآن است كه در اين امر آشنايي و تسلط به زبان عربي ، بسيار راهگشا و كارساز است . قرار دادن زبان عربي در دروس دانش آموزان ، بدين جهت بوده است كه آنان با زبان قرآن آشنايي بيشتري يابند و فهم آغازيني از تلاوت آيات به دست آورند . اما روش تدريس زبان عربي و قرآن در مدارس ، عمدتا به بي رغبتي دانش آموزان و گريز از اين دروس انجاميده است و هم در امر ايجاد علاقه به اين دروس ، مسئولان آموزش موظف به بازنگري مجددند و هم در امر ايجاد انگيزه و گرايش بايستي راهكار مناسب را تدوين نمايند. عدم تسلط بر مفاهيم آيات باعث سردي و عدم رغبت به تلاوت آيات و هم عدم تدبر در آيات مي انجامد كه يكي از موانع جدي براي انس با قرآن بشمار مي رود . پرسش هاي متعددي كه دانشجويان در زمينه فهم آيات مطرح مي كنند نيز گوياي همين واقعيت است كه آيا مي توان بجاي تلاوت آيات تنها به خواندن ترجمه بسنده كرد ؟ آيا مي توان براي فهم آيات به ترجمه ها مراجعه كرد ؟ ب- 2-2- نبود انگيزه كافي در انس با قرآن يكي ديگر از موانع انس با قرآن ، عدم شناخت عظمت قرآن و كاربردي نبودن آموزه هاي ارائه شده از قرآن در ، مشكلات و مسائل زندگي است . جوانان و دانشجويان ، با توجه به آرمان طلبي و نياز سنجي كه مقتضاي اين دوران است براي اموري كه شناخت دقيقي از كاربرد و راهگشايي آن ندارند تلاش چنداني نمي كنند و چون زمينه هاي بي انگيزگي در جامعه به اندازه كافي وجود دارد ، از اين رو اين مجموعه فراوان ، انگيزه لازم و كافي را براي انس با قرآن ندارند . ب- 2-3- احساس جدايي از فضاي معنوي از موانع جدي براي انس دانشجويان با قرآن ، احساس بيگانگي و جدايي از فضاي معنوي و ديني است . يكي از بزرگترين دستاوردهاي انقلاب اسلامي ، وحدت حوزه و دانشگاه بوده است ، اگر چه در اين راه توفيق چنداني رفيق راه نشد و در ابتداي راه توقف شده است اما اين احساس كه فضاي دانشگاه فضاي علوم زميني و فضاي حوزه ها فضاي علوم آسماني است و بالتبع ، دانشجويان افرادي متفاوت از طلاب علوم ديني اند و فضاي دانشگاه ، گناه آلود ، غربي و دنيايي است باعث ايجاد اين باور شده است كه دانشجويان هم بپذيرند كه تافته اي جدا بافته اند و زمينه لازم براي درك قرآن و انس با آن را ندارند و اين تلقين ناصواب ، خود زمينه اي را براي عدم مراجعه به قرآن ايجاد نموده است. ب- 2-4- عدم دسترسي به اساتيد شايسته حضور الگوهاي شايسته فراروي جوانان در انس آنان با قرآن و معارف ديني بسيار تاثير گذار است و قرآن كريم به عنصر الگوهاي شايسته توجه نموده است ، اما در محيط هاي علمي دانشگاهي ، حضور اساتيد درد آشنا و متخلق به اخلاق اسلامي و آشنا به معارف قرآني بسيار محدود بلكه غير قابل دسترسي است. دانشجوي جوان كه در دستيابي به سعادت و خوشبختي ، به دنبال الگوي شايسته و مناسب و همدل در محيط دانشگاهي مي گردد از رسيدن به چنين الگويي نااميد است و صد البته كه برخي از اساتيد ، آن قدر ساعات حضورشان با كلاس هاي متعدد اشباع شده است كه فرصت كافي براي پاسخ گويي به اندك سئوالات دانشجويان را ندارند ، چه رسد به اين كه راهنمايي لازم را براي درك درست دين و فهم درست قرآن و بالاخره انس با قرآن را ايجاد نمايند ، اگر ادعا نشود كه بسياري از اين اساتيد خود انس كافي با قرآن را ندارند و در اين راه توفيق چنداني نداشته اند. ب- 2-5- تبليغات گسترده دشمنان عليه كارآمدي قرآن اسلام در درازناي تاريخ با مخالفان جدي از يهود و مسيحيت و مكاتب بشري مواجه بوده است و همه تلاش ، آنان بر اين استوار بوده است كه كتاب مقدس مسلمانان را مورد خدشه قرار دهند و در رازگشايي آن از اسرار زندگي ، مانعي پديد آورند . محدود دانستن معارف و مفاهيم قرآن به عنصر زمان و مكان و دخالت فرهنگ زمانه در آموزه هاي قرآني و متعلق دانستن قرآن به عصر نزول و از سويي ديگر ، رواج كتاب هاي متعدد با محتواي غير ديني در جهت رستگاري و كاميابي و سعادت مندي جوانان با عنصر مكاتب بشري و ترجمه هاي زيبا و ادبيات خواندني و سبك و سياق داستاني و نيز حمله به مفاهيم قرآن با آفرينش داستانهاي تخيلي و ادبي ، زمينه هاي عدم انس با قرآن را دامن زده است و موجب گرديده است كه به سرابي در مقابل اقيانوسي از معارف حقه ، بسنده نمايند. و در مشكلات فراوان در آرامش يابي و فرار از تنهايي ، به نسخه هاي غير ديني و بعضا غير مطمئن روي آورند و آن را براي درمان درد خويش مناسب دانند. ب- 2-6- گناه آلود بودن محيط وجود ذهنيتي كه مي توان در دانشگاه ها ، هر كاري را انجام داد و محيطي آرام و دور از هر فشاري در رابطه با روابط ميان پسران و دختران است و آنچه را كه در بيرون از فضاي دانشگاهي جرم روشن قلمداد مي شود در درون جامعه دانشگاهي ، امري پسنديده ، عادي ، علمي و به روز بودن بشمار مي رود و عدم پرواي از افتادن به دام شيطان ، خود دامي بزرگ است كه فرا روي جوانان دانشجو نهاده شده است و اين موجب شده است تا انس با قرآن كمتر رواج يابد و اگر حتي كسي بخواهد بدان دامن زند از اقبال كمتري برخوردار گردد. حضور پر احتشام آموزه هاي مكاتب بشري در دروس علوم انساني و عدم ارائه معارف غني قرآن به زبان امروز دانشگاه ها و عدم ممانعت از ترويج فرهنگ گناهكاري ، كه از طهارت درون مي كاهد و بر زشتي هاي دروني مي افزايد انس با قرآن را بر اين قشر گسترده ، ناممكن كرده است. ب- 2-7- عدم ارائه راهكار دقيق و مبتني بر احساس خوشبختي از قرآن يكي ديگر از موانع انس با قرآن در ميان نسل جوان و به ويژه دانشجويان ، عدم ارائه رهكار جديد و مبتني بر قرآن براي احساس خوشبختي است. امروزه دغدغه رسيدن به خوشبختي ، در ميان جوانان ، با توجه به افزايش فشارهاي اقتصادي و ارائه عرفان هاي كاذب برآمده از فرهنگ هاي شرقي و غربي و رواج آرامش هاي حاصل از ورزش هاي يوگا و مديتيشن و...، لزوم ارائه راهكاري جديد برآمده از روح دين را دو صد چندان نموده است . عالمان ديني و انديشمندان مسلمان با طرحي جديد از انديشه ديني مرتبط با مباحث تربيتي ، بايستي به سئوالات و شبهات پاسخ دهند و تصويري از احساس آرامش ، لذت مندي و رضايتمندي در ميان جوانان و دانشجويان پديد آورند. 3- راهكار هاي تقويت انس با قرآن اقبال دانشجويان و انديشمندان در عصر حاضر، به آموزه هاي قرآن و به كارگيري آن در زندگي ، بسيار رونق داشته است كه در اين راه زحمات بسيار انديشمندان اسلامي قابل تقدير است اما آن گونه اي كه شايسته بود از محضر نوراني قرآن در حوزه هاي علميه و دانشگاه ها بهره گرفته نشده است. اين نوشتار بر آن است تا راهكار هاي عملي براي برخورداري هر چه بيشتر از قرآن را در زندگي جوانان دانشجو ارائه نمايد و در اين نگارش بر گرايش و گروش ، بينش و نگرش و نيز روش و منش تأكيد فراوان دارد. 1- گرايش و گروش (دل) 2- بينش و نگرش (عقل) 3- روش و منش 3-1 – حوزه گرايش و گروش (دل) قلب جوانان ، قلبي آماده براي برخورداري از نورانيت قرآن است و در طول تاريخ جوانان و در عصر حاضر دانشجويان از مولفه هاي تاثير گذار در حركت ها و جنبش هاي اجتماعي بوده است . تأكيد امام خميني بر اين تأثير كه « دانشگاه مبدأ همه تحولات است » ( ) تأكيدي بجا و هوشمندانه و دقيق بوده است . پس بايسته بهره مندي از اين تحولات ، تأثير گذاري بر قلب و روح جوانان دانشجو در مسير ارزش هاي ديني و معنوي است و قرآن در رأس اين ارزش ها قرار دارد. در اين راه مواردي به اجمال اشارت مي رود: 3-1-1 – برگزاري جلسات قرآني آمار ها نشان از آن دارد كه دانشجويان دانشگاه ها نسبت به مسائل ديني حساسيت بالايي دارند و نگرش آنان نسبت به واجبات ديني چون نماز روشن است و بالاي 92درصد از آنان در بجا آوردن نماز مقيدند . آمار و نظرسنجي نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها نيز همين ميزان را نشان مي دهد در حالي كه اين آمار ها از دانشگاه هاي دولتي اعم از آموزش عالي و بهداشت و آموزش پزشكي ، دانشگاه هاي آزاد و موسسات آموزشي غير انتفاعي از شهر هاي بزرگ را نشان مي دهد . اين آمار معنا دار و هماهنگ نشان آن است كه دانشجويان نسبت به مفاهيم ديني پاي بندي معنا داري دارند اما نمي توان بر اساس اين آمار اميد وار بود كه اين درصد بالا از دانشجويان ، انس با قرآن دارند و مقيدند روزانه آياتي از قرآن را از رو بخوانند و يا به تفاسير مراجعه نمايند و يا از جلسات قرآني بهره مند باشند . اگر چه نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها تلاش دارد تا جلسات تفسير را در ميان دانشجويان به گونه اي راه اندازي و رهبري نمايد اما اين نهال روز هاي آغازين حيات خود را تجربه مي كند و نيازمند برنامه ريزي ، حمايت بيشتر ، معرفي اساتيد آگاه و دلسوز و نيز مديريتي آشنا به محيط هاي دانشجويي و استمرار در برنامه ها دارد كه اميد است با نشاط و مداوم به حركت خود با انرژي و شتاب بيشتر ادامه دهد. نشست هاي قرآني با محوريت تلاوت آيات با صوتي خوش و ارائه مفاهيم دقيق و مناسب دانشجويان ، يكي از راهكارهاي گروش جوانان به قرآن است . در اين نشست ها دانشجويان با زيبايي هاي ظاهري و معارف قرآن آشنا مي شوند . شايد اين جلسات در سيراب نمودن روح تشنه دانشجويان ، موفق نباشد اما يكي از راه هاي انس با قرآن حضور در اين محافل نوراني است و موسسات آموزش عالي و دانشگاه ها مي توانند با دعوت از قاريان برجسته كشوري و بين المللي و نيز حافظان قرآن ، زمينه آشنايي بيشتر را فراهم آورند. اين راهكار با اخلاص قاريان و بانيان جلسات مي تواند رونق بيشتري يابد. 3-1-2- برگزاري مسابقات منظم قرآن در دانشگاه ها يكي از تأثير گذار ترين عنصر در ميان جوانان در ترغيب به انس بيشتر با قرآن ، برگزاري منظم مسابقات قرآن در ميان دانشجويان مي باشد .شايد برگزاري مسابقات قرآن در دانشگاه ها هر ساله ، انجام شود و هزينه انساني و مالي خاصي را نيز در پي داشته باشد، اما متأسفانه بايد گفت اين مسابقات نه نظم و برنامه خاصي دارد و نه اهداف و دورنماي خاصي را تعقيب مي كند و نه متولي مشخص و مسئوليت پذيري دارد. شايد دانشگاهيان محترم توجه داشته باشند كه مسابقات ورزشي دانشجويان با چه اهميت و شكوهي از رسانه هاي ملي پخش مي شود و مسئولان عالي رتبه در آغاز و انجام آن حضورمي يابند اما دريغ از برگزاري مسابقات در فضايي با شكوه و از سر اقبال و لطف. دانشجويي كه در مسابقات قرآن برگزيده مي شود نه در دانشگاه و نه در فضايي ديگر مورد تشويق قرار نمي گيرد و سرانه هزينه برگزاري مسابقات خود گوياي ارزش و اهميت آن است. برگزاري مسابقات بدون هماهنگي و برنامه ريزي و نتيجه گيري و بعضا با هدف ارائه گزارش نمي تواند موجب ايجاد گرايش و انس با قرآن گردد.اين مسابقات ، نه دانشجوي مأنوس با قرآن را را پرورش مي دهد و نه چنين دانشجويي را كشف مي كند و نه انگيزه اي براي شركت در آن براي دانشجويان مي توان يافت. با چنين فضايي نمي توان مدعي بود كه انس با قرآن در ميان دانشجويان را تقويت كرده ايم و يا دانشجوي قرآني پرورش داده ايم يعني كسي كه برنامه معنوي زندگي اش بر اساس قرآن تدوين شده است. 3-1-3- فعال نمودن كانون هاي قرآن مسئوليت دادن دانشجويان در امور فرهنگي ، موجب رشد فضاي فرهنگي مي شود اما بايد به خاطر داشت كه رهبري فرهنگي را نبايد به دست دانشجويان سپرد.مشكلي كه امروزه در مجموعه هاي فرهنگي مي توان مشاهده كرد اين است كه ميان رهبري فرهنگي و همراهي فرهنگي تفاوت و فاصله اي ايجاد نشده است ، رهبري فرهنگي را بايد مجموعه اي توانا و برخوردار از كارشناساني موفق و باتجربه بر عهده داشته باشند تا از بازوان قرآني خود در كانون هاي قرآني در دانشگاه ها براي رسيدن به آرمانها و اهداف دراز مدت بهره گيرند.اما در اين راه بايد با مجموعه هاي زير دست با مدارا و همراهي براي رسيدن به نقطه مطلوب حركت نمايند . آشفتگي در مديريت كانون هاي قرآن در دانشگاه ها و نيز بي برنامه بودن آنها در اغلب اوقات و نيز عدم تبليغ شايسته ، عدم انس با قرآن را موجب مي گردد ، اما حقيقت آن است كه اگر تبليغ مناسب از سوي دست اندركاران و برنامه ريزي دقيق صورت پذيرد ، مي تواند به انس بيشتر با قرآن منجر شود. در اين جا اين نكته هم قابل ذكر است كه تعدد مسئوليت ها براي دست اندركاران و متوليان خود مانع بزرگي بر سر راه برنامه ريزي جهت انس بيشتر با قرآن براي دانشجويان است. كانون هاي قرآن در راه ترويج و نشر فرهنگ قرآني و تقويت انس با قرآن در ميان دانشجويان عزيز بسيار موفق باشند ، اين مجموعه با ساماندهي درست مي تواند در راستاي ايجاد گروه هاي حفظ قرآن ، تفسير و نوشتن مقالات قرآني انگيزه لازم را ايجاد نمايد و با برنامه هاي متنوع دانشجويي مانند جلسات تفسير ، شبي با قرآن ، پرسش و پاسخ قرآني ، ارائه نرم افزارهاي قرآني و ... حركتي سازنده و گسترده را در اين زمينه مديريت نمايد . لازمه فعاليت درست اين مجموعه ها ايجاد شوراي عالي قرآن و ستاد تفسير و ...، كه بعضا سالي يكبار گرد هم جمع نمي شوند و اعضاي آن هم همديگر را نمي شناسند، نيست بلكه شناخت دلسوزاني است كه از سر آگاهي و شفقت و احساس مسئوليت در نشر فرهنگ قرآني تلاش نمايند و مديريت دانشگاه هم از آن مجموعه حمايت لازم را بنمايد.
3-1-4- ارائه ترجمه هاي زيبا و دقيق يكي ديگر از روش هاي گرايش دانشجويان به قرآن ، ارائه ترجمه هاي دقيق و زيبا از قرآن است كه با خواندن آن ، دانشجو به فهم معارف قرآن دست مي يابد و از نكات كليدي آيات بهره مي برد. اين ترجمه بايسته است از سوي جمعي كارشناسان و قرآن پژوهان تهيه گردد و در كنار متن قرآن كريم ، به نحوي شايسته چاپ گردد و نكته هاي دقيق و عميق تربيتي و معارف غني آن به گونه اي مختصر و رسا بيان گردد تا هم جاذبه هاي ادبي آن حفظ شود و هم مفاهيم بلند آن تأكيد گردد. 3-1-5- بيان داستان هاي قرآن با آفرينش هاي هنري نكته زيبايي كه در اين عرصه قابل ذكر است اين است كه داستان هاي قرآني را هم مي توان با ادبيات مناسب و زباني شيوا براي نسل دانشجو انتقال داد و هم مي توان با تهيه آموزه هاي برآمده از آن به صورت هاي هنري خاص در دسترس دانشجويان قرار داد. هر چه دامنه معارف قرآني در دانشجويان بالاتر رود و از دامن آن بيشتر بهره گيرد زمينه انس بيشتر وي فراهم مي آيد .
3-1-6- ارائه الگوهاي مناسب از قرآن يكي ديگر از موارد، ارائه الگوهاي مناسب از قرآن و نيز تفسير پژوهان و متخلقان به اخلاق قرآني كه چهره هاي موفق بوده اند و در بكارگيري از معارف قرآن توفيق بيشتري كسب نموده اند ، مي باشد.ارائه الگو هاي محبوب در جامعه دانشگاهي ، دانشجويان را به سوي آنان سوق مي دهد و ويژگي هاي اخلاقي آنان ، ديگران را به الگوبرداري از آنان مي كشاند. آلبرت بندورا ، مهم ترين نوع يادگيري انسان را يادگيري مشاهده اي مي داند كه همان تقليد رفتار از الگوي مناسب مي باشد. ( علي اكبر سيف ، 1368 ، ص 314 ) ( علي اكبر سيف ، روان شناسي پرورشي ، ( روانشناسي يادگيري و آموزش ، تهران ، آگاه ، 1368 ) علاوه بر الگوهاي زنده كه زمينه تربيت ديني مناسب را ايجاد مي نمايند ، ترسيم چهره دقيق و كاربردي ، و در عين حال محبوب و دوست داشتني اسوه ها براي دانشجويان مي تواند خلاء فقدان الگوهاي مورد نياز را در محيط ذهن و روحشان پر كند و به تدريج با آنان همانند سازي كنند. ( آذربايجاني ، 1382 ، ص 164 ) اين نكته نيز شايان ذكر است كه عدم ارائه الگوهاي محبوب قرآني ، اين ذهنيت را ايجاد مي نمايد كه الگوهاي مناسب زندگي را نمي توان از منابع ديني به دست آورد و يا دين در تربيت چهره هاي موفق ناكارآمد است كه هر دو مورد به گريز دانشجويان از تربيت قرآني و عدم انس با قرآن منجر خواهد شد. موارد فوق الذكر ، اجمالي از زمينه هاي گرايش و گروش دانشجويان در انس با قرآن را ارائه نموده است . و براي ايجاد انگيزه لازم و نفوذ در قلب و جان دانشجويان بايد از راههاي عاطفي برخوردار بود. 3-2- حوزه بينش و نگرش (عقل) اعتقاد مسلمانان بر آن است كه قرآن ، كتابي وحياني و جاودانه است و در درازناي تاريخ از گزند تحريف و آسيب و ترديد به دور بوده است و كسي را ياراي آن نيست كه برساحت قدسي آن ، گرد ترديد بنشاند. كتابي كه تنها معجزه جاودانه پيامبران ، نامبردار است و كتاب هدايت و سعادت است ، كمتر در حوزه هاي كاربردي زندگي به كار بسته شده است. مسلمانان ، كمتر نگاهي درس آموز از آن داشته اند و بيشتر نگاه پاداش محور و ثواب افزون بر آن نموده اند وليكن نهضت هاي اجتماعي معاصر و به ويژه اقبال مجدد مسلمانان به تأثير قرآن در عرصه زندگي ، نشان از آن دارد كه مي توان از اين كتاب مقدس در حركت هاي اجتماعي بيشتر بهره جست و با انديشه اي عميق و دقيق ، عناصر تأثيرگذار آن را يافت و انديشمندان مسلمان را گرد آن فرا آورد . انگاره هاي انديشمندان مسلمان در نقش قرآن فراروي دانشجويان و عموم مردم مي تواند رازگشاي بسياري از مباحثي باشد كه امروز جوامع اسلامي با آن دست در گريبانند و شايد يكي از مهم ترين علل عقب ماندگي جامعه اسلامي بوده باشد. در اين بخش به اجمال راهكارهاي تقويت انس با قرآن در حوزه بينش و نگرش اشارت مي رود و اميد است تا با عمق دهي به برخي از موارد ، حضور پر احتشام قرآن را در سفره دل و جان دين باوران ، را شاهد باشيم.
3-2-1- اصلاح نگرش نسبت به قرآن در پاسخگويي به شبهات تبيين كارآمدي قرآن در حل مشكلات و پاسخگويي به شبهات ، يكي از عناصر كليدي در انس با قرآن است. قرآن كريم خود را تبيان و روشنگر هر چيزمعرفي مي نمايد « وَ يَوْمَ نَبْعَثُ في کُلِّ أُمَّةٍ شَهيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِکَ شَهيداً عَلى هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَيْکَ الْکِتابَ تِبْياناً لِکُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمينَ ( نحل / 89) و نمي توان باور داشت كه رازگشاي اسرار خود نباشد و شبهات پيرامون معارف برآمده از خود را پاسخگو نباشد . عصر حاضر كه به عصر بحران معنويت و بحران اخلاقي انسان ها نام گرفته است ، نيازمند مراجعه عالمانه و خردورزانه به آموزه هايي است كه برآمده از تثبيت و درون سازي قواعد اخلاقي باشد و اين مهم بدون پرورش عقلانيت و تكيه بر معارف وحياني ممكن نخواهد بود و از سويي روانشناسي در مكاتب بشري ، رفتارشناسي بشمار مي رود تا روانشناسي؛ و يكي از بزرگترين مشكلات روانشناسي نوين غربي ، با همه كاميابي ها و پيشرفت هاي نظري و كاربردي آن ، كنار نهادن و به حاشيه راندن موضوع اصلي اين علم يعني « روان » است . ( محمد عثمان نجاتي ، روان شناسي از ديدگاه دانشمندان مسلمان ، ترجمه سعيد بهشتي ، 1385 ، ص 20 ) قرآن كريم داروي درد هاي دروني انسان هاست « و يستثيرون به دواء دائهم » ( نهج البلاغه ، خطبه 193 ، صبحي صالح ) كه بدان پرهيزگاران ، داروي درد خويش را از آن مي گيرند. پس مي توان در شبهات و پرسش هاي پيش رو از محضر قرآن ، پاسخ هاي روشنگرانه شنيد. و به تعبير شهيد صدر « با ظهور ديدگاه هاي متفاوتي كه در برخورد بين اسلام و غرب پديد آمده است و با تكيه بر سرمايه هاي انديشه اي كه در اسلام و قرآن در زمينه شناخت انسان و مشكلات پيش رو وجود دارد ، مي توان به به بهترين روش در زمينه هاي مختلف ، از قرآن پاسخ پرسش هاي بشر امروز را بدست آورد. » ( محمد باقر صدر ،بي تا ، صص 33-37 ) { المدرسه القرآنيه ، محمد باقر صدر ، بيروت ، دار التعارف للمطبوعات }اگر دانشجوي مسلمان پاسخ سئوالات و شبهات خود را در محضر قرآن بيابد ، به دنبال بسياري از كتاب هاي ترجمه اي - كه پاره اي از آنها بر درد مي افزايد – مراجعه نمي كند و به آيين و كتاب مقدسش افتخار مي كند و با آن چنان مأنوس مي شود كه تعاليم آن در گوشت و پوست و استخوان وي مي آميزد.به بيان نوراني امام صادق – عليه السلام - : هر كه در جواني با ايمان ، قرآن بخواند ، قرآن با گوشت و خونش بياميزد و خداي عز وجل او را با سفره كرام نيكوكار همراه گرداند و قرآن در روز قيامت مانع او از دوزخ گردد ( كليني ، 1372 ، ج6 ص 399 ) 3-2-2- ژرف انديشي در مطالعات قرآني دعوت قرآن كريم به ژرف انديشي ( يوسف / 105 ) و نهي از تقليد و پيروي كوركورانه از گذشتگان يا اكثريت ( انعام/ 116 و زخرف / 22-24 )و سرزنش كساني كه بدون دليل چيزي را مي پذيرند ( زخرف / 20 و انعام / 116 ) و بكار بردن واژگاني چون تفكر ، تدبر ، لبّ ، حكمت و علم و واژگان متضاد ، نشان از آن دارد كه از ديدگاه قرآن ژرف نگري و انديشه جايگاه بس ارجمندي دارد و نسل انديشه جامعه _ دانشجويان حوزه هاي علميه و دانشگاه ها – با پرهيز از سطحي نگري و قشري گروي ، به ژرفاي آيات قرآني راه يابند و تصورات ذهني خود يا ديگران را نسبت به افعال اخلاقي و رفتارها تصحيح نمايد و به باطن و حقيقت آيات دست يابد. 3-2-3- اصلاح ساختاري آموزش قرآن در نظام آموزشي كشور ساختار آموزش قرآن كريم از ديرباز در كشور ما ، روخواني محور بوده است و مكتب خانه ها و مدارس بيشترين تلاش را بر روخواني و روانخواني قرآن كريم بنا نهاده اند و در اين راه سبك هاي جديد و موفقي را هم ارائه كرده اند اما آيا نهايت صحيح خواني قرآن ، تربيت و پرورش انسان هايي است كه آموزه هاي ديني را به نيكي به كار بندند؟ آيا ثمره سالها آموزش قرآن و تعاليم ديني در مدارس كشور ، تأثيري در رشد معنوي دانش آموزان و نوجوانان دارد؟ و آيا مي توان بعد از آموزش تغييري را در رفتار و انگيزه ها و انديشه نوجوانان و جوانان مشاهده كرد ؟ آيا نياز نيست اسلامي شدن دانشگاه ها را با تغيير در ساختار آموزش مدارس و دانش آموزان مورد ارزيابي و بررسي قرار داد؟ با بررسي و ارزيابي دقيق دروس ، محتوا و روش تدريس كتاب هاي قرآن در ساختار آموزش و پرورش كشور و مشاهده و سنجش فرآورده هاي اين نظام آموزشي ، اين نكته مهم بدست مي آيد كه يا كاستي در محتواي كتاب ها مانع از دست يابي به فرآيند درستي در آموزش قرآن مي باشد و يا روش انتقال مفاهيم و تدريس ، روشي كارآمد و نتيجه محور با بازده بالا نيست و يا مقبوليت معلمان و اساتيد نزد دانش آموزان و دانشجويان بالا نيست و يا زبان گويا همراه با رفتاري دلنشين مشاهده نمي شود. كه تصحيح همه اين امور زمينه ساز توفيق در تقويت انس بيشتر دانشجويان با قرآن مي تواند باشد. 3-2-4- به گزيني در مباحث تفاسير موضوعي دانشگاه ها بي ترديد برنامه ريزان آموزش عالي كشور جهت آشنايي هرچه بيشتر دانشجويان با مبادي و مباني ديني و بهره گيري هر چه بيشتر از منابع معتبر و مقدس ، ارائه درس تفسير موضوعي قرآن و يا نهج البلاغه را الزامي كرده اند اما آيا مناسب نيست كه دست اندركاران تهيه و تدوين كتاب هاي تفسير موضوعي به امر موضوعات نوين ، كاربردي ، مبتلا به و مورد نياز دانشجويان متناسب با سطح علمي و رشته ها توجه شايسته نمايند و پاسخگويي به بسياري از سئوالات اين قشر بزرگ پرسشگر را وجهه همت خويش سازند؟ آيا تكراري بودن مباحث تفسير موضوعي با مباحث انديشه اسلامي و مباحث دوره دبيرستاني - به گونه اي كه بسياري از دانشجويان محترم از مطالعه آن لذت نمي برند و احساس خستگي ، بي نيازي دارند – از انس آنان با اين كتاب مقدس نمي كاهد و اين ذهنيت را پديد نمي آورد كه تمام مباحثي كه مي توان آموخت در همين چند موضوع محدود است؟ تكرار مباحث خداشناسي ، معاد شناسي ، پيامبر شناسي ، و مباحث تكراري در كتاب هاي ارائه شده اگر چه از زاويه اي ديگر است اما آفت تكرار و بي رغبتي و كهنگي را با خود به همراه خواهد داشت.( برخي كتاب هاي ارائه شده جهت تدريس تفسير موضوعي را مي توان نام برد.) ذائقه جوانان با مباحث جديد شيرين تر و كامياب تر پيوند خورده است و اگر اين احساس در ميان آنان با همت اساتيد گرانقدر پديد آيد كه قرآن و يا نهج البلاغه مي تواند در برابر بسياري از شبهات و يا نياز هاي امروز دنيا سخن تازه و شنيدني داشته باشد به آن اقبال خواهد نمود. از اين رو ، براي تقويت انس با قرآن در دانشجويان ، مي توان به نياز شناسي و تلاش براي پاسخگويي بدان تلاش كرد و موضوعات مهم سياسي و اقتصادي و به ويژه تربيتي و خانوادگي و نيز مسائل روحي را ارائه نمود تا هم راهكاري براي استفاده بهتر و بيشتر از قرآن را فراهم نمايد و هم بايستي روش تحقيق موضوعي را نيز به دانشجويان گرامي آموزش داد. در اين صورت مي توان بعد از مدتي ، تعداد انبوهي از دانش آموختگان اين مرز و بوم را بهره مند از محضر تعاليم قرآني و ديني يافت. 3-2-5- ارائه موضوعات مناسب جهت تحقيق دانشجويي در دروس تفسير موضوعي يكي از مسائل مهم در تدريس دروس تفسير موضوعي قرآن و يا نهج البلاغه ، ارائه تحقيق دانشجويي با موضوعات مورد علاقه دانشجويان با هدايت و حمايت فكري اساتيد گرامي ، مي باشد. امروزه دست يابي دانشجويان به كتابخانه ها و نيز سايت هاي ديني به حدي است كه زمينه مطالعه و تحقيق برايشان فراهم است و بسياري از دانشجويان در برابر اختصاص بخشي از نمره دروس به تحقيق ، اقبال فراواني به تحقيق دارند اما رونويسي از نوشته هاي ديگران و يا نگارش مقاله توسط ديگران موجب آن مي شود كه اساتيد محترم از ارائه تحقيق استقبال نكنند و آن را راهي براي سرقت علمي بدانند اما اگر اساتيد محترم ، وقت كافي براي ارتباط با دانشجويان را داشته باشند و براي تحقيق موضوعاتي را ارائه نمايد و خود كتاب ها و منابعي را براي تحقيق معرفي نمايند و از دانشجويان شرح كار درخواست نمايند و پيگيري نمايند و بالاخره اگر خود تحقيق دانشجويان را مطالعه نمايند و نمره دقيق دهند و براي ارائه در كلاس برخي از بهترين نوشته ها را انتخاب نمايند ، هم احساس ارزشمندي و هم انگيزه لازم و هم موضوعات دقيق و مورد نياز ، مورد پژوهش قرار خواهد گرفت و اين خود زمينه اي براي تقويت انس با قرآن يا نهج البلاغه خواهد بود. 3-2-6- تبيين انگاره هاي درمان با قرآن و تأثير قرآن بر شخصيت بزرگان يكي ديگر از مسائل مهم كه موجب تعميق بينش و نگرش و تقويت انس با قرآن در دانشجويان مي شود اين نكته است كه دانشجويان ، با انگاره هاي درمان با قرآن آشنايي يابند و در راه خودسازي و تربيت خويش ، از آن بهره جويند . اين نكته كه در بسياري از آموزه هاي ديني تأثير امور معنوي در مسائل مادي و فيزيكي ، مورد تأكيد قرار گرفته است شكي نيست اما از چگونگي و سازو كار آن بسياري بي خبرند و نحوه تأثير گذاري را قابل استدلال نكرده اند . شايد بسياري از روايات كه بر آرام بخشي برخي آيات دلالت دارند و يا بر شفا بخشي تأكيد دارد( كليني، 1372 ، ج6 ص 455) و يا بر فراواني نعمت و ... براي دانشجويان ، امري نادرست و كهنه جلوه نمايد و با آموزه هاي عصر مدرنيسم و پست مدرنيسم سازگار نيايد اما با ارائه شواهدي بر حقانيت بسياري از آموزه ها كه تأثير فراماده بر ماده را ثابت مي كند ايمان به غيب را براي آنان بارور ساخت. داستان كربلايي كاظم ساروقي يكي از نمونه هاي جالب و تأثير گذار عصر ماست. 3-3- روش و منش انس با قرآن همانند انس با نماز ، تأثيري عيني بر رفتار و شخصيت افراد دارد ، نمي توان مدعي شد كه كسي با قرآن انس دارد اما رفتار و منش وي ، متفاوت از آموزه هاي قرآن است . شايد چنين انساني ، بر آيات تسلط ظاهري داشته باشد و قرآن را از بر بخواند اما اين دليل بر انس با قرآن به معناي كامل نيست بلكه آغازين زمينه هاي انس با قرآن است. همچنان كه انس با نماز ، انسان را از بدي ها و زشتي ها باز مي دارد و از درافتادن به دام شيطان و هواهاي نفساني و وساوس شيطاني حفظ مي كند ؛ انس با قرآن نيز ، انسان را از گرفتار شدن به منش ناصواب باز مي دارد و موجب قرب الهي مي شود و در اين قرب الهي بودن ، از گناهان كبيره و صغيره پرهيز مي كند. كسي كه با قرآن انس مي يابد ، همانند ورزشكاري مي شود كه تلاش بي وقفه او در راه ورزش، تأثير بر ظاهر جسم وي گذاشته است و بعد از مدتي تمرين و ممارست ، متفاوت از گذشته مي شود و نتيجه اين تمرين در رفتار و بازي نمايان است . پس اگر كسي با قرآن انس يابد ، روش و منش وي قرآني خواهد شد و در همه كارهاي وي نمودار خواهد بود. اين چنين انس با قرآن با زمينه هايي همراه است كه در اين بخش بدان اشارت مي رود: 3-3-1- مداومت بر تلاوت قرآن يكي از اموري كه انس با قرآن را به منش قرآني و شخصيت ديني گره مي زند مداومت بر تلاوت قرآن است .در تربيت اخلاقي ، هدف آن است كه متربي به رفتار اخلاقي نايل شود ؛ يعني عمل كند. هر چه اين تجربه عملي تكرار شود و مداومت داشته باشد به صورت «برون سازي » ساخت هاي رواني جديد تشكيل مي شود؛ مشابه آنچه در حوزه اخلاق ، ملكات اخلاقي مي گوييم ( مسعود آذربايجاني ، احمد ديلمي ، 1382 ، ص 203 )( قم ، معارف ، چاپ هجدهم 1382 ) تأكيد روايات بر تلاوت روزانه بيش از 10 آيه( كليني ، 1372، ج6 ص 421) و يا اهتمام بسياري از بزرگان بر تلاوت يك جزء يا بيشتر از قرآن نشان از تأثير تلاوت بر شخصيت انسان دارد.و حتي قرآئت بدون معرفت را هم مؤثر مي دانند ؛ به تعبير امام خميني (ره)، قرائت قرآن حتي بدون معرفت هم مؤثر است: «فرزندم به قرآن، اين کتاب معرفت آشنا شو اگر چه با قرائت آن و راهي از آن به سوي محبوب باز کن و تصور نکن قرائت بدون معرفت اثري ندارد که اين وسوسه شيطان است.»(امام خميني ، جلوه هاي رحماني ، ص 26)و يا به بياني ديگر ؛ انس با ظاهر قرآن موجب استقرار صورت قرآن در قلب مي شود: «کسي که خود را عادت داد به قرائت آيات و اسماء الهيه، از کتاب تکوين و تدوين الهي، کم کم قلب او صورت ذکري و آيهاي به خود مي گيرد و باطن ذات محقق به ذکر الله و اسم الله و آيت الله شود.»(امام خميني ، آداب الصلوه ، ص 216)و نيز اين نكته را بايد در تلاوت توجه داشت كه بر تلاوت قرآن با حزن و اندوه و صوتي نيکو و دلنشين مداومت كند «انسان که مي خواهد کلام خدا را قرائت کند و به آيات الهيه، قلب قاسي خود را مداوا کند و با کلام جامع الهي شفاي امراض قلبيه خود را بگيرد ...، بايد اسباب ظاهريه و باطنيه آن را فراهم کند ، در احاديث شريفه وارد شده است که قرآن را با حزن بخوانيد و با صورت نيکو تلاوت کنيد .»(امام خميني ، چهل حديث ، ص 500) برخي انديشمندان از مجموع روايات و آيات آدابي را براي تلاوت تدوين کرده اند که در انس با ظاهر قرآن، آگاهي و عمل بدان بسيار مناسب است.(محمد شجاعي ، مقالات ج 3 صص 107-110) بي ترديد راهيابي به باطن قرآن مسبوق به انس با ظاهر قرآن است، آن گاه که انسان مونس تاريکي شب هايش و طلوع سحرگاهانش تلاوت آيات قرآن و زمزمه کلام وحي بوده باشد، از فراق نالان مي شود و هميشه آرزوي پرواز در ملکوت را دارد که از حرمان و فقدان تا رسيدن به سرچشمه هستي با انس با قرآن کريم مي توان گام برداشت.
3-3-2- نظارت بر رعايت تقواي الهي روش نظارت بر رعايت تقواي الهي يعني تلاش براي مراقبت كامل نسبت به ارزش هاي اخلاقي كه موجب رشد و تعالي شخصيت فرد مي شود و نيز ممانعت نسبت به اموري كه موجب سستي و نابودي فضيلت هاي اخلاقي مي گردند. دانشجوي جواني كه براي تقويت انس با قرآن تلاش مي كند نيازمند آن است تا هميشه لحظات ، بر انگيزه ، انديشه و رفتار خود نظارت دقيق نمايد و تقواي الهي را در همه حال رعايت نمايد. (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ) (حشر/ 18) اين نظارت با تكيه بر دستورات عالمان ديني و عارفان بر مشارطه ، مراقبه ، محاسبه و معاقبه استوار باشد . تقويت عناصري كه انس با قرآن و قرب با خداوند را موجب مي شود و نيز كاستن و نابود كردن هر آنچه كه مانع رعايت تقواي الهي است بر ايجاد و تصحيح شخصيت قرآني و انس بيشتر با قرآن تأثير دارد. 3-3-3- همنشيني با قرآن شناسان و قرآن پژوهان يكي ديگر از مولفه هاي تأثير گذار بر تقويت انس با قرآن براي دانشجويان ، همنشيني با قرآن پژوهان و قرآن شناسان است . از آنجا كه قرآن نور است و حاملان وارسته و آشنا به قرآن از اين نور بهره مندند ، همنشيني با اين گروه خود بر انس با قرآن و رابطه بهتر با خداوند تأثير دارد . به تعبير زيباي پيامبر اكرم – صلي الله عليه و آله – حمله القرآن عرفاء اهل الجنه ( كليني، 1372 ،ج6 ص 406 ) براي قشر جوان به ويژه دانشجويان ، همنشيني و معاشرت با افراد صالح و قرآن شناس ، زمينه رسوخ ملكات اخلاقي را ايجاد مي نمايد. روايات متعدد و آيات قرآني نيز بر تأثير مجالست و دوستي در شخصيت انسان را بيان داشته است كه ژرف نگري و خردورزي از اثرات اين همنشيني است . « جالس العلماء يزدد علمك و يحسن ادبك و تزكوا نفسك » ( غررالحكم ، فصل اول ص 430 ) و يا « قال الحواريون لعيسي – عليه السلام – يا روح الله ، من نجالس اذا؟ قال من يذكركم الله رويته و يزيد في علمكم منطقه و يرغبكم في الاخره عمله » ( بحارالانوار ج 77 ص 147 ) و از لحاظ روانشناختي ، دلايل فراواني اين همنشيني را تأييد مي كند ؛ الگو گيري و تقليد آگاهانه و مشاهده اعمال ديگران ( نظريه باندورا ) ، ايجاد تداعي و شرطي سازي با وجود تقويت كننده ها ( نظريه شرطي سازي كنشگر اسكينر ) و نظريه تسهيل اجتماعي ( هيلگارد ، زمينه روان شناسي ، ج2 ص372) ، موجب مي شود تا فرد تحت تأثير شخصيت الگوي خود ، انگيزه لازم را براي انجام رفتار درست پيدا نمايد و اين حضور در گروه صالحان او را به سوي رفتاري شايسته سوق دهد و هم گستره مطالعات قرآني را گسترده سازد و هم عمل به آموزه هاي ديني را در نهاد وي نهادينه نمايد و هم علاقه و انگيزه لازم را براي تعالي بخشيدن به اين امور فربه نمايد. . 3-3-4- تدبر در آيات قرآن در آسمان گسترده و حيرت انگيز قرآن كريم ، هر آيه ، دريچه اي به دنيايي وسيع و پر رمز و راز است . درجاي جاي اين كتاب بزرگ راز هاي بسياري نهفته است كه با تدبر و تأمل و طهارت باطن به كشف آن اسرار پرداخت و جواني و دانشجويي ، زمينه بسيار مناسبي است تا با برخورداري از روح حقيقت جويي و مدد هدايت الهي ، ره به سرمنزل مقصود برده شود. تلاش براي فهم دقيق و عميق قرآن و رسيدن به فهم باطن آيات را خدوند از مومنان خواسته است و اين زمينه در انسان هاي مومن وجود دارد كه از فهم قرآن برخوردار باشند و خداوند سبحان نيز رسيدن به فهم درست را تأييد كرده است و حتي كساني را كه در قرآن تدبر نمي كنند را سرزنش كرده است «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها» (محمد/ 24 ) براي تدبر در آيات قرآن كريم ، دانشجويان مي توانند زمينه هاي تأثير پذيري را از علاقه هاي خود در حوزه هاي مطالعاتي آغاز نمايند و در همان راستا ، به ژرف نگري و تعميق دانش خود بپردازند ؛ انديشه در داستان هاي قرآن كريم ، نشان از آن دارد كه قرآن كريم علاوه بر دانش افزايي در نقل داستان ها و پرورش عقلانيت و ايجاد انگيزه در عمل به خوبي ها ، بر تربيت اخلاقي انسان ها در داستان ها بسيار بهره برده است. تلاش براي پي بردن به راز و رمز داستان ها و بكارگيري آن در زندگي در موارد مشابه مي تواند شخصيت رشد يافته اي را موجب گردد. از سوي ديگر ، راه بردن به نهان خانه فهم درست و دقيق آيات براي كساني ميسر خواهد بود كه به طهارت قلبي دست يافته باشند و در پاكسازي نهاد خويش ، سختي ها را بر خود هموار نموده باشند . اين رابطه اي دوسويه و متقابل است كه هم اصلاح درون زمينه فهم بيشتر قرآن مي گردد و هم تدبر در آيات و درك درست و انديشه ژرف موجب اصلاح درون و نورانيت دل خواهد شد پس دانشجويان براي رسيدن به انس با قرآن ، به تدبر در آيات نيازمندند و هم به جهاد با نفس و طهارت دل .
نتيجه 1. انس با قرآن داراي مراتبي است و هر انسان با ايمان به اندازه طهارت باطن خويش، مي تواند از خرمن فهم آن بهره مند گردد اگر چه فهم کامل آن و پي بردن به حقيقت قرآن تنها براي پيامبراکرم(ص) و ائمه اطهار(عليهم السلام) مي باشد. 2. انس با قرآن دو گونه است: انس با ظاهر قرآن، انس با باطن قرآن. که انس با باطن قرآن و رسيدن به مقام عمل به آيات و درک حقايق قرآني مقصد اولياست. 3. در مسير انس با قرآن موانع جدي وجود دارد که با شناخت آن موانع، مي توان با تکيه بر خداوند سبحان از آن موانع به سلامت گذر کرد بدون آگاهي از آن حجاب ها، رسيدن به منزل انس با قرآن ميّسر نيست. 4. از آنجا که دانشجویان به عنوان قشر فرهیخته ، متدیّن،آگاه و تأثیر گذار می باشند تقویت انس با قرآن در این نسل جوان و علمی کشور بسیار مهم است و از آنجا که انس با قرآن ،موجب ایجاد انگیزه ،شناخت و عمل به دین می شود و آنانکه با قرآن انس می گیرند نسبت به آسیب های حوزه های اعتقادی و انگیزشی بیشتر در امام می مانند،امید میرود با تقویت آن شخصیت قرآنی پویا و استوار شکل یابد؛ تلاش در ایجاد و گسترش زمینه لازم جهت انس با قرآن می تواند موجب تقویت انس با قرآن گردد که در این عرصه همه نهادهای فرهنگی و آموزشی شخصیت های سیاسی اجتماعی ، علمی و فرهنگی تأثیر گذارند؛ بدین ترتیب پیشنهاد می گردد: 1- موانع اجتماعی انس با قرآن به حداقل برسد و تلاش گردد تا زمینه آموزش قرآن و معارف دینی در نظام آموزشی کشور تصحیح گردد. 2- الگوهای اخلاقی و اجتماعی در حوزه انس با قرآن به جوانان و دانشجویان معرفی گردند و زمینه الگوگیری نیز فراهم گردد. منابع 1) قرآن كريم 2) نهج البلاغه ،صبحی صالح ، قم دارالحجره، بی تا 3) طباطبائی محمد حسین الميزان ، ترجمه محمد باقر موسوی همدانی، قم،دفتر انتشارات اسلامی ،1363 4) مجلسی محمد باقر بحارالانوار الجامعه، اخبار الائمه الاطهار، بیروت،مؤسسه الوفا، چاپ دوم، 1403 5) بروجردی سید حسین جامع الاحاديث الشيعه ، 6) کلینی محمد بن یعقوب اصول كافي ، ترجمه محمد باقرکمره ای ، تهران،اسوه،چاپ دوم 1372 7) امام خمینی سیدروح الله آداب الصلوه،تهران،مؤسسه تنظیم ونشرآثارامام خمینی،چاپ اول1370 شمسی 8) صحيفه نور ، تهران،انتشارات شرکت سهامی چاپخانه وزارت ارشاد اسلامی،1361 9) دیوان امام،تهران،مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،چاپ چهارم 1373 10) حافظ شمس الدین محمد، ديوان حافظ ،تهران،جاویدان،چاپ چهارم،1361ش 11) مولوی جلال الدین محمد مثنوي معنوي ، تهران،راستین، چاپ اول 1375 ش 12)شبستری ،شرح گلشن راز ، 13) قمی شیخ عباس مفاتيح الجنان ، قم،انتشارات امام همام،چاپ چهارم 1387
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:15  توسط طاهر
|
موضوع تحقيق: رشوه واحكام آن درفقه اسلامي محقق: سیدعلی موحدی نیا آبان ماه 90
بسم الله الرحمن الرحيم
رشوه دراسلام چكيده مساله رشوه در اسلام به قدرى مهم است كه امام صادق (ع) درباره آن مى فرماید: «و اما الرشا فى الحكم فهو الكفر باللَّه العظیم »؛ اما رشوه در قضاوت، كفر به خداوند بزرگ است رشوه دادن، یکی از بزرگ ترین مفاسد اجتماعی است که سلامت جامعه را تهدید می کند. جامعه شناسان، رشوه خواری را یکی از آسیب های نظام سیاسی می دانند رشوه خواري و فساد اداري به عنوان يك پديده ناهنجار، انحطاط در جهات مختلف يك جامعه را سرعت مي بخشد؛ لذا در كليه نظامهاي جهاني، شديداً مورد نكوهش قرار گرفته است واژگان كليدي:رشوه-مرتشي – راشي-رائش-مال رشوه. مقدمه یكى از بلاهاى بزرگى كه از قدیم ترین زمانها دامنگیر بشر شده و امروز با شدت بیشتر ادامه دارد، بلاى رشوه خوارى است كه یكى از بزرگترین موانع اجراى عدالت اجتماعى بوده و هست و سبب مى شود قوانین كه قاعدتا باید حافظ منافع طبقات ضعیف باشد به سود مظالم طبقات نیرومند كه باید قانون آنها را محدود كند به كار بیفتد. زیرا زورمندان و اقویا، همواره قادرند كه با نیروى خود، از منافع خویش دفاع كنند، و این ضعفا هستند كه باید منافع و حقوق آنها در پناه قانون حفظ شود، بدیهى است اگر باب رشوه گشوده شود قوانین درست نتیجه معكوس خواهد داد، زیرا اقویا هستند كه قدرت بر پرداختن رشوه دارند و در نتیجه قوانین بازیچه تازه اى در دست آنها براى ادامه ظلم و ستم و تجاوز به حقوق ضعفا خواهد شد. . نوشتار حاضر تلاش دارد تا از زاویه دیگر به مساله رشوه بنگرد و نگرش قرآن را در مورد این منکر اجتماعی بازخوانی کند که با هم آن را از نظر می گذرانیم. 1-مفهوم رشوه 1- بنابراين، رشوه دهنده كسي است كه چيزي را مي دهد تا گيرنده، او را در امر باطلي، ياري و كمك كند. 2-در كتب لغت فارسي نيز آمده است: رشوه، آنچه كه به كسي بدهند تا كاري بر خلاف وظيفه خود انجام بدهد يا حق كسي را ضايع و باطل كند يا حكم بر خلاف حق و عدالت بدهد. 3- البته دادن و گرفتن رشوه در موارد مختلف، به اشكال گوناگوني صورت مي گيرد؛ گاه جهت تسريع امري و انجام كاري خارج از نوبت، زماني به خاطر انجام كاري كه قانوناً بر عهده او نيست، ولي به لحاظ نفوذ اجتماعي، توان انجام آن را دارد و در برخي موارد هم جهت ابطال حق و احياء باطلي پولهاي هنگفتي، تحت عناوين: حقّ الزحمه، پول چاي، هديه و شيريني ردّ و بدل و دست به دست مي شود. رشوه خواري و فساد اداري به عنوان يك پديده ناهنجار، انحطاط در جهات مختلف يك جامعه را سرعت مي بخشد؛ لذا در كليه نظامهاي جهاني، شديداً مورد نكوهش قرار گرفته است. آمار و ارقامي كه از داد و ستدهاي پولي (رشوه) تحت عناوين مختلف ارائه مي شود، حقيقتاً سرسام آور و نگران كننده است. بر اساس تحقيق سازمان بانك جهاني، همه ساله بيش از يك تريليون دلار رشوه در كشورهاي غني و در حال توسعه پرداخت مي شود.(4) عواقب وخيم اين پديده شوم، جامعه جهاني را مجبور به عكس العمل كرده و در نتيجه، تصويب كنوانسيون پيمان منع رشوه و فساد اداري را سبب شده است. یکی از مبانی اقتصاد اسلامی مبارزه با پدیده رشوه است. در اسلام رشوه دهنده و رشوه گیرنده به شدت محکوم و مستحق آتش معرفی شده و پولی که از این راه تحصیل می شود حرام و نارواست. به همین دلیل در هر اجتماعى، رشوه نفوذ كند، شیرازه زندگى آنها از هم مى پاشد و ظلم و فساد و بى عدالتى و تبعیض در همه سازمانهاى آنها نفوذ مى كند و از قانون عدالت جز نامى باقى نخواهد ماند به همین جهت در اسلام مساله رشوه خوارى با شدت هر چه تمامتر مورد تقبیح قرار گرفته و محكوم شده است و یكى از گناهان كبیره محسوب مى شود. ولى قابل توجه این است كه زشتى رشوه سبب مى شود كه این هدف شوم در لابلاى عبارات و عناوین فریبنده دیگر انجام گیرد و رشوه خوار و رشوه دهنده از نامهایى مانند هدیه، تعارف، حق و حساب، حق الزحمه و انعام استفاده كنند ولى روشن است این تغییر نامها به هیچ وجه تغییرى در ماهیت آن نمى دهد و در هر صورت پولى كه از این طریق گرفته مى شود حرام و نامشروع است. فلسفه حرمت رشوه:ازآن جايي كه جهان برمبناي عدل بناگرديده وخداوند همه مخلوقات را با ميزان عدالت آفريده قوامو پايداري آن نيز،بر اساس عدالت است كه اگرعدالت رااز آفرينش موجودات حذف كنيم تمام ساختارها ي نظام هستي درهم مي ريزد. عناصر تحقق رشوه:دررشوه چهارعنصردخالت دارندكه عبارتنداز:راشي،مرتشي،رائش،ومال رشوه. -راشي(رشوه دهنده):به كسي گفته مي شودكه براي رسدن به مقصودش،اقدام به پرداخت رشوه مي كند. -مرتشي(رشوه گيرنده):كسي كه درقبال عملي براي ديگري،رشوه مي گيرد. -رائش(واسطه):كسي كه رابطه بين راشي ومرتشي بوده وكارايجاد ارتباط وهماهنگي وتوافق بين آن دورابرعهده داردكه البته ممكن است دربعضي موارد،واسطه اي در بين نباشد وراشي ومرتشي مستقلاٌ اقدام كنند. -مال رشوه:رشوه دهنده براي رسيدن به مقصودباطل خويش به رشوه گيرنده مي پردازد. اقوال دررشوهدادن براي تحصيل حق: قول او ل: قائلان به اين قول مي گويند:براي تحصيل حق،مطلقاٌاعطاي رشوه جايز است.دراستدلال براين قول مي توان گفت كه رشوه داد يا براي تحصيل جق است ويا باطل.اگركسي براي بدست آوردن حقش رشوه بدهد جايز است ومطابق باقاعده لاضرر،هركسي مي تواندجلو ضررش رابگيردواگر باپرداخت رشوه به حقش مي رسدمي تواند رشوه بدهدمن جمله: شيخ طوسي مي فرمايد :اگرراشي براي تغييردادن حكم ويابه تعويق انداختن آن،رشوه بدهدحرام است،ولي اگربراي اجراي حقش بدهد،براوحرام نيست24 قول دوم:اين قول درست مخالف قول اول استكه مطلقاٌاعطاي رشوه راجايز نمي داند،حتي اگربرايتحصيل حق باشدو راهيجز رشوه دادن وجود نداشته باشدمن جمله: مقدس اردبيلي:«فهو حرامعلي الراشيايضاٌمطلقاٌ«ان بررشوه دهنده نيز مطلقاٌحرام است.25 فول سوم:قائلان اين قول معتقدند،اعطاي رشوه تنها درصورتي جايزاست كه رشوه دهنده،راهي جزآن براي بدست آوردن حقش نداشته باشد.: امام خميني دراين مورد مي فرمايد:براي جواز اعطاي رشوه،توقف تحصيل حق بر آن را شرط مي داند.26 قول قوي تر همين قول سوم مي باشد. رشوه ازديدگاه پيامبر(ص): رشوه دادن، یکی از بزرگ ترین مفاسد اجتماعی است که سلامت جامعه را تهدید می کند. جامعه شناسان، رشوه خواری را یکی از آسیب های نظام سیاسی می دانند. بدیهی است که این آسیب، معضلات فراوان اجتماعی را در پی دارد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این باره می فرماید: «خدا لعنت کند رشوه گیر و رشوه پرداز و کسی را که واسطه میان آنهاست». در حدیثی دیگر می فرماید: إِیّاکُمْ وَ الرَّشْوَةَ فَاِنَّها مَحْضُ الْکُفْرِ وَ لا یَشُمُّ صاحبُ الرَّشْوَةِ ریحَ الْجَنَّةِ. دوری کنید از رشوه گرفتن؛ زیرا این کار، کفر است و بوی بهشت به مشام رشوه خوار نمی رسد.بر این اساس، حضرت علی علیه السلام به مالک اشتر دستور می دهد که به منظور رفاه حال قاضی و تأمین زندگی مادی او بکوشد. آن حضرت در این باره چنین به مالک اشتر دستور می دهد:پس از انتخاب قاضی، هرچه بیشتر در قضاوت های او بیندیش و آن قدر به او ببخش که نیازهای او برطرف شود و به مردم، نیازمند نباشد و از نظر مقام و منزلت، آن قدر او را گرامی دار که نزدیکان تو، به نفوذ در او طمع نکنند تا از توطئه آنان نزد تو در امان باشد. سعدی، شاعر صاحب قریحه و سخن پرداز چنین می فرماید: 1. «همه کس را دندان به ترشی کُند شود، مگر قاضیان را که به شیرینی». قضاوت از نگاه امیر عنصرالمعالی امیرعنصرالمعالی در قابوس نامه، درباره اهمیت کار قاضی به فرزند خود گیلان شاه، چنین می نویسد: پس اگر از دانشمندی به درجه بزرگ تر اوفتی و قاضی شوی؛ زیرک و تیز فهم، صاحب تدبیر و پیش بین و مردم شناس و صاحب سیاست و دانا به علم دین و شناسنده طریقه های هر گروه و از احتیال] حیله] هر گروه و تربیت هر مذهبی و هر قومی آگاه باش. و باید که حیل قضاة [شگردهای قضاوت] ترا معلوم باشد تا اگر وقتی مظلومی به حکم آید و وی را گوایی [شاهدی] نباشد و بر وی ظلم رود و حقی از آن وی بخواهد رفتن، از کار آن مظلوم بررسی و به حیله و تدبیر، آن مستحق را به حق خویش رسانی. پیام متن: 1. از دیدگاه عنصرالمعالی، قاضی شرایط ویژه ای دارد، از جمله آنکه قاضی باید باهوش، صاحب تدبیر، مردم شناس و دانا به علم دین باشد. 2. اگر قاضی به ویژگی های مذکور آراسته باشد ضریب اشتباه های او کاهش می یابد. حکایتی خواندنی از قابوسنامه عنصرالمعالی در قابوسنامه حکایت جالبی را از یکی از قاضیان قدیم نقل می کند که نشان دهنده درایت و تدبیر فردی است که بر مسند قضاوت تکیه زده است. با خواندن این گونه حکایت ها از لا به لای قرون تاریخی، می توان با زندگی و منش عبرت آموز قاضیانی آشنا شد که به کار خود عشق می ورزیدند و با تمام وجود، در جست و جوی حقیقت و برقراری عدالت بوده اند. خلاصه حکایت موردنظر چنین است: در طبرستان، قاضی القضاتی به نام ابوالعباس رویانی به کار قضاوت اشتغال داشت. روزی مردی نزد او آمد و ادعا کرد که دوست صمیمی اش صددینار از او قرض گرفته و با اینکه زمانی طولانی از این ماجرا گذشته است، حاضر به پس دادن پول او نیست. قاضی از مدعی، شاهد می خواهد و مرد با گریه و زاری به قاضی می گوید که به دلیل اطمینانی که به دوستش داشته و به مدت بیست سال با وی آشنا بوده، پول را بدون حضور شاهد به او پرداخته است. قاضی در پاسخ می گوید: «من از شریعت بیرون نتوانم شد، یا تو را گواه باید یا وی را سوگند رسد. سپس از مدعی می خواهد حالا که شاهدی ندارد، راضی شود تا دوستش در این باره سوگند خورد. مرد مال باخته نیز می گوید که: «وی را سوگند مده، که وی در سوگند خوردن دلیر شده است و باک ندارد». در ادامه اضافه می کند که چون دوستش به کنیزی علاقه مند شده بود و برای خریداری او نیاز به مبلغی پول داشت، حاضر شد پس انداز سالیان عمرخود را که حاصل زحمت و دست رنجش بود، به وی به عنوان قرض بدهد تا او پس از مدتی پول را به وی برگرداند، ولی اکنون حاضر به انجام دادن این کار نیست. قاضی از هر دو نفر در محکمه خود بازجویی می کند و از مرد مالباخته می پرسد: هنگامی که پول را به دوستت دادی، در کجا نشسته بودی؟ و مرد می گوید: من و دوستم زیر درختی نشسته بودیم. قاضی می گوید: پس چرا فکر می کنی که شاهدی نداری؟ سپس به او می گوید که: دل مشغول مدار، برو و زیر آن درخت دو رکعت نماز کن و صد بار بر پیامبر درود ده و آن درخت [را] بگوی که قاضی تو را همی خواند، بیا و گواهی من بده. خصم آن مرد، هنگام شنیدن این سخن لبخندی می زند و قاضی متوجه آن تبسم معنادار می شود، ولی به روی خود نمی آورد و مهر خود را به مرد مالباخته می دهد و می گوید که آن را بر درخت عرضه کنند. مرد شاکی مهر را می گیرد و از محکمه خارج می شود و قاضی به احکام دیگر مشغول می شود. پس از مدتی، از خصم آن مرد که زمانی دوستش به شمار می رفت، می پرسد که آیا دوستت به آن مکان رسیده یا نه و او جواب می دهد که: نه هنوز. پس از چند وقت، مرد مال باخته نزد قاضی برمی گردد و با اندوه به او می گوید: مهر را به درخت نشان داد. ولی او نیامد. قاضی بدو گفت: اتفاقاً درخت آمد و به نفع تو شهادت داد. مرد حیله گر که تا آن زمان کنار قاضی نشسته بود، گفت که: من پیش شما بودم و ندیدم که درخت به اینجا بیاید. قاضی به او گفت: اگر تو زر را از او نگرفته بودی، از کجا می دانستی که به سراغ کدام درخت می رود که در پاسخ من گفتی که هنوز به آن درخت نرسیده است؟ مرد در مقابل این استدلال محکم، سکوت اختیار کرد و قاضی او را به پرداخت پول ملزم ساخت. عنصرالمعالی در پایان این حکایت، سخنی گرانبار و اخلاقی را ارائه می دهد و آن اینکه: «پس همه حکم ها از کتاب نکنند، از خویشتن نیز باید که چنین استخراج ها کنند و تدبیرها سازند.» منظور عنصرالمعالی از بیان این جمله، توصیه برای به کار بردن درایت و دانایی و تدبیر قاضی در امر قضاوت و استفاده به موقع و بهینه از شگردها و شیوه های قضاوت است. پیام متن:1. در همه دوره ها و قرن ها، قاضیان صالح وجود داشته اند. 2. تأکید بر بهره مندی قاضی از درایت و تدبیر و هوشمندی. 3. استفاده کردن از شیوه های مناسب و به موقع در امر قضاوت برای رسیدن به حقیقت. حکایت مولا علی علیه السلام و شریح قاضی به زبان شیرین استاد شهریار استاد سخن، شهریار پرآوازه، در اشعار دل نشین خود، حکایت شریح قاضی را در خریدن خانه ای به مبلغ هشتاد دینار بیان می کند. جریان از این قرار بوده که شریح که به فرمان حضرت علی علیه السلام بر مسند قضاوت تکیه زده بود، خانه ای گران قیمت می خرد. وقتی این خبر به امیرالمؤمنین علی علیه السلام می رسد، او را نزد خود فرا می خواند و بدو می فرماید: «به من گزارش رسیده است که تو خانه ای به بهای هشتاد دینار خریده ای و قباله ای در این باره نوشته ای و شهودی را به شهادت خواسته ای». 1. حضرت علی علیه السلام ، بر کار قاضیان خود همواره نظارت داشته است. 2. اعتراض شدید علی علیه السلام به شریح قاضی، به سبب خریداری خانه ای که دور از حد و شأن او بود. درسی از یک قاضی در زمان مهدی عباسی، فردی به نام عاتبة بن یزید، قاضی بغداد بود. روزی هنگام ظهر، قاضی خود را به دربار خلیفه رساند و تقاضای پذیرش استعفای خود را مطرح کرد. مهدی عباسی سبب استعفا را پرسید. قاضی جواب داد: «دو نفر برای مشکلی نزد من آمدند و هر کدام، دلیل و شاهدی آوردند که محتاج به تأمل بود. آنها را رد کردم، شاید بروند [و اختلاف خود را برطرف] و اصلاح کنند... یکی از آنها رطب بسیار عالی تهیه کرده و به خادم، وجهی قابل داده بود که برای من بیاورد. به خادم گفتم: به صاحبش برگردان! امروز دوباره آن دو نفر آمدند. دیدم در نظر من، صاحب رطب مقدم و محبت من به او بیشتر است... من می بینم هنوز هدیه را قبول نکرده، حال من این است [معلوم نیست]؛ بعد از قبول چه خواهد شد. ... می ترسم فریب بخورم و نتیجه اش، فساد در میان مردم باشد، من را معاف دار». قرآن و آسیب شناسى منکرى به نام "رشوه"یکی از ناهنجار های اجتماعی که از نظر حقوقی و اخلاقی نیز جرم و ناپسند شمرده می شود مساله رشوه است. رشوه در زبان عربی به مالی گفته می شود که شخص به قاضی، حاکم، مسئولان امور و یا هر صاحب نفوذی می دهد تا به نفع او وارد مساله شود. (المصباح ج۱ و ۲ص۲۲۸) این مساله از آن جایی که برای تاثیر در امری بیرون از چارچوب های قانونی انجام می شود، آثار و تبعات اجتماعی خطرناکی در پی دارد. آثار و تبعات اجتماعی آثار و پیامدهایی که امنیت روحی و روانی جامعه را از یک سو به خطر می اندازد و از سوی دیگر قوانین جاری و اصول پذیرفته شده و هنجارهای اجتماعی را تضعیف کرده و به چالش می کشاند. در نتیجه جامعه در مسیر انحطاط قرار می گیرد و از رسیدن به اهداف خویش باز می ماند و یا دست کم از آن دور شده و با بحران های متعددی رو به رو می شود چیستی ماهیت رشوه مهمترین عاملی که موجب می شود تا شخص رشوه دهد امور مالی و کسب درآمدهای نامشروع است. در حقیقت عامل مالی، انگیزه بیش ترین رشوه دهی هاست. از این رو قرآن هدف عمده و اساسی رشوه دهی را خوردن اموال دیگران از راه باطل و نامشروع و غیرقانونی برمی شمارد. این مساله به ویژه در حوزه اموال عمومی بسیار اتفاق می افتد. به این معنا که برخی از صاحب منصبان و کسانی که دستشان برای تصرف در اموال عمومی باز است با سوء استفاده می کوشند تا بخش بیش تری را در اختیار گیرند. از این مساله گاه به سوء استفاده از قدرت نیز تعبیر می شود؛ زیرا آنان برای دست یابی به اموال بیش تر و بهره گیری از آن از مقام خود سود می جویند. استفاده نادرست از قدرت به این معناست که شخص از اعتبار و جایگاه اجتماعی و نقش خود در حوزه عمومی بهره گیرد و به جای این که دستگیر دیگران باشد جیب های خویش را پر کند و از نفوذ خود برای انباشت ثروت و سرمایه استفاده نماید. یکی از مدیران کل که با نگارنده آشنائی داشت می گفت من از دولت حقوق نمی گیرم و همان چیزی را هم که به دست می آورم.به نیازمندان می دهم وی این مطلب را راست می گفت ولی از طرف دیگر دروغ می گفت؛ زیرا همین شخص از مقام مدیرکلی در سطح استان بهره می گرفت و اعتبار اجتماعی و مقام و منصب او برای وی کار می کرد و صدها برابر آن چه به عنوان حقوق به او می رسید از راه های دیگر از اموال عمومی به دستش می رسید. اعتبار مقام و منصب به وی اجازه می داد که وام های میلیاردی با بهره های کم را دریافت کند. این همان مساله ای است که در آیه ۱۸۸ سوره بقره به عنوان نابهنجاری مورد تحلیل و نقد خداوند قرار می گیرد و می فرماید: ولا تاکلوا اموالکم بینکم بالباطل و تدلوا بها الی الحکام لتاکلوا فریقا من اموال الناس بالاثم و انتم تعلمون؛ اموالی را که به همه شما مردم تعلق دارد و باید بر طبق مقررات الهی میان شما تقسیم شود، از راههای ناروا به دست نیاورید و مصرف نکنید و آن ها را به رسم رشوه پیش داوران نبرید تا به حکم آنان بخشی از اموال مردم را به گناه به چنگ آورید درحالی که خود نادرستی این کار را می دانید. در حقیقت با آن که می دانند اموالی که از این راه به دست می آورند نامشروع و بخشی از اموال مردم است ولی به دلیل ارتباطی که با دیگر صاحبان مناصب و اهل قدرت دارند و با زد و بندهایی که میان آنان اتفاق می افتد از آن اموال به نفع خود سوءاستفاده می کنند. به عنوان نمونه اموالی که در بانک های دولتی است بخش معظم آن اموال دولتی است که می بایست برای تقویت و رشد اقتصادی مورد استفاده قرار گیرد و به کسانی که خواهان راه اندازی بخش های تولیدی هستند وام داده شود؛ ولی برخی که درصد بسیار اندکی از مردم را تشکیل می دهند به سبب اعتبار و نقش اجتماعی بالا و منصب خود می توانند به شکل میلیاردی از بانک ها وام بگیرندو سوءاستفاده کنند و نه تنها آن را در کارهای غیرقانونی به جریان می اندازند بلکه حتی در مواردی که قانونی است در بخش خدمات و یا واردات بکار می گیرند که دو مشکل عمده را سبب می شود؛ نخست موجب تورم و افزایش نقدینگی می شود و دیگر آن که تولیدات کشور از دست می رود و این افزون بر این است که نامشروع بوده و تنها به جهت زد و بندهای غیرقانوی این مبالغ هنگفت را به دست آورده اند. در آیه فوق الذکر از واژه ادلاء به معنای رشوه دهی استفاده شده است. رشوه می تواند به صورت اموال نقدی و یا امری حکمی انجام شود. به این معنا که یا بصورت پرداخت های نقدی باشد یا با وعده و یا حتی ایجاد بستر برای نفوذ و کارهای بعدی برای شخص حاکم انجام پذیرد. از این رو،رشوه همانندرباونزول خواری می تواندبه دو شکل انجام شود. بسیاری از مردم پرداخت هایی را به عنوان رشوه نقدی دارند و در هر اداره و مرکز صاحب قدرتی که می روند برای دور زدن قانون و یا نادیده گرفتن آن رشوه پرداخت می کنند. این رشوه به نام زیر میزی و یا پول چای و مانند آن انجام می شود. در این میان کسانی به عنوان لابی و واسطه نیز وجود دارند که همین کار را به عنوان وکیل و یا مانند آن انجام می دهند. رشوه حكمي: آثار و تبعات رشوه و حرام خوری ازديدگاه قران خداوند در آیه ۶۲ و ۶۳ سوره مائده به شدت کسانی را که گرفتار رشوه و حرام خواری هستند سرزنش و نکوهش می کند و رفتار آنان را امری نابهنجار و زشت ازنظر اخلاقی و جرم از نظر حقوقی می شمارد و مالی را که از این طریق به دست می آورند به نام سحت و گناه و یا پاره ای از آتش دوزخ می شمارد. در این آیه با نکوهش این افراد، از وضعیت جامعه ای خبر می دهد که در آن، مسأله امر به معروف و نهی از منکر به فراموشی سپرده شده یا از سوی بیش تر مردم نادیده گرفته می شود. در این زمان است که هر کسی می کوشد به جای تلاش و سبقت در کارها و امور خیر و هنجاری در کارهای زشت و رشوه خواری و حرام خواری شتاب گیرد. این چنین وضعیت اجتماعی به معنای انحطاط جامعه و فروپاشی آن است؛ زیرا قانون وقتی از سوی بیش تر مردم نادیده گرفته و یا دور زده شود و یا پایمال گردد، زمینه ای برای رفتارهای هنجاری و قانونی باقی نمی ماند و جامعه ازنظر امنیت روحی و اجتماعی به مرحله بحران می رسد و هیچ کس به دیگری اطمینان و اعتماد نمی کند و می هراسد که مورد تعدی قرار گیرد و اموال خصوصی و عمومی اش از دست برود. خداوند در آیه ۶۳ سوره مائده این گونه رفتار را نابهنجارترین شکل رفتاری بر می شمارد که آثار آن در دنیا و آخرت خطرناک است. زشتی آثار و تبعات عمل رشوه گیری و رشوه دهی تا آن اندازه است که خداوند آن را به عنوان عملی زشت مورد سرزنش قرار می دهد و رشوه خواری را ننگ آورترین عمل اجتماعی می شمارد. (مائده آیه۴۲) قرآن در آیه ۱۸۸ سوره بقره بیان می کند که همگان از زشتی و نابهنجاری عمل رشوه آگاهی دارند با این همه بیش تر مردم برای دور زدن قانون و نادیده گرفتن حقوق دیگران این عمل ناروا را انجام می دهند. مسئولیت علما و دینداران مشکل اساسی این گونه جوامع که رشوه های نقدی و حکمی در آن به عنوان عادت در همه جا و در میان همه کس گسترش یافته است که علما و دانشمندان که از پیامدهای آن آگاه هستند به مردم هشدار نمی دهند و یا اهل باور و دین داران در برابر آن سکوت می کنند. این بی تفاوتی از نظر خداوند جرم و گناهی نابخشودنی برای اهل علم است؛ زیرا آنان می دانند که نابهنجاری رشوه چه آثار سوئی بر عمل کرد تولیدی و نیز روحی و روانی جامعه دارد و تا چه اندازه ممکن است جامعه را به سوی نابودی فرهنگی و امنیتی سوق دهد. در حقیقت عالمان و دانشمندان و دینداران به سبب آگاهی می بایست مسئولیت خویش را بپذیرند و در برابر این نابهنجاری بایستند و با اهل آن مبارزه کنند تا جلوی رفتار نابهنجار رشوه خواری گرفته شود.(مائده آیه۶۳) رشوه ازديدگاه فقها: 1-شيخ طوسي:رشوه برقاضي بين مسلمانان وكارگزارآنان حرام است .ص19-ص45 2 -محقق حلي:رشوه حرام است چه به نفع رشوه دهنده، حكم شودوچه عليه اووچه حق باشد ياباطل. 3-نظر شهيد ثاني:رشوهف اخذمالي از يكي ازدوطرف دعواياهردودربرابر حكم وداوري است وياهدايت كردن حاكم به چيزي كه مورددرخواست وي مي باشد،چه اين كه حاكم براي پرداخت كننده رشوه ،به حق حكم كند وچه به باطل. 4-سيد كاظم يزدي:رشوه حرام است وآن چيزي است كه به قاضي داده شود تابرايش به باطل حكم كندويااصلاٌبرايش حكم كند،چه حقباشد وچه باطل وياراه مقابله باخصم را به او بياموزد. 5-امام خميني:گرفتن رشوه ودادن آن براي رسيدن به حكم باطل حرام است بلكه اگرتحصيل جق متوقف برآن باشد، براي دهنده جايز است.
در آیات ۵۹ و ۶۲ مائده هنگامی که از مسئله رشوه سخن به میان می آید به تاریخچه آن نیز اشاره ای دارد. در این آیات آمده است که کسانی از اهل کتاب از یهود و مسیحی گرفتار رشوه گیری شده بودند. آنان که در عصر پیامبر(ص) می زیستند برای دست یابی به اموال از راه های غیرقانونی و سوءاستفاده از بیت المال که دراختیارشان بود قوانین را دور می زنند و پاره های آتش را به عنوان مال حلال می خوردند. از دیگر کسانی که گرایش بیش تری به رشوه خواری و رشوه گیری دارند صاحبان قدرت و منصب اجتماعی هستند که مردم همواره برای برآورد نیازهای خویش بدانان نیازمندند. با آن که منصب های اجتماعی از سوی مردم به بخشی از افراد جامعه داده می شود تا به عنوان خدمتکاران و کارگزاران مردم و جامعه عمل کنند و زمینه های رشد و تعالی و آرامش و امنیت و آسایش را فراهم و برقرار کنند با این همه افراد نقش و جایگاه خویش را فراموش می کنند و به جای آن که خود را کارگزاران مردم برشمارند سرور و سالار ایشان می دانند. درحالی که در اندیشه و بینش سیاسی و اجتماعی اسلام، امراءالقوم خدامهم؛ مدیران و کارگزاران مردم خادمین مردم هستند درحالی که اینگونه اشخاص مردم و ملت را خادم خویش می شمارند و از مقام و منصب واگذار شده به ایشان استفاده نادرست کرده و برای هرکاری که وظیفه شان است رشوه می گیرند و آتشی را به عنوان مال بر سر سفره های خویش می برند.(بقره آیه ۱۸۸) این قاضیان و حاکمان و صاحب منصبان به جهت این که رشوه گرفته اند از عدالت خارج می شوند و در حکم اصحاب جور و باطل قرار می گیرند و ازنظر اسلام و قرآن از اعتبار می افتند و ولایت ایشان دیگر به عنوان ولایت حق و عدل نیست بلکه به عنوان ولایت جورو باطل قلمداد شده و می بایست آماده دو مجازات باشند؛ مجازاتی که به عنوان اهل جور گرفتار آن می شوند و مجازاتی که از مال رشوه و حرام بر گردن ایشان است؛ زیرا خداوند حکم کرده است؛ لاینال عهدی الظالمین؛ ولایت و حکمرانی و قضاوت در میان مردم که از سوی خداوند واگذار شده تنها برای اهل عدالت است نه کسانی که ظلم کرده اند. و از آن جایی که هر بت پرست و کافر و رشوه خواری از اهل ظلم است لاجرم اهل جور شده و از ولایت ساقط می گردد. بدون تردید کسانی که اهل رشوه گیری و رشوه خواری هستند، اهل نفاق می باشند و ایشان درحقیقت دین وایمان را تنها برای رسیدن به منافع دنیوی اختیار کرده اند. از این رو ازنظر خداوند اهل رشوه، همان اهل نفاق هستند که در زبان چیزی را به زبان می رانند و در عمل چیز دیگری که انجام می دهند. (مائده آیه ۴۱ و ۴۲) به هرحال رشوه و رشوه گیری نه تنها موجب می شود تا جامعه امنیت روحی و روانی خود را نسبت به اعمال قانون ازدست دهد بلکه از صاحب منصبان و قضات و دیگر کسانی که در مقام خدمت گزاران جامعه قرار دارند سلب اعتماد و اطمینان می شود و جامعه از درون فاسد شده و فرومی پاشد. از این رو خداوند رشوه خواری را موجب گرفتاری به عذابی دردناک و بزرگ در آخرت برمی شمارد (همان)؛ زیرا اگر جامعه دچار این گونه مسائل نابهنجار شود وبه شکل رفتار و فرهنگ عمومی در جامعه گسترش یابد قوانین، از ارزش و اعتبار می افتد و هرج و مرج جامعه را فرامی گیرد و درنتیجه آن جامعه نمی تواند در مسیر کمالی خویش حرکت کند که این مهم ترین مسئله در برابر دعوت های پیامبران است و لذا خداوند با هر مسئله نابهنجاری که با اصول اساسی دعوت، مخالفت و منافات داشته باشد برخورد کرده و افراد بزهکار را به عذابی سخت تهدید می کند. رشوه خواري يك پديده ناهنجار و آسيبي جدي در روابط اجتماعي انسانهاست كه باعث اختلاط و آميختگي حق و باطل و حلال و حرام مي گردد. زشتي رشوه در آموزه هاي ديني مكتب انسان ساز اسلام به عنوان يك جريان زنده و پويا، اخذ رشوه را به مثابه يك عمل زشت، نفرت انگيز و گناه بزرگ و نابخشودني، معرفي كرده و انسانها را از رشوه گرفتن و واسطه گري بين دهنده و گيرنده به شدت نهي كرده است. پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله مي فرمايد: "لَعَنَ اللَّهُ الرَّاشِيَ وَ الْمُرْتَشِيَ وَ الْمَاشِيَ بَيْنَهُمَا؛(5) لعنت خدا بر رشوه دهنده و رشوه گيرنده و واسط بين آن دو باد!" در روايت ديگري از آن حضرت نقل شده است: "إِيَّاكُمْ وَ الرِّشْوَةَ فَإِنَّها مَحْضُ الْكُفْرِ وَ لا يَشَمُّ صَاحِبُ الرِّشْوَةِ رِيحَ الْجَنَّةِ؛(6) از رشوه بپرهيزيد! چرا كه رشوه، كفر محض است و رشوه خوار، بوي بهشت را استشمام نخواهد كرد." از امام صادق عليه السلام نيز نقل شده است: "الرِّشا فِي الْحُكْمِ فَهُوَ الْكُفْرُ بِاللَّهِ؛(7) رشوه خواري در مقام قضاوت و داوري به منزله كفر به خداوند است." رشوه ازديدگاه قرآن كريم و در آيه ديگري مي خوانيم: "سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ"؛(9) "آنها جاسوسان دروغگو و خورندگان مال حرام هستند." اهل لغت گفته اند: به هر چيزي كه از راه حرام كسب شود، "سُحْت" گفته مي شود. سياق آيه دلالت دارد بر اينكه مراد از سُحْت، همان رشوه است.(10) هنگامي كه از امام علي عليه السلام درباره سُحت پرسيده مي شود، حضرت آن را به رشوه تفسير مي كند. و پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله خطاب به حضرت علي عليه السلام مي فرمايد: "يَا عَلِيُّ إِنَّ الْقَوْمَ سَيُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهِمْ... فَيَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبِيذِ وَ السُّحْتَ بِالْهَدِيَّةِ؛(12) اي علي! اين مردم به زودي، با ثروتشان آزمايش مي شوند... . شراب را به اسم نبيذ و رشوه را به نام هديه حلال مي دانند." رشوه در قالب هديه از آنجايي كه رشوه خواري يك عمل زشت، نامشروع و غير قانوني بوده و در عرف عامه مردم نيز به عنوان يك امر نامطلوب و غير اخلاقي شناخته شده است، بيشتر تحت عناوين ديگري مثل: شيريني، حقّ الزحمه، پول چاي و هديه از آن ياد مي شود و رشوه گيرنده با تغيير نام و عنوان، زشتي و قباحت عمل خويش را - به زعم خود - مي پوشاند؛ در حالي كه تغيير نام و عنوان، در ماهيت نامشروع رشوه، تأثيري ندارد و زشتي آن را دگرگون نخواهد كرد. "ما بالُ الْعامِلٍ نَبْعَثُهُ عَلي اَعْمالِنا يَقُولُ هَذا لَكُمْ وَ هَذا اُهْدِيَ لي فَهَلاَّ جَلَسَ في قَعْرِ بَيْتِهِ اَوْ في بَيْتِ اللَّهِ يَنْظُرُ لِيُهْدِيَ اَمْ لا وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لا يَأْخُذُ اَحَدٌ مِنْهَا شَيْئاً اِلاَّ جاءَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَحْمِلُهُ عَلي رَقَبَتِهِ؛(13) چه مي شود كارگزار ما را! كه او را براي انجام كاري مأمور مي كنيم، مي گويد: اين براي شما و اين هم به من هديه شده است! چنين شخصي اگر در خانه اش و يا در خانه خدا مي نشست، آيا كسي به او هديه مي داد؟ قسم به خدايي كه جانم در دست اوست! كسي چيزي از آن را نمي گيرد، مگر آنكه روز قيامت آن را به گردنش حمل مي كند." ماجراي رشوه درقالب هديه« اشعث بن قيس»:
از جمله كساني كه رشوه اي را در قالب هديه مي خواست تقديم كند، "اشعث بن قيس" بود. او براي پيروزي و غلبه بر طرف دعواي خود در محكمه عدل علي عليه السلام، شبانه ظرفي پُر از حلواي لذيذ به در خانه علي عليه السلام آورد و نام آن را هديه گذاشت. امام علي عليه السلام اين ماجرا را چنين بازگو مي كند: ".. شب هنگام، كسي به ديدار ما آمد و ظرفي سرپوشيده پر از حلوا داشت؛ معجوني در آن ظرف بود. چنان از آن متنفر شدم كه گويا آن را با آب دهان مار سمّي يا قي كرده آن، مخلوط كرده اند. به او گفتم: هديه است يا زكات و صدقه؟ كه اين دو، بر ما اهل بيت پيامبرصلي الله عليه وآله حرام است. گفت: نه زكات است و نه صدقه، بلكه هديه است. گفتم: زنان بچه مرده بر تو بگريند. آيا از راه دين وارد شدي كه مرا بفريبي...! به خدا سوگند! اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانهاست، به من دهند تا خدا را نافرماني كنم كه پوست جوي را از مورچه اي ناروا بگيرم، چنين نخواهم كرد... ."(14) 1. ابطال حق و احياء باطل 4زمامدارن بايد كارمندان خود رااز ميان كساني كه داراي شرايط مطلوب هستند،انتخاب كنند:اين يك اقدام پيش گيرنده وصحيح است،جسن انتخاب فرديشايسته وياكارمندي كه همواره خدا را درنظر دارد،مي تواند بهترين عامل براي جلوگيري از بلاي رشوه باشد خداوند درداستان يوسف از زبان انحضرت نقل مي كند كه خطاب به فرمانرواي مصر گفت:«قال اجعلني علي خزائن الارض اني حفيظ عليم»18. 5-بي نياز كردن افراد:مقصود ازبي نياز كردن افراد آن است كه وقتي به كسي مسؤليت مهمي سپرده مي شود،براي وي حقوق مكفي درنظر بگيرند تا اوديده ازمال وثروت ديگران فرو بندد.
نتيجه گيري:
بارتوجه به مطالب فوق الذكر نتايج زير بدست مي آيد: 1-رشوه خواري و فساد اداري به عنوان يك پديده ناهنجار، انحطاط در جهات مختلف يك جامعه را سرعت مي بخشد؛ لذا در كليه نظامهاي جهاني، شديداً مورد نكوهش قرار گرفته اسب با ميزان عدالت آفريده قوامو پايداري آن نيز،بر اساس عدالت است كه اگرعدالت رااز آفرينش موجودات حذف كنيم تمام ساختارها ي نظام هستي در هم مي ريزد . . 3 - علل رشوه خواري: برخي از عوامل و انگيزه هاي رشوه خواري از قرار زير است 3-1-حرص دنيا و دوري از معنويت 3 2 -فلسفه حرمت رشوه ازآن جايي كه جهان برمبناي عدل بناگرديده وخداوند همه مخلوقات ا -2 عدم تعادل دخل و خرج 3 - 3-ضعف در اجراي قانون 4- قول قوي تراين است كه اعطاي رشوه تنها درصورتي جايزاست كه رشوه دهنده،راهي جزآن براي بدست آوردن حقش نداشته باشد. براي رفع معضل فساد اداري و پديده رشوه خواري، توجه به امور ذيل، مشكل گشا خواهد بود -4 - 1-تقويت بنيه هاي اخلاقي و اعتقادي 4-2-كاهش فاصله طبقاتي 4-3- ايجاد مراكز هدايت و ارشاد ارباب رجوع 4 - 4-زمامدارن بايد كارمندان خود رااز ميان كساني كه داراي شرايط مطلوب هستند،انتخاب كنند 4-5-بي نياز كردن افراد
منابع (1 مجمع البحرين، ج 1، ص 184. 18-گفتاري كوتاه درباره رشوه –دكتر حمد عبدالرحمن-مترجم محمدصادقي ،ص43 تا47 19-مبسوط،ج 8 ،ص 51 20- شرح لمعه ،ج1،ص239 21-شرايع،ص97 22-عروه الوثقي ج3،ص21 23-تحريرالوسيله،ج2ص366 و406- 24-شرح ارشاد(مجمع القائده والبرهان ج12ص49
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:14  توسط طاهر
|
حق حبس بررسى كنوانسيون سازمان ملل متحد در خصوص قراردادهاى بيع بين المللى كالا و حقوق ايران حق حبس بررسى كنوانسيون سازمان ملل متحد در خصوص قراردادهاى بيع بين المللى كالا و حقوق ايران سيد محمّدهادى ساعى چكيده در تجارت، اصل سرعت در معاملات تجارى حايز اهميت است. يكسان سازى قوانين مربوط به بيع در كشورهاى گوناگون موردنظر قانونگذاران است. كنوانسيون بيع بين المللى كالا درصدد ايجاد يك نظم اقتصادى بين المللى و رفع موانع حقوق معاملات بين المللى مى باشد. تاكنون بسيارى از كشورها به اين كنوانسيون پيوسته اند. در اين مقاله، به مسئله «حق حبس» و ماهيت و خصوصيات و آثار آن از نظر كنوانسيون پرداخته مى شود و اين مسئله از منظر حقوق ايران بررسى مى گردد و موارد بديع و ظريفى از مصاديق اين حق، كه در كنوانسيون به آن ها اشاره شده، و نيز خلأهاى قانون داخلى در اين خصوص ذكر مى شوند. از نظر كنوانسيون، تسليم كالا و پرداخت ثمن،به شرطى كه در خصوص زمان تأديه ثمن و يا تحويل كالا بين طرفين توافق خاصى صورت نگرفته باشد، لازم و ملزوم يكديگرند. از نظر كنوانسيون، كالا و يا اسناد مربوط به آن بايد در اختيار خريدار قرار گيرند. فروشنده مى تواند تحويل ثمن از سوى مشترى را شرط انجام تعهد خويش قرار دهد. ماده 58 كنوانسيون براى خريدار، حق آزمايش كالا در نظر گرفته است. اگر فروشنده مانع از بازرسى و آزمايش كالا توسط خريدار گردد، خريدار حق امتناع پرداخت ثمن را خواهد داشت. در ماده 86 كنوانسيون نيز در صورت عدم مطابقت كالا، بيع فسخ مى شود. خريدار مادام كه تمامى هزينه ها را از فروشنده نگيرد، حق حبس كالا را خواهد داشت. در حقوق ما، به دليل آنكه «حق حبس» در مورد تعهدات اصلى اجرا مى گردد، مواردى كه در كنوانسيون به هزينه ها و تعهدات فرعى اشاره دارند و حق حبس براى آن ها به رسميت شناخته شده، در حقوق ايران قابل اعمال نيستند. نتيجه آنكه بررسى مواد كنوانسيون در خصوص حق حبس و مصاديق ايجاد علل آن و نيز تعليق قرارداد، افق هاى تازه اى پيش روى ما مى گذارند كه قانونگذار داخلى نيز مى تواند در بيع هاى داخلى، با وضع قوانين مناسب از اين راه حل ها استفاده نمايد. مقدّمه به دليل آنكه كنوانسيون سازمان ملل متحد در خصوص قراردادهاى بيع بين المللى كالا از يك سو، در صدد برقرارى يك نظام نوين اقتصادى بين المللى مى باشد و از سوى ديگر، در پى رفع موانع حقوقى مبادلات بين المللى است و اتّكا به قواعد تعارض قوانين نيز به علت متفاوت بودن اين قواعد در كشورهاى گوناگون راهگشا نمى باشد، بررسى مواد اين كنوانسيون در خصوص موضوعات مختلف ثمربخش است كه در اين زمينه، پرداختن به موضوع «حق حبس» در بيع بر اساس كنوانسيون و قوانين داخلى مفيد به نظر مى رسد. از آن رو، كه بيع يك عقد معوّض مى باشد و به محض انعقاد آن براى طرفين عقد، حقوق و تكاليفى ايجاد مى گردد، اين مقاله در پى بررسى يكى از اين حقوق، يعنى «حق حبس» مى باشد; به اين معنا كه اگر يكى از متبايعين به تكليف خود عمل نكند، براى طرف ديگر حق حبس به وجود مى آيد، به نحوى كه مى تواند از انجام تكاليف خود تا زمانى كه طرف مقابل به وظيفه خود عمل نمى كند، خوددارى نمايد. در كنوانسيون سازمان ملل متحد در خصوص قراردادهاى بيع بين المللى كالا، در زمينه «حق حبس» مى توان به مواد 58، 85 و 86 اشاره كرد، اگرچه مواد 71 و 72 نيز با اين بحث بى ارتباط نيستند. به طور خلاصه، مى توان چنين بيان داشت كه هر يك از طرفين قرارداد بيع به محض انعقاد عقد، داراى حقوق و تكاليفى مى گردند واگر يكى از آن ها به اين تكاليف خود عمل نكند، براى طرف ديگر حقى به وجود مى آيد كه مى تواند از انجام وظايف خود، امتناع ورزد تا طرف مقابل به وظايف خود عمل كند. به اين حق به وجودآمده، در اصطلاح، «حق حبس» گفته مى شود. به تعبير ديگر، اين حق مؤيّد لازم و ملزوم بودن تسليم كالا و پرداختن ثمن است; يعنى هر طرف قرارداد فقط وقتى به اجراى قرارداد رضايت مى دهد كه طرف ديگر به وظايفش عمل كند. همان گونه كه اشاره شد، يكى از مواد راجع به «حق حبس» در كنوانسيون، ماده 58 مى باشد: متن ماده 58 «1. هرگاه مشترى ملزم به تأديه در زمان معيّن ديگرى نباشد، مكلّف است در زمانى كه بايع، كالا يا اسناد استيلاى بر آن را طبق قرارداد و اين كنوانسيون در اختيار او قرار مى دهد، ثمن را تأديه كند. بايع مى تواند تسليم كالا يا اسناد مربوط را مشروط به تأديه ثمن نمايد. 2. هرگاه قرارداد متضمّن حمل كالا باشد، بايع مى تواند كالا را با قيد اين شرط كه تسليم يا اسناد آن به مشترى، موكول به تأديه ثمن باشد، ارسال نمايد. 3. تا زمانى كه مشترى فرصت بازرسى كالا را نيافته است، ملزم به تأديه ثمن نيست، مگر اينكه نحوه تسليم يا تأديه مورد توافق متعاملين، با قايل شدن چنين فرصتى براى او منافات داشته باشد.» در حقيقت، منظور اصلى از ماده 58 كنوانسيون، لازم و ملزوم بودن تسليم كالا و پرداخت ثمن است. يك طرف قرارداد اجراى طرف ديگر قرارداد را فقط در مقابل اجراى متقابل به دست مى آورد. پس اگر فروشنده در اجراى وظايف خود تأخير كند، خريدار نه تنها مى تواند مطالبه خسارت نمايد، حتى اين امر مى تواند باعث از بين رفتن تضمينات داده شده نيز بشود.1 از بند 1 اين ماده چنين استنباط مى شود كه اگر قواعد و توافقات صريح يا ضمنى توسط طرفين وجود داشته باشند كه ـ مثلا ـ در چه زمانى به تكاليف خود عمل نمايند، ديگر اين ماده اعمال نمى گردد. لازم به ذكر است كه اين موضوع از ماده 6 كنوانسيون نيز استخراج مى گردد. متن ماده 6 «طرفين مى توانند شمول مقرّرات اين كنوانسيون را استثنا، يا با رعايت ماده 12 از آثار هر يك از مقرّرات آن عدول كنند يا آن را تغيير دهند.» براى مثال، وقتى كالا به طور نسيه و بدون ضمانت فروخته شده باشد، تسليم كالا و پرداخت ثمن نمى توانند دو شرط لازم و ملزوم باشند. اين موضوع همچنين در موردى كه بر پيش پرداخت يا تحصيل تضمين قبل از تحويل كالا توافق شده باشد نيز صادق است. اگر طرفين در اين گونه موارد، تصريحى بر زمان يا تاريخ پرداخت يا تحصيل تضمينات نكرده باشند، اين تاريخ بايد از نحوه تضمين، استنتاج گردد. براى مثال، وقتى يك اعتبارنامه بانكى بايد گشوده شود، اين كار بايد به موقع انجام گيرد تا فروشنده بتواند در اثناى مدت مورد توافق براى تسليم كالا، از آن استفاده كند; يعنى اطلاعات مربوط به گشايش اعتبارنامه بانكى بايد، دست كم، در ابتداى دوره تسليم كالا به فروشنده برسد. خريدار در محقق كردن تضمين، ملزم است بدون اينكه منتظر اجراى همزمان تعهد توسط فروشنده باشد، وظيفه خود را انجام دهد. در واقع، بند 1 ماده 58 ناظر بر اين گونه موارد است كه در صورت تحقق اين شرايط، حق حبس وجود نخواهد داشت. ماده 58 در واقع، مؤيّد دو روش و شيوه عمدتاً واقعى در خصوص تحويل كالا مى باشد: در روش نخست، كالا يا اسناد در اختيار خريدار قرار داده مى شوند; همان گونه كه در بندهاى ب و ج ماده 31 آمده است. روش دوم مربوط به جايى است كه مسئله حمل و نقل كالا مطرح مى شود كه امكان تغيير يا تعديل اين قرارداد توسط طرفين نيز وجود دارد.2 در روش نخست، كه كالا بايد در اختيار خريدار قرار گيرد، در خصوص محل تحويل كالا، اين محل مى تواند محل تجارت خريدار يا در اختيار قرار دادن كالا به مشترى در همان مكان معيّنى باشد كه كالا در آنجا قرار دارد. در اين گونه موارد، كنوانسيون مقرّر مى دارد كه پرداخت موقعى محقق شود كه فروشنده كالا و يا اسناد مربوطه به واگذارى را در اختيار خريدار قرار دهد، و در اين حالت، فروشنده مى تواند تسليم كالا يا اسناد مربوط به آن را مشروط به پرداخت ثمن نمايد. در اين صورت، خريدار بايد نقداً ثمن را پرداخت كند، يا اگر فروشنده قبول كند، چكى صادر نمايد. به طور معمول، اسناد يا كالا به طور غيرمترقبه در اختيار خريدار قرار داده نمى شوند، بلكه وى قبلا خبرى دريافت مى دارد كه مشعر بر آمادگى قبض كالاست، و با وصول اين خبر، وى مى تواند خود را براى پرداخت ثمن آماده نمايد. اگر كالا يا اسناد با حسن نيت و به طور غيرمترقّبه در اختيار خريدار قرار داده شوند، بايد مهلت معقولى به وى داده شود تا ثمن را بپردازد. در تعيين اين مدت، اوضاع و احوال از جمله مقدار ثمنى كه خريدار بايد بپردازد، مؤثر مى باشد. نحوه پرداخت ثمن توسط خريدار به تسليم كالا ارتباط دارد. براى مثال، اگر كالا بايد در محلى بجز محل تجارت خريدار قبض شود، پرداخت نقدى براى وى همراه با خطر است. اين امر در مورد فروشنده نيز صادق است، چنانچه محل دريافت پول محلى غير از محل تجارت وى باشد. از همين روست كه اين كار اغلب توسط نمايندگى ارسال كالا صورت مى گيرد تا كالا را در مقابل دريافت ثمن تسليم نمايد. در مورد روش دوم، كه مربوط به موردى است كه قرارداد متضّمن حمل و نقل كالا باشد، تسليم كالا و قبض در محل هاى گوناگون صورت مى گيرد. در اين موارد، در واقع فروشنده در ابتدا شروع به ارسال كالا مى نمايد و مخارج مربوط به ارسال را مى پردازد.3 يكى از مهم ترين نكات بند 2 ماده 58 آن است كه اين بند به طور ضمنى مقرّر مى دارد فروشنده بايد تقبّل نمايد اين گونه اقدامات را انجام دهد; وى حق ندارد از قبل، تقاضاى پرداخت نمايد; و نيز اينكه شروع به حمل و نقل اولين اقدامى است كه فروشنده كنترل و تسلّط خود را بر روى كالا از دست مى دهد. البته لازم به ذكر است كه با اقدام به حمل و نقل، كنترل فروشنده به طور مطلق از بين نمى رود; زيرا مادام كه فروشنده اسناد حمل و نقل كالا يا خود كالا را طبق معيارهاى قانونى در اختيار دارد و به خريدار تسليم نكرده، قادر است دستور ديگرى به حمل و نقل كننده راجع به كالا بدهد. بند 2 ماده 58 مقرّر مى دارد كه فروشنده حق دارد در مواردى كه خريدار نيازى به دريافت اسناد كالا، براى تحويل گرفتن آن ندارد، مثل موردى كه كالا از طريق راه آهن ارسال مى گردد، قبض كالا را مشروط به پرداخت ثمن از سوى خريدار نمايد. همان گونه كه بند 1 ماده 58 بيان مى دارد، تاريخ پرداخت در اين مورد موقعى است كه كالا يا اسناد تسليم خريدار مى شوند. مفهوم اين جمله آن است كه هرگاه تسليم و قبض در دو زمان متفاوت محقق مى شوند، تاريخ قبض زمان سررسيد پرداخت محسوب مى شود. اگرچه خريدار از پرداخت بدون عذر موجّه خوددارى كند، در تاريخ پرداخت، تغييرى صورت نمى گيرد و امتناع از پرداخت منجر به نقض قرارداد خواهد شد. وقتى بر تسليم قسمت به قسمت كالا توافق شده، وظيفه پرداخت فقط در رابطه با قسمتى است كه تسليم گرديده و اين كار بايد ـ چنانچه قسمتى از كالا تسليم گرديده ـ صورت پذيرد. اين قاعده در خصوص تحويل هاى پياپى نيز صادق است و با هر يك از اين تسليم ها به عنوان تسليم مستقل برخورد مى شود. معمولا عدم مطابقت كالا در تسليم هاى سابق، نبايد براى توجيه عدم پرداخت در مورد تسليم هاى بعدى بهانه قرار گيرد. ولى استقلال هر تسليم يا تحويل پياپى ضرورتاً منجر به آن نمى شود كه موضوع را از يك ديدگاه جداگانه بنگريم. در عمل، قبض كالا توسط خريدار مشروط به پرداخت ثمن يا تضمين به پرداخت آن مى شود. اين امر كه فروشنده را كماكان ملزم به تسليم قسمت هاى كالا نماييم، وقتى هنوز ثمن براى قسمت هاى قبلى پرداخت نشده، يا تضمين به پرداخته نشده، مغاير با رويه تجارى است; زيرا بر مخاطرات و ضمان معاوضى فروشنده به نحو چشمگيرى افزوده مى شود. (به اين موضوع، آنجا كه به ماده 71 كنوانسيون پرداخته مى شود، اشاره خواهد شد.) بند 3 ماده 58 به خريدار حق آزمايش كالا را داده است، مگر اينكه خلاف آن توافق شده باشد. اگر اين حق براى خريدار محقق گردد و فروشنده مانع خريدار از بازرسى و آزمايش كالا باشد، كالا را طبق قرارداد تسليم نكرده است و خريدار حق خواهد داشت كه از پرداخت ثمن امتناع كند. ذكر اين نكته هم ضرورت دارد: در صورتى كه فروشنده اجازه ندهد كالا مورد بازرسى قرار گيرد، خريدار مى تواند به جبران خسارت براى نقض قرارداد متوسّل شود. از سوى ديگر، حق خريدار مبنى بر آزمايش و بازرسى كالا شامل حق در تصرف داشتن كالا نيست. بند 3 ماده 58 بيان مى دارد كه مشترى بايد فرصت بازرسى و آزمايش كالا را در وضعيت معمولى تجارى داشته باشد; يعنى در موقعيتى كه چنان آزمايشى معمولا صورت مى گيرد; مثلا، در محلى كه كالا در اختيار خريدار قرار داده مى شود، يا جايى كه او آن كالا را تصرف مى كند.4 اگر رويه ها و عرف جريان تسليم يا پرداخت، مغاير با حق خريدار داير بر فرصت داشتن بر آزمايش كالا باشد، در اين حالت، حقى موصوف به «بازرسى و آزمايش كال» براى خريدار محقق نمى گردد. گاهى نيز به صراحت مسائلى در قرارداد ذكر مى شوند كه اين حق را از خريدار سلب مى كنند; مثلا، توافق مى شود كه ثمن پيش پرداخت شود، يا پرداخت از طريق اعتبارنامه بانكى صورت گيرد. بند 3 ماده 58 عواقب قانونى كشف عدم مطابقت كالا با قرارداد توسط خريدار را ذكر نمى كنند. مى توان چنين اظهارنظر كرد كه چنين كشفى به خريدار، حق امتناع از پرداخت ثمن را مى دهد. مسئله ديگرى كه بايد مطرح گردد آن است كه در صورت عدم مطابقت كالا با آنچه در قرارداد ذكر شده، خريدار مى تواند از دو شيوه استفاده كند: 1. با استناد به ماده 50 كنوانسيون، اقدام به تقليل ثمن نمايد. 2. كالا را به فروشنده مسترد نمايد. در خصوص حق حبس در كنوانسيون، بايد به ماده 85 نيز اشاره كرد. ابتدا به متن ماده 85 كنوانسيون اشاره مى شود: متن ماده 85 «هرگاه مشترى نسبت به قبض كالا تأخير نمايد، يا در موردى كه تأديه ثمن و تحويل كالا مى بايست به صورت همزمان صورت گيرد، مشترى در تأديه ثمن قصور ورزد و كالا در يد بايع و يا وى به نحو ديگرى بر كالا استيلا داشته باشد، بايع مكلّف است حسب اوضاع و احوال، اقدامات متعارف را براى حفاظت كالا معمول دارد. تا زمانى كه مشترى هزينه هاى متعارف انجام شده را تأديه ننمايد، بايع حق دارد كالا را حبس نمايد.» اين ماده دو وظيفه را بر عهده خريدار مى نهد كه يكى از آن ها "پرداخت ثمن" است و ديگرى "قبض كالا". اگر خريدار موفق به پرداخت ثمن نگردد، كه اين ثمن نيز همزمان با تحويل كالا مى بايست پرداخت مى شده، در واقع، وى در اجراى قبض كالا مانع ايجاد كرده است. در اين حالت، فروشنده، كه كالا را در تصرف دارد، يا به نحو ديگرى قادر است كنترل تصرف كالا را داشته باشد، ملزم است اقدامات متعارف براى حفظ كالا را معمول دارد و حق دارد تا زمانى كه خريدار مخارج متعارف را نپرداخته است، كالا را حبس نمايد. بر اساس ماده 85 خريدار بايد همكارى نمايد تا فروشنده وظيفه خود مبنى بر تحويل كالا را انجام دهد و وى بايد كالا را قبض نمايد. در هر حالتى كه خريدار موفق به قبض كالا نگردد، ماده 85 اعمال مى گردد، خواه خريدار همه اعمالى را كه لازمه تحويل كالا از سوى فروشنده است انجام داده باشد، يا انجام نداده باشد. اگر در قرارداد اصلى اين گونه توافق شده باشد كه تأديه ثمن همراه با تحويل كالا محقق شود، اگر آن زمان كه فروشنده آماده تحويل است از سوى خريدار پرداخت صورت نگيرد، ماده 85 اين عمل را عدم موفقيت خريدار در پرداخت ثمن قلمداد مى نمايد. در اين حالت، وظيفه فروشنده مبتنى بر تسليم، معلّق مى گردد و از اين پس، وظيفه وى آن است كه اقدامات لازم براى محافظت از كالا را انجام دهد. در اين حالت، فروشنده مى تواند به ماده 60 اين كنوانسيون استناد كند و از خريدار درخواست نمايد كه كالا را تحويل بگيرد و ثمن را پرداخت كند. همچنين همگام با آن، هزينه هاى متعارف متحمّل شده توسط وى را نيز تأديه كند كه اين مسئله را مى توان از ماده 85 كنوانسيون استخراج نمود. اگر خريدار به وظايف خود عمل نكند، فروشنده مى تواند قرارداد را فسخ كند و به استناد ماده 61 اين كنوانسيون، مطالبه خسارت نمايد. سؤالى كه قابل طرح است اينكه اگر توافق شود ثمن قبل از تحويل كالا پرداخت گردد و اين امر محقق نشود، چه ضمانت اجرايى وجود خواهد داشت؟ در پاسخ بايد گفت: در اين حالت، فروشنده ملزم به تحويل كالا نيست. وى مى تواند يا بر اساس بند 1 ماده 65 قرارداد را فسخ كند و يا به استناد ماده 71 تحويل كالا را به تعويق اندازد.5 لازم به ذكر است كه ثمن قرارداد بايد بر اساس مواد 55 و 56 مشخص گردد و در مكانى كه طبق ماده 57 مشخص مى شود و در زمانى كه طبق مواد 58 و 59 مقرّر شده است، تأديه گردد. اگر يكى از شروط مذكور در موارد مزبور اجرا نگردد، ماده 85 اجرا خواهد شد، به شرط اينكه خريدار موفق به پرداختن ثمن نشود. لازم به ذكر است كه خريدار مسئول انجام همه اقدامات بيان شده در قرارداد براى پرداخت ثمن مى باشد. حق حبس كالا، كه براى فروشنده بر اساس ماده 85 به وجود آمده است، تا موقعى تحقق پيدا مى كند كه كالا در تصرف وى باشد، يا اينكه او هنوز قادر به انتقال مالكيت كالا به شخص ديگرى باشد و به عبارت ديگر، حق انتقال نبايد به خريدار منتقل شده باشد. اصل مهمى كه در اعمال ماده 85 بايد در نظر گرفته شود آن است كه اگر حق انتقال كالا توسط فروشنده منتقل نشده باشد، آن گاه مى توان اين ماده را اعمال كرد. در اين حالت، اگر خريدار از قبض كالا امتناع نمايد، فروشنده بايد با توجه به اوضاع و احوال، اقدامات متعارف براى محافظت از كالا را معمول دارد و حق دارد كالا را حبس نمايد تا اينكه هزينه هاى متعارف وى توسط خريدار پرداخت گردند.6 تا زمانى كه هزينه هاى متحمّل شده توسط فروشنده براى نگه دارى و محافظت از كالا به وى تأديه نشده اند، او حق حبس كالا را دارد. اين حق حبس ريشه قراردادى ندارد، بلكه مبناى آن قانون است او اثر آن اين است كه تضمين كند خريدار ثمن و همچنين خساراتى را كه امكان دارد در نتيجه تقصير وى حادث شوند، همراه با هزينه هاى متعارف متحمّل شده براى نگاه دارى و محافظت از كالا را مى پردازد. بنابراين، حق حبس مذكور در واقع، حقى است كه بر اساس ماده 85 كنوانسيون به فروشنده اعطا شده است و مى تواند از اين حقى كه به موجب قانون به وى داده شده، استفاده نكند و يا اين حق را بر اساس مفاد ماده 87 كنوانسيون، با سپردن كالا به انبار، به شخص ثالث اعمال كند يا كالا را با عنايت به مفاد ماده 88 بفروشد. همان گونه كه اشاره شد، حق حبس كالا توسط فروشنده ادامه پيدا مى كند تا زمانى كه طرف ديگر هزينه هاى متعارف به بار آمده را تأديه نمايد. در مورد حق حبس در حقوق ايران، بعداً به تفصيل بحث خواهد شد، اما اين نكته را بايد در اينجا متذكر شد كه ماده 85 در حقوق ايران قابل اجرا نيست; زيرا اين ماده ناظر به حق حبس در امور فرعى قرارداد بيع مثل هزينه هاست، در حالى كه در حقوق ما، حق حبس ناظر به امور اصلى و اساسى قرارداد مى باشد. ماده ديگرى كه در خصوص حق حبس در كنوانسيون وجود دارد، ماده 86 مى باشد: متن ماده 86 «1. چنانچه مشترى كالا را دريافت نموده و قصد اعمال هريك از حقوق خود را در چارچوب قرارداد و اين كنوانسيون داير بر ردّ آن داشته باشد، مكلّف است حسب اوضاع و احوال، اقدامات متعارف را براى حفاظت از كالا معمول دارد. تا زمانى كه بايع هزينه هاى انجام شده را تأديه ننمايد، مشترى حق دارد كالا را حبس كند. 2. چنانچه كالاى ارسال شده جهت مشترى در مقصد موردنظر در اختيار او قرار داده شود و او از حق رد استفاده كند، مكلّف است به نيابت از بايع، كالا را در تصرف خود نگاه دارد، به شرط اينكه اين امر بتواند بدون پرداخت ثمن و بدون زحمت نامتعارف يا هزينه هاى نامعقول صورت گيرد. چنانچه بايع يا شخص مأذونى كه بتواند به نيابت از او حفظ كالا را بر عهده گيرد در مقصد حاضر باشد، شرط مزبور اعمال نخواهد شد. هرگاه مشترى در چارچوب اين بند، كالا را در تصرف نگاه دارد، حقوق و تعهدات او مشمول بند پيشين نخواهد بود.» ماده 30 كنوانسيون به وظيفه فروشنده مبنى بر تسليم كالا و اسناد مربوطه و انتقال مالكيت كالا مربوط مى شود. ماده 86 كنوانسيون در دو بند خود، ناظر به دو مورد متفاوت مى باشد: يكى آنكه خريدار كالا را دريافت كرده و قصد داشته باشد آن را رد كند و ديگر آنكه خريدار كالا را دريافت نكرده، گرچه كالا بارگيرى شده و در نهايت، در مقصد موردنظر در اختيار خريدار قرار داده خواهد شد و پس از آن وى قصد اعمال حق خود مبنى بر ردّ آن را دارد. در موقعيت نخست، كالا به طور فيزيكى در اختيار خريدار قرار گرفته، ولى در حالت دوم، كالا صرفاً در معرض تصرف وى قرار داده شده است. شروط و شيوه اى كه به موجب آن كالا بايد تحويل خريدار داده شود، در مرتبه اول، تابع قرارداد است، و اگر قرارداد در اين خصوص ساكت باشد، در مرحله بعد، تابع مقررات كنوانسيون در رابطه با مكان، روش و سبك و زمان تحويل و ساير وظايف فروشنده خواهد بود. از سوى ديگر، كالا بايد از نظر كيفيت و كميّت و توصيف، مطابق باشد با آنچه در قرارداد مشخص شده و نيز بايد به روشى بسته بندى شده باشد كه موردنظر قرارداد است. بند 1 ماده 86 بر اين فرض استوار است كه فروشنده كالا را تحويل داده و خريدار آن ها را تحويل گرفته، ولى قصد دارد به خاطر نقض قرارداد توسط فروشنده، كالا را رد نمايد; مثلا، كالا مطابق آنچه در قرارداد توافق شده، نيست و يا در زمان مشخصى كه بايد تحويل داده شود، تحويل داده نشده است. در اين حالت، خريدار داراى اين حق مى باشد كه تا وقتى تمام هزينه هاى متعارف توسط فروشنده به وى پرداخته نشده اند كالا را حبس كند.7 خريدارى كه تمايل به رد كالا دارد، بايد چنين كارى را ظرف مدت متعارفى پس از اينكه وى نقض كالا را كشف كرد يا بايد كشف مى كرد، انجام دهد. در اين مورد بايد به فروشنده اخطار شود و در اين اخطار بايد نوع «عدم مطابقت» اعلام گردد. در بند 2 ماده 86 به حالتى اشاره شده است كه كالا در تصرف فيزيكى خريدار قرار نگرفته است. در اين حالت، براى اينكه خريدار بتواند حق خود مبنى بر ردّ كالا را اعمال نمايد، بايد كالا را به نيابت از فروشنده تصرف كند، مشروط بر اينكه انجام اين كار بدون پرداخت ثمن و بدون زحمت غيرمتعارف يا مخارج نامعقول ممكن باشد. حق خريدار مبنى بر ردّ كالا بر اين اصل استوار است كه او به نيابت از فروشنده، كالا را تحويل مى گيرد، ولى اگر فروشنده يا شخص مأذونى كه بتواند به نيابت از وى كنترل كالا را به عهده بگيرد در مقصد حاضر باشد، بند 2 ماده 86 اعمال نمى شود. اگر كالا عيب پنهانى داشته باشد كه در هنگام قبض كالا توسط خريدار قابل تشخيص نباشد، در اين حالت، بند 2 ماده 86 قابل اجرا نخواهد بود. مطلب ديگرى كه بايد ذكر شود آن است كه تصرف كالا به نيابت از فروشنده به طور ضمنى بر اين فرض استوار است كه فروشنده مقصر مالك كالاست، نه خريدار، و اينكه خريدار نمى تواند تصرفى در كالا ـ مثل استفاده و مصرف آن ـ بنمايد و يا اينكه مالكيت آن را منتقل كند و نيز وى موظف به محافظت از كالا مى باشد و حق دارد كالاها را تا زمانى كه هزينه هاى متعارف تأديه نگرديده اند، حبس نمايد.8 اگر فروشنده يا فرد مأذون از طرف وى در مقصد كالا حاضر باشند، بند 2 ماده 86 اعمال نخواهد شد; چرا كه فروشنده قادر به دريافت كالايى مى باشد كه خريدار قصد ردّ آن ها را دارد. در اين حالت، مفاد ماده 85 قابل اجرا خواهد بود. در حالتى كه فروشنده يا نماينده وى حضور نداشته باشند تا خريدار كالا را دريافت كند و سپس بخواهد آن را رد نمايد، بند 1 ماده 86 اعمال خواهد شد. لازم به ذكر است كه در حقوق ما نمى توان قايل به اجراى مفاد ماده 86 كنوانسيون در خصوص حق حبس گرديد; زيرا در حقوق ما، حق حبس در مورد تعهدات اصلى است، ولى در ماده 86 به تعهدات فرعى و هزينه ها اشاره شده است و در حقوق ما، در خصوص تعهدات فرعى، به حق حبس مورد قبول واقع نشده است.9 در كنوانسيون، در مورد تعليق يا فسخ قرارداد، مواد 71 و 72 قابل اشاره مى باشند كه در اين مواد، به مسائل مربوط به حق حبس نيز پرداخته شده كه لازم است ابتدا متن ماده 71 بيان شود: متن ماده 71 «1. چنانچه پس از انعقاد قرارداد معلوم شود كه يكى از طرفين به علل زير، بخش اساسى تعهدات خود را ايفا نخواهد نمود، طرف ديگر حق خواهد داشت اجراى تعهدات خود را معلّق نمايد: الف. نقصان فاحش در توانايى متعهد به انجام تعهد يا در اعتبار او; ب. نحوه رفتار او در تمهيد مقدّمه اجراى قرارداد يا در اجراى قرارداد. 2. چنانچه بايع پيش از ظهور جهات موصوف در بند پيشين، كالا را ارسال نموده باشد، مى تواند از تسليم آن به مشترى جلوگيرى كند، هرچند مشترى داراى سندى باشد كه او را محق به وضع يد بر كالا مى كند. 3. طرفى كه اجراى تعهدات خود را، خواه قبل از ارسال يا بعد از آن، معلّق مى نمايد، مكلّف است فوراً اخطار تعليق را جهت طرف ديگر ارسال نمايد و در صورتى كه طرف مزبور در زمينه ايفاى تعهد خود اطمينان كافى فراهم نمايد، اجراى تعهد خود را از سر گيرد.» مقرّراتى كه راجع به نقض احتمالى قرارداد بحث مى كنند، منجر به بروز مسائل متعارضى مى شوند. مطلوب نيست يك طرف قرارداد بتواند هرگاه ظنين مى شود كه احتمال دارد طرف ديگر در شرف نقض قرارداد باشد، قرارداد را به حالت تعليق درآورد. با وجود اين، ضرورت دارد قانون براى مواقعى كه احتمال واقعى وقوع نقض قرارداد وجود دارد، چنين مسئله اى را بيان كند. زمانى كه چنين احتمالى وجود داشته باشد، درست نيست از طرف ديگر خواسته شود به اجراى تعهد خود، كه در نهايت موجب ورود ضرور و زيان هاى غيرقابل جبران براى وى مى شود، ادامه دهد. از همين رو، بايد در پى ايجاد توازن باشيم، كه اين توازن در ماده 71 برقرار شده است. برخى از نظام هاى حقوقى فقط حق محدودى براى تعليق اجراى قرارداد براى فروشنده قايل شده اند و اين حق را هم منوط به ورشكستگى خريدار مى دانند. مقرّرات وسيعى در ماده 321 قانون مدنى آلمان و ماده 609 قانون متحدالشكل تجارى ايالات متحده وجود دارند. آنچه در قانون مدنى آلمان آمده است، وقتى اجرا مى گردد كه يك طرف مكلّف باشد به موجب يك قرارداد طرفينى، اول بخش مربوط به خود را اجرا كند، ولى مقرّرات قانون ايالات متحده در مورد هركدام از طرفين اجرا مى شود. هيچ كدام از اين مقرّرات محدود به موارد ورشكستگى نمى شود و تأكيد طرفين قرارداد بر اين است كه هر طرف قادر باشد قرارداد را تا بر طرف كردن شك و ترديد در مورد اجراى قرارداد توسط طرف ديگر، به حالت تعليق درآورد. قانون مدنى آلمان اجازه مى دهد كه يك طرف از اجرا خوددارى نمايد تا طرف ديگر قرارداد را اجرا كند يا براى اجراى آن تضمين بدهد. قانون ايالات متحده به تعليق قرارداد اجازه مى دهد تا تضمين كافى براى به موقع به اجرا درآوردن قرارداد حاصل شود.10 ماده 71 از برخى جهات، شبيه قوانين آلمان و ايالات متحده است. اجراى اين ماده محدود به موارد ورشكستگى نمى شود. اصلاحات به عمل آمده توسط گروه تحقيق و كنفرانس وين باعث شده است كه موارد اجراى آن عملى تر گردد. ممكن است نقض احتمالى علاوه بر اينكه موجب حق تعليق ايفاى قرارداد به موجب ماده 71 شود، اگر اين نقض احتمالى ويژگى هاى نقض اساسى قرارداد را داشته باشد، ممكن است زمينه اى براى ايجاد حق فسخ قرارداد به موجب ماده 73 نيز فراهم كند. كنوانسيون به يك طرف قرارداد حق مى دهد قرارداد را تعليق نمايد، هنگامى كه طرف ديگر قرارداد را به طور معظمى11 نقض كرده باشد، ولى نقض نبايد به قدر كافى اساسى12 محسوب شود تا مجوّزى براى فسخ قرارداد گردد. در تعليق قرارداد، نيازى به دادن اخطار متعارف قبلى وجود ندارد. شروط و ملزومات تعليق قرارداد كمتر از شروط و ملزومات فسخ قرارداد هستند. با اين همه، پس از حدوث تعليق، بايد فوراً اخطار تعليق قرارداد به طرف ديگر داده شود. در اين موارد، بر اساس بند 1 ماده 71 مى توان قرارداد را معلّق نمود.13 نقصان در توانايى اجرا توسط فروشنده: ممكن است در نتيجه اعتصاب در كارخانه فروشنده نقصانى در محصولات به وجود آمده باشد و اين اعتصاب احتمال دارد تا مدتى ادامه داشته باشد. در اين صورت، خريدار با تعليق قرارداد، ضرورت پيش پرداخت، باز كردن اعتبارنامه بانكى براى پرداخت كالايى كه در آينده تحويل خواهد شد، يا انجام اقدامات اوليه همانند ترتيب حمل كالا يا تسليم اسناد را از بين مى برد. از ديگر عوامل تعليق، نقصان در اعتبار مالى خريدار مى باشد. ممكن است خريدار در رابطه با ديگر قراردادهايى كه با فروشنده داشته، ثمن را به موقع نپرداخته باشد. اين امر مى تواند نشانگر نقصان جدّى در اعتبار مالى خريدار باشد. اگر بعداً ظاهر شود كه در نتيجه آن نقصان، خريدار ثمن كالايى را كه فروشنده بايد به موجب قرارداد مورد بحث توليد كند يا تدارك ببيند نخواهد پرداخت، فروشنده قادر خواهد بود توليد و تدارك كالا را متوفق كند. اگر خريدار لوازم يدكى ظريف و دقيق خريده باشد كه به محض دريافت كردن، آن ها را مورد استفاده قرار دهد، ممكن است مطلّع گردد كه فروشنده به خريداران مشابه ديگر كالاى معيوب تحويل داده است. اگرچه در توانايى فروشنده در تحويل كالا به طور كامل و با مختصات مورد نياز نقصانى به وجود نيامده باشد، اگر دليل تحويل كالاى معيوب، آن باشد كه فروشنده از مواد اوليه يك معدن يا منبع استفاده كرده است، خريدار ذى حق است اجراى قرارداد را به حالت تعليق درآورد. بند 2 ماده 71 در مواقع خاصى اعمال مى شود كه خريدار فروشنده را تهديد به عدم پرداختن ثمن مى نمايد، و اين در حالى است كه فروشنده كالا را ارسال كرده، ولى هنوز كالا به دست خريدار نرسيده است. بر اساس اين بند، به فروشنده در چنين مواردى اختيار داده مى شود كه از تحويل كالا به خريدار ممانعت به عمل آورد. البته بايد در نظر داشت كه مفاد بند 2 ماده 71 وقتى قابل اجراست كه توافقى مبنى بر اجراى بند 2 ماده 58 وجود نداشته باشد دال بر اين شرط كه به فروشنده اجازه نمى دهد كالا را در صورتى تحويل دهد كه ثمن پرداخته شده باشد. بند 2 ماده 71 فقط بين خريدار و فروشنده قابل اجرا مى باشد و بر همين اساس، متصدى حمل و نقل ملزم به رعايت دستورات فروشنده مبنى بر عدم تحويل كالا به خريدار نشده است. لازم به ذكر است كه بند 2 به صراحت نمى گويد: در اخطار تعليق، علتى را كه موجب تعليق شده است ذكر كنيد، اما در عمل، بسيار مطلوب است كه علت ذكر شود. به نحوى كه طرفى كه اخطار دريافت مى كند در موقعيتى قرار داده شود كه بتواند تضمين كافى براى اجراى قرارداد فراهم آورد. در بحث موردنظر، اشاره به ماده 72 نيز ضرورى است: «1. اگر قبل از تاريخ اجراى قرارداد، واضح باشد كه يكى از طرفين مرتكب نقض اساسى قرارداد خواهد شد، طرف ديگر مى تواند قرارداد را فسخ نمايد. 2. طرفى كه قصد اعلام فسخ دارد، چنانچه وقت اقتضا مى كند، مكلّف است اخطار متعارفى به طرف ديگر بدهد تا براى او اين امكان فراهم شود كه اطمينان كافى جهت ايفاى تعهدش بدهد. 3. چنانچه طرف ديگر اعلام كرده باشد كه تعهدات خود را اجرا نخواهد كرد، الزامات مذكور در بند پيشين منتفى خواهد بود.» در تجارت بين المللى، گاهى اوضاع و احوالى پيش مى آيند كه منجر به حدوث مشكلاتى در اجراى قرارداد، توسط طرفى مى شوند كه تعهدات قراردادى دارد. اگر بتوان با دادن فرصت، راهى براى حل مشكل پيدا كرد، نبايد به آسانى راضى به فسخ قرارداد شد. همچنين دراين حالت، نامطلوب است كه قرارداد به قوّت خود باقى بماند. در اين گونه اوضاع و احوال، ماده 72 كنوانسيون اجازه مى دهد كه قرارداد فسخ گردد. اين اجازه فسخ بسيار مفيد است; زيرا در برخى شرايط ممكن است براى يك طرف كفايت نكند كه فقط تعهدات خود را معلّق نمايد. اين ماده مى گويد: اگر واضح باشد كه نقض احتمالى رخ خواهد داد، طرف ديگر مى تواند قرارداد را فسخ كند. برخلاف ماده 71 كنوانسيون، نيازى نيست نقض احتمالى در نتيجه رفتار ويژه يا اوضاع و احوال خاصى محقق گردد. بر اساس ماده 72 همين قدر كافى است كه نقض احتمالى واضح باشد و اين وضوح از هر علتى مى خواهد، ناشى شود. طرفى كه قرارداد را فسخ مى كند، به خاطر منافع خود، لازم است به وضوح مطمئن شود كه نقض قرارداد در شرف وقوع است. در غير اين صورت، اقدام وى ممكن است فاقد اعتبار باشد و منجر به اين گردد كه متعاقباً عدم اجراى وظايفش نقض تعهد محسوب شود و احتمالا مسئول پرداخت خسارت گردد.14 وقتى نقض احتمالى داراى ويژگى هاى اساسى است، طرف ديگر، هم مى تواند از ماده 71 استفاده نمايد و هم مى تواند از ماده 72 استفاده كند. بر اساس ماده 72 طرفى كه مى خواهد قرارداد را فسخ كند، بايد اخطار متعارف و معقولى بدهد، به نحوى كه به طرف ديگرفرصت داده شودتضمينات كافى براى اجراى تعهدش تدارك ببيند. حقوق ايران در حقوق ايران، در خصوص «حق حبس» بايد گفت: اگر دو طرف معامله درباره زمان مبادله دو عوض، قرارداد خاصى منعقد نكرده باشند، ظاهر اين است كه انتظار دارند دو عوض مقارن همديگر مبادله شوند. اين توافق ضمنى ناشى از معناى «معاوضه» در ديدگاه عرف است; مثلا، در بيع، همان گونه كه مالكيت در يك زمان براى هر دو به وجود مى آيد، تسليم دو عوض هم بايد در يك زمان انجام شوند. دو طرف چنان به اين برابرى وابسته اند كه اگر ناچار شوند بدون دريافت آنچه در عقد انتظار داشته اند آنچه را بر عهده دارند تسليم كنند، احساس ظلم و تجاوز مى نمايند; زيرا اين خطر وجود دارد كه طرف مقابل به دليل اعسار يا تلف قهرى موضوع تعهد يا تفريط خود يا تقصير ديگران، نتواند وفاى به عهد كند. نتيجه مهمى كه از همبستگى گرفته مى شود اين است كه هر يك از دو طرف معاوضه مى تواند اجراى تعهد خود را منوط به تسليم عوض قراردادى (اجراى تعهد ديگرى) كند. اين اختيار را، كه بدون فسخ قرارداد، اجراى تعهد را به حالت تعليق درمى آورد، در اصطلاح، «حق حبس» مى نامند.15 از اين اصطلاح، در قانون مدنى نامى برده نشده، ولى در ماده 377 آمده است كه هر يك از بايع و مشترى حق دارد از تسليم مبيع يا ثمن خوددارى كند تا طرف ديگر حاضر به تسليم شود. در اين حكم، خوددارى از تسيلم وسيله اجبار طرف قرارداد به اجراى عقد است و مفاد آن ناظر به تسليم مبيع و ثمن مى باشد. ولى حكم ويژه عقد بيع نيست، مصداقى از قاعده حاكم بر همه عقود معوّض است، و بيع نيز به همين عنوان مشمول آن قرار مى گيرد.16 اين مطلب در فقه نيز پيشينه دارد. فقهاى اماميه حق حبس را اقتضاى معاوضه مى دانند و طبق سنّت خود، در مهم ترين فرد آن ـ يعنى بيع ـ به آن اشاره مى كنند و در خصوص نكاح و اجازه نيز به آن اشاره شده است.17 در اين باره مى توان به ماده 1058 قانون مدنى نيز اشاره كرد. شرايط ايجاد حق حبس در معاملات، حق حبس در نتيجه پيوند ارادى دو عوض متقابل به وجود مى آيد. پس در عقود معوّض، اين حق وجود دارد. در عقد رايگاه، حق حبس وجود ندارد، حتى اگر در آن شرط عوض شود; زيرا شرط عوض، عقد غير معوّض (رايگان) را به عقد معوّض تبديل نمى كند. در اين حالت، با دو عقد غيرمعوّض مواجه هستيم. در عقد قرض نيز حق حبس وجود ندارد; زيرا در قرض، معاوضه اى صورت نمى پذيرد. در حقوق ما، «حق حبس» ويژه تعهدهاى اصلى و متقابل است; يعنى آنچه انگيزه اصلى مبادله قرار گرفته است. براى مثال، در عقد اجاره مى توان پرداخت اجاره بها را موكول به تسليم عين مورد اجاره كرد، ولى مستأجر نمى تواند تعهد خود مبنى بر پرداخت اجاره بها را منوط به انجام تعهد موجر در تعمير جزئى عين كند. در قراردادهاى معوّض، شرط جنبه فرعى و تبعى دارد و در زمره تعهدات متقابل درنمى آيد، هرچند گران بها و مهم باشد. حق حبس ناشى از پيوند و همبستگى دو عوض است. اين پيوند با فسخ و ابطال قرارداد از بين مى رود. بازگرداندن آنچه در نتيجه عقد باطل يا فسخ شده، در تصرف دو طرف است، تعهد قراردادى نيست و بايد آن را ضمان قهرى شمرد. در مورد «اقاله»، كه دو طرف به تراضى، معامله را برهم مى زنند، حق حبس در مورد بازگرداندن دو عوض قابل اعمال است; زيرا «اقاله» عقد است و طرفين به طور ضمنى يا صريح، در مورد استرداد و عوض تصميم مى گيرند.18 به دليل آنكه حق حبس ناشى از بناى دو طرف در تراضى است، بايد حكومتِ اراده را در ايجاد حق پذيرفت و از شرايط آن شمرد و طرفين مى توانند با تراضى همديگر اين حق را ساقط كنند. براى مثال، يكى از وسايل اسقاط حق حبس، «تعيين اجل» است. در ماده 377 ق م آمده است كه «هر كدام از مبيع يا ثمن كه حال باشد، بايد تسليم شود.» حق حبس داراى موضوعى است كه مى تواند تسليم مال، اعم از عين و منفعت، انجام دو كار در برابر هم، يا انجام كار در برابر تسليم مال يا خوددارى از انجام كار باشد. حق حبس ممكن است ناظر به عدم اجراى بخشى از تعهد متقابل يا اجراى ناقص آن باشد، عادلانه ترين راه آن است كه حق حبس نيز به تناسب موضوع آن تجزيه شود و به اندازه بخش باقى مانده تعهد متقابل مورد استفاده قرار گيرد. على رغم اينكه عرف اين راه حل را پذيرفته است، ولى دادگاه ها و نويسندگان ما بر تجزيه حق حبس اكراه دارند و اين تصميم را نيازمند اجازه قانونگذار مى دانند. آثار استناد به حق حبس هزينه نگه دارى مبيع در دوران حبس بر عهده خريدار است كه مالك آن به شمار مى رود و منافع آن را نيز مى برد. استفاده كننده از حق حبس امين قانونى است. در اين فرض، مسئوليت وى به مثابه مسئوليت مرتهن است. استناد به حق حبس استفاده از منابع عين را به همراه ندارد; زيرا صاحب حق در حكم مرتهن است. اگر يكى از دو متعهد پيش از ديگرى به ميل خود، وفاى به عهد كند، نمى تواند آن را به استناد حق حبس باز بستاند.19 زوال حق حبس در موارد ذيل، حق حبس زايل مى شود: 1. هرگاه متعهد به ميل خويش قرارداد را اجرا كند، به تعهد موجود خود عمل كرده است و حق ندارد مالى را كه داده است بازستاند; در واقع وى، از حق حبس خود صرف نظر كرده است. 2. در صورتى كه دين متقابل تعهد به دليلى از بين برود، حق حبس نيز مبناى خود را از دست مى دهد; همچنين است وقتى دين به ديگرى منتقل شود، كه در اين صورت، طرف قرارداد در برابر استنادكننده به حق حبس، برى مى شود; مثلا، فروشنده براى گرفتن ثمن، حواله اى به عهده خريدار صادر كند و مورد قبول او قرار گيرد. 3. در موردى كه طرفين قرارداد به طور صريح يا ضمنى حق حبس را ساقط كنند; نمونه بارز آن قراردادن اجل براى اجراى تعهدهاست.20 در خواست اجراى تعهد از سوى يكى از دو طرف قرارداد، به معناى اسقاط حق حبس نيست; زيرا گفته شد كه حق حبس وسيله وارد آوردن فشار به منظور اجراى تعهد متقابل است. در حقوق كشورهاى اروپايى، مثل فرانسه و سوئيس و آلمان، حق حبس قلمروى به مراتب گسترده تر از حقوق ايران دارد. در حقوق فرانسه، پذيرفته شده است كه مؤسسه هاى تأمين آب و برق و گاز حق دارند در برابر خوددارى مصرف كننده از تأديه آبونمان، خدمات خود را قطع كنند و ادامه آن را موكول به پرداخت بهاى مصرف سازند. نتيجه در حقيقت، حق حبس ناشى از وظايف متقابل فروشنده و خريدار در برابر يكديگر است، و به طور كلى، اگر تضمينى براى پرداخت ثمن يا تحويل كالا از سوى هر يك از خريدار يا فروشنده داده شده باشد، ديگر حق حبس محقق نخواهد گشت و حتى اگر طرفين در اين گونه موارد، تصريحى بر زمان يا تاريخ پرداخت يا تحصيل تضمينات نكرده باشند، اين تاريخ از نحوه تحقق تضمين استنتاج مى گردد. با دقت در بند 1 ماده 58 كنوانسيون، اين مطلب روشن مى گردد. اين ماده ـ همان گونه كه ذكر شد ـ به اين مطلب مى پردازد كه فروشنده بايد كالا يا اسناد مربوط به كالا را در اختيار خريدار قرار دهد و وى مى تواند انجام اين امر را منوط به پرداخت ثمن نمايد و در اين صورت، خريدار بايد ثمن را نقداً پرداخت كند. از آنچه ذكر شد، مى توان اين گونه نتيجه گرفت كه نحوه پرداختن ثمن توسط خريدار به تسليم كالا ارتباط و بستگى دارد. با مقايسه اى مختصر در حقوق ايران نيز همين مسئله براى ما روشن مى گردد; زيرا طبق قواعد پذيرفته شده در حقوق ايران، به هر يك از طرفين عقد اجازه داده شده است بدون فسخ قرارداد، اجراى تعهد خود را منوط به اجراى تعهد طرف ديگر نمايند. اگرچه به صراحت در قانون مدنى به حق حبس اشاره نشده، اما ماده 377 قانون مدنى ما مؤيّد اين مطلب، و همان گونه كه اشاره شد، حق حبس نتيجه پيوند ارادى دو عوض متقابل مى باشد. بنابراين، حق حبس در عقود رايگان وجود ندارد. آنچه در بند 2 ماده 58 كنوانسيون آمده است، دلالت بر حالتى دارد كه قرارداد متضمّن حمل و نقل كالا باشد. روشن است كه در اين حالت، تسليم و قبض در محل هاى گوناگون صورت مى گيرند، و در ابتدا فروشنده شروع به ارسال كالا مى كند. وى بايد اقدام به اين امر كند و حق ندارد از قبل، تقاضاى پرداخت نمايد. در حقوق ما، به اين مطالب اشاره نشده است، ولى بايد در نظر داشت كه بر اساس اصول كلى و پذيرفته شده در حقوق ايران، حق حبس نمى تواند باعث شود كه بدون دليل، طرفين از انجام وظايف اوليه خود در قبال همديگر خوددارى كند. به تعبير ديگر، نبايد بدون عذر موجّه و دليل قانع كننده، هر يك از طرفين از انجام وظايف اوليه خود امتناع ورزند و از اين رو، شايد بتوان گفت: روح قواعد حقوقى ما با بند 2 ماده 58 كنوانسيون مطابقت دارد، اگرچه در مواد قانون مدنى، به صراحت به مفاد اين بند اشاره نشده است. در خصوص بند 2 ماده 58 كنوانسيون نيز مى توان همين مطلب را بيان كرد. اين بند به خريدار حق آزمايش كالا داده و به او اين حق داده شده است كه اگر فروشنده از آزمايش كالا توسط وى جلوگيرى كند، از حق حبس استفاده نمايد. در حقوق ايران، حق حبس مخصوص تعهدهاى اصلى و متقابل است; يعنى آنچه انگيزه اصلى معامله است و بايد اين گونه تعبير كرد كه آزمايش كالا اصولا اگرچه جزو تعهدهاى اصلى طرفين نيست، ولى با توجه به اوضاع و احوال و شرايط و قراين مى تواند از چنان اهميتى برخوردار گردد كه در تراضى طرفين جزو اركان اصلى عقد قرار گيرد و بتوان آن را مشمول حق حبس دانست كه در اين حالت، حقوق ايران نيز در اين خصوص، حق حبس را مى پذيرد. در ارتباط با ماده 85 كنوانسيون اشاره شد كه خريدار دو وظيفه دارد: يكى پرداخت ثمن، ديگرى قبض كالا. اگر وى موفق به پرداخت ثمن نگردد ـ كه اين ثمن نيز همزمان با تحويل كالا بايد پرداخت مى شد ـ در واقع، وى در اجراى قبض كالا تأخير كرده است. در اين حالت، فروشنده ملزم است اقدامات متعارف براى حفظ كالا را به عمل آورد و نيز حق دارد تا زمانى كه خريدار، مخارج متعارف را نپرداخته است، كالا را حبس نمايد. لازم به ذكر است كه اين امر در حقوق ما پذيرفته شده است و مى توان گفت: براساس ماده 85 كنوانسيون، فروشنده مى تواند از خريدارى كه به وظايف خود عمل نكرده است، خسارت بگيرد. در حقوق ايران، اين خسارت تحت عنوان «تسبيب» قابل اخذ مى باشد و گرفتن اين خسارت تحت عنوان «حق حبس» قابل پذيرش نيست; زيرا در حقوق ايران، حق حبس در مسائل فرعى قرار داد و قابل اجرا نمى باشد. در خصوص ماده 86 كنوانسيون، ذكر اين نكته لازم است كه ماده مذكور، كه در دو بند شكل گرفته، ناظر به دو مورد متفاوت است: يكى آنكه خريدار كالا را دريافت كرده است، ولى مى خواهد بر اساس حقوق قانونى اش كالا را رد نمايد; و ديگر آنكه مشترى كالا را هنوز دريافت نكرده است. همان گونه كه ذكر شد، در قسم نخست، كالا به طور فيزيكى در اختيار خريدار قرار گرفته، ولى در حالت دوم، كالا در معرض تصرف وى قرار داده شده است. خريدار در اين حالت، بايد در ظرف مدت متعارف اخطارى، به فروشنده اعلام دارد كه قصد ردّ كالا را دارد. در اين دو حالت، فرض بر اين است كه فروشنده تقصير داشته و كالا را آن چنان كه طبق قرارداد يا عرف تجارتى است، ارسال نكرده. از اين رو، در هر دو مورد، خريدار ذى حق است مادام كه فروشنده هزينه هاى متعارف نگه دارى كالا توسط خريدار را نپرداخته، از حق حبس استفاده كند. اين نوع حق حبس مذكور در ماده 86 كنوانسيون نيز در حقوق ايران شناخته نشده است; زيرا در حقوق ما، حق حبس مربوط به امور اصلى و دو عوض اصلى در قرارداد مى باشد و ناظر به امور فرعى قرارداد نيست. پى نوشت ها 1ـ ناصر كاتوزيان، دوره مقدّماتى حقوقى مدنى، اعمال حقوق، چ دوم، تهران، بهمن، 1371، ص 243، ش 241. 2ـ حسن امامى، حقوق مدنى، چ هشتم، تهران، اسلاميه، 1368، ج اول، ص 458 / مصطفى عدل (منصورالسلطنه) حقوق مدنى، قزوين، بحرالعلوم، 1373، ص 231. 3ـ ناصر كاتوزيان، حقوق مدنى، عقود معيّن (1)، چ چهارم، تهران، انتشار، 1371، ص 181، ش 130. 4ـ شيخ محمدحسن نجفى، جواهرالكلام، چ ششم، تهران، اسلاميه، 1394 هـ.ق، ج 23، ص 144 / ميرزا ابوالقاسم قمى، جامع الشتات، تهران، كيهان، 1371، ص 229. 5ـ ناصر كاتوزيان، حقوق مدنى، قواعد عمومى قراردادها، چ دوم، تهران، بهمن، 1376، ج 4، ص 87، ش 726 / همو، حقوق مدنى، اعمال حقوق، چ دوم، تهران، بهمن، 1371، ص 241، ش 240. 6ـ همو، حقوق مدنى، عقود معيّن (1)، ص 181، ش 130. 7ـ همو، حقوق مدنى، قواعد عمومى قراردادها، ج 4، ص 105، ش 733 / همو، حقوق مدنى، معاملات معوّض، عقود تمليكى، عقود معيّن (1)، چ چهارم، تهران، انتشار، 1371، ص 184، ش 133 / حسن امامى، پيشين، ج 1، ص 459.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:52  توسط طاهر
|
بیع درحقوق مدنی
موضوع اين مقاله از جهات متعدد قابل بررسي است و بدين جهت به شرح زير تقسيم و مطالعه مي شود :
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:51  توسط طاهر
|
شادماني كودكان چشم به راه و بهجتي كه بر چهره هاي ايشان ديده بيننده را هم خيس شادي مي كند، در جشن پيوند قلب هاي پر عاطفه با دل هاي در انتظار مهر اتفاق مي افتد.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:5  توسط طاهر
|
((بسم رب المهدي)) ((نمای ازحرم مطهر حضرت امامزاده سیدمحمود (ع) واقع در بخش چاروسا روستای بی سیدون ))
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ساعت 6:43  توسط طاهر
|
نسب شريف آن حضرت (امام زاده سيد محميد)در رابطه با شجرة طيبه امامزاده محمود (ع) به استناد مدارك متقن و معتبر از احفاد موسي مبرقع ابن حضرت امام محمد تقي (ع) ميباشد. آنچه اسناد و گفتار تاريخي و كتب انساب نسب به نسب امامزاده مزبور بيان ميكنند به شرح زير است: الف: در كتاب منتخب التواريخ خراساني چنين آمده است:
ب: قسمت تراجم و انساب واحد مطالعات و تحقيقات اسلامي سازمان اوقاف شجره طيبه امامزاده محمود معروف به «سيد محميد» را چنين تقديم ميكند:
در اين تبارنامه به استناد برخي اسناد موجود، به نظر ميرسد «محمد» ابن ابوعبدالله احمد، همان «محمود» باشد بدين صورت: محمد (محمود) ابن ابوعبدالله احمد ابن ابوالحسن موسي بن ابوعبدالله احمد بن ابوعلي محمد بن ابوعلي احمد بن موسي مبرقع بن امام محمد تقيالجواد (ع)
پ: در همين رابطه شجرهنامهاي مربوط به سادات خضري (خدر) كه يكي از فرزندان امامزاده محمود (محميد) ميباشد، با شجرهنامه فوق كه توسط سيد ناجي رضوي مقيم كويت كه قبلاً با برادرانش در نجفاشرف اسكان دائم داشتهاند و در آرشيو مؤسسه شجره طيبه طوبي موجود است، تشابه دارد[2]. در اين شجرهنامه چنين آمده است:
ت: مشابه همين شجرهنامه، با مختصر تغييراتي توسط آقا مير احمد تقوي حدود سال 1371 (هجري قمري) در نجفاشرف نزد بعضي از سادات خدري دريافت گرديد. كه چنين آمده است:
ث: اين شجرهنامه هم در دفتر يادداشتهاي خطي آقا مير علي صفدر رضا توفيقي رحمةالله عليه نوشته شده است:
برخي از اسامي مشابه اين شجرهنامه بر روي سنگ قبر امامزاده احمد پدر امامزاده محمود (سيد محميد) در اردكان فارس نقل شده و چنين آمده است:
ج: مشابه اين نسبنامه، شجرهنامهاي توسط آقا سيد محمود رايگاني رحمهالله عليه در سال 1355 (هـ .ش) به شرح ذيل در اختيار سيد رضا توفيقي ابن مير علي محمد مقيم بهبهان، قرار گرفت:
ح: شجرهنامه ديگري بدون تاريخ تحرير[7] امامزاده علي (آلعلي) سادات و امامزاده محمود (سيد محميد) را فرزندان امامزاده احمد مدفون در اردكان فارس دانسته و آنها را با هشت واسطه و فاصله به حضرت امام الهمام امام محمد الجواد التقي (ع) به شرح زير منتهي و منتسب ميداند:
خ: درباره نسب امامزاده، گذشته از آنچه در بالا ذكر شده، ورودي بناي قديم امامزاده محمود، دري دو لنگه از چوب است. كه به نقل از راوي[8] سالها پيش در زمان بازپيرايي و مرمت عمارت قديم، توسط متولي وقت،[9] از محل خود برداشته شده است. بر كتيبة بالاي دو لنگه كوچك اين در با خط برجسته علاوه بر ذكر آيهاي از سورة مباركه جمعه، چنين نوشته شده:
د: نسبنامة ديگري مشابه متن كتيبه فوق مربوط به ابوالمكارم امامزاده علي
اين نسب شريف بنا به ترتيبي كه در بند (د) آمده است تا حدودي، سنخيت داشته با اين تفاوت كه در رديف سوم (موسي) و چهارم (احمد) حذف شده است، اما بر روي سنگ جديد امامزاده محمود آنچه در بند (د) آمده بدين مضمون ذكر شده است:
[1] . منتخب التواريخ، ص 730 چاپ پنجم، اسلاميه. [2] . سيد محمد رضوي از سادات خدري (خِضِري) مقيم اهواز كه يكي از برادرانش به نام سيد ناجي رضوي در كشور كويت سكونت دارد و ديگري در شهر قم كه چند ساعتي نگارنده در معيت آقا مير احمد تقوي المقدم در خدمت ايشان بوديم. [3] . سنه 1374 (هـ .ق) با استنساخ از شجرهنامه سال 1350 (هـ .ق) توسط كاتب علي بن الحسين صالحالاديب الموسوي، از كتاب شجره آل رسول (نجفاشرف) [4] . توسط حاج آقا مير احمد تقويالمقدم دريافت گرديد. 27/3/1380 هجري قمري. [5] . دفتر خطي آقا مير علي صفدر ابن مير محمد جعفر والده عامل و عالم آقا مير احمد تقويالمقدم. اين دفتر بسيار قديمي با جلد چرمي رنگ قهوهاي تيره كه داراي اطلاعات متنوعي بويژه مرگ و مير علما و فضلا بلاد كوه گيلويه و بهبهان و تابعه است. [6] . سنگ مزبور توسط نگارنده در سفري كه در معيت حاج آقا مير احمد تقوي المقدم در شهر اردكان داشتيم از نزديك ملاحظه و رؤيت شد. [7] . اين شجرهنامه توسط آقا سيد ابوالفاضل رضوي اردكاني عالمِ فاضل، مقيم شهر شيراز كه خود از احفاد امامزاده علي سادات (ع) ميباشد، در سال 1382 (هـ .ش) دريافت گرديد. ظاهراً اين شجرهنامه براساس دستخط شيخ كريم اسلامي به نقل از بحرالانساب ناياب امير تيمور گورگاني استنساخ شده است. كه به علت مجهول بودن منابع مورد ترديد است. [8] . مير خنياب ومیر سف الله ابن مير علي پناه ابن مير عليرحم از سادات رضا توفيق تيره علايي یا(الله). [9] . كربلايي مير محمد از سادات رضا توفيق تبار علايي یا(الله). [10] . اين نسبنامه از بيت عارف عالم سيد نظامالدين ابن سيد مصطفي ابن سيد محمد سعيد ساداتي به سال 1406 قمري دريافت گرديد كه به قول نوهاش، آن را حاجي آقا ساداتي (سيد احمد تقوي ساداتي رحمهالله عليه) تفهيم و تأييد كرده است. [11] . اين سنگ قبر از جنس مرمر سفيد رگدار با خط برجسته ثلث در سال 1418 (هـ .ق) توسط آقا مير احمد تقويالمقدم در شهر اصفهان سفارش و تهيه شده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ساعت 6:39  توسط طاهر
|
بسم الله الرحمن الرحیم
تا زمیخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود.
حضرت زهراء " قرة عین الرسول " سال پنجم بعثت است. رسول گرامی اسلام در ابطح با حضرت علی و عمار یاسر و منذر بن ضحضاح و حمزه و عباس و ابوبکر و عمر نشسته بود. ناگاه جبرئیل نازل شد و بالهای خود را گشود تا مشرق و مغرب را پر کرد آنگاه ندا کرد: ای محمد ، خداوند علی اعلا ترا سلام می رساند و امر می نماید که چهل شبانه روز به خانه خدیجه نرفته و از او دوری کنی. حضرت، عمار را به سوی خدیجه فرستاده و فرمودند به خدیجه بگو نیامدن من به سوی تو از کراهت و عداوت نیست و لیکن پروردگار من چنین امر کرده است که تقدیرات خود را جاری سازد و در حق خود جز نیکی گمان مبر، بدرستی که خداوند هر روز چند مرتبه با ملائکه خود به تو مباهات می کند. خدیجه کیست که هر روز در ضیافت الهی خداوند به مباهات شخصیت او با ملائکه می پردازد؟ خدیجه دختر خویلد بن اسد بن عبد العزّی بن قصی بن کلاب بود. اولین بار به ازدواج عتیق بن عائذ المخزومی در آمد که فرزندی به نام جاریه از او متولد گشت. پس از مرگ عتیق، همسر ابوهاله ابن منذر الاسدی گشت و از او هند بن ابی هاله را به دنیا آورد و چون او وفات کرد، خدیجه از ثروت خودش و همسرانش مالی عظیم بدست آورد و آنرا سرمایه تجارت کرد و از توانگرانی شد که کارداران او هشتاد هزار شتر برای بازرگانی داشتند، و روز به روز مال او زید شد. و نامش بلند می شد و بر بام خانه او قبه ای از حریر با طناب های ابریشم بنا نموده بودند. قصه تزویج حضرت رسول با خدیجه طولانی است، به مختصری اشاره می کنیم. چون حضرت خواست که خدیجه بنت خویلد را به عقد خود در آورد، ابوطالب با آل خود و جمعی از قریش رفتند به نزد ورقه بن نوفل عموی خدیجه ، ابوطالب سخن آغاز کرد و فرمود که بدانید پسر برادرم محمد بن عبدالله را به هیچیک از قریش نسنجد مگر اینکه او برتر است و هیچ مردی را با او قیاس نکنند مگر آنکه او عظیمتر است و او را در میان خلق نظیری نیست و اگر مال او کم است پس عطایی است از جانب پروردگار او دارای شأنی رفیع و منزلتی بزرگ است . او و خدیجه خواستار یکدیگرند ، آمده ایم تا خدیجه را از تو خواستگاری کنیم و هر مهری که بخواهید برای خدیجه از مال خود پرداخت می کنیم . سپس ابوطالب ساکت شد و ورقه که از قسًیسان و علمای عظیم شأن بود شروع به سخن گفتن کرد و چون از جواب دادن به ابوطالب قاصر بود نتوانست جوابی نیکو بدهد . سپس خدیجه که چنین وضعی را مشاهده کرد خود لب به سخن گشود و فرمود: ای عمو هرچند از من اولی هستی در سخن گفتن ، لکن در این مقام اختیار مرا بیش از من نداری ، تزویج کرده ام ای محمد نفس خود را و مهر من از مال خود من است و پرداخت مهر را خود حضرت خدیجه ضامن شد ، و اینگونه بود که حضرت خدیجه به همسری پیامبر مفتخر گردید و فرزندانی از او بدنیا آورد که آخرین آن حضرت زهرا سلام الله علیها بودند . گفتیم که خداوند امر فرمود که چهل روز پیامبر از خدیجۀ دوری گزیند ، پیامبر این چهل روز را در خانه فاطمه بنت اسد به سر می بردند تا مدت وعده الهی منقضی شد . خدیجه هر روز از مفارقت آن حضرت گریه می کرد چون چهل روز بسر آمد جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و گفت: ای محمد خداوند علی اعلی ترا سلام می رساند و می فرماید که مهیا شو برای تحفه و کرامت من ، پس میکائیل نازل شد و طبقی آورد که دستمالی از سٌندس بهشت بر روی آن بود و عرضه داشت: پروردگار تو می فرماید که امشب بر این طعام افطار کن . و حضرت امیرمومنان می فرمود: هر شب وقتی هنگام افطار آن حضرت می شد مرا امر می کرد که در را می گشودم که هر که خواهد بیاید و با آن حضرت افطار نماید ولی در آن شب مرا فرمود که بر در خانه بنشین و مگذار کسی داخل شود ، که این طعام بر غیر من حرام است . پس چون اراده افطار نمود ، طبق را گشود و در میان آن طبق خوشه ای خرما و خوشه ای انگور از میوه های بهشت بود و جامی از آب بهشت . حضرت از آن آب و میوه ها تناول فرمودند ، سپس جبرئیل بر دستان حضرت آب بهشتی ریخت و میکائیل دستانش را می شست و اسرافیل با دستمال بهشتی دستانش را خشک می کرد . باقیمانده طعام با ظرفها به آسمان بالا رفت .آنگاه حضرت قصد خانه نمودند .حضرت خدیجه می فرمایند:صدای کوبیدن در را شنیدم . پرسیدم که کیست؟ صدای فرحبخش آن حضرت را شنیدم . بار دیگر فضای خانه خدیجه با عطر دل انگیز نبوی معطر گردید و او که دلداده نبی بود شبهای فراق را با آرزوی وصال سپری نمود و بانوی دو عالم صدیقه طاهره در چنین فضای معنوی و عاطفانه و عاشقانه ای ایجاد گردید . او در خلوت تنهایی مادر ، همدمش گردیده بود و در شکم مادر با او سخن می گوید ، سوال کردند و او پاسخ داد: فرزندی که در شکم من است با من سخن می گوید و مونس من است حضرت فرمودند: اینک جبرئیل مرا خبر اد که این فرزند دختر است و نسل طاهر و پربرکت من از او بوجود خواهد آمد و از نسل او اماامان و پیشوایان دین ایجاد خواهند شد که خداوند بعد از انقضای وحی ، آنانرا خلیفه خواهد گرداند . پیوسته خدیجه با این مونس خویش همراه بود تا هنگامه ولادت زهرای اطهر رسید . اکنون بیستم جمادی الثانی است . آنگاه که خدیجه احساس نمود فرزندش قدم به عرصه وجود می گذارد ، به سوی زنان قریش و فرزندان هاشم کسی را فرستاد که نزد او حاضر شوند . ایشان در جواب گفتند: آنگاه که مخالفت کردیم قبول نکردی و همسر یتیم عبدالله شدی که فقیر است و ثروتی ندارد ، به این سبب به خانه تو نمی آئیم . خدیجه آنگاه که این پیغام را شنید بسیار اندوهناک شد. در این هنگام مشاهده کرد که چهار زن گندمگون نزد او حاضر شدند که به زنان هاشمی شبیه بودند. خدیجه از دیدن آنان ترسید یکی از آنان گفت: ای خدیجه نترس که ما رسولان پروردگاریم. منم ساره زوجه ای ابراهیم، دیگری آسیه دختر مزاحم که در بهشت رفیق تو خواهد، سوم مریم دختر عمران و چهارم کلثوم خواهر موسی بن عمران. خداوند ما را فرستاده تا در هنگام ولادت نزد تو باشیم . چون زهرای اطهر " س " بدنیا آمد نوری از او ساطع شد به حدّی که خانه های مکه را روشن کردئ . ده نفر حور العین به آن خانه آمدند و هر یک ابریقی مملو از آب کوثر به همراه طشتهایی در دست داشتند . سپس آن زنی که مقابل حضرت خدیجه بود ، حضرت زهرا را با اب کوثر شستشو داد، پس دو جامه سفید بیرون آورد یک جامه را بدور بدن آن حضرت و جامه دیگر را به سر آن حضرت پیچید سپس حضرت زهرا به سخن آمده فرمود : " اشهدان لااله الّاالله و ان ابی رسول الله سید الا نبیاء و ان بعلی سید الا وصیاء و ولدی ساده الاسباط " پس بر هر یک از آن زنان سلام کرد و هر یک را به نام خودشان خواند . آن زنان شد گشتند و حوریان بهشتی خندان شدند و یکدیگر را بشارت دادند به ولادت این نور عظیم . سلام بر کعبه و سلام بر قبّۀ سبز عشق، سلام بر خانه کوچک نبی و سلام بر هجرت بلند یار، دل این یار در سعی صفای خویش سرگردان مانده است . گاهی در مکه شهر خدا در تجلیگاه نور، در محل فرود جبرئیل در سرا پردۀ معنا، بدنبال محبوب می گردد و گاهی در کوچه های مدینه ، بوی عطر یار را استشمام می کند . آن روز در دامان خدیجه یار وفادار نبی، خورشیدی طلوع کرد و سرزمین وحی حامل قدوم خلیفه الهی گشت که اوصیاء رسول از وجود او قدم به عرصه هستی می نهند . او که سروری تمام خلق بدستش نهاده شده . او که ملائکۀ نور در هر عبادتش زائرش می گردند، او که دردانه خلقت است و آرام جان رسول . گویا در آن روز دعای ابراهیم خلیل به استجابت رسید که عرضه داشت: ربّ اجعلنی مقیم الصّلوه و من ذریّتی ربّنا و تقبّل دعاه . استجابت دعای آن حضرت در کنار خانه کعبه در سال پنجم بعثت نمایانگر شد . فاطمه آمد تا حسین بیاید . فاطمه آمد تا مهدی بیاید و سلسله دعای حضرت ابراهیم به سرانجام برسد . ریحانۀ النبی ، بر ما بگو آنگاه که در بطن مادر ، همدم و وفادارش گشتی ، به کدامین سخن، دل بی قرارش را قرار و آرام بخشیدی؟ شیعۀ بی قرار امروز به امید قرار گرفتن از جانب شماست . بر او بتابید که تاریکخانه دل خورشیدی طلب می کند که یازده ستاره بدنبال دارد . پس خورشید دل طلوع کن . خیر کثیر، کوثر، تو سببی بر معراج همسرت علی و بهانه ای بر معراج پدرت نبی و نردبان ارتقاء دو نو گلت حسنین گشتی که تمامی خلقت به آبروی تو دارای معراج عشق گشتند . خصوصاً آنگاه که از سودای دل با ناله ای حزین در آرامش مطلق شب اینگونه خطابت کردند که : " یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی " و تو خرامان خرامان به خانه دلشان سر زدی و لبیکشان گفتی، که خود استجابت دعایشان گشتی . سینه تنگی می کرد ، اشک مهلت نمی داد ، محبت در فوران شعله می کشید و همواره تو آرام جان گشته بودی و دل به امید موهبتی لحظه شماری می کرد . بار پروردگارا، چه مژده ای بالاتر از این که راضیه مرضیه می آید؟ و چه مژده ای بالاتر از این که برای ایجاد برکت مبارکه می آید و برای پاکی جانها زکیه قدم بر چشم عشّا ق می نهد و برای نورانیت جانها زهرا هستی را نور می بخشد؟ و چه حدیثی بالاتر از سخنگویی ملائکه که محدثه می آید؟ خوشا به حال شما ملائکه و حوریان اسمانی و مقربان الهی که انسیِۀ الحوراء را حمل کردید و به دامان مادر سپردید امید که از این کلمات شگرف دچار تحول خوش عظیم روحی شده باشید. این متن ادامه دارد. التماس دعا " یا زهرا "
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 7:18  توسط طاهر
|
معناي خود سازي: براي فهم معنا و مفهوم خود سازي لازم است ابتدا تصور درستي از خود داشته
باشيم. هويت واحد انساني در ابتداي تكوين و نشو و نمو چيزي جز استعداد نيست، انسان از اين ديدگاه، مجموعه اي از توانايي ها و استعدادهاي فراواني است كه در طول زندگي بايد به فعليت و شكوفايي برسند. بنابراين خود سازي؛ يعني فراهم آوردن زمينه براي پرورش استداد هاي دروني خود و به ظهور و فعليت رساندن امكانات بالقوه اي كه خداي متعال در فطرت انسان قرار داده است. در اين راستا زندگي هم يعني فرصتي براي به ظهور رساندن استعداد هاي انساني و شكوفا شدن سرشت آدمي از طريق خود سازي و پرستش آزادانه خداوند ( عبادت احرار). به عبارت ديگر خود سازي مجموعه فعاليت هاي اصلاحي و سازنده اي است كه انسان به صورت منظم و برنامه ريزي شده بر روي نفس خود اعمال مي نمايد تا در نتيجه آن به كمال حقيقي نايل و از لذت سعادت در دنيا و آخرت بر خوددار گردد. انسانيت انسان مانند هسته اي است كه بايد شكوفا و بارور گردد. به طور مثال يك هسته خرما را در نظر بگيريد ، اين هسته استعداد تبديل شدن به درخت و ميوه خرما را در درون خود دارد ، در صورت فراهم بودن شرايط و زمينه مناسب، استعداد دروني اش به فعليت مي رسد و دانه به درخت خرما و سپس به ميوه شيرين تبديل خواهد شد. خداي متعال در انسان نيز استعداد برخورداري از كمال و رسيدن به اوج قله انسانيت و سعادت را بوديعت نهاده است، استعدادي كه در طي يك برنامه ريزي دقيق و جذب و انجذاب مناسب تربيتي شكوفا خواهد شد. منظور از خود سازي و به طور كلي پرداختن به خويش، شكل دادن و جهت بخشي به فعاليت هاي حياتي و تصحيح و تقويت انگيزه ها ، در نظر گرفتن مقصد نهايي و سو گيري فعاليتها براي قرب به خداوند است. ( به سوي خود سازي، ص21) توضيح بيشتر اينكه:روح انسان نيز يك حقيقت احدي صرف نيست، بعد معنوي انسان داراي مراتب و شئوني است كه هر يك كاركرد مشخصي در ساخت شخصيت انسان دارند. همچنين روابطي كه ميان شئون روح انسان برقرار است، روابطي بسيار دقيق و در خور تامل فراوان است. بحث راجع به "روح"، شئون روح؛ يعني "عقل"، "نفس" و "قلب" و همچنين "روابط" ميان آنها، مربوط به بحث خود شناسي و انسان شناسي است و از حوصله بحث فعلي خارج است. آنجه در اين بحث اهميت دارد توجه به اين معني است كه اولا موضوع خود سازي، هر سه حوزه روح انسان است و ثانيا با توجه به روابط بسيار پيچيده و عميقي كه ميان شئون روح هست، هر سه حوزه بايد طي يك فرايند بسيار حساب شده، علمي و هماهنگ، ساخته و پرداخته شوند؛ زيرا شخصيت نهايي انسان حاصل رشد و شكوفايي هماهنگ اين نيروها است. اشكال: در اين طرح نفس يكي از ابعاد روح انسان معرفي شده در حالي كه در قرآن كريم واژه نفس در مورد تمام بعد مجرد انسان بكار رفته است، مانند اين آيه كه خداي تعالي در آن مي فرمايد: (و نفس و ما سويها، فألهمها فجورها و تقويها، قد أفلح من زكيها ،و قد خاب من دسيها) يعني قسم به نفس و روح و حقيقت انسان و آنكه نفس انسانى را تسويه نمود و فجور و تقواى آن رابه آن الهام كرد، كسى نجات يافته و به فلاح مىرسد كه همين نفس را تزكيه كند و بى گمان كسى ضرر مىكند و به خسران مىرسد كه نفس و يا روح خود را آلوده كرده و حقيقت خود را تضييع بگرداند. (الشمس، از آيه 8 تا 10) يا اين آيه كه مي فرمايد: (عليكم انفسكم) بر شما باد كه به نفس خود توجه كنيد .( ) كه مراد از نفس، تمام خود معنوي انسان است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:0  توسط طاهر
|
چرا بعضی دعاها مستجاب نمی شود ؟سؤال: چرا بعضی دعاها مستجاب نمی شود ؟پاسخ : اگر به جای بنزین مخصوص ، گازوئیل یا آب در باك هواپیما بریزیم ، پرواز صورت نمی گیرد ، دعای كسانی مستجاب می شود كه در شكم آنان لقمه حرام نباشد . در حدیث می خوانیم : « مَن سره أن یٌستجاب دعائه فَلیطیب كسبه » " 1 ". هركس دوست دارد دعایش مستجاب شود ، در آمد و لقمه خود را پاكیزه و حلال كند . بگذریم كه دعا به معنای طلب خیر است و بسیاری از خواسته های ما خیر نیست و ما خیال می كنیم خیر را طلب می كنیم .
آیا اسلام می خواهد در تمام ساعات مشغول دعا باشیم كه این همه دعا وارد شده است ؟سؤال: آیا اسلام می خواهد در تمام ساعات مشغول دعا باشیم كه این همه دعا وارد شده است ؟ پاسخ : گرچه در كتاب های دعا ، همچون مفاتیح الجنان ، برای تمام ساعات روز و تمام روزهای سال دعا نقل شده است ، اما این مثل آن است كه وقتی شما به ترمینال اتوبوس یا فرودگاه یا ایستگاه قطار مراجعه می كنید ، می بینید كه در تابلو نوشته شده است : برای تمام ساعات شبانه روز ، وسیله آماده سفر دارند ، ساعت 8 صبح ، 9صبح ، 10 صبح تا آخر شب . معنای این تابلو این نیست كه همه مردم در همه ساعات مسافرت كنند ، بلكه به معنای آن است كه هر مسافری در هر ساعتی تصمیم سفر گرفت وسیله هست . در دعا هم شاید منظور این باشد كه هر كس در هر ساعت ، قصد خواندن دعایی داشت ، دعای مخصوص آن ساعت هست . به علاوه ، دعاهای كوچك ، به خصوص اگر انسان آنها را حفظ كند لطمه ای به كار نمی زند و می تواند در ضمن كار به دعا هم مشغول باشد .
خداوند در حوادث تلخ و شیرین زندگی انسان چه مقدار نقش دارد ؟سؤال: خداوند در حوادث تلخ و شیرین زندگی انسان چه مقدار نقش دارد ؟پاسخ : در قرآن می خوانیم : ( ما أصابك مِن حَسنه فَمِن الله و ما أصابك مِن أصابك مِن سَیِئه فَمِن نَفسك ) " 1 ". هر خوبی به تو رسد از خداوند است ولی هر بدی به تو رسد از نفس خودت می باشد . كره زمین كه به دور خود و خورشید می گردد و همواره بخشی از آن روشن و بخشی دیگر تاریك است ، هركجای آن روشن باشد از خورشید است و هر کجای آن تاریك باشد ، از خود زمین است . خداوند انگور را آفرید ، ولی بشر از آن شراب می سازد كه مایه بروز هزاران حادثه و بیماری است . خداوند به انسان قدرت داد ، ولی عده ای با سوء استفاده از این قدرت ، به محرومان ضربه می زنند . خداوند به انسان عقل داد ، ولی عده ای از این عقل سوء استفاده كرده و به دنبال مكر و حیله ای برای مردم هستند . پس آنچه از سوی خداوند است ، نیكوست و بدی ها از خود ما سرچشمه می گیرد . اگر نماز ، انسان را از فحشا و منكر باز می دارد ، چرا بعضی نمازگزاران مرتكب خلاف می شوند ؟ سؤال: اگر نماز ، انسان را از فحشا و منكر باز می دارد ، چرا بعضی نمازگزاران مرتكب خلاف می شوند ؟ پاسخ : اولاً تخمهی پوك ، هیچ گاه سبز نمی شود و نماز بدون حضور قلب ، تخمه پوك است . نمازی سبب دوری انسان از مفاسد می شود كه با حضور قلب باشد وگرنه حركت لب و كمر چنین خاصیتی را ندارد . اگر مدرسه و دانشگاه به انسان رشد علمی می دهد به این معنا نیست كه هر كس به مدرسه و دانشگاه رفت به آن رشد می رسد ، بلكه به این معناست كه مدرسه و دانشگاه بستر رشد است به شرط آنكه با جدیت درس بخوانید و آنچه را می خوانید بفهمید . نماز نیز اگر با اصول و شرایطی كه دارد اقامه گردد ، مانع فحشا و منكر می شود . ( اِن الصلوه تَنهی عن فحشاءِ و المٌنكر ) " 1 ". ثانیاً نمازگزاری كه گاهی خلاف می كند ، اگر اهل نماز نبود خلافش بیشتر بود ، زیرا همین نمازگزار برای صحیح بودن نمازش مجبور است بدن و لباسش پاك باشد ، لباس و مكانش از مال مردم نباشد و همین مقدار مراعات احكام و مسائل ، سبب دور شدن او از برخی گناهان و منكرات می شود ، همان گونه كه پوشیدن لباس سفید ، انسان را از نشستن روی زمین آلوده باز می دارد . آنجایی كه امر به معروف و نهی از منكر اثر نمی كند ، وظیفه چیست ؟ سؤال: آنجایی كه امر به معروف و نهی از منكر اثر نمی كند ، وظیفه چیست ؟ پاسخ : اولاً اگر شخص دیگری با بیان بهتری بگوید اثر می كند ، از او بخواهید كه این كار را انجام دهد . هنگامی كه خداوند به حضرت موسی دستور داد نزد فرعون برود و او را ارشاد كند ، موسی علیه السلام از خداوند خواست كه برادرش هارون كه بیان بهتری دارد را همراه او بفرستد . ( و أخی هارون هو أفصحٌ منی لِساناً فَارسله مَعی ) " 1 ". ثانیاً گاهی با یكبار اثر نمی كند ، اما با تكرار اثر می كند ، آن هم با بیان های گوناگون . چنانكه چوب سخت با یك ضربه تبر شكسته نمی شود ، تكرار لازم است .قرآن می فرماید : ما مطالب خود را در قالب های گوناگون بیان كردیم تا شاید اثر كند . ( لقد صَرفنا فی هذا القرآن ) " 2 ". ثالثاً ممكن است شیوه ما صحیح نبوده كه اثر نكرده است . چون امر به معروف نهی از منكر شرایط و اصولی دارد و با هر منكر باید به گونه ای متناسب برخورد كرد ؛ گاهی گرد و غبار روی لباس شما می نشیند و گاهی دوده .غبار با ضربه محكمی كه بر لباس می زنید برطرف می شود ، اما اگر همین ضربه را به دوده بزنید ، هم دستتان سیاه می شود و هم دوده به لباس فرو می رود . برطرف
كردن دوده با فوت است و برطرف كردن غبار با ضربه . پس هر منكری را باید به گونه ای خاص برطرف كرد . چنانكه قرآن می فرماید : ( و اتوا البیوت من أبوابها ) " 1 ". یعنی هر خانه ای را باید از راهش وارد شد . رابعاً برای باز داشتن مردم از فساد باید راه های حلال را به روی آنان باز كرد . حضرت لوط علیه السلام هنگامی كه دید مردم به مهمانانش ، سوء قصد دارند فرمود : من حاضرم دخترانم را به ازدواج شما در آورم تا شما دست از مهمانان من بردارید . ما راه حلال را برای شما باز می كنم تا شما به گناه گرفتار نشوید . ( هولاء بَناتی هٌن أطهر لكم فاتقوا الله و لا تخزونی فی ضَیفی ) " 2 ".
امروزه زندگی بدون ارتباط با دیگران امكان پذیر نیست ، پس چرا می گوییم :«نه شرقی ، نه غربی »؟سؤال: امروزه زندگی بدون ارتباط با دیگران امكان پذیر نیست ، پس چرا می گوییم :«نه شرقی ، نه غربی »؟ پاسخ : مراد از شعار « نه شرقی ، نه غربی » آن است كه ما در انتخاب راه و شیوه حكومت ، به شرق و غرب وابسته نباشیم و نسبت به هیچ ابر قدرتی خود باخته نشویم ، زیرا شرق زدگی و غرب زدگی دو بیماری مهلك و نشان دهنده خودباختگی است . اما در كسب علم و تجربه و مهارت ، ما باید هم شرقی باشیم و هم غربی . در حدیث می خوانیم كه همان گونه كه گرمازدگی و یخ زدگی بیماری است ، اما استفاده از حرارت برای پخت و پز و استفاده از یخ در مواردی لازم مفید است . آری ، از یخ استفاده كنیم ، اما یخ زده نباشیم . از گرما استفاده كنیم ، اما گرمازده نباشیم . از شرق و غرب استفاده كنیم اما شرق زده و غرب زده نباشیم .
چگونه انسان با گفتن یك جمله «لا اله الا الله »رستگار می شود ؟سؤال: چگونه انسان با گفتن یك جمله « لا اله الا الله » رستگار می شود ؟ پاسخ : گرچه در روایت آمده است : « قولوا لا اله الا الله تفلحوا » " 2 ". اما مراد از آن تنها حركت زبان نیست ، بلكه عقیده به توحید است . كلمه « تفلحوا » از واژه « فلاحت » به معنای رستن است و به كشاورز فلاح گویند زیرا وسیله رستن را فراهم می كند .برای رستن دانه از زیر خاك ، سه مرحله لازم است : 1- ریشه خود را در عمق خاك فرو كند . 2- مواد غذایی لازم را جذب كند . 3- مانع بالای سر خود را كنار بزند تا به فضای باز برسد . انسان نیز اگر بخواهد به فضای باز توحید برسد باید عقاید خود را به استدلال و منطق عمیق بند كند ، از تمام امكانات موجود برای رشد خود بهره گرفته و جذب كند ، موانع رشد را نیز از خود دفع كند . پس رستگاری در گرو عمق بخشیدن و تلاش و حركت در مسیر الهی است .
چگونه می توان گفت : بر عذاب دوزخ صبر می كنم ، ولی بر فراق خداوند توان صبر ندارم ؟سؤال: چگونه می توان گفت : بر عذاب دوزخ صبر می كنم ، ولی بر فراق خداوند توان صبر ندارم ؟
|